یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
مقدمهٔ رساله و عین الوجود
یا ربّ أعوذ بک من همزات الشیاطین و من شرّ نفسی و من شرّ خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم. اللهم إیاک نعبد و إیاک نستعین. الحمد لله علی کل نعمته و أسأل الله من فضله. المستغاث بک یا صاحب الزمان — سه بار. السلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیَّ آیاته.
جلسهٔ پیش به ابتدای مقدمهٔ رسالهٔ سلوکیهٔ حضرت سید بحرالعلوم رحمةاللهعلیه رسیدیم که شرح بر رسالهٔ سلوکیهٔ سید ابن طاووس بود. به جهت اهمیت مقدمه بر شروع رساله نکتهای ذیل عین الوجود در این غروب جمعه به فضل الهی گفته میشود. رساله چنین شروع میشود: بسم الله الرحمن الرحیم؛ الحمد و الثناء لعین الوجود. پیرامون حقیقت الحمد مطالبی اجمالاً گفته شد؛ تفصیلش انشاءالله بعدها. اما در خصوص عین الوجود: چرا نفرمودند الحمد و الثناء للوجود؟ چرا لعین الوجود؟
چون به فضل الهی به کرم امام عصر و به نفس حضرت علامه در مشرب ایشان قرار گرفتیم، از نقطهنظرات خود علامه علیهالرحمه بهره میگیریم. علامه در شرح بر شرح فصوصالحکم علامه قیصری در جلسهٔ نهم ذیل جملهای در مدخل دوم شرح — پیرامون وجود یا عین وجود — میفرماید و هو أعلم الأشیاء باعتبار عمومه و انبساطه علی الماهیات. آنجا حرفهای عالی و عرشی پیاده میکنند: این حقیقت وجود منظور حقیقت وجود خارج از أعم اشیاء است؛ حقیقت وجود خارج که عموم اشیاء و همهٔ اشیاء را فرا گرفته است. چرا؟ به جهت آنکه به هر شیئی این حقیقت وجود رسیده است. همانطور که در نیایشها و مناجات اهلبیت — صحیفهٔ نوریهٔ سجادیه — همهٔ عوالم هستی مرزوق او هستند و مرزوق به رزق الهیاند؛ این رزق را میتوانی فیض بگیری علم بگیری نور بگیری؛ همان وجود از حیث وجود. اولین رزق هر موجودی وجود اوست؛ کلمات وجودی نظام هستی وجود را گرفتهاند نسبت به سعهٔ وجودیشان. البته این کلمات نفاد ندارند و به هر کلمهای برسی بالاتر از آن کلمهٔ دیگری هست. علامه در شرح قیصری وجود را أعلم الأشیاء از حیث عموم و انبساط بر ماهیات خواند؛ عین الوجود همان حقیقت فراگیر خارج است نه مفهوم ذهنی تهی.
تمثیل موج و دریا؛ بیده ملکوت کل شیء
به قول علامه تنزیهاً تمثیلاً — معمولاً وقتی تنزیه و تمثیل میگیرند این بیت را میفرمودند: ای برون از وهم و قال و قیل من / خاک بر فرق من و تمثیل من — مثال موج و دریا: موج مرتبهٔ نازلهٔ دریاست نه آنکه از دریا گسیخته باشد. در حقیقت موج از دریا بلند شده و به دریا برمیگردد؛ موج چیزی جز دریا نیست؛ ملکوت موج به دریا بسته است؛ اصلاً وجود استقلالی ندارد. حقیقت موج چیست؟ آب است؛ آبی که از آب دریا بلند شده و به سمت آن برمیگردد. این به یک معنا وجود موج که مرتبهٔ نازلهٔ دریاست از او برخاسته و به او برمیگردد. این همان معنای ربط این موجودات به آن وجود است؛ یا رزقی که از آن عین الوجود و وجود کل گرفتهاند؛ آن وجود اصمدی که بیده ملکوت کل شیء — آخرین آیهٔ سورهٔ یاسین باید باشد؛ آخرین آیهای هم بود که امیرالمؤمنین کنار بستر حضرت زهرا سورهٔ صافات و یاسین را قرائت کردند و به این آیه که رسیدند حضرت از دنیا رفتند: بیده ملکوت کل شیء. کل شیء؛ هیچ شیئی استقلال وجودی ندارد؛ بیده به دست اوست؛ ملکوت آن جان آن مغز آن سرّ هر چیزی در دست حضرت حق است. این به یک معنا همان رزقی است که از رازق علیالاطلاق گرفته و مرزوق شده. موج وجود استقلالی ندارد؛ ملکوتش به دریاست؛ موجودات نیز چنیناند نسبت به عین الوجود. قرائت یاسین تا بیده ملکوت کل شیء در بستر زهرا پیوند مرگ و ملکوت و رزق وجود را نشان میدهد.
هو الاول والآخر؛ غرر آیات حدید
اگر به قول علامه کسی به سرّ و مغزای آیهٔ هو الاول والآخر والظاهر والباطن برسد میفهمد که او بسیط الحقیقه است و وجود اصمدی است که حتی به یمن وجود او عدم مطلق هم به نحوی تقرر در ذهن پیدا میکند؛ یک وجود ذهنی است؛ عدم در بیرون نیست؛ در خارج مصداق ندارد. اما به یمن وجود همین که میگویی جایی که وجود نیست عدم است در ذهن از منشأات نفس این عدم هم از نور وجود برخوردار شده؛ وسعت رحمته کل شیء مقابل خودش دشمن خودش — به قول علامه عدم خودش — را هم شامل میشود. در تمام مباحث استاد همیشود به این آیه برمیخوریم؛ آیهٔ سه سورهٔ حدید از غرر آیات قرآن است. جملهٔ اسمیه است؛ خبر محلّی به الف و لام است؛ مفرداتی که محلّی به الف و لاماند شأنیت خاصی دارند؛ دلالت استغراقی یعنی تماماً و جنساً معنای آن کلمه را اختصاصاً به آن موضوع میدهند. یعنی هو اوست؛ او الاول است؛ هرچه اول است اوست. و همین هو الاول هو الآخر است؛ همین هو الاول والآخر الظاهر است؛ همهٔ اولها اوست همهٔ آخرها اوست همهٔ ظاهرها اوست همهٔ باطنها؛ اصلاً چیزی جز او نیست؛ هو لیس إلا هو.
این اول و آخر و ظاهر و باطن نسبی است؛ بحث طرفینی است؛ حدود نسبی بین من و شما بین ما و غیر پیش میآید. وقتی نگاه میکنیم باطنی میبینیم چون از او فارغیم؛ وگرنه خود وجود آن هو آن وجود غیبالغیوب حضرت حق آن عین وجود تنها قیدی که برای او میتوانیم بگذاریم این است که هیچ حدی ندارد؛ به قول علامه هیچ حدی ندارد؛ هو او تمام. آنچه از حضرت حق تجلی کرده این ظهورات و بروزات این مظاهر این مجالی هیچکدامشان استقلالاً و به تمام جهات تنزل پیدا نکردهاند؛ ملکوتشان دست حضرت حق است. اول و آخر و ظاهر و باطن در نسبت ما معنا میگیرد؛ در هو هیچ حدی نیست. الف و لام استغراق بر خبر آیهٔ حدید همهٔ مصادیق را به هو برمیگرداند؛ لیس إلا هو.
جداول وجودی؛ حب بقا و کودک در بغل مادر
میخواهم یکی از معانی عین الوجود را بگویم؛ دو وجه. یک وجه عین الوجود برمیگردد به أظهر و أعرف اشیاء؛ أظهر من کل شیء. اگر دریای لایتناهی وجود را فرض کنید — آن آب؛ من الماء کل شیء حی — آن وجود را و خلائق را حصهٔ وجودیشان را نحوهٔ اتصال و ارتباطشان را با ملکوت عالم با آن دریا جدول وجودی فرض کنید که از آب آن دریا به میزان سرّ القدر و سعهٔ وجودی هر کدام از این جداول آب آن دریا و آن وجود به اینها رسیده است. اینچنین که شد میبینید هر کدام از این جداول وجودی — خلق ظهور تجلی هر اسمی میخواهید بگذارید — این موجودات همه هیچکدام استثناء ندارند؛ از این حس وجودی مستثنی نیستند؛ اصلاً از وجود برخوردارند که موجودند. لذا همه وجود را درک میکنند؛ هیچ موجودی نیست که وجود را شهوداً درک نکند.
خدا رحمت کند شیخالرئیس را که در شفا حب بقا را مطرح میکند؛ میفرمود حتی کودکان و حیوانات هم حب به بقا دارند. این حب بقا کجاست؟ از همان حس وجودی برمیخیزد؛ چون وجودشان اتصال دارد به آن وجود کل به عین الوجود. مثل آنکه بچه وقتی در بغل مادر است مادر دستش را ول کند این بچه میخواهد بیفتد بدون آنکه تعلیمی دیده باشد مادر را سفت میگیرد؛ این نشان میدهد شهوداً قبول دارد که وجود دارد؛ چون حس وجودیاش جدول وجودیاش از آن آب بهرهمند شده. لذا به این وجه که میرسیم عین الوجود را چنین تعبیر میکنیم که همانطور که ملاصدرا در اسفار دارد یمکن العلم بها به نحو شهود؛ امکانش هست که شهوداً به آن وجود علم پیدا کرد. حب بقای کودک و حیوان از حس وجودی جدول متصل به دریاست؛ چنگ زدن نوزاد به مادر بدون تعلیم همان شهود وجود است که ابنسینا در شفا به آن اشاره میکند و ملاصدرا امکان علم شهودی را میگشاید.
دعای نور؛ ظاهری بطاعتک و روحی بمشاهدتک
لذا اینجا علامه اشاره دارند به دعای شریف و عجیب مولایمان امیرالمؤمنین علیهالصلوة والسلام: اللهم نوّر ظاهری بطاعتک — خدایا ظاهرم را نورانی کن به طاعت خودت؛ نشان میدهد طاعت و بندگی نور میآورد — و باطنی بمحبتک و قلبی بمعرفتک و روحی بمشاهدتک و سرّی باستقلال اتصال حضرتک یا ذا الجلال و الإکرام. روحی بمشاهدتک؛ این شهود را ببینید؛ به جهت عظمت این جایگاه باید به شهود رسید؛ درک شهودی کرد؛ با قلب با سرّ با روح به آنجا رسید و امکانش هست. این چطور امکان دارد؟ به این نحو از برداشت از حیث عین الوجود برمیگردد به همان ارتباط و اتصال جداول وجودی به آن دریای بیکران وجود؛ از این جهت أعرف است أظهر است. پس این عین الوجود آن ماء وجود آن حقیقت وجود آن جوهر الجواهر متن اعیان؛ به قول علامه این چیزی که هست همینی که هست و تو هم هستی و وجود تو عین ربط به آن وجود است. این یک معنای عین الوجود است که حقیقت وجود را میگوییم نه حدود وجود را نه شخص شما را؛ اشخاص و تعینات را نمیگوییم؛ آن عین وجود که در همهٔ عوالم هستی جاری و ساری است. دعای نور ظاهر را به طاعت و باطن را به محبت و قلب را به معرفت و روح را به مشاهده و سرّ را به استقلال اتصال میبرد؛ این نقشهٔ شهود عین الوجود از جدول وجودی است نه بحث لفظی.
وجود اصمدی و لی مع الله وقت
نحو دیگر بحث اصمد است. وجود اصمدی حضرت حق را که نگاه میکنی مطلقاً نمیشود علم به آن پیدا کرد؛ از مثل المحیط که اسم مستأثر حضرت حق است؛ المحیط او است که بر همه محیط است؛ هیچکس بر او احاطه ندارد. از این حیث عین الوجود میشود آن اصمد؛ وجودی که ولا یحیطون به علماً. علامه مثال میزنند فندقی در دست گرفتهاید؛ دست شما علی آن فندق احاطه پیدا کرده؛ این احاطه محیطی نیست محاطی است. اما وقتی به باشد یعنی به تار و پودش از همهٔ جهات به سرّ او به بطنان او بتوانی علم پیدا کنی؛ نه اصلاً و ابداً حتی در هر مقامی از فنا.
پیامبر فرمود — در جلد اول اللهشناسی مرحوم علامه محمدحسین حسینی تهرانی بحث مبسوطی ذیلش دارند — لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرّب و لا نبی مرسل. اینجا نبیاً مرسلاً نکرهاند در سیاق نفی؛ میخواهد کلاً بردارد؛ هیچ نبیی هیچ مرسلی هیچ ملک مقربی در آن سعه آن را ندارد که آنجا به اتفاق همراه من با خدا باشد. لی مع الله وقت؛ نمیفرماید مقام؛ وقتهایی هست حتی در فنای مطلق که کلاً خودش هم دیگر نیست. پیامبر نبی هست یا نه مرسل هست یا نه؟ اما اینجا نفی است؛ هیچ نبیی نیست؛ یعنی دیگر اصلاً پیامبر هم اینجا نیست؛ خداست و خدایی میکند. حتی در این مقام هم علم احاطی به حضرت حق ممکن نیست؛ عنت الوجوه للحی القیوم. اصلاً و ابداً نمیشود حتی بر اساس احکام فوق طور عقل به شهود احاطی برسی؛ ممکن نیست. این مرتبهٔ عالیتر از آن أظهر من کل شیء جداول وجودی است؛ عین الوجود شامل میشود اما این مرتبهٔ عالیتر؛ حقیقت الحقایق وجود واجبالوجود غیبالغیوب که همه از او بیخبرند. احاطهٔ علی غیر از احاطهٔ به است؛ فندق در مشت محاط است نه آنکه تار و پودش معلوم باشد. لی مع الله وقت حتی نبی و ملک مقرّب را با نکره در سیاق نفی برمیدارد؛ آنجا خداست و خدایی میکند و احاطهٔ علمی ممکن نیست.
کان الله و لم یکن معه شیء؛ حرف وجودی
برای تفهیم بهتر اشاره به حدیث سنگین رسول اکرم: کان الله و لم یکن معه شیء. قدمای مشاء این کان را فعل ماضی افعال ناقصه میگرفتند دال بر زمان گذشته؛ یعنی خدا بود زمانی و هیچ چیز دیگری نبود. لکن حکما و عرفای امامیه انگشت روی معه میگذارند. أولاً میفرمایند این کان حرف وجودی است؛ چنانکه محیالدین در فصّ خالدی میفرماید کان حرف وجودی است و دلالت بر ثبوت محمول بر موضوع میکند ازلاً و ابداً مگر آنکه شواهد و قرائن زمان بیاورد. مثلاً کان فلانی شاباً قویاً؛ امروز شیخ ضعیفی شده؛ قرینهٔ خارجی هست که کان فعل ماضی است. اما در آیات و روایات کان را باید حرف وجودی گرفت؛ دلالت دارد بر ثبوت محمول بر موضوع؛ این هست الان هم هست. آیات: و کان ذلک فی الکتاب مستوراً — کتاب مبین متن قضاست؛ همهٔ بقیه شرح آناند؛ هیچ تغییر و تبدیلی در آن نیست؛ شب و روز و نو و کهنه برنمیدارد؛ احکام کون و فساد ماده در آن دخیل نیست؛ بود و خواهد بود نه آنکه قبلاً بود الان نیست. یا کان الله علیماً حکیماً.
علامه اشاره میکنند به کتاب خطی نزد ایشان که مؤلف نگفته از کجا آورده اما از امام موسی کاظم صلواتاللهعلیه همین حدیث را میآورند کان الله و لم یکن معه شیء و میفرمود و الآن کما کان؛ این شاهد قرینه بر مدعاست؛ الآن هم همانطور است. کان در کتاب مستور و علیماً حکیماً ثبوت ازلی است نه گذشتهٔ سپریشده. فصّ خالدی ابنعربی کان را حرف وجودی میخواند مگر با قرینهٔ زمان؛ آیات و روایات قرائن معیتناپذیریاند نه قصهٔ زمانی خلقت از هیچ.
معیتناپذیری؛ کتم عدم حدود است نه وجود
چگونه ترجمه شود درست؟ کان حرف وجودی است؛ ثبوت محمول برای موضوع ازلاً و ابداً و زمانبردار نیست. حکما و عرفا مطلب را روی معه پیاده میکنند: ماسوای حق که معلول او هستند نمیتوانند مع علتشان باشند؛ همیشود ماسوای هر چیزی دون شأن علتش است؛ خلق دون شأن خالق است؛ دون شأن آن وحدت حقیقیه. خداست و دارد خدایی میکند و دومی بردار نیست؛ خدای احد واحد است تمام. به انتفاء موضوع اصلاً چیزی نیست که بخواهد معیت با خدا داشته باشد یا داشته است. از حیث آنکه هستند ولی به سبب مخلوق بودن دون او هستند — نه اینطوری اعتبار نشود اشتباه نکنید.
آنهایی که اشتباه کردند گفتند خدا بود هیچکس هم نبود هیچ چیزی هم نبود؛ از کتم عدم خدا آفرید بعداً. کتم عدم را باید روی حدود پیاده کنیم نه وجود. هیچوقت عدم قابلیت ندارد که وجود از آن خارج شود؛ وجود نمیشود از هیچ درست شود؛ محال است. علامه میفرمودند با کمونیستها بحثی داشتیم روی همین قصه دست گذاشته بودند؛ توضیح میدادیم کتم عدم یعنی حدود نبودن؛ حد نبود نه آنکه وجود نبود؛ وجود که بود؛ حد نبود. مثل آنکه این گل الان باز شده؛ دیروز بوته گل نداشت امروز گل داد؛ حدش دیروز نبود عدم بود؛ الان داد؛ این گل به وجود آمد یعنی از عدم خارج شد؛ این معناست؛ آنها نفهمیدند. کان الله و لم یکن معه شیء را گرفتند خدا بود بعد هیچکس نبود بعد خدا از هیچ وجود آفرید؛ عقلاً نمیشود.
حکما و عرفا میگویند اصلاً بحث معیتبردار نیست؛ خصوصاً قرینهاش و الآن کما کان؛ الآن هم اینچنین است و خواهد بود؛ ازلاً و ابداً این هست و لا غیر؛ خداست و خدایی میکند؛ هیچ چیزی نیست که بتواند معیت با او داشته باشد؛ اصلاً چیزی نیست؛ هرچه هست اوست؛ هو. به این معنا عین الوجود میشود؛ هو الاول والآخر والظاهر والباطن؛ آن لا یحیطون به علماً؛ آن وجود اصمد. اشتباه کمونیستی و مشائی خلقت از کتم عدم را حدِ نبودن میگیرد نه نیستی وجود؛ گل دیروز نبودنِ حد است امروز بودنِ حد. معیت معلول با علت محال است؛ خلق دون شأن خالق است؛ ازلاً و ابداً هو و لا غیر.
رساله عملیه است؛ دانا نه بس دارا شو
چه زیبا و شیرین که خدای منّان لطف کرد پیش از آنکه ما را از این دنیا ببرند این حقایق را بچشیم به دلمان به جانمان بنشیند. روح علامه شاد؛ روح دیگران شاد. عین الوجود را تا حدی متوجه شدید. خیلیها منبرها و کلاسها را از حکما و عرفا با همین مقدمهٔ خطبه یا مقدمهٔ رساله از سید بحرالعلوم شروع میکنند؛ حالا مقداری چراییاش را متوجه میشویم تا عظمت قصه کشف شود. ولی خیلی اصرار نداریم کلمه به کلمه بمانیم؛ باید به عبارتهای دیگر برسیم. رساله رسالهٔ عملیه است؛ ما را به عملیات عرفان عملی باید بکشاند. ابتدا چند کلمه با عرفان نظری شروع میشود؛ سختتان نباشد اذیتتان نکند. انشاءالله خدای منّان همین قلیل را در این غروب جمعه پذیرفته باشد و روح علامه شاد باشد و ما را بیشتر مورد عنایت و تفقد قرار دهد و القاءاتی داشته باشد که همه بفهمیم آنچه میشنویم را بچشیم و دارا شویم نه فقط دانا شدن. امیرالمؤمنین کنار بستر زهرا یاسین خواند تا بیده ملکوت کل شیء؛ همان آیه پیوند عین الوجود و رزق اول وجود است. جداول وجودی به میزان سرّ القدر از دریای وجود سهم میبرند و حب بقا گواه شهود وجود است حتی در کودک و حیوان. لی مع الله وقت نکره در سیاق نفی است؛ هیچ نبی و ملک در آن همراه نیست. کان حرف وجودی است و الآن کما کان معیت را از ازل تا ابد نفی میکند؛ کتم عدم حد است نه نیستی وجود.
تمثیل موج را علامه با بیت خاک بر فرق تمثیل همراه میکرد تا تنزیه حفظ شود. صحیفهٔ سجادیه همه را مرزوق میداند و اولین رزق وجود است. آیهٔ حدید غرر است و بسیط الحقیقه حتی عدم ذهنی را به یمن وجود تقرر میدهد. دو معنای عین الوجود — أظهر جداول و اصمد لا یُحاط — هر دو در الحمد لعین الوجود جمعاند.
نه فقط دانا شدن؛ دارا شدن. روح علامه شاد و القاءات برای چشیدن است. خیلی منبرها با همین مقدمهٔ بحرالعلوم آغاز میکنند؛ چراییاش عین الوجود است اما اصرار بر کلمه به کلمه مانع رسیدن به عملیات عرفان عملی نشود.
امام کاظم والآن کما کان را افزود تا معیتناپذیری ازلی روشن شود. بحث با کمونیستها بر کتم عدم حد را از نیستی وجود جدا کرد. غروب جمعه برای چشیدن قلیل نظری و رفتن به عمل است.
اللهشناسی تهرانی ذیل لی مع الله وقت بحث مبسوط دارد؛ نکره در سیاق نفی همراهی نبی و ملک را برمیدارد.
والحمد لله رب العالمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.