یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم. یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم ایکا نعبد و ایکا نستعین. الحمد لله على کل نعمته و اسال الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته. یاد میکنیم از آقامون حضرت حجت بن الحسن العسکری که در درس فصوص حضرت استاد میفرمودند آل الله را با عظمت یاد کنید. چطور مثلاً رفیقتو نمیگی ناصر، اینگونه نمیگی که. میگی آقا ناصر، برادر ناصر،. حتی برادرتو با اسم کوچیک خیلی مثلاً میگی داداش، آبجی، خواهر.
زمینهٔ سخن
اینها، اینها آن که اهل بیتاند. اینها خلاصه خلقتاند. میوه و ثمره وجوداند. آنها را دیگر باید خیلی انسان با عظمت، ابا الحسن، یا ابا الحسن، یا امام رئوف، یا ابا عبدالله مثلاً. انشاالله حضرت عنایت کنه به هممون. اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم. به فضل الهی میرویم سراغ ادامه بحثمون در فصل دوم. در فصل دوم که موضوع معرفت اجمالیه است. جلسهی گذشته اجمالاً توضیح دادیم که چرا ما باید معرفت اصلاً داشته باشیم و جایگاه معرفت کجاست در دین ما و رفتار حضرت حق با آدمهای با معرفت چگونه است. این را گفتیم ذیل یک روایتی اگر یادتون باشد از مستدرک الوسائل.
معنای نخستین
حالا متن رساله را با هم به فضل الهی پیش میگیریم. اما معرفت مقصد که اشاره به آن شده به قوله یعنی قول معصوم ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه. اشاره به همان حدیث اهل بیت دارد که کسی که چهل روز خودش را، چهل صبح خودش را خالص کنه ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه. حالا على اللسان هم تو بعضی من مصادر این را دارد. منو به اینکه این چشمه های حکمت از قلبش به زبانش جاری میشود. میگوییم، کی میگوید؟ میگوییم که مقصد عالم، حالا دارد میفرماید که این مقصد چیست که تو باید نسبت به این مقصد همانگونه که جلسه پیش گفتیم شناخت و معرفت و آگاهی داشته باشی.
شرح یک نکته
و الا چگونه وقتی آگاهی به مقصد نداری به سمت مقصودت حرکت کنی؟ عقلاً تو وقتی مقصدی نداری هاج و واجی، رهایی. حالا اینجا سید دارد تو همین جمله اول میفرماید که مقصد چیست؟ که نیاز دارد تو برای آن اربعینگیری قبل از اینکه ورود کنی به بحث اربعینگیری مخلص شده باشی. حالا مخلص شده باشی حتی بعد میگوید بالاتر از مقام مخلص و البته همراه با معرفت اجمالیه. یعنی یک معرفت کلیهای داشته باشی. حالا نمیگیم به نحو تفصیل جزء جزء قصه را بدونی نه حداقل کلی معرفت داشته باشی. میفرماید که مقصد عالم چیست؟ به نظر شما مقصد عالم چیست؟ ما به چه سمتی داریم میرویم؟
ایمان و عمل
حالا یکی میگوید لقاء الله. حالا مثلاً ایشون میفرمایند الله مقصده. الله اگر مقصده، اگر مقصد صرفاً اللهه، پیغمبر دیگر کارش تمومه. ایشون نسخه پیغمبر را پیچید. پیغمبر کارش تمومه دیگر. و ان الی ربک المنتهی رب تو پیغمبر آن انتهاست و ان الی ربک الرجع. اینها آیات قرآنند. رب تو محل رجوع همه است. بله ارجاع همه ان الله و ان الیه راجعون. ارجاع همه به سمت اللهه. اما آن الله رب پیغمبره. یعنی پیغمبر به ربش رسید تمام شد؟ باز ما بالاتر از الله که اسم اللهه داریم. الله اینها بحثاً ببین چقدر به درد میخورد. آن چند جلسه ابتدایی در حوزه عرفان و فلسفه نظری و حکمت نظری که جلسات اول گفتم دوستان برخی اشکال کردند.
نمونه های روشن
حالا عمو حسین آمد گفت برخی به ما گفتند ما دیگر نمیایم فقط موقع روضه میایم. گفتند که ما نمیفهمیم این بحثها را. آن موقع اگر دل میدادند، آن چند جلسه حوزه نظر اول را که اصلاً الله جایگاهش چیست؟ اسماء جایگاهشون کجا است؟ این مراتب و بافت چینش هستی را اگر متوجه شدن چه در خودشان، چه در بیرون از ما الان این مشکل حل بود که ما توقف نمیکردیم که الله هم باز یعنی ما فوق اسم الله هم اسمه دیگر. ما باز مراتب داریم. اینطوری نیست که برو تا ذات، تا ذات حضرت حق. یعنی اگر شما بگی که همه ما داریم میرویم به سمت الله، حرف شما درسته اما کامل نیست.
نسبت دل و عمل
ما از طریق و از کانال اسماء داریم حرکت میکنیم. یعنی بله از طریق اسماء، از طریق الله که منتها الیه و رب پیغمبره حرکت داریم میکنیم. سیر میکنیم در قوس صعود. بهترین چیزی که میتوانیم بگوییم هوه. هوه بالاتر از الله. الان به شما میگویم آقا فارغ از اینکه الان میگویم شما کی هستی؟ میگی من اونیام که بصر دارم، قوای باصره دارم، چشم دارم. میگوید من کاری به چشمت ندارم. میگوید من قوه شنوایی دارم. میگویم آقا جان من کاری به این قوه شنواییتم ندارم. شما خودت را برای من تعریف کن. میگویم آقا جان من اصلا کاری به اسمت ندارم. میگی که من مثلا شامم.
روایت و تفسیر
مثلا یعنی میتوانم ببویم. میگوید آقا جان من به بوییدن تو کاری ندارم. خودت را بگو که گیری. نمیتوانی چیزی بگی. میگی من لامسم یعنی میتوانم لمس کنم چیزی را. میگویم آقا جان ماره چرا اذیت میکنی تو؟ مثلا کاری به این امور ندارم. میگی من همونم که ذائقم. بابا تو قراره کل نفس ذائقه الموت. نفس تو بچشه موت را. موت چیزی نیست که موت ما ازش میترسیم. نفس تو، نفس تو کل نفس ذائقه. ذائقه الموت کل نفس. همه نفوس میچشند موت را. حالا تو بالاتری یا آن چشیده هات؟ چشیده که چیزی نیست که یک چیزی میچشی. پس تا حتی وجود تو استیلا باید پیدا کنه بر موت.
راه طهارت
آنقدر از موت میترسی. بابا خودت کی هستی؟ چشیده هات را ول کن. میگی دوباره فکر میکنی میگی من همانم که روندهام. نمیدانم من راه میرم. میگی به امر امشی، امشی برو. نمیدانم هرچه هی میگی من دست دارم، پا دارم. من قلب دارم، قلب دارم، خیال دارم، وهم دارم، عقل دارم. هی اینها را میگوید. میگویم اینها را نگو. هرچه فکر میکنی میبینی که داری با، باز با اسماء خودت را معرفی میکنی. اینها اسماء تو هستن. از تو یک حقیقتی از حیث اینکه لمس میکنی مادیات را لامسی. نمیدانم راه میری روندهای، میخوری خورندهای، میخوابی خوابندهای.
مراتب وجود
همینطوری از این حیث که میتوانی صور اشکال آنچه که مفاهیم و موضوعات مختلف و آن معانی کلیه را ببینی. یک قوه کارخانهای خدا در وجودت گذاشته که مظهر اسم المسور حضرت حقه این را صورت به او بدی که ببینیش تو قوه خیالی، تو خیالی، تو، تو خودت خیالی. از این حیث که میتوانی معانی را به صورت جزئی درآری که ازش شکل درست کنی. تو قوای واهمهای. از این حیث که کلیات را میفهمی. زیبایی حالا سراغ مصداقش نمیریم. کلا زیبایی حالا مصداقش در بیرون چیست نه. کی به تو گفت که خوب است؟ تو کی هستی که فهمیدی؟ میگوید عقل من فهمید. عقل کلیات را میفهمد.
داستان و مثال
اینجا کارکرد عقله. بابا میگویم من اصلا کاری به عقلت با اسمت داری به من، من، خودتو به من معرفی میکنی که. میگی ببین از این حیث که من میتوانم آنچه که این معانی مطلقه، همین مفهومات، مفروضات، معانی، موضوعات اینها همه اینها را میتوانم حاضر کنم. میگویم دوباره رفتی سراغ اسم خودت. همینطوری میگی از این حیث که همه اینها به صورت اجمال و کلی منتقل شن در وجود من. من یک وجود احدیم، یک وجود بسیط الحقیقه ام. همه این کثرتها در وجود من مندرجن. الان شما کوه، من چند تا لفظ، اینها موضوعاند، مفهوماند، معانی دارن، اسم میبرن.
حقیقت ولایت
اینها را شما ببین درک میکنی یا نه؟ کوه، دریا، زمین، آسمان، فرشته، انسان، حیوان، نبات، جماد. چگونه اینها را درک میکنی؟ کجا اینها را دیدی که درک میکنی؟ الان اینجا کوه هست که تو بری درک میکنی؟ امکان دارد بگی میبینم الان که الان، اکنون نیز میتوانی بگی بله همین الان دارم میبینم. اینجا کوه نیست که چجوری داری میبینی؟ نه بالاتر از قلب من حتی. همه اینها مندمجن، منتقشن در آن حقیقت وجودی من که به او میگویند چه؟ اینجا باز داری با اسمت صحبت میکنی. روح، مرتبه روح توه، احدیت وجود توئه. شما الان مادرت اینجا نیست. من اسم مادرتو میبرم.
سخن از انسان
میتوانی تصور کنی مادرتو قشنگ حاضر میکنی. در صورتی که اینجا نیست ظاهراً. هرچه شما میچشی، میبویی، میبینی، میشنوی اینها همه درک میکنی، اخذ میکنی، ملائک نازل میشوند در ثغور نفس ناطقت و حقیقتی بر تو متمثل میشود و تو میچشی، میرسی، مییابی. یک چیزی را میفهمی. میچشی، به او میرسی. کجا این اتفاق افتاد؟ بیرون از خودت که نیست. لذا در بحث لقاء الله شب جمعه یازدهمین شب از آن فصل نهم رساله نور على نور حضرت استاد، اونجا دو تا نکته اساسی و مهم گفتیم که از همه مباحث قبلیمون گفتیم مهمتر بودند. یکیش همین بود که آنچه که اتفاق میافتد همه در وجود خودت است.
آزمون بندگی
هرچه هست در درون خودت است. بهشتی میخواهی بری بهشت بهشتی بشی. بهشت تو وجود خودت است. میخواهی جهنم، جهنم در وجود خودت است. خداوند جهنمی را به جهنم نمیبرد. جهنمی خود جهنم میشود. خداوند بهشتی را به بهشت نمیبرد. بهشتی خود به خود بهشت میشود. این همین فرق مشایعت استاد. آقا جان شما دوباره داری با اسمت با من حرف میزنیها. اینها مرتبه مراتب اسماء وجودی توهَن. مراتب وجودی توهَن. اتوار وجودی توهَن. اینها شعون وجودی توهَن. اینها مظاهر وجودی توهَن. اینها اسماء تو هستن. اینها ملکات وجودی توهَن. مثل این که تو الان یک چیزی را کاغذ کشیدی، نوشتی، نقاشی کشیدی، خط کشیدی، این ملکه وجودیته هنرتو ریختی را کاغذ.
علم و معرفت
یک چیزی تو وجودت بود که ریختی دیگر. آن که تو وجودت بود ملکه وجودیت بود، اسم وجودیت بود، اسم تو بود، شأن وجودیت بود. حالا ظهورش شد این که را کاغذه. من اصلا با این ظهورات و بروزات و اینها شعونات کاری ندارم. تو خود تو، آن، آن کمون ذاتت، آن باطنت، اصلا آن، اونی که، اونی که اسم ندارد. چون هر وقتی میگی اسم محدودش میکنی، حد میخورد به یک معنا. بفرما ببینم کی هستی، چه هستی با این تعریفی که من کردم. [پاسخ شنونده] جان؟ [پاسخ شنونده] حالا نه. الان خود شما کی هستی؟ چه هستی بالاخره با این حرفی که من زدم میتوانی از خودت تعریفی بدی؟
مقام اهل معنا
چه نیستیم جز خدا هستیم. نه اینکه همه، همه شعون حضرت حقاند قبول. اما بالاخره هستی یا نه شما؟ حالا که هستی چه هستی؟ [پاسخ شنونده] بله حرف شما درسته ها. اما این وجودی که دارین، هستی که دارین منم، یعنی من یعنی منه به این معنای من جدایی از مثلا این عالم و جدایی از آن حقیقت و جان. وجود است که مشهود ماست. ما همه موجودیم و بله. الان شما درس پنجاه و هشت معرفت نفس را دارید میخونید. چون بله ما اینها میگویند آقا جی ما پز میدن ما درس پنجاه و هشتی. میگوییم ما تو همان جمله اول درس اول ما موندیم. وجود است که مشهود ماست. واقعا ما نمیتوانیم بگوییم ما کی هستیم، چه هستیم.
پیوند عالم و آدم
آن که، آن که الان به او رسیدیم، درک میکنی، یک چیزی هستیم اما نمیدونیم چه هستیم. آن اصلیت وجود ماست. این اسما نه و اونه که، اونه که کانال وجودی توئه. اونه که حسه با ح جیم و صاد. اونه که اسم اعظم وجود توئه. آن رب توست که از طریق آن وصلی به دریای وجود که وجود فیض وجود را از طریق آن کانال الان نتونستی تعریفش کنی اخذ میکنی. بالاخره یک هستیای هستی، یک وجودی هستی، موجودی، وجود داری بالاخره عدم که نیستی. [پاسخ شنونده] نمیتوانیم. اصلا یکی از آن صد وجهی که الان اینطور شد الان جاش نبود اما حالا چون به او رسیدیم میگویم. یکی از صد وجهی که حضرت استاد در رساله معرفت نفسش دارد آن صد وجهی که بر این معجزه قولی امیرالمؤمنین بیان کرده که "من عرف نفسه فقد عرف ربه" الان خودش را نشون میده یک وجهش.
ثمرهٔ اخلاص
چجوری نشون داد خودش را؟ اینجا میگوید "من عرف نفسه" هرکس که نفسش را شناخت قطعاً پروردگار خودش را شناخت. الان که ما نمیتوانیم نفسمونو بشناسیم. به اینجا رسیدیم که نمیتوانیم. اتفاقا یک وجهی که علامه میگوید همینه. میفرماید که نمیتوانی بشناسی. تو سعیتو بکن ولی نمیتوانی بشناسی. همانگونه که خدا را نمیتوانی بشناسی، خودت را هم نمیتوانی بشناسی. ما در شناخت خودمان عاجزیم چه برسه به حضرت حق. به جهت اینکه وجود یک وجود است. همش بر میگردیم به آن چند تا جلسه اول مهم سیر نظری، سیر نظری عرفان و حکمت آنها را اگر کسی درست متوجه نشده باشد الان گیر میشود، میکند.
درنگی در آیات
یعنی چه دارد میگوید این حاجی؟ از ثمد را دیگر باید شما بدونید که من میگویم سریع یک عالم حقایق براتون اینجا تجلی کنه تو وجودتون. که اگر یک آن، یک آن این تجلی رخ نده تو وجودت از مبحث جا میمونی. حالا آن را نمیشد هم باز تعریف کرد. یک ثانیه است، کسری از ثانیه است، چیست؟ یک آن تجلی رخ نده در وجودت، تو حتی بخوای بفهمری، ملائکه هم تجلی حضرت حقاند. اگر حضرت استاد در شرح فصوصش میفرماید: فهم یک حقیقت، چشیدن یک معرفتی، رسیدن به یک حالا حقیقتی، تنزل یک حقیقتی در وجود تو که متمثل میشود و تو میبینی، میچشی، میفهمی، آن یعنی نزول ملک.
نتیجهٔ طبیعی عمل
ملک هم تجلی حضرت حقه. آن هم که استقلال وجودی ندارد. آن هم ظهور حضرت حقه. اصلا همه، همه عالم حقه. هو الذي خلق السماوات والأرض بالحق. حق هم که همش یکپارچه عدل محضه. همانگونه که علم خداست، همانگونه که حق خداست. بالعدل قامت السماوات والأرض. همه چه نشان خداست. همه چه آیه و ظهور و نشانه. اصلا چیزی نیست. چقدر جا دارد آدم بشینه تو خلوتش این جمله را هی بگوید، بگوید، بگوید کیف کنه و ای کاش برسیم به حقیقتش که نمیرسیم. که با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را. یک بار دیگر بگم با صد هزار جلوه برون آمدی، برون آمدی.
پایان سخن
که اصلا همه اینها جلوه های تواند که تو از ذاتت حالا به توسط در تعبیر میگوییم به ضیغ لفظ از ذاتت بیرون بیای، از آن غیب الغیوب، از آن کمون ذاتت ظهور کنی که دیده بشی که کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف. من یک گنج مخفی بودم. دوست داشتم آشکار بشم. دوست داشتم لذا حرکت، حرکت هبیه. همش عشق خداست جلوه گر شده. یک آن پرده برود کنار. میبینی هزاران هزار اصلا نمیشد اسم گذاشت، عنایت خدا آن آن به تو تعلق میگیرد و تو در پرده های رحمت حضرت حق مفعوفی، تو پیچیده شدهای. اصلا آن به آن در حال تجلی. چرا یک دفعه به اینجا رفتیم؟ اینجا بودیم که یک آن اگر آن تجلی رخ نده، تو تو وجودت یک آن جا بمونی از این حقایق، بعد دیگر نمیگیری مطلب را، جا میمونی. برای همین حوزه نظر آنقدر مهمه. اونایی که میآیند خط میکشند را حوزه نظر میگویند علم نظری سی شی به درد نمیخورد. یعنی خطر بزرگیه جوونها را تهدید میکند. صرفا میرن سراغ عرفان عملی. در صورتی که حضرت استاد میفرماید عرفان نظری، حکمت نظری این، این ورزش فکریه. بدون ورزش تو چجوری میخواهی کارکرد داشته باشی، قوی باشی، قوت داشته باشی. اتفاقا بحث تجلی ما هنوز ورود نکردیم تو بحث تجلی. یعنی واقعا جرات نمیکنم. خیلی بحث عجیبیه و دست و پای خودم را گم میکنم. واقعا به پته پته میافتم بخوام حرف بزنم. یک مثال بزنم برای اونایی که سنشون کمتره بحث تجلی حضرت حق را بفهمن که کل يوم هو في شان آن آن خدا در شان جدیده. جدیده یعنی آن قبلیه رفت. یک معنای اینکه شما را از عدم آفریدیم همینه. آن قبلیه تمام عدم شد. تا حالا رفتید کنار یک جوی آبی که یک رودخونهای با سرعت دارد این آب میرود، وایستید عکس ماه را یا خودتون را توی آن رودخونه . من خیلی اتفاق افتاده که مثلا وایسادم، آب دارد با سرعت میرود. توجه شود شما عکس خودت یا ماه را توی آب میبینی. گمانت این است که آن عکس ثابته. چه عکس خودت، چه ماه یا هرچه توی آن آب ثابته. آن آن دارد این آب با سرعت میآید میرود. چگونه است که تو داری عکس و صورت را ثابت میبینی؟ فوقش یک موجی، یک تکون کوچولویی توش میبینی. مثل اینکه ما الان داریم وطر الجبال وطر الحقو ها جامدة وهي تمر ومرسحات یا همین خودمان را، همه خلا را متحرک میبینیم. یک موجی میبینیم اما در حقیقت از الان از من و شما بپرسی میگوییم ما ثابتیم، یک وجود ثابتیم، سیال نیستیم. اما میفرماید تر الجوار ترحقها جامدة تو فکر میکنی ثابته، ثابته آیهی قرآنا؟ وهي تمر را او دارد میرود. مر السحاب مثل حرکت ابر، ابر در آسمان. یکی از معجزات قرآن همیناست معجزات علمی. آن موقع کی میفهمید که کوه در حرکته، زمین در حرکته؟ در بحث قلب منغمس ما آن معجزات علمی قرآن چند تاشو آوردیم یکیش همین بود. که در بحث تجلی حضرت حق. آقا تو فکر میکنی ثابتی. تو فکر میکنی کوه بعد چقدر شیرین میگوید مثل حرکت ابر. ها مثالی که قرآن میزند. چون ابر را تو یک، یک نگاه میکنی میگی ثابته. اما دقت که به او میکنی میبینی انگار نه حرکت دارد. توجه میگوید با دقت معلوم میشود. این عکس را آب هم این شکلیه. رودخونه که نگاه میکنی ثابت میبینیش. اما هي تمر مر السحاب. ابرم تو الان فکر میکنی آره حتی اگر دقت کنیم آره یک کوچولو حرکت دارد کوچولو. برو نزدیک میگویند برخی از آنان تا هفتصد کیلومتر در ساعت سرعت دارن. هفتصد کیلومتر خیلیه. آنفآن این، این را حالا مثالیه برای فهم تجلی حضرت حق. آنفآن این عکس جدیده چون آب دارد میرود. آنفآن این آب دارد میرود. تو فکر میکنی سا-ثابته. تمام تجلیات حضرت حق من جمله خود شما هم همینید. و اگر حالا تو بحث فهم. در روانشناسی فهم این اونجا جواب میده که اگر کسی یک آن یهو آن علم نظریشو ندارد، نرفته معرفت کسب کنه، معرفت بحث معرفت. اجمالا نرفته معرفت کسب کنه بشناسه بفهمه که الان بالاخره یک حد اقلی یک لوازمی، یک اسبابی باشد که من دارم یک موضوعی را القا میکنم، یک مفهومی را القا میکنم، اسبابی تو وجود شما به عنوان علم نظری باشد دست به دست هم بدن مثل آن آبی که دارد با سرعت میرود تجلی رخ بدهد. یعنی قطع نشه چون نیست قطع میشود. تجلی هم تو فکر تو سقع نفس نا-ناطق رخ نمیده از این حیث. یعنی فهم، فهم حقایق هم تجلی حضرت حقه. چون تو میخواهی یک علمی را اخذ کنی. چگونه که قبول میکنی نور خداست. الله نور السماوات والارض. قبول نمیکنی علم خداست؟ چون اشکال کرده بودن یک جلسهام ما جواب دادیم. چطور حاجی گفته علم خدا علمه؟ چطور قبول میکنی خدا نوره؟ نمیخوای قبول کنی خدا علمه؟ منتها چون ما متأسفانه گفتم راه تجلی حضرت حق را در سقع نفس ناطقمون از حیث تنزل ملائکه بستیم با آلودگی. یعنی لای روپی نشده کانال وجودیمون، حسه وجودیمون. آلودگیهایی وجود دارد نمیذارد این را ما درک کنیم بفهمیم یعنی چه علم خداست. اینجاست که میگوید لا یمسه الا المتهرون. طهارت نفس نیست نمیذارد آن تجلی فهمیدن تو وجودت رخ بدهد. تجلیات دیگر آنفآن دارد رخ میده اما در این حیث نه. چون آن هم تجلی حضرت حقه. چون لا یمسه الا المتهر. چشمی که ناپاکه تجلی نمیبیند. گوشی که ناپاکه تجلی نمیشنود. قلبی که ناپاکه تجلی درک نمیکند. نمیکند آقا بکش خودتو. لذا این علم نظری اگر حالا میگوییم اگر علم نظری به علم عملی این یا حوزه نظر، عرفان نظری، حکمت نظری به عرفان و حکمت عملی ختم نشه العلم والحجاب الاكبر حالا دیگر معنا میده. چون آلودگی میآورد، تکبر و هجم و غرور و خودشیفتگی میآورد و تو بسنده میکنی به همان داراییتو فسیل میشی. اینچنین میشود که بسیاری شدن. بسیاری از دانشمندان ما جاهل محشور میشوند. یعنی خیلی از دکترای ما اونور جاهل محشور میشوند. بسیاری از اونایی که گمان میکنند خیلی چیز بلدن اگر به حوزه عمل کشیده نشه اونور جاهل محشورن. یعنی مثلا اینها سیاه قلمی بوده. لذا بهترین کار این است که انسان تا یک چیزی را فهمید به او عمل کنه. نه اینکه فردا، پس فردا. آقا تو میدونی، میدونی بالاخره با آن صحبت میکنی حتی بچه هم به او آقا آراستگی بدهد؟ زیبایی، نظم، نه خیلی خوب است نظم خوب چرا عمل بسم الله. تو که میدونی علمت دارد جواب میده بله خوب است. همین، همین چیزهای جزئی. بچه اگر اینطوری اصلا پرورش بچه تربیت بچه یعنی همین اب-بدیهیاتو به او بفهمونی. پسرم سهوفه سهوفه بیچارهات میکند. دخترم سهوفه سهوفه. حدیث داریم اکثر مردم جهنم با سهوفه سهوفه و تسویف اهل جهنم شدن. حالا از فردا شروع میکند. همین که میگی فردا تسویفه از همین الان، الان، آناً شروع کنن. [پچپچ]حالا ما اینطوری بخوایم حرف بزنیم تا آخر عمرمون باید پای همین رساله بشینیم. کجا بودیم که بحث آمد به اینجا؟ قشنگ نیم ساعت صحبت کردیم. تو جمله اول سؤال، یک سؤال ایجاد کردیم که این سؤال مقصد عالم کجا است؟ حضرت سید جواب داده. وقت ما را میگیری حاجی اذیت میکنی ما را. آقا سید جواب داده بعد شما ما را میشینی سر کار. یک سؤالی پرسیدیم ببینیم چند مرده حلاجیم. آخر هم سرمون را خورد به دیوار برگشتیم دیدیم نه نمیتوانیم. ما خودمان هم درون خودمان را بلد نیستیم. نمیدونیم چه هستیم، چه هستیم، چه برسد که ایشون گفت الله گفتم نه هو. گفتم به یک جا که این آیاتی که با هو شروع میشود غرر آیات قرآن برید سراغشون. هو الاول والآخر والله على كل شيء شهيد. اینها عجیبن این آیاتی که هو دارن. لذا دیگر در اوج سیر و سلوک در فنای صفاتی از فنای افعال یا توحید افعالی و بعد توحید صفاتی، وحده، وحده، وحده و توحید ذاتی. آن اوجش توحید ذاتی با همین ذکره. لا هو یعنی لا هو إلا هو. این اجمال کدام ذکره؟ یا من هو یا من هو یا، یا هو. ببخشید یا هو، یا من الله و إلا هو. این ذکره اصلش این است. یا من الله و إلا هو. ای کسی که نیست او جز او. مثل الان که مثال زدیم. اکنون نیز یک پله بحث معرفت نفس رفتیم که میگوید کسی که نفس خودش را شناخت خدا را شناخته. از این وجهش که الان ما خودمان را آنالیز کردیم، این بحثی که کردیم آخر فهمیدیم که آقا آن کمون ذات آن حق حق خودمان چهم بالاخره؟ میگیم نمیدانم آن، آن، اونی که اونه در رابطه با خودمان یا اینی که هست دیگر آقا ولم کن اذیتم نکن. تو چجوری میخوای آقا، او. پس مقصد نهایی ظاهراً اونه. حالا ببینیم سید این را چجوری ترسیم کرده. چجوری این مقصد را برای ما نقشه راه را نشون داده. خیلی کلمه شیرینی را ایشون به کار برده. خیلی کلمات دیگرای را میتونست بیاورد ها. میتونست بیاورد و درست هم باشد. مثل الان که ما گفتیم هو. جمله خود سیدو بگم و تمام. بذار از اول خط شروع کنیم. اما معرفت مقصد که اشاره به آن شده به قوله ایش زهرت ينابيع الحكمة من قلبه. میگوییم که مقصد عالم حیات ابدیه است. [ناله بچه] حیات ابدیه. علامه میگوید- که چقدر علامه طباطبایی این را شاگرداش میگویند میگفت ما ابد استاد علامه حسن زاده هم این را به یادگار از علامه طباطبایی دارد. ما ابد در پیش داریم. واقعاً اگر اینطوری فکر کنیم، واقعاً این را قبول کنیم که ابدی هستیم، اینطوری زندگی میکنیم. اصلاً تمامی ندارد. که بلسانی آن را بلسانی به یک معنای دیگر، آن را بقاء به معبود خوانند. حالا بقا کی رخ میده؟ همان، همان توحید ذاتی بود. فنا توحید ذاتی بود. میگوید اگر کسی به فنا یعنی لا هو إلا هو رسید یعنی چه؟ چون اینها را گفتیم دیگر شما نباید در جا بزنی. بذار یک تجلی رخ بدهد. یعنی اینکه تو وجود خودتو فانی در وجود حضرت حق ببینی. اصلاً هیچ چیزی وجود ندارد جز حق. همه شعون حقن، ظهور حقن، آیت حقن، مجالی حقن، سایه حقن، اطوار وجودی حقن. این اگر این نه که صرفاً علم فکری و اصطلاح حفظ کنی، نه. این را بچشی بفهمی. این تازه میشود مرتبه فنا که به بقا رسیدی. [ ] بعد تازه در وقتی که به بقا رسیدی میگوید بقاء به معبود همان مقصد چیست؟ نهایی ماست که به او میگویند حیات ابدی. نفسم بالا آمد تا به اینجا برسیم. به قول علامه جان به لب رسید تا جام به لب رسید. شادی روح علامه و همه اونایی که این هوای را ما رسوندن صلوات ختم کنیم.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.