یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و سلام
بسم الله الرحمن الرحیم، و به او استعانت میجوییم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشایندهٔ مهربان.
«وَبِهِ نَسْتَعِينُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از او یاری میجوییم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ ٱللَّهِ وَرَبَّانِيَّ ءَايَٰتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکننده بهسوی خدا و ای ربّانیِ آیات او.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام و رحمت خدا بر شما باد.
بازگشت به ربط اجزای عالم و روح بخاری
دیروز، در ادامهٔ بحث روح بخاری و تقریرات فلسفی حضرت امام رحمهاللهعلیه ذیل معرفت نفس، مطالبی عرض کردیم که از حیث ربط همهٔ جوانب عالم و اطراف عالم به یکدیگر، بسیار بهدردبخور بود. هیچچیز بیربط و بیارتباط و گسیخته و گسسته نیست. هیچ جزئی جدای از حقیقت عالم و بیربط با اجزای دیگر عالم نیست.
از همین جهت ثابت کردیم که انبیا علیهمالسلام میگویند این را بخور و آن را نخور؛ چون اینها بیربط نیستند. یعنی یک غذا، یک آب، یک نان میتواند ما را به سمت جهنم ببرد و میتواند ما را به سمت بهشت ببرد. همین اطعمه و اشربه میتوانند ما را جهنمی کنند و میتوانند ما را بهشتی کنند.
این حرف را اگر کسی از بیرون نگاه کند، خیال میکند مبالغه است یا صرفاً یک توصیهٔ اخلاقی است. در حالی که بحث ما بحث وجودی است. عالم یک پیکره است. اجزاء از هم گسسته نیستند تا بگویی خوردنی مال شکم است و معنویت مال جان. همان ربطی که دیروز در کل عالم نشان دادیم، امروز میخواهیم در خود انسان و در همان لقمهای که به دهان میگذارد نشان بدهیم.
غذا فقط گوشت و پوست نمیشود
نکتهٔ بسیار قابلتأملی که امروز میخواهیم به آن بپردازیم این است: این غذا را که میخوریم، این اطعمه و اشربه را که فرو میدهیم، گمان میکنیم میرود و گوشت میشود. قدیمها میگفتند «گوشت بشود بچسبد به رانَت». حالا به واقع همینطور است؟ این چیزی که میخوریم فقط گوشت و پوست و خون میشود؟ فقط همین مادیات و ظواهر میشود و لاغیر؟
اولاً حتی اگر هم همین باشد و لاغیر، ما گفتهایم که ما یک وجود واحدیم. بدن و نفس دو طور از این وجود واحدند؛ ظاهر و باطن ما. هرچه هستند متعلق به مایند. جدا نیستند که بگویی این مال تن است و آن مال جان؛ دو موجود چسبیده به هم. یک وجود است با دو طور: طوری ظاهر که بدن است و طوری باطن که نفس است. پس هرچه به بدن برسد، به این وجود واحد رسیده است؛ و هرچه به این وجود واحد برسد، از نفس بیگانه نیست.
وجود واحد؛ بدن مرتبهٔ نازلهٔ نفس
از طرفی عرض کردهایم که خود بدن، مرتبهٔ نازلهٔ نفس است. الان چشم ما یک چشم مستقل از نفس است، یا خودِ مرتبهٔ نازلهٔ نفس است؟
حکما فرمودهاند:
«ٱلنَّفْسُ فِي وَحْدَتِهَا كُلُّ ٱلْقُوَى»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس در وحدت خویش، همهٔ قواست.
نفس در عین حال که فی وحدته است — در عین حال که یک وجود واحد است و توحید و وحدت دارد — کلّ القوى است. همهٔ قوای وجودی آدم، همهٔ اطوار و شؤون و ازلال، در حقیقت تجلیات نفساند. یعنی قوا ابزارهایی جدا از نفس نیستند که نفس آنها را اجاره کرده باشد؛ خودِ نفساند در مرتبهای نازلتر. چشم و گوش و دست و پا، هرکدام جلوهای از همان حقیقت واحدند.
چشم شأنی از شؤون نفس است
یعنی عرض کردهایم: حالا مثلاً آن آبی که خوردیم برود و چشم بشود. آیا چشم جدای از نفس است یا شأنی از شؤون نفس است؟ چشم یکی از شؤون نفس است؛ اگر چنانچه نفس را از او بگیری، دیگر جایی را نمیتواند ببیند.
مثالش چیست؟ خواب. در خواب چشمها را بسته است، ولی باز میبیند. چرا؟ مگر چشمش را نبسته است؟ چرا باز در خواب میبیند؟ چون نفس دارد میبیند. قوهٔ باصره یک شأن از شؤون نفس است. اگر دیدن فقط کار همین حدقه و همین عصب و همین کرهٔ چشم بود، با بستن پلک باید دیدن تعطیل میشد. تعطیل نمیشود؛ پس بیننده حقیقی نفس است و این چشم، مجرای نازل اوست در نشئهٔ طبیعت.
خواب و موت؛ انصراف نفس از قوا
ولی وقتی مُرد چه میشود؟ نفس اعلام انصراف داد از بدن؛ یعنی این قوا تعطیل شدند، دیگر شأن او حساب نشدند. توجهش را نفس از این چشم برداشت. موت حاصل شد؛ موت اجباری یا اضطراری. دیگر این چشم نمیبیند. نفس هنوز میبیند، در برزخ، با آن چشم برزخیاش؛ اما این چشم دیگر نمیبیند.
پس این را میخواهیم ثابت کنیم که هرچه هست بازگشت میکند به نفس. اینها با هم مرتبطاند. آبی که خوردی اگر چشم شد، آن چشم از نفس جدا نیست؛ و اگر نفس توجهش را برداشت، همان چشم از کار میافتد. پس لقمه هم در نهایت به نفس برمیگردد، نه به یک گوشتِ بیربط.
همان اصل در مملکت وجود خود ما
باز در خود انسان هم همین اصل هست؛ همان اصلی که دیروز گفتیم. هیچ جزئی از اجزای کل عالم، و هیچ جزئی از اجزای خود پیکرهٔ وجود ما — مملکت وجود ما — گسیخته و جدای از هم و بیربط با هم نیست.
شیخالرئیس: ما در نشئهٔ ظاهر مردهخواریم
نکتهٔ بعدی را، بالاتر از این را، شیخالرئیس میفرمود. قبلاً هم چندین بار گفتهایم که خدای کیمیا را ما بیرون از خود میجوییم، در صورتی که خدای کیمیا را در وجود ما قرار داده است: ما میته میخوریم.
یکبار بحث عرفانی کردهایم که همه چیز حیّ است. آن را فعلاً کاری نداریم؛ اینکه آن چیزی هم که میخوریم از حیث معنوی حیّ و زنده است، فعلاً کنار میگذاریم. ولی از جهت ظاهری و مادی و در نشئهٔ طبیعت، این حیوان را که داری میخوری ذبح شده است، میته است، مرده است. گیاه را که از زمین کندی، از جهت دنیویاش مرده است. در سطح ظاهر، ما میتهخواریم.
شیخالرئیس میگوید شما دارید مردهخواری میکنید. اما اینها میروند در وجود خودت، میشوند تو. آن نان و آب مرده وقتی رفت در وجود تو، حیات پیدا میکند، زنده میشود. آن مرده زنده میشود.
مرده در وجود ما زنده میشود
این مردهای که خوردی چگونه زنده شد؟ به انشای حضرت حق و به توجه نفس؛ و سلسلهٔ طولی هم که الا ما شاء الله میانشان وسایل فیض الهی هستند. این زنده شد. یعنی آن آب و نان مرده را که خوردی، آن گیاه و گوشت مرده را که خوردی، در وجود خودت زنده شد. از میته درآمد و حیات گرفت و جزء تو شد.
این چیز کمی نیست. چرا توجه نمیکنیم به این؟ یعنی این شیمیها در وجود ما هست که میتوانیم مرده را زنده کنیم. چرا هی میگویی اه، حضرت عیسی مرده زنده میکرد؟ بله، حضرت عیسی علیهالسلام مرده زنده میکرد. شما هم دائماً داری مرده زنده میکنی در وجود خودت. هر چیزی که میخوری داری زندهاش میکنی؛ میشود شما. این احیا در سطح ظاهر بدن است، اما همین سطح ظاهر هم به انشا و توجه نفس و وسایل فیض کار میکند؛ کارِ تصادف نیست.
شما مردهای جسداً، یا حیات داری؟ ببین توجه کردی؟ پس اگر به قصه اینطور نگاه کنیم، یک طور بالاتر از آن حرف قبلی است؛ قصه خیلی حساستر و مهمتر میشود. پس ما همانیم که میخوریم. آن مرده زنده شد و تو شد؛ پس تو از جنس همانی که فرو دادهای، با حیات تازهای که در تو یافته است.
ما همانیم که میخوریم و میآشامیم
چرا ما قبلاً در مسجد بلال یکسری بحث داشتیم که چرا اینقدر دستور هست که با این آداب غذا را بخوریم؟ غذا خوردن حداقل هجده ادب دارد؛ هجده ادب بر سر سفره نشستن و خوردن. حالا اصطلاحاً میگوییم مستحبات. برای چه؟
چرا باید بسمالله گفت؟ چرا مثلاً دربارهٔ آب فرمودهاند سورهٔ قدر را بخوانید، بدمید، بخورید؛ نور بصر را زیاد میکند. برای چه؟ چه ربطی دارد سورهٔ قدر در این آب؟ و اگر حالا آن آب بشود جزء بدن من، آن سورهٔ قدر چه کاره است؟ چه ربطی به چشم دارد؟
ببین اینها ارتباطات عالم است. مهم این است که بفهمیم آن آب، آن نان، میشود من. اگر آب با ذکر شد من، آن ذکر هم با من آمده است؛ و اگر آب بیذکر شد من، آن بیذکری هم با من آمده است. نور بصر از کجا زیاد میشود؟ از همان آبی که جزء چشم میشود، وقتی حامل ذکر باشد. این همان اصلی است که دیروز در کل عالم گفتیم: هیچچیز بیربط نیست.
خوردن بدون وضو و بدون ذکر
و اگر بدون ذکر، بدون وضو، بدون طهارت غذا بخوری، بدون ذکر غذا بخوری، چه اتفاقی میافتد؟ یعنی تو داری خودت را با یک چیز دور از خدا پرورش میدهی. چون آن دور است. تو خودت که وضو نداری داری میخوری؛ هرقدر هم پاک بخوری، از خدا دور است آن خوردنیهایت، خوردنهایت، و تو را از خدا دور میکند. و اگر بدون ذکر هم بخوری، همچنین است. ذکر فقط لفظ روی لب نیست که بگویی گفتم و تمام؛ ذکر آن چیزی است که با لقمه همراه میشود و داخل وجود میرود.
حالا این خودش یک بحث است؛ بماند به وقتش. فعلاً نمیخواهیم ورود کنیم. پس حواسمان جمع باشد که الان متوجه شدیم: عجب، اصلاً ما همانیم که میخوریم و میآشامیم. پروراندن خود با طعام، پروراندن خود با باطن آن طعام هم هست.
تقریرات فلسفی امام: صیقل ذات با اطعمه و اشربه
پس الان متوجه میشویم که تقریرات حضرت امام رحمهاللهعلیه، بحث فلسفی ذیل معرفت نفس، چقدر اهمیت دارد. اینجا فرمود هدف انبیا از اینکه این را بخور و آن را نخور چه بود؟ صیقل دادن وجود و آن ذات الهیِ انسانی را. یادتان باشد: آن را صیقل بدهند، به سمت نور گسیل بدهند. با خوردنی و آشامیدنی. بله؛ خیلی مهم است.
حرامخواری و حجاب حقایق
چیزهایی را میخورد که نباید بخورد. مرکّب میخورد، بسیط نمیخورد. آنچه ممنوع شده، یا حتی آنچه حرمت الهی دارد، میخورد. همینطور درهم میخورد. بعد میگوید نمیفهمم این آخوندها چه میگویند؛ قرآن چیست؟ اینها معرکهگیری راه انداختهاند از خودشان.
توجه کردی چه شد؟ چون حرام خوردی. لذا بین تو و این حقایق، حجابی ایجاد شده. یعنی آنها به تو حراماند دیگر. این حقایق به تو حراماند. اصلاً تو اگر بخوری هم بالا میآوری اینها را. شاید چند صباحی بیایی در وادی دین؛ اما از آن طرف میبرد و میرود دیگر، تا تهِ خلافش هم میرود. غذا فقط کالری نبود؛ غذا پرده شد میان تو و همان نوری که انبیا میخواستند با همین خوردنی صفحهٔ ذات را به آن صیقل بدهند.
تقسیم رزق در بدن؛ نیازسنجی الهی
یکی از نکات جالبی که در این قصه خیلی جالب است که بدانیم، شیخالرئیس کتاب قانونش را دارد و علامه حسنزاده آملی رضواناللهعلیه در نکتهٔ بیستویک از هزار و یک نکته آورده است. این است که باز خدای منّان کاری که انجام میدهد تقسیمبندی است؛ مثل اینکه شما یک چیز را تهیه میکنی، غذایی را میگیری میآوری خانه، نسبت به نیاز بچهها به آنها رسیدگی میکنی.
شما مثلاً اگر بچهٔ شیرخوار داشته باشی در خانه، چلوکباب نمیگذاری در دهانش. نسبت به آن نیاز، شیر را در دهانش میگذاری. مثلاً نزدیک یک سالش شد شروع میکنی مخلوطی از آب و جماد را با هم قاطی میکنی و به او میدهی. همینطور هی میرود بالا؛ نیازهاش فرق میکند. نسبت به نیاز طرف.
امکان دارد یک جوان رشید داشته باشی در خانه، به سن بلوغ رسیده و خیلی ورزش میکند؛ دو تا پرس غذا بگذاری جلوش، یک دیس بگذاری جلوش. اما خودت دو تا قاشق بخوری سیر بشوی. این نیازهاست.
این نیازها را همانطور که عقل وجود شما تشخیص میدهد و شما داری نیازسنجی میکنی و بر اساس آن تخصیص میکنی روزی را در خانه — که به کی چه بدهی و به چه دردش میخورد — همینطور خدای منّان در وجود ما هم این کار را کرده است.
ما که میخوریم، از طریق نفس ناطقهمان، وقتی این خوردنیها میخواهد تخصیص بشود در بدن، یعنی رزق است دیگر. این رزق را داری میخوری تا تخصیص بشود: آقا این مال دست، این مال چشم، این مال پا، این مال کمر، این مال روده، این مال قلب، این مال شش، این مال کبد، این مال مغز، این مال نخاع، این مال اعصاب. همینطور همهاش حساب است.
یعنی من و شما فکر میکنیم همینطوری خوردیم؛ یک دیگ را به هم زدیم و ته دیگ را بین اعضا پخش کردیم. نه. خوردیم و بعد در نهایت هم شد مثلاً روح بخاری. اما این روح بخاری نسبت به اینکه اولاً در کجاها متمرکز بشود — در مغز و کبد و قلب — همهاش حسابشده است. از طریق آنها به کجاها گسیل داده بشود، باز حسابشده است. چه میزان برود، باز حسابشده است. همان عقلی که در خانه سهم شیرخوار را از سهم جوان جدا میکند، در باطن این بدن به انشای الهی جاری است.
تخصیص روح بخاری: کجا، چه میزان، چه زمان
خواب: تجمع روح بخاری در مغز
ما قبلاً گفتهایم خواب چیست؟ جمع شدن و تجمع روح بخاری در مغز است. از آن اعصاب همه جمع میشود. اصلاً جمع میشود میآید در مغز، خوابت میگیرد. روح بخاری جمع میشود از اعضا.
مرگ: خروج روح بخاری از مغز و کبد و قلب
حالا اگر روح بخاری از مغز و از کبد و از قلب خارج شد چه اتفاقی میافتد؟ مرگ. دیگر نفس نمیتواند ارتباط با بدن بگیرد. به این شکل. آن سه کانون اگر از این واسطه خالی شدند، ظاهر و باطن از هم جدا میشوند؛ همان انصرافی که در موت گفتیم.
پس حتی اینکه روح بخاری در کدام قسمت از بدن باشد — چه به نحو تجمع، چه به نحو انتشار — یک. دو: اینکه چه میزان آنجا تجمع کند یا منتشر بشود. سه: چه زمانی این روح بخاری آنجا تردد داشته باشد. چون ماندنی نیست که. هی جمع میشود، دوباره توسط کبد تولید میشود. این هم به انشای نفس، به عنایت الهی صورت میگیرد. خواب و بیداری و زندگی و مرگ، هر سه با همین کم و زیاد و آمد و شدِ روح بخاری رقم میخورد؛ تصادف مزاجی محض نیست.
نفس نمیخوابد؛ بدن غر میزند
این نفس، خواب که نمیکند. اصلاً نفس نیاز به خواب ندارد. نفس خسته نمیشود که؛ مجرد است. بدن خسته میشود. هرچه هست، در آن جلسه گفتیم، سرِ این بدن است. این بدن به نفس غر میزند: خستهام، گرسنهام، خوابم میآید، لم بدهم، بگذار من لم بدهم. نفس میخواباند بدن را. بدن که از خودش ارادهای ندارد. همهاش زیر سرِ نفس است. اما کارها، اما خواستگاه، بدن است. بدن نیاز دارد بخوابد. نفس که نمیخوابد.
استیلای نفس بر بدن؛ حضرت موسی در طور
اگر کسی قدرت نفس پیدا کرد، توانست مثل حضرت موسی علیهالسلام به جایگاهی برسد که استیلای بر بدنش پیدا کند، نفسش آنقدر قوی بشود که حاکم بر بدنش بشود، دیگر بدن حتی میتواند اصلاً نخوابد، اصلاً نخورد. چهل شبانهروز در کوه طور مناجات کند، نخوابد و نخورد، زنده هم بماند. هیچ اتفاقی نمیافتد. این هست. این امکانش هست، وجود دارد. بدن دیگر غر نمیزند، یا اگر بزند نفس گوش نمیدهد؛ حاکم نفس است نه محکوم بدن.
یکی از مثل این موبایل که امکاناتی در آن است، اپلیکیشنهایی در آن طراحی شده، خدا اینها را در وجود ما قرار داده؛ ما به آن دسترسی نداریم، خبر نداریم. سختافزار هست، برنامه هم هست؛ کلید دست ما نیست، چون نفس هنوز مستولی نشده است.
روح محرکه در پا و روح حساسه در دست
یکی از آن موارد خیلی شیرین که این را بگویم و دیگر بحث را تمام کنم، از تعلیقه است. از رو برایتان بخوانم؛ چقدر شیرین است. حکمت الهی را ببینید.
روح محرکه در پای قویتر است و روح حساسه در دست. میگوید ما یک روح محرکه داریم، یک روح حساسه. روح محرکه تو را به حرکت وامیدارد. باید حرکت کنی، راه بروی، تلاش کنی، بدوی. آن در کجا بیشتر است؟ در پا. روح حساسه که این دست میخواهد باید حساس باشد، به همهچیز میخواهد برخورد کند، با همهچیز را لمس کند، بردارد، بگذارد، حس کند این داغ است، گرم است، خوب است، بد است. روح حساسه در دست قوی است.
آن تخصیص رزق را نفس، به انشای نفس، خدای منّان دارد عنایت میکند به این شکل.
حالا ادامهٔ این بحث، تعلیقه است. چون دست، چرا؟ چرا اینطور است؟ چرا در دست روح حساسه بیشتر است؟ چون دست به حس محتاجتر است. پا خیلی نیاز به حس ندارد. و پای به حرکت. پای نیاز به حرکت دارد؛ لذا روح محرکه در آن بیشتر است.
اعصاب حس جدا از اعصاب حرکت
و خداوند اعصاب حس را از اعصاب حرکت جدا خلق کرده است.
«جَلَّتْ قُدْرَتُهُ وَعَظُمَتْ حِكْمَتُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بزرگ است قدرت او و باعظمت است حکمتش.
یعنی این اعصابی هم که از آنجا میروند تا مغز، اینها را هم جدا انشا کرده، ایجاد کرده در بدن، تا آن روحی که به اینها تعلق میگیرد متفاوت باشد. خیلی عجیب است.
رعشه در دست نه در پا
حالا اینجا حضرت علامه میفرماید دقت کنید؛ در کتاب قانون — که من اینجا دارمش، خواستید کتاب اینجا هست — شیخالرئیس اینجا میفرماید: گاه باشد که لرزه در دست افتد. یادتان هست آن اوایل شروع بحث روح بخاری، آن موقع در نمازخانه شروع کردیم، در ارتباط با رعشه چند تا دلیل آوردیم؛ لرزهای که میافتد.
گاه باشد که لرزه در دست افتد، نه در پایها. چرا اینطور میشود؟ شیخالرئیس میگوید برای آنکه روح محرکه در پای بیشتر از دست است. چون پایها به حرکت و روح محتاجترند؛ و چون روح محرکه در پای قویتر است، از عوارض و اسباب غریبه که چندان قوی نباشد متأثر نمیشود. یعنی آن دلیلی که باعث شد دست بلرزد، آن زورش به روح پا نمیرسد که پا را بلرزاند؛ چون روح محرکهاش آنجا قویتر است.
بعد ادامه میدهد شیخالرئیس که روح قوی بر آن زود غالب میگردد. روح قوی نسبت بین دست و پا، در پا بود. لذا پا خیلی به ندرت میشود بلرزد. حتی آدم بترسد از چیزی، دستش شروع میکند به لرزیدن تا پایش؛ مگر خیلی دیگر پایش ضعف داشته باشد یا نفسش ضعیف باشد. و اثر آن را نابود میکند. اما دست چنین نیست.
میگوید دست وقتی از عارضهای از بیرون — مثل ضربهای، مثل خبر ناگواری، ترسی، چیزی — عارض شد، دست شروع میکند به لرزیدن. چون قدرت مقاومت ندارد. نیروی آن روح محرکه در آن قوی نیست. روح حساسه در آن قوی است. حساسه دیگر؛ اسمش روی خودش است. تا ضربه خورد، تا سردش شد، تا خبر بدی به او رسید، تا از چیزی ترسید، دست شروع میکند به لرزیدن؛ چون روح حساسه در آن قوی است.
اما پا نه. پا چون روح محرکه در آن قوی است، هرچه بترسد آن طرف، هرچه بیندازندش در سرما، خیلی کم پیش میآید که پای کسی به رعشه بیفتد. اگر باشد خیلی به ندرت است. این همان تخصیص رزق است که گفتیم: سهم حرکت را بیشتر به پا دادهاند و سهم حس را بیشتر به دست؛ و اعصاب را هم جدا آفریدهاند تا این دو روح به هم قاطی نشوند. رعشهٔ دست، ضعف روح محرکه است در عضوی که برای حس ساخته شده، نه بیحکمتی در خلقت.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (حمد/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.
صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.