ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 010

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ادامهٔ فصلِ اول؛ برکتِ عددِ چهل و خاتمِ انبیا

اللهم صلّ علی محمد و آل محمد. یا ربّ أعوذ بک من همزات الشیاطین و من شرّ نفسی و من شرّ خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم. اللهم إیاک نعبد و إیاک نستعین. الحمد لله علی کل نعمة و أسأل الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. در این قربتِ غروبِ جمعه دعا می‌شود که امامِ عزیز حضرت صاحب‌الأمر هر کجا تشریف دارند حالشان خوب باشد و خدای من غم از دلِ آقا بردارد و از سائلینِ عمار دعا کنند. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.

به فضلِ الهی ادامهٔ رسالهٔ سیر و سلوکِ سید بحرالعلوم را با هم پیش می‌بریم. رسیده‌ایم به این بخش از فصلِ اول که پیرامونِ خاصیت و برکتِ عددِ چهل بود و اربعین‌گیری؛ آنجا تصریح کرده‌اند که خاتمِ انبیا در چهل‌سالگی به خدمت قیام نمود و خلعتِ نبوت پوشاند. حالا از اینجا به بعد را می‌خوانیم: زمانِ مسافرت. وقتی آدم می‌خواهد به سفر برود — سفر کجا؟ آخرت.

سفرِ آخرت از کی؟ پرسشِ صدساله و کودک

اگر از ما بپرسند سفرِ آخرتِ مردم کی شروع می‌شود، می‌گوییم وقتی مرد. آیا کسی که مثلاً نود سال یا صد سال عمر می‌کند سفرِ آخرتش از صدسالگی آغاز می‌شود — یعنی تا صد سال بعد شروع می‌شود — یا قاعده‌ای دارد؟ و اگر کسی زود رفت، هنوز بچه بود، آیا سفرِ آخرتش از همان‌جا واقعاً شروع می‌شود؟ صدساله تازه شروع شد، بچه تازه شروع شد؛ چگونه این سفرِ به این مهمی را با اختلافِ استعدادها جمع کنیم؟

اولاً بچه را جواب دهیم. بچه وقتی پیش از آن سنِ خاصی که خدا قرار داده از دنیا برود — یعنی پیش از تکلیف — روایت دارد می‌رود محضرِ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها و حضرت مریم سلام‌الله‌علیها، حضرت آسیه، حضرت خدیجه؛ آنان و زنانِ بهشتی و حوریان همه تحتِ امرِ حضرت صدیقهٔ طاهره سلام‌الله‌علیها این بچه را پرورش می‌دهند. در حقیقت آن سیرِ استکمالی که در دنیا باید این بچه طی می‌کرد و نتوانست و فرصت نداشت این‌چنین برایش جبران می‌شود. و چه بهتر از این که بچه مستقیم در محضرِ دخترِ پیامبر تعلیم ببیند، تربیت شود، پرورش یابد. لذا قطعاً بچهٔ پیش از سنِ تکلیف نمره‌اش بیست است؛ البته نسبت به قابلیت‌ها باز درجه دارند. این‌طور نیست که همه یکسان باشند:

«تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ» (بقره/۲۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن پیامبران، برخی‌شان را بر برخی برتری دادیم.

انبیا بر همدیگر برتری دارند. و والذین أوتوا العلم درجات: همهٔ کسانی که صاحبِ علم می‌شوند باز درجات دارند نسبت به قابلیت‌شان؛ اما تحتِ پرورشِ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. لذا اگر بچه پیش از سنِ تکلیف از دنیا رفت می‌گویند ذخیرهٔ قیامتِ پدر و مادر شد — خیلی شیرین است. البته خیلی سخت است؛ یکی از بزرگ‌ترین مصائبِ دنیاست که خدا نصیب نکند؛ واقعاً کمرشکن است داغِ بچه دیدن زیرِ سنِ تکلیف.

عبارتِ سید: چهل سال غایتِ ظهورِ استعداد

حالا آن که مثلاً صد سال، نود سال، شصت سال عمر می‌کند چه؟ اجازه دهید این حدیث برای ما مشخص کند. یک توضیحِ ضمنیِ مقدمه داده شد تا این حدیث جا بیفتد. سید بحرالعلوم می‌فرماید: زمانِ سفرِ عالمِ دنیا — یا زمانِ مسافرتِ عالمِ دنیا — و غایتِ ظهورِ استعداد و نهایتِ تکمیل در این عالم در چهل سال است. در چهل سال. عینِ عبارت را می‌خواند. بنا بر آنچه متوجه شدیم، از کی سفرِ آخرتِ آدم‌ها شروع می‌شود؟ از چهل‌سالگی. پس چون من زنده‌ام و مثلاً پنجاه‌ساله‌ام، چرا آخرتم شروع نشده یعنی؟ چرا شروع شده و حالیت نیست؟ به قولی می‌گویند بدنت داغ است، هنوز سرد نشده‌ای.

عقل از بدوِ دخول در نمو تا کمال در چهل

سید چنین می‌فرماید. چنان‌که وارد است — این «وارد است» یعنی روایت؛ این‌ها فرم می‌دهند — وارد است که عقلِ انسان در چهل‌سالگی به قدرِ استعدادِ هرکس کمال می‌پذیرد و از بدوِ دخولِ او در این عالم در نمو است. یعنی به محضِ آنکه این بچه ورود کرد به عالم، از رحمِ مادر آمد به نشئهٔ طبیعت، شروع می‌شود این نفس که همان عقل در اوست: اول می‌گویند عقلِ بالهیولی؛ همین‌طور بعد شود عقلِ بالملکه؛ بعد عقلِ بالفعل؛ بعد عقلِ بالمستفاد. این‌ها توضیح داده شده؛ بعد مفصل‌تر می‌شود اگر اعتراض آید که این حرف سنگین است و نمی‌فهمیم. در حالی که این‌ها همه از ابعادِ وجودیِ ماست و باید بدانیم. حالا می‌گذریم.

آن عقل به‌صورتِ قوه در وجود و در نفسِ ما هست به‌صورتِ یک استعداد. هی که بچه رشد می‌کند این عقل متناسب با آن قابلیتی که در قوسِ نزول اخذ کرده رشد می‌کند؛ و هر مقدار که غذایِ عقلی این بچه بگیرد به همان تناسب عقلش رشد می‌کند.

صبیان‌العقول در اسفار؛ وهم و مزاجِ حیوانی

حضرت ملاصدرا علیه‌الرحمه در اسفارش می‌فرماید اکثریتِ مردم صبیان‌العقول‌اند — با صاد — یعنی عقلشان عقلِ بچه است؛ همان عقلِ بالهیولی، فوقش بالملکه مانده؛ یعنی در حدِّ حیوان یعنی وهم. علامه می‌فرماید الوهم عقلٌ ساقط. وهم را همهٔ حیوانات دارند و نهایت در مرتبهٔ حیوانیت دیگر در وهم‌اند. و هر حیوانی که مزاجش به انسان نزدیک‌تر باشد — یعنی میانِ حیوان‌های دیگر معدل‌ترین مزاج در نوعِ خود را داشته باشد — چون به مزاجِ انسانی نزدیک است به جهتِ حیاتِ مزاجی‌اش خلق‌وخویِ انسانی پیدا می‌کند مقداری: مثلاً گوسفند خیلی تسلیم است، سگ خیلی باوفاست. به جهتِ همین؛ حالا بحثِ مزاج را الان نداریم تا به حاشیه نرویم.

او بالاخره هی به میزانی که غذایِ عقلی می‌گیرد این عقل هی رشد می‌کند. اما چون ملاصدرا می‌گوید اکثرِ مردم غذایِ عقلی نمی‌گیرند — حتی آن‌هایی که سرِ سفرهٔ دین‌اند خیلی کم غذایِ عقلی می‌گیرند — بیشتر غذاهایِ عاطفی می‌گیرند، احساسی، حسی، خیالی، فوقش وهمی که مرتبهٔ حیوانیت است؛ اما دیگر عقلی کم می‌شود. چون غذایِ عقلی کم می‌گیرند عقلشان در مرتبهٔ پایین می‌ماند؛ و رتبه‌ای که به ما می‌دهند به میزانِ فعالیتِ عقل است، فعال شدنِ عقل؛ آن فایده‌ای که از عقل می‌بریم. عقلِ بالمستفاد یعنی استیفا کرده باشد، فایده برده باشد، فیض برده باشد از آن تنزلاتِ حقایق در نشئهٔ طبیعت. حالا به جایِ دیگر نرویم بحث را گم نکنیم.

خوشا پدر و مادرِ غذایِ عقلی؛ نمو تا سی نه تا چهل

می‌فرماید که همین‌طور در این عالم در حالِ نمو است. سید می‌گوید وقتی ورود کرد به دنیا نسبت به غذایِ عقلی که می‌گیرد هی دارد نمو می‌کند، رشد می‌کند، استعدادش بروز می‌کند؛ و خوش به حالِ پدر و مادری که از بچگی بچه را با غذایِ عقلی بار بیاورند نه صرفاً بحث‌های عاطفی. بعد اینجا نهیب: تا کی؟ تا چهل‌سالگی به نظر شما این حالت هست؟ نخیر. می‌فرماید تا سی‌سالگی. عجب — تا سی‌سالگی. بله.

اتفاقاً خیلی شاید حدودِ سی سال پیش بود در کتابِ شریفِ مرحوم میلانی، علامه میلانی علیه‌الرحمه، یادم است در کتابِ اخلاقیِ ایشان آنجا خواندم که ما تا هجده‌سالگی بیشتر وقت نداریم. این هم بحثی است ان‌شاءالله بعداً؛ الان جایش نیست. ما هجده سال وقت داریم کلاً. حالا این تداخل دارد با بحثِ الان چون او چیزِ دیگری را می‌بیند آنجا، اینجا چیزِ دیگری. اگر تا هجده‌سالگی کسی بارش را بست تمام است. حضرت زهرا هجده‌سالگی رفت؛ بارش را بست هجده. اگر نبست تا چهل‌سالگی طول می‌کشد؛ و اگر تا چهل‌سالگی نبست الان می‌گوییم چه می‌شود.

ده سال وقوف؛ ضریبِ قیامت؛ داستانِ ذو القرنین

حالا تا سی‌سالگی در حالِ چیست؟ نمو. عقلش هی رشد می‌کند. بدنش حتی تا سی‌سالگی رشد دارد؛ یعنی حتی ظاهر، جسمت. و ده سال بدنِ او در این عالم واقف است، متوقف است. ده سال و سی سال، چهل سال. یعنی به سی سال رسیدی دیگر بدنت متوقف است. دیگر به هرچه از ظاهر و باطن رسیدی آن منّه می‌شود؛ همان عقلی که تا سی‌سالگی رسیدی خودش دیگر می‌شود ضریبِ قیامت، ضریبِ درجاتِ قیامت، ضریبِ عقلِ بعد از آن. حالا این بحث‌ها کمی اذیت‌کننده است و باید مبانی برایش طی کنی؛ الان خیلی ورود نمی‌کنم. فقط ذهنتان آشنا باشد که سید می‌فرماید تا چهل‌سالگی واقفه، متوقفه؛ ده سال تثبیت. بله. حالا به نوعی می‌شود گفت تثبیت یعنی سکون — نه سکونِ مقابلِ حرکت؛ دائماً در حرکت هست. حرکت از ملکوتِ ایجادی در نشئهٔ ملکِ وجودی؛ هی شدتِ وجود می‌آید، وجود بر وجود شدید می‌شود. همین‌طور که بدنِ تو هم سلول‌هایت دائماً در حالِ اشتدادِ وجودی‌اند. اما در این سی سال دیگر آن نمو نیست؛ یعنی آن رشد به آن معنا نیست. عقلت دیگر هر کاری کردی؛ سی سال با این تعریف. سی سال وقت داری.

مثل این است که به شما بگویند سی سال هرچه می‌توانی — مثلِ آن داستانی که دربارهٔ ذو القرنین است: می‌روند در آن غار و می‌گوید هرچه دیدید از زمین بردارید. یک سری هیچ برنمی‌دارند، یک سری کم برمی‌دارند، یک سری زیاد. تاریک بوده؛ می‌روند بیرون می‌بینند طلا و جواهر بود. آن‌هایی که هیچی برنداشته‌اند هیچی؛ خاک به سر می‌کنند. آن‌هایی که کم برداشته‌اند وا حسرتا؛ و آن‌هایی که زیاد داشته‌اند می‌گویند چرا بیشتر برنداشتیم. بعد می‌گویند مثالِ دنیا هم همین است. آن ذخایری که تا سی‌سالگی از عقل، از رشدِ عقلی، معنوی، فکری اخذ کردی — بیشترِ بحثِ ما الان تمرکز روی عقل است — آن دیگر می‌شود ذخیره و سرمایهٔ رشدهایِ قیامتت.

عند ربّهم یرزقون؛ معلمی و متعلمی پس از مرگ

مثلاً عند ربّهم یرزقون. همین سید بحرالعلوم می‌فرماید — بارها گفته‌ایم — مقامِ عندیّتِ شهدا که عند ربّهم، نزدِ پروردگارِ خودشان. این هم نکته است که قبلاً در بحثِ لقاءالله رویش کار کرده‌ایم. آنجا می‌فرماید نزدِ ربِّ خودشان روزی می‌خورند؛ این رزق چیست؟ معارف و علم و آگاهی و حکمت. می‌روی نسبت به سعهٔ وجودیت تا درسِ معلم و استاد. یکی می‌بینی آن‌سو خودش استاد است؛ خودش آن‌سو امیرالمؤمنین به او مأموریت می‌دهد: تو برو این امت با تو، این ملت با تو، این قوم با تو؛ این تعداد را رشد بده تا سطحی. خودمان هم در تعلیمیم ها؛ رها نیستیم. همه در تعلیم‌اند. یکی هم می‌بینی مثلِ کمتر بهره‌مند وقتی مرد، حداقلش باید این باشد که کلاه را بگذاری آسمان که حدیث داریم. مرحوم کلینی أعلی الله مقامه می‌گوید یک ملک می‌آید می‌شود معلمش؛ الف ب پ ت ث ج… شروع می‌کند این‌طور. این هم تا میم تا میم. این چه دارد می‌گوید؟ این‌ها چون آگاه نبوده، محشور نبوده با این حقایق.

شأنِ حرفِ را و الرؤوف؛ تأویل و درجات

که حالا در بحثِ لقاءالله چشیدنِ حقایق گفتیم حروف هم شأنِ نزول دارند. را: تعبیرِ را یعنی عبور کنی از ظاهرِ را به باطن؛ مثل اینکه تعبیر می‌کنی خواب را از صورتِ ظاهری به باطنش می‌رسی. را شأنِ نزولش چه بود؟ گفتیم الرؤوف الرحیم؛ یعنی حکایت از اسمِ الرؤوف و الرحیمِ خدا دارد. آنجا تو رفته‌ای؛ باطنِ را را به تو نشان می‌دهد. آن ملک می‌خواهد به تو بگوید این رایی که تو در دنیا می‌دیدی و ازش روی کاغذ می‌نوشتی ر، برای این نازل شده بوده؛ این یک سکو، یک نقطهٔ اتصال، یک جدول بود تو را برساند به اسمِ الرؤوف. می‌گویی من اصلاً این‌ها را نمی‌دانستم؛ من اصلاً استفاده در این وادی نکردم. البته همهٔ این‌ها قابلِ تأویل‌اند؛ همهٔ حرف‌هایی که زده می‌شود تأویل دارند؛ ان‌شاءالله به قولِ علامه به وقتش. حتی جملاتی که ممزوج می‌شود تا مفهومی برساند آن‌ها هم تأویل دارند.

بعد حالا به الرؤوف نرسیده. خب می‌رود یک ملک شروع می‌کند. اما یکی نه؛ رسیده امامِ الرؤوف را چون درک کرده به بخشی از رأفت — نه الرؤوف بلکه به بخشی از رؤوف — آن‌جا یک سری را می‌برند تحتِ تعلیمش. حالا بحثِ ما چه بود؟ نسبت به آن ذخیرهٔ عقلی‌ای که تا سی‌سالگی داشتی، آنجا تعلیم می‌بینی و تعلیم می‌دهی. یعنی این ضریبِ تو می‌شود؛ این پایهٔ درسی‌ات می‌شود؛ پایهٔ علمی‌ات، پایهٔ رتبه و درجه‌ات.

یک آیه لایتناهی درجه؛ هفتاد هزار معنا

بعد حالا این یک درجه خودش مثلاً شما درجهٔ فلان. خب این یک درجه خودش لایه به لایه بی‌نهایت است. این‌طور نیست که فکر کنید اقرأ اقرأ؛ قیامت می‌گویند بخوان بالا برو. چقدر بالا بروم؟ حدیث داریم به عددِ آیاتِ قرآن. خب یعنی شش‌هزار و ششصد و شصت و شش آیه اگر بنا به یک قول بگیریم که این قول ثابت نیست البته. یعنی این مقدار درجه داریم و تمام؟ این‌طور هست اما هر درجه خودش ذو درجه است، ذو درجات. مثال: علامه می‌فرماید یک آیه از قرآن را — کل نفس ذائقة الموت — همین آیه را شما می‌خوانی نسبت به جدولِ وجودیت یک برداشت داری؛ همین آیه را یکی دیگر می‌خواند یک برداشت دارد. برداشتِ تو با برداشتِ او متفاوت است. نسبتِ آن اخذی که شما از یک آیه می‌کنی باز درجه‌ات مشخص می‌شود. این‌طور نیست که همه بگوییم خب این آیه رفتیم تا تهش، درجهٔ بعدی آیهٔ بعدی. نه. خودِ یک آیه لایتناهی درجه هست. وقتی می‌گوید یک حرف از قرآن هفتاد هزار معنا دارد و این عدد کثرت است، دیگر حساب کن که یک آیه چه خبر است. بله هفتاد هزار معنا که هر معنا هفتاد هزار عمق دارد، هر عمق هفتاد هزار تأویل دارد؛ همین‌طور برو. حالا بگو هفتصدهزار؛ بگو هفت میلیون، هفت تریلیون؛ ته ندارد. این یعنی ته ندارد.

حسرتِ معرفتِ نبرداشته؛ نیافتنِ اولیا در سیر

بعد حالا ما دو تا کتاب می‌خوانیم چنان پوزیشنِ مطالعاتی‌مان گل می‌کند؛ دیگر بله آقایان بیایند دست‌بوسی و این حرف‌ها. چه خبرهاست آن‌سو که وقتی رفتی سرِ خودت می‌زنی که چقدر من غافل بودم؛ آن طلا و جواهرات را، پایهٔ معرفتی‌ام را بالا نبردم؛ به جایی نرسیدم که حالا به‌جای ده نفر صد نفر را تعلیم دهم، پیشِ آقا مدالِ افتخار نصب کنند؛ و به‌جای اینکه بروم تو کلاسِ اکابر بعد از مرگ و تو سیرِ استکمالی در برزخ الف ب پ ت ث، بروم مثلاً تو حکمتِ متعالیه قرار بگیرم؛ خودِ امیرالمؤمنین مستقیم به من تعلیم بدهد. چرا یک ملک به من تعلیم بدهد؟ خب این رتبه‌ها از کجا می‌آید؟ این‌ها از کجا تعیین می‌شود؟

چطور می‌شود که یکی مثلِ مثلاً سید بحرالعلوم را اصلاً هرچه می‌روند نمی‌بینندش، پیدایش نمی‌کنند — آن‌هایی که سیر دارند به آفاق و انفس، سیرِ انفسی در آفاق دارند می‌روند پیدایش نمی‌کنند — یا سید بن طاووس را بعضی از این بزرگان را. مثلاً پسرِ برادرِ علامه طباطبایی مرحوم الهی؛ ایشان هر جا رفت خیلی از علما را دید؛ چند تا از علما را هرچه زور زد پیدا نکرد. مثلاً حتی با آقاسید علی آقای قاضی ملاقات داشته؛ ایشان طی‌الارض را ازشان می‌پرسد — حالا در یکی از فایل‌های صوتی گفته شد — اما بعضی از علما را پیدا نمی‌کند.

یک کسِ دیگری بود؛ ما تو حرمِ امام برای کنکور آن سالی که برای پزشکی درس می‌خواندیم رفته بودیم یک هفته‌ای حرمِ امام؛ صبح یک ذره نان و نمک می‌خوردم شب هم یک ذره نان و نمک — نمی‌گویم شما این کارها را بکنید که همه‌وقتم فقط درس باشد کنارِ حرمِ امام. یک چیزهای عجیب آنجا دیدیم. یک نفر آنجا سیرِ انفس و آفاقی داشته و خلاصه عوالم طی کرده بود؛ از یکی از علما بود آنجا و ما ازش خواستیم که خب چه خبر از هستهٔ امام؟ گفت کسی که من اصلاً نه؛ آن‌ها به من گفتند برگرد؛ اگر دنبالِ آصفِ روح‌اللهی که تو ایران قیام کرده‌اند اصلاً دستت بهش نمی‌رسد، برگرد. چطور می‌شود که یکی آن‌طوری است یکی هم تو همان طبقاتِ پایین می‌ماند؟ این ضریب و این پایه و این رتبه و این درجه بر اساسِ همان عقلِ فعالِ توست که چقدر فعالش کردی؛ اصلاً بالمستفادش کردی که عقلِ بالمستفاد مقامِ قلب است، مقامِ الوهیتِ توست. آنجا تو دیگر همهٔ حقایق را می‌توانی حاضر کنی.

قلبِ وسیع و عقلِ کودک‌خو

قلب وسعت دارد. تو کم؛ تو تنبلی کردی. عقلت را صبیانی کردی، کودک‌خو. عقلت را در حدِّ یک کودک قرار دادی. قلبت هم اگرچه وسعتی دارد که خدا می‌فرماید هیچ جا جا نمی‌شوم جز در قلبِ بنده‌ام؛ این وسعتِ قلب و مرتبهٔ الوهیتِ وجودِ تو که در درونِ توست هست؛ اما چون عقل را کوچولو نگه داشته‌ام، قلب نمی‌تواند. نمی‌تواند حاضر کند حقایق را. قلب هم خطوراتش ضعیف است، درکش ضعیف، عشقش ضعیف، سوزش ضعیف، حضورش ضعیف. چرا؟ چون عقل نیامده پایه شود، رتبه شود، درجه شود، پله شود، رشدش بدهد. اصلاً کارِ عقلین؛ عقل تعطیل بوده. از یک بچه چه توقعی داری؟ این‌طوری کردیم. این بلایی است که سرِ خودمان آوردیم.

نهیبِ تمام شدنِ طبیعت در چهل؛ من بلغ أربعین

حالا خدا را شاهد می‌گیرم که امروز نیت کرده بودم تمامش کنم فصلِ اول را. خدا شاهد است پیش از شروع هی به خودم نهیب می‌زدم: بس کن دیگر؛ این‌قدر هی توضیح نده؛ رد شو برو؛ تمامش کن. نمی‌شود؛ می‌گیرندمان. به قولِ علما می‌گوید یکهو یک آیه، یک حدیث، یک روایت، یک حرف یکهو می‌گیردت؛ دلت نمی‌کند. آن گرفته؛ تقصیرِ تو نیست.

حالا می‌گوید تا سی‌سالگی و ده سال به بدنِ او در این عالم واقف است. این نهیب را گوش دهید خیلی به دردتان می‌خورد. و چون چهل سال تمام شد سفرِ عالمِ طبیعت تمام است — بچه تو من هنوز زنده‌ام اینجا؟ و ابتدایِ مسافرت به عالمِ آخرت است. از کی؟ چهل‌سالگی. و هر روز و هر سال جزئی از آن بارِ سفرِ آخرت بندد. و تا از این عالم رحلت کند قوتِ او سال به سال در کاهیدن است و نورِ سمع و بصر در نقصان و قوایِ مادی در انحطاط و بدن در زوال. چه مدت سفر و اقامتِ او در این عالم در چهل سال تمام شد؛ و از این است که وارد شده است که «من بلغ أربعین و لم یأخذ العصا فقد عصی». یعنی کسی چهل سالش شد عصا دستش نگرفت فقد عصی؛ چون کسی عاصی است. منظورش این عصایِ ظاهری نیست. منظور آن عصایِ احتیاط است. احتیاط. بله عصایِ احتیاط. می‌گوید اگر کسی چهل سال شد بالغ شد — یعنی اینجا بلغ أربعین؛ آدمِ بالغ را از نظرِ عقلی کی می‌دانند؟ چهل‌سالگی. حالا اینجا هرکی چند سالش است؛ ما که رد کردیم. می‌گوید چهل‌سالگی دیگر بالغ. آنجا دیگر اگر عصا هست از فردا باید یک عصا بگیرم بیایم اینجا؛ شما رد کردید. کسی که در این وضعیت عصایِ احتیاط نگرفت عصی یعنی قطعاً عصیان می‌کند؛ قطعاً گرفتار می‌شود.

کاهیدنِ قوا پس از چهل؛ سبکِ زندگی و ازدواج

بعد حالا جوابِ آن نهیبی که گفتیم این است. چرا از سی سال تا چهل سال یک آدم حالتِ حدت و شدت و قوت را دارد؛ دیگر چهل سال بعد هی می‌خورد، می‌خورد گوشتِ پشت می‌شود، سویِ چشمش می‌رود، قوت… حالا من خودم ده تا رشتهٔ رزمی تا کمربندِ مشکی رفتم؛ الان بگو مثلاً از اینجا تا آنجا بدو؛ نفس نفس. یعنی چرا؟ چون سفرِ آخرت شروع شده‌اش. تعارف نداریم با هم. می‌خورد می‌خورد؛ قوای از بدن گرفته تا آن باطن همین‌طور دارند سفر می‌کنند. تو بی‌خبر نشسته‌ای این‌ها دارند سفر می‌کنند.

بلایِ سبکِ نوینِ این مدرنیته در مقابلِ سبکِ زندگیِ اسلامی امروز سرِ ما آورده در نوعِ خوراک و پوشاک و خواب و چه می‌دانم این‌ها که متأسفانه، و ازدواج این‌ها. ازدواج چقدر که فلسفهٔ ازدواج انشاءِ نفسِ ناطقه است نه اطفاءِ غریزه؛ و الان طرف می‌بینیم مثلاً چهل سالش است ازدواج نکرده، سی سالش است ازدواج نکرده، یا ازدواج کرده هنوز بچه‌دار نمی‌شود. این‌ها واقعاً خیلی خطرناک است وضعیتِ ما. در حالا تو این وادی هم داریم؛ تو این وادی هم دردِ دل زیاد داریم.

و متأسفانه این سبکِ زندگی کاری کرده که طرف دیگر اصلاً خودش را نمی‌تواند جمع کند بعد می‌خواهد بچه‌اش را جمع کند. تو مسئول و متولیِ پرورشِ یک جان و یک نفسی. بعد وقتی تو بحثِ تربیت پیش می‌آید فکر می‌کند تربیت یعنی پول، رزق، خانه، ماشین. فکر می‌کند این است. می‌گوید نه تو یک‌دانه‌اش می‌مانم ولش کن. در حالی که تربیت، پرورش، مقامِ ربّ است؛ ربوبیت. توجه کردی تو یک مقدماتی را باید داشته باشی یعنی عصا دستت باشد تا عصیان نکنی. آن خودش تکوین تربیتش می‌کند. اصلاً بچه؛ می‌گویند حرفِ راست از بچه بشنو. حرفِ راست از بچه بشنو یعنی چه؟ اصلاً یعنی بچه ذاتاً اصلاً نمی‌داند دروغ چیست. من و شما دروغ یادش می‌دهیم. اصلاً تربیتِ ماست که دارد این‌ها را دروغ‌گو و اهلِ غیبت و فلان می‌کند. آقا ولش کن نمی‌خواهد تربیت کنی. بگذار تکوینِ عالم خودش تربیت می‌کند. ذاتش خداجو هست. تو مقدماتش را فراهم کن. این بچه بعد می‌رود همین‌جوری. حالا تو خودت را به جایی نرسانده‌ای می‌خواهی بچه را برسانی. حوصله نداری. اصلاً نمی‌دانی از کجا شروع کنی.

چهار نفسِ ناطقه و برکتِ چهل‌برابر؛ خاطرهٔ محرّمِ قدیم

بعد شما وقتی بچه را ضریب دادی دو تایش را تربیت کردی، آن نگاهِ تربیتی و ربوبیتِ حضرت حق به زندگیِ تو دوبله می‌شود. حدیث داریم به شما دارم می‌گویم. از رزقش، رزقِ مادی‌اش بگیر تا معنوی‌اش. وقتی سه تا می‌آوری سه برابر می‌شود رزق. چهار تا شد چهل برابر می‌شود. این را کی آمده برای من و شما امروز بگوید. یعنی نگاهِ ربوبیِ حضرت حق به کسی که چهار تا نفسِ ناطقه ایجاد کرده، واسطهٔ فیض ایجاد شده، چهل برابرِ عددش برکت است. الان هم تو این می‌بینید. تو وادیِ رساله رسیدیم به عددِ چهل.

حالا شما بروید بچه‌هایی که… اصلاً قدیم‌ها دیدی بچه‌ها چطور هفت تا هشت تا؛ ما خودمان هفت‌هشت تا خواهر برادر بودیم. تو همدیگر می‌لولیدیم. چه برکتی بود، چه تربیتی بود. اصلاً گناه نمی‌فهمیدیم چیست ما. بعد محرم که می‌شد دستمال، روسریِ مادر را به یک چوبی می‌بستیم تو حیاط. بعد دو تا درِ قابلمه سنج می‌کردیم. یک دیگ با یک ملاقه طبل می‌کردیم. روسریِ آبجی‌هامان را گره می‌زدیم زنجیر می‌کردیم. تو حیاط می‌چرخیدیم. خواهرهامان هم پشتِ سرمان چادر را این‌طوری می‌انداختند ادایِ زنان را درمی‌آوردند. مادرمون هم می‌نشست رو ایوان؛ دور می‌زدیم من هم ادایِ خواننده‌ها را درمی‌آوردم. یک چیزهایی می‌خواندم الکی؛ بلد نبودیم. بعد می‌رسیدیم به ایوان. خب اهلِ عزا خوش آمدید، السلام. مادر می‌گفت خب بنشینید یک چایی بهتان بدهم. حالا الان شما بیا تربیت‌هایِ الان را ببین. آره. یعنی اصلاً تعطیلیم، تعطیل شدیم، تعطیل کردیم. بعد می‌خواهیم این بچه‌ها بعداً عصایِ دستِ امامِ زمانشان باشند. خودِ ما هم همین‌طور.

ختم و نویدِ احادیثِ نگاهِ خدا پس از چهل

عرضمان چه بود؟ ما در فصلِ اولِ رسالهٔ سیر و سلوکِ علامه حضرت سید بحرالعلوم بودیم و رسیدیم به خاصیتِ عددِ چهل و رسیدیم به آنجا که عددِ چهل چقدر اهمیت دارد که انسان تا چهل سال وقت دارد؛ چهل سال به بعد دیگر سفرِ آخرت شروع شده تمام شد. حالا بعد یک حدیث خیلی وحشتناک هم — وحشتناک از جهتِ نهیبی که بر من دارد وحشتناک و الا همه‌اش نورٌ علی نور — دو سه تا آماده کرده بودم که خیلی دیگر بال‌پرمان را می‌ریزد این احادیث؛ که خدا حالا نگاهش به بنده از چهل سال به بعد چطور است. دیگر آن باشد ان‌شاءالله جلساتِ بعد اگر زنده بودیم. به امیدِ خدا یک توسلِ خیلی در حدِّ چند ثانیه‌ای به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها داشته باشم. برای حضرت زهرا صلوات بفرستید. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.