ددرس‌گفتارها

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین ومن شر نفسي ومن شر خلقک.

بسم الله الرحمن الرحیم.

لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.

اللهم ایّک نعبد وایک نستعین.

الحمدلله على کل نعمته واسأل الله من فضله.

المستغاث بک یا صاحب الزمان.

المستغاث بک یا صاحب الزمان.

المستغاث بک یا صاحب الزمان.

السلام علیک یا داعی الله وربانیّ آیاته.

سلام علیکم و رحمة الله.

خب ما جلسه‌ی پیش رسیدیم به ابتدای یعنی در حقیقت مقدمه‌ی رساله سلوکیه حضرت سید بحر العلوم رحمة الله علیه که شرح بر رساله سلوکیه سید ابن طاووس بود و اجازه بفرمایید به جهت اهمیت اون خصوصاً مقدمه بر شروع رساله نکته‌ای رو ذیل اون عين الوجود محضر شما خوبان در این غروب جمعه محضر شما خوبان به فضل الهی عرض کنیم که رساله این چنین شروع می‌شود که بسم الله الرحمن الرحیم.

الحمد و الثنا لعين الوجود.

پیرامون اون حقیقت الحمد مطالبی اجمالاً عرض شد.

تفصیلش ان‌شاءالله بعدها.

و اما در خصوص عين الوجود که چرا اینجا نفرمودند الحمد و الثنا للوجود؟

چرا لعين الوجود؟

ببینید عزیزان بر اساس حالا چون ما به فضل الهی به کرم امام عصر صلوات الله علیه، به نفس خود حضرت علامه در مشرب ایشون قرار گرفتیم، به اتفاق اون هدایت‌های غیبی و میشه گفت طلب وجودی شما عزیزان اجازه بفرمایید که از نقطه‌نظرات خود حضرت علامه علیه الرحمه جانم فدای اسمشون بهره بگیریم.

اون هم اینکه علامه در شرح بر شرح fusus‌الحکم علامه قیسری در جلسه نهمشون تا اونجا که خاطرم هست ذیل این جمله‌ای که در مدخل دوم شرح باید باشه که می‌فرماید و پیرامون وجود یا عين وجود می‌فرماید وهو اعلم الأشیا باعتبار عمومه و انبساطه على الماهیات.

اونجا میان حرف‌های بسیار عالی و عرشی رو پیاده می‌کنند حضرت علامه که می‌فرمایند این حقیقت وجود منظور از اینجا از حقیقت وجود در خارج از أعم اشیاء است.

یعنی در حقیقت اون حقیقت وجود خارج که عموم اشیاء و همه اشیاء رو فرا گرفته است.

چرا؟

به جهت اینکه به هر شیئی این حقیقت وجود رسیده است.

به عبارتی در نی-- همونطور که ایشون هم فرمودند در نیایش‌ها و مناجات‌های اهل بیت حسن امام سجاد در صحیفه نوریه سجادیه‌شون هم داریم که همه عوالم هستی و همه هستی مرزوق او هستند و مرزوق به رزق الهی‌اند.

که این رزق حالا شما می‌تونید فیض بگیرید، می‌تونید علم بگیرید، می‌تونید نور از طرف بگیرید.

همون وجود از حیث وجود.

که به عبارتی اولین رزق هر موجودی وجود اوست، وجود او.

که این کلمات، کلمات وجودی نظام هستی وجود رو گرفته‌اند نسبت به صاع وجودیشون.

البته خب این کلمات نفاد هم ندارند و به هر کلمه‌ای برسی بالاتر از اون کلمه‌ی دیگری هست.

یا حالا عرض شود خدمتتون که به قول خود حضرت علامه تنزیهاً، تمثیلاً حالا جسارتاً ایشون معمولاً هم اینجور وقت‌ها که تنزیه می‌گیرن، تمثیل می‌گیرن، این یک بیت رو هم می‌فرمودند که ای برون از وهم و غال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من دورادور.

می‌فرمودند مثال موج و دریا که موج مرتبه نازله دریاست، نه اینکه از دریا گسیخته است.

در حقیقت موج از دریا بلند شده و به دریا برمی‌گرده.

موج چیزی جز دریا نیست.

در حقیقت اون ملکوته موج به دریا بسته است.

اصلاً وجود استقلالی نداره.

حالا خود حقیقت موج چیه؟

آبه.

آبی‌ست که از آب دریا بلند شده و این و به سمت اون هم برمی‌گرده.

این به یک معنا اون وجود موج که مرتبه نازله دریاست از او برخاسته و به او هم برمی‌گرده.

این همان معنای میشه گفت ربط این موجودات به اون وجود است که یا رزقی که از اون وجود عين وجود و وجود کل گرفته‌اند، اون وجود اصمدی.

که بیده him ملكوت کل شیء.

آخرین آیه سوره یاسین باید باشه.

که آخرین آیه‌ای هم بود که امیرالمؤمنین صلی الله علیه در کنار بستر حضرت زهرا صلی الله علیه این سوره رو که قرائت کردن سوره الصافات و یاسین رو بعد به این آیه که رسیدن حضرت از دنیا رفتن.

که "بیده ملکوته کل شی".

کل شی.

هیچ شیئی استقلال وجودی نداره.

بیده به دست اوست.

ملکوت، اون جان، اون در حقیقت میشه گفت اون مغزا، اون سر، سر هر چیزی در دست حضرت حق است.

این که این به یک معنا همون رزقی‌ست که گرفته است از اون رازق علی الاطلاق و مرزوق شده.

که حالا اگر به قول علامه کسی به سر و مغزای همین آیه شریفه "هو الاول والآخر والله الباطن" برسد، میفهمه که او بسیط الحقیقه است و وجود اصمدی است که حتی به یمن وجود او، یعنی به یمن وجود حتی عدم مطلق هم به نحوی تقرر پیدا کردن در ذهن، تشخیص پیدا کردن، تعین.

یک وجود ذهنی‌ست، عدم در بیرون نیست.

در خارج معنونی ندارد، مصداقی ندارد.

اما به یمن وجود همین که میگی خب این وجود جایی که وجود نیست عدم است.

در ذهن ان شاء نفس از منشأات نفس این عدم به همین میزان هم از نور وجود برخوردار شده است که وسعت رحمته کل شی مقابل خودش، دشمن خودش به قول علامه عدم خودش رو هم شامل می‌شود.

که البته این [سرفه] خیلی شیرین که در تمام مباحث استاد ما همیشه به این آیه بر می‌خوریم که این "هو الاول والآخر والظاهر والباطن" آیه سه سوره حدید.

این آیه از غرر آیات قرآن است.

که جمله اسمیه است.

خبر محلا به الف و لام است.

می‌دانید که مفرداتی که معل– محلا به الف و لام‌اند یک شعنیت خاصی دارن.

دلالت استقراء یعنی تماماً استقراءاً و جنساً به صورت خاص معنای اون کلمه رو اختصاص میدن، اختصاصاً اختصاص میدن به اون موضوع.

یعنی در حقیقت هو، هو، هو، اوست.

او الاول است.

هرچه که اول است اوست.

هو.

و باز این هو الاول همین هو الاول هو الآخر است.

همون او الآخر است.

باز همین هو الاول والآخر الظاهر است.

یعنی هر-- همه اول‌ها اوست.

همه آخرها اوست.

همه ظاهرها اوست.

همه باطن‌ها.

اصلاً چیزی جز او نیست.

این خیلی ببینید دقت بفرمایید که نگاهتون به این آیه که چیزی جز او نیست.

هو لیس الا هو.

هو لیس الا هو.

و حالا اینم که ما عرض می‌کنیم که هی رو هو تأکید می‌کنیم.

دیگه این اول و آخر و ظاهر و باطن نسبیه.

بحث طرفینیه.

حدود نزدیک این حد، حالا حد، حد بحث حد نسبی مثلاً بین من و شما، بین ما و غیر.

مثلاً این اول و آخر و ظاهر و باطن پیش میاد.

یعنی نسبت به مثلاً ما وقتی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که باطنی هست.

چرا؟

چون از او فارغیم.

و الا خود وجود، اون هو، اون وجود غیب الغیوب حضرت حق، اون عین وجود که اصلاً می‌شه گفت تنها قیدی که برای او می‌تونیم بذاریم که هیچ حدی ندارد.

به قول علامه هیچ حدی نداره.

اصلاً حدی ندارد.

یعنی هو.

او.

تمام.

حالا اینجا [سرفه] توجه بفرمایید که [نفس عمیق] با توجه به اینکه ما قبلاً هم عرض کردیم که در میان این موجودات آنچه که خب "بیده ملکوته کل شی" دیگه.

آنچه که از حضرت حق تجلی کرده است، این ظهورات و بروزات، این مظاهر، این مجلی‌ها، اینا همه هیچ‌کدومشون استقلالا و به تمام جهات تنزل پیدا نکرده‌اند.

یعنی اون ملکوت‌شون دست حضرت حق است.

از این جهت این رو توجه بفرمایید.

می‌خوام یکی از معانی عين الوجود رو به شما عرض کنم.

ما با دو تا وجه امروز این رو به فضل الهی برای شما عر-عرض می‌کنیم.

یه وجه عين الوجود برمی‌گرده به همون ازهر و اعرف و یعنی ازهر اعرف اشياء.

یعنی چی؟

یعنی ازهر من کل شیء.

یعنی چی؟

یعنی اینکه اگر شما دریای لایتناهی وجود رو فرض کنید، اون آب، آب.

من الماء کل شیء حی.

اون آب رو، اون وجود فرض کنید و خلائق رو، اون حصه وجودی‌شون رو، اون نحوه اتصال و ارتباط‌شون رو با ملکوت عالم، با اون دریا جدول وجودی فرض کنید که از اون آب اون دریا به میزان سر القدر و سعه وجودی هر کدوم از این جداول، آب اون دریا و اون وجود به این‌ها رسیده است.

اینچنین که شد می‌بینید که هر کدوم از این جداول وجودی به عبارتی حالا شما خلق بگیرید، ظهور بگیرید، تجلی بگیرید، هر اسم می‌خواید بگذارید، این موجودات همه و همه هیچ کدوم هم استثناء اینجا ندارن.

مستثنی نیستن از این حس وجودی.

اصلاً از وجود برخوردارن که موجودن.

لذا همه اینها وجود را درک می‌کنند.

یعنی هیچ موجودی نیست که وجود را شهوداً درک نکند.

که لذا در خدا رحمت کنه مرحوم شیخ الرئیس رو که اونجا می‌فرمود در شفا می‌فرمود که اون حب بقا رو که وقتی میاد مطرح می‌کنه، می‌فرمود که حتی کودکان، حیوانات اینا هم حب به بقا دارن.

این حب به بقا کجاست؟

حب بقا از همون حس وجودی بر بلند می‌شود.

یعنی چون وجودشون اتصال دارد به اون وجود، به اون وجود کل، به عين الوجود.

یعنی در حقیقت مثل این که بچه مثالی که قبلاً فکر می‌کنم در بحث قلب در قرآن این رو عرض کردیم خدمت دوستان در صدا و سیما که یه بچه وقتی در بغل مادرشه، مادر دستشو ول کنه این بچه می‌خواد بیفته بدون اینکه تعلیمی دیده باشه مادر رو سفت می‌گیره.

این نشون می‌ده شهوداً قبول دارد که وجود دارد.

چرا؟

چون حس وجودی‌شون، جدول وجودی‌شون از اون آب بهره‌مند شده.

لذا اینجا که می‌رسیم به این وجه از این از هر و من کل شی می‌رسیم یا و هو أعم الأشیا می‌رسیم.

به این وجه که می‌رسیم عين الوجود رو این چنین تعبیر می‌کنیم که همونطور که حضرت ملاصدرا در اسفار دارن که یمکن العلم بها البته به نحو شهود.

یمکن العلم بها یعنی میشه امکانش هست که علم پیدا کرد.

شهوداً به اون وجود، شهوداً به اون وجود.

لذا اینجا که میرسه حضرت علامه اشاره دارن به همون دعای شریف و عجیب مولامون امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام که اللهم نور ظاهری بطاعتك.

خدایا ظاهرم رو نورانی کن به تا-- طاعت خودت که این نشون میده که طاعت و بندگی حضرت حق نور میاره.

و باطنی بمحبتك و قلبی بمعرفتك و روحی بمشاهدتك.

روحی، روحی بمشاهدتك و سری باستقلال اتصال حضرتك يا ذو الجلال والاكرام.

این در حقیقت شهود رو ببینید و روحی بمشاهدتك.

یعنی این شهود به جهت حالا عظمت این جایگاه باید به شهود رسید.

یعنی درک شهودی کرد.

با قلب، با سر، با روح به اونجا رسید و امکانش هست.

این چطور امکانش هست؟

به این نحو از برداشت از حیث عين الوجود برمی‌گرده به همون ارتباط و اتصال جداول وجودی به اون دریای بیکران وجود.

و از این جهت اعرف است، ازهر است.

خب این پس این عين الوجود، اون ماء وجود، اون آب وجود، اون حقیقت وجود، اون وجود جوه-جوهر.

حالا هر اسمی می‌خوای روش بگذار.

اون متن واقع، اون حقیقت، متن اعیان، اون جوهر الجواهر، این حقیقت الحوائر، این حد، این وجود، این، این چیزی که به قول علامه می‌فرمود این چیزی که هست، همینی که هست و تو هم هستی و اع-- تو خود هستی تو و وجود تو عین ربط به اون وجود است.

این یک معنای [مکث] عرض شود عين الوجود است که اون حقیقت وجود رو داریم عرض می‌کنیم.

نه حدود وجود رو، نه شخص شما رو، شخص دیگری رو.

این اشخاص و این تعینات و تشخیصات و این‌ها رو نمیگیم.

اون عين وجود که در همه عوالم هستی جاری و ساری است.

یک نحو دیگه هستش که بحث اصمد است.

وجود اصمدی حضرت حق رو که نگاه می‌کنی اینجا به این لحاظ وقتی شما اعتبار می‌کنی وجود اصمد، اصمد حضرت حق رو می‌بینی که نه اصلاً اینجا [مکث] مطلقا نمیشه علم بهش پیدا کرد.

مطلقا اینجا بر اون اصمد نمی‌شود.

یعنی از مثل المحيط که اسم مستعصره حضرت حق است.

المحيط او است که بر همه محيط است.

هیچکس بر او احاطه ندارد.

این از این حیث عين الوجود می‌شود اون اصمد.

اون وجودی که ولا یحیطون به علما.

نه حالا اینجا می‌فرماید بهی.

حالا الا، الا نه.

یا به قول علامه احاطه علیه هم خیر.

نه.

ولا یحیطون به علما.

مثلاً علامه مثال می‌زنن شما یه چیزی رو فرض کنید در دستتون فندقی چیزی رو در دستتون گرفتید.

این دست شما الا بر اون فندقه.

یعنی احاطه پیدا کرده.

این احاطه محيطی نیست.

محاطیه.

محاط شده بر اون چیز.

اما وقتی بهی باشد یعنی به تار و پودش از همه جهات به سر او، به بطنان او، به تمام جهات او شما بتونی علم پیدا کنی.

نه اصلاً و ابدا حتی در هر مقامی از فنا قرار بگیری که پیغمبر فرمود چه خوش که در اِممم جلد اول کتاب الله شناسی مرحوم حضرت علامه عاص-- اِممم محمد حسین حسینی تهرانی علیه رحمة اونجا دیدم که بحث مبصوتی ذیلش داشتن که پیغمبر فرمود [سخنگوی 1]:"لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب ولا نبیا مرسل." اینجا ببینید لا نبیا مرسل.

اینجا نبیا مرسلان اینا نکره‌اند.

در سیاق نفی اومدن.

لا نبی.

لا مرسل.

نبیا مرسل.

نکره در سیاق نفی.

اینجا دیگه در حقیقت می‌خواد کلاً برداره.

یعنی کلاً هیچ نبیی، هیچ مرسلی، هیچ ملک مقربی در اون سعه اون رو نداره که تو اونجا به اتفاق همراه من با خدا باشد.

"لی مع الله وقت." حالا نمی‌فرماید مقام.

یه وقت‌هایی هست حتی در اون فنای مطلق که کلاً خودش هم دیگه نیست.

پیغمبر نبی هست یا نه؟

مرسل هست یا نه؟

اما اینجا نفیه.

هیچ نبیی، هیچ پیغمبری نیست.

یعنی دیگه اصلاً پیغمبر هم اینجا نیست.

خداست و خدایی می‌کند.

حتی در، حتی در این مقام هم علم احاطی به حضر حق ممکن نیست.

"عنت الوجوه للحی القيوم." اص-اصلاً و ابداً نمی‌شه که حتی بر اساس احکام حالا فوق طور عقل هم شما بخوای به این به شهودن برسی می‌بینی ممکن نیست.

خب اینم یه بحث.

حالا این رو شما عین الوجود بگیر.

این دیگه مرتبه عالی‌تر از اون عرض شود از هر من کل شی اون جداول وجودی‌ست که عرض کردیم.

اون هم عین الوجود شامل می‌شود.

اما خب این مرتبه عالی‌تر.

عین الوجود، عین الوجود.

همون حقیقت الحقایق.

همون وجود واجب الوجود.

عرض شود غیب الغیوب که همه از او بی‌خبرند.

عین الوجود، نه وجود بالاخره.

حالا به عرض شود جهت تفهیم بهتر موضوع، سهولت فهمش اجازه بفرمایید اشاره به یک حدیث سنگین و عزیز دیگری بکنیم از رسول اکرم اسلام علیه الصلاة والسلام و علاله که ایشون می‌فرمایند که خیلی دقت بفرمایید چقدر شریف و عظیم.

"کان الله و لم یکن معه شی." خب اِممم عرض شود قدما، قدمای مشاء حالا یا متاخ-- اِممم متقدمین کسایی که به این حدیث پرداخته بودند در ذیل این حدیث قلم زده بودند اون‌ها معتقد بودند که این کانه رو حالا فعل ماضی اگه بخواهیم نحوی اعتبار کنیم بر اساس قاعده نحوی بگیم، می‌گیم این فعل از افعال ناقصه است کانه و یدل علی زمان ماضی نسبت به گذشته.

این، این چنین اگر بگیریم بله می‌شود اینکه اِممم یعنی اینکه خدا بود.

کان الله.

خدا بود.

یه زمانی، یه زمانی خدا بود.

و لم یکن معه شی.

هیچ چیز دیگه، هیچ کس دیگه‌ای نبود.

یه همچین چیزی.

لکن حکما و قدما و عرض شود متأخرین، حکما و عرفای اسلامی ما، امامیه امامیان انگشت رو روی این معه می‌گذارند.

اولاً می‌فرمایند این کانه حرف وجودی‌ست.

این کانه رو اینجا حرف وجودی می‌گیرند.

عزیزان توجه بفرمایید.

کانه رو اینجا حرف وجودی می‌گیرند که [سخنگوی 1]:"لئن کان حرف وجودیون ولا تدل علی الزمان." این تو اگر اشتباه نکنم فس خالدی باید باشه که حضرت محی الدین عربی می‌فرمایند اونجا که اونجا می‌فرماید که این کانه حرف وجودی‌ست و دلالت بر ثبوت محمول بر م-موضوع می‌کند ازلاً و ابداً.

این چنین، این طور.

و مگر اینکه شواهد و قرائنی باشد که دلالت زمان درش بیاره.

مثلاً قرینه‌ای در خارج وجود داشته باشه.

مثل اینکه بگن مثلاً کانه فلانی مثلاً شاب قوی.

مثلاً فلانی، فلان شخص.

این مرد یه زمانی یه جوان قوی‌ای بود.

[سخنگوی 1]:"ایام شیخ الضعیف." مثلاً مثالی که علامه می‌زنن.

امروز شیخ ضعیفی شده.

این خب قرینه خارجی وجود داره که این کانه، کانه فعل ماضی‌ست.

اما در آیات روایات اینا این کانه رو باید کانه حرف وجودی گرفت عزیزان.

و حالا در اصطلاحات و استعمالات و اون جهات کانه شما دقت بفرمایید می‌بینید که در آیات قرآن، در روایات این قطعاً همون حرف وجودی‌ست و دلالت دارد بر ثبوت محمول بر موضوع.

یعنی این هست، این هست.

این کانه هست.

الان هم هست.

حالا داریم آیات قرآن مثل [سخنگوی 1]:"و کان ذالک في الكتاب مستورا." اون کتاب مبین، کتاب جامع، اون که متن قضاست.

همه بقیه شرح اونند.

هیچ تغییر و تبدیلی درش به قول علامه نیست.

تحول درش نیست.

شب و روز بردار نیست.

نو و کهنه نمی‌شه.

بارون اینا درش در-- یعنی احکام کن و فساد ماده اینا درش دخیل نیست.

اون اِممم بود و خواهد بود.

نه اینکه قبلاً [سخنگوی 1]:"و کان ذالک في الكتاب مستورا." یعنی الان دیگه نیست.

یا مثلاً و عرض شود [سخنگوی 1]:"کان الله علیماً حکیما." این هم همچین باز آیه قرآن.

جالبه که از علامه به اینجا که میرسن [نفس عمیق] عزیزان توجه داشته باشن اشاره می‌کنند به یک کتاب خطی که نزد ایشون بوده و می‌فرمایند که اونجا البته مؤلف نفرموده که از کجا این حدیث رو آورده اما از امام موسی کاظم صلوات الله علیه ما همین حدیث شریف رو که میارن کان الله ولم یکن معه شيء.

می‌فرمود والآن كما کان.

که این شاهد یعنی قرینه بر همین مدعای ماست.

قرینه‌ی خوبی.

والآن، الآن هم همونطوره.

خب حالا این چگونه باید ترجمه بشه که درست باشه؟

یعنی چی؟

این کان حرف موجود، وجودی‌ست.

یعنی چه که ثبوت محمول برای موضوع است ازلاً و ابداً و زمان بردار نیست.

اون‌ها میان مطلب رو روی معاهو پیاده می‌کنند.

حکما و عرفای ما.

یعنی چی؟

میان میگن که خب ما سوای حق که معلول او هستند نمی‌تونند مع علت‌شون باشن.

همیشه ما سوای هر چیزی دون شأن علتشه.

خلق دون شأن خالقشه.

دون شأن، شأن اون وحدت حقای حقیقت حقیقیه است.

خداست و دارد خدایی می‌کند و دومی بر-- دومی بردار نیست.

خدای احد واحد است.

تمام.

و به انتفاء موضوع اصلاً چیزی نیست که بخواد به عرض کنیم که معیت با خدا داشته است یا دارد.

و از حیث اینکه مثلا هستند ولی به سبب مخلوق بودن او دون او هستند.

نه اینطوری اعتبار نشه.

اشتباه نکنید یه وقت.

ببینید اون‌ها، اونایی که اشتباه کردند گفتند خدا بود هیچ، هیچ کس هم نبود.

هیچ چیزی هم نبود.

توجه کردین از کتم عدم خدا آفرید بعداً.

که حالا این کتم عدم باید معنی بشه.

که این کتم عدم رو ما باید روی حدود پیاده کنیم نه وجود.

هیچ‌وقت عدم از یا در حقیقت [مکث] قابلیت این رو نداره که وجود ازش خارج بشه.

یا به عبارتی وجود نمیشه از هیچ وجود درست بشه.

اصلاً محاله همچین چیزی.

وجود، وجود از هیچ بخواد مثلاً خارج بشه.

نمیشه همچین چیزی.

لذا حالا خود علامه می‌فرمودند توی یکی از جلساتشون که [نفس عمیق] ایشون می‌فرمودند با کمونیست‌ها اینا بحثی داشتیم اونا رو همین قصه دست گذاشته بودند که شما اینو برای ما باز کنید.

ولی خب متاسفانه چون آدمای بیچاره‌ای بودن ما توضیح می‌دادیم که این کتم عدم نبودن یعنی اون [مکث] از کتم عدم خدا آفرید یعنی این حدود، حدود نبودن.

حد نبود.

نه اینکه وجود، وجود که بود.

حد نبود.

مثل اینکه الان این گل الان باز شده.

مثلا این بوته دیروز گل نداشت امروز گل داد.

این حدش دیروز نبود، عدم بود.

الان داد.

الان این گل به وجود آمد.

یعنی از عدم خارج شد.

این معناشه.

که حالا اون‌ها نفهمیدند.

کان الله ولم یکن معه شيء رو گرفتن چی خدا بود و بعد مثلاً هیچکس نبود.

بعد خدا از کتم عدم یعنی از هیچ، از عدم.

یعنی از، از شاید از هیچ وجود رو آفرید.

موجودات رو.

این نمیشه، عقلاً نمیشه.

ولی اینجا ما بحثمون اینه.

حکما و عرفا میگن که نه.

اصلاً بحث معیت بردار نیست.

این رو دقت داشته باشید.

یعنی اینکه [نفس عمیق] میان بحث رو روی معیت پیاده می‌کنند.

مخصوصاً قرینه‌ش رو هم والآن كما کان.

میگه الآن هم این چنینه و خواهد بود.

ازلاً و ابداً این، این هست ولاغیر.

که خداست و خدایی دارد می‌کند.

خداست و خدایی می‌کند.

هیچ چیزی نیست که بتواند معیت با او داشته باشد.

اصلاً چیزی نیست.

هرچه هست اوست.

و هرچه هست اوست.

هو.

حالا این به این معنا اگر بخواهین بگیرین بله عين الوجود میشه این.

این چیزی که الان عرض کردیم عين الوجود می‌شود.

هو الاول والآخر والله والباطن.

عين الوجود می‌شود.

اون لا يحيطون به علما.

اون وجود اسمت.

وجود اسمت.

به به به.

و چه زیبا و چه قشنگ و و چقدر شیرین که خدای منان به ما لطف کرد و توفیق داد قبل از، قبل از اینکه ما رو قبض کنن از این دنیا ببرن و ما رو بگیرن، تفویق کنن کاملاً جان ما رو این حقایق رو بچشیم به دلمون به جانمون بنشینه.

روح علامه شاد.

روح دیگران شاد.

حالا این [نفس عمیق] عين الوجود رو تا حدی متوجه شدید.

خب خیلیا منبرهاشون کلاس درس و بحث‌هاشون رو از حکما و عرفا با همین مقدمه خطبه یا به عبارتی مقدمه رساله از سید بحر العلوم عليه الرحمه شروع می‌کنند.

حالا یه مقداری چیزایی که متوجه می‌شیم چرا، چرایی اون رو داریم متوجه می‌شیم عزیزان.

که عظمت این قصه برامون کشف بشه.

ولی خب ما خیلی هم اصرار نداریم که رو کلمه کلمه بخواهیم رو کلمه کلمه بمونیم.

خب دیگه هاهای مونده تا آخر این دنیا تمام‌بردار هم نیست.

خب باید برسیم به عبارت‌های دیگر.

و البته رساله، رساله عملیه است.

ما رو به عملیات عرفان عملی باید بکشونه.

حالا ابتداش اجازه بدید یه چند کلمه با عرفان نظری شروع میشه.

سختتون نباشه، اذیتتون نکنه.

انشاالله که خدای منان همین قلیل رو از ما پذیرفته باشه در این غروب جمعه و انشاالله که روح علامه شاد باشه و ما رو بیشتر از این مورد عنایت و تفقد خودش قرار بدهد و القاءاتی داشته باشد که همه بفهمیم آنچه که می‌شنویم رو بچشیم و دارا بشیم.

نه فقط دانا شدن.

والحمد لله رب العالمين.

برای سلامتی آقامون از وجودتون صمیم وجودتون صلواتی خ-