یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و سلام به پیامبر و اهل بیت علیهمالسلام
به جایی بسیار خاص و خوب رسیدهایم؛ جایی که میتوان از آن استفادههای معنوی و توحیدی کرد. پیش از ورود به بحث، سلام و صلوات را عرض میکنم.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ وَبِهِ نَسْتَعِينُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندۀ مهربان، و از او یاری میجوییم.
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای رسول خدا.
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما ای خاندان نبوت.
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَرَبَّانِيَّ آيَاتِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو، ای دعوتکنندۀ بهسوی خدا و پرورندۀ آیات او.
«السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر شما و رحمت خدا.
ورود به عالم کثرت و جایگاه روح بخاری
ببینید عزیزان، بحث کثرت است. ما اکنون پیوسته به عالم کثرت آمدهایم و از رتبهها و قوای همین عالم کثرت سخن میگوییم؛ یکی از آن قوا روح بخاری است. پس از آن نیز از تأثیر و تأثراتی میگوییم که افلاک بر اجرام دارند؛ بر عناصر؛ بر مادون خودشان؛ بر موجودات؛ بر معدنیها، نباتات، حیوانات و انسانها.
این همه، بوی کثرت میدهد. و راست هم هست: وقتی از روح بخاری، از مزاج، از قرب و بعد شمس و قمر، از صورت اشخاص و از احکام هر عالم جداگانه حرف میزنیم، ذهن به کثرت میرود. اما این کثرت را نباید جدا از وحدت دید. اصلاً نمیشود جدا دید. اگر جدا دیدید، هم توحید از دست میرود و هم طبیعتشناسی شما بیریشه میشود.
ما از روح بخاری شروع کردیم چون انزلِ مراتب است؛ پایینترین جایی است که مزاج خودش را نشان میدهد و نفس از همانجا میخواهد با بدن مرتبط شود. اما اگر فقط در همین پایین بمانیم، بحث طبی میماند و بوی توحید نمیدهد. امروز میخواهیم همین کثرت را به وحدت برگردانیم و از همینجا استفادۀ معنوی کنیم.
کثرت برداشتنی نیست و اسم الخالق معطل نمیماند
این کثرت برداشتنی نیست. یک توهّم است که بگوییم زمانی خدا بود و هیچ کثرتی نبود. چرا توهّم است؟ چون یکی از اسامی خدا «الخالق» است و نمیشود اسم خدا معطل بماند. خدا همیشه خلق دارد و باید داشته باشد؛ عقلاً. ازلاً و ابداً این برداشتنی نیست.
حدیث امام موسی بن جعفر علیهالسلام: کان الله و لم یکن معه شیء
آقا موسی بن جعفر علیهالصلاةوالسلام نیز در این رابطه فرمودند:
«كَانَ اللَّهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْءٌ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بود و چیزی همراه او نبود.
خدا بود در حالی که هیچکس معیت با او نداشت. معیت یعنی همراهیِ استقلالی؛ یعنی موجودی در کنار او، در رتبۀ او، با او. چنین چیزی نبوده و نیست. بعد فرمودند:
«وَالْآنَ كَمَا كَانَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اکنون نیز همانگونه است که بود.
الان هم همانطور است. خب، پس تکلیف این همه کثرات چیست؟ اگر الان هم «چیزی همراه او نیست»، پس این آسمان و زمین و من و شما کجاییم؟
کلمات مکنونه و لقاء الله: کثرت در عین وحدت
ما به قول ملا محسن فیض کاشانی در کتاب شریف کلمات مکنونهاش به معنای لقاء الله نمیرسیم؛ به حقیقت لقاء الله نمیرسیم، مگر اینکه کثرت را در عین وحدت ببینیم و وحدت را در عین کثرت.
یعنی چه؟ یعنی همین که این کثرات، ظهور و بروز حقاند. ظهورات و بروزات حقاند. شؤون و آیات و مجالی حقاند.
شدت نور به سمت مبدأ و تمثیل خورشید
حالا شما هرچه به سمت مبدأ میروید — مبدأ المبادئ، صورت الصور، آن ذات غیبی — هرچه به سمت آن حضرت حق میروید، ظهورِ وجود و ظهور این اشیاء و موجودات بیشتر است. یعنی چون به سمت وحدت میروید، شدت نور بیشتر است.
مثل اینکه شما هرچه به سمت خورشید میروید، تجلّی و تلألؤ نور بیشتر میشود. و هرچه از خورشید دور میشوید، چون اینها اشعۀ خورشیدند، لمعاتش، نورش، ظهورش کمتر میشود. همینطور هم در عالم کثرت. هرچه به سمت کثرت میآیید، یعنی به مادون میآیید، به مرتبۀ شهود میآیید، ظهور ضعیفتر و متکثرتر میشود.
این تمثیل را خوب در ذهن نگه دارید. خورشید یکی است؛ شعاعها بسیارند. نزدیکِ خورشید، نور شدید و واحدتر است. دور از خورشید، نور پخش و ضعیف است. موجوداتِ بالاتر، ظهور قویتر حقاند؛ موجوداتِ پایینتر، ظهور ضعیفتر. اما همه همان نورند؛ هیچکدام از خود نوری ندارند.
عالم شهود مطلق، شهود مضاف و عالم مثال
اینجا عالم شهود مطلقه است. مرتبۀ بالاتر که ملکوت است و عالم مثال، «شهود مضاف» به آن میگویند. یعنی چه؟ یعنی مطلق نیست. هم شبیه به عالم ماده است و هم شبیه به عالم مجردات؛ حالت برزخگونه دارد. همان جریان وسط که پیشتر عرض کردیم.
عالم دنیا، نشئۀ مادون است؛ شهادت مطلق. اینجا احکام ماده حاکم است: مقدار، رنگ، لمس، سنگینی، انقسام. عالم عقول، تجرد تام است؛ احکامش دیگر اینها نیست. عالم مثال وسط است: صورت دارد اما ماده ندارد؛ مقدار و رنگ دارد اما جرم عنصری ندارد. ازاینرو هم به ماده شبیه است هم به تجرد. برزخ است. وسط است. و سنت الهی این وسط را برنمیدارد.
خورشید وجود، جامع الشتات و قیوم همه
ما در عین حال همه را آن خورشید وجود احاطه کرده است و همه عینِ ربط به او هستند. در حقیقت او جامع الشتات است. این تشتّت و جداییها را هم — همه قائم به او هستند و او قیّوم همه است.
«جَامِعُ الشَّتَاتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گردآورندۀ پراکندگیها.
«الْقَيُّومُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهپا دارندۀ پاینده.
هرچه بالاتر میروید نور شدت میگیرد؛ توحد و تأکّد بر نور بیشتر میشود. پراکندگیها در او جمعاند، نه اینکه او در پراکندگیها گم شود. کثرات از او پاشیدهاند و به او برمیگردند؛ اما او متشتّت نمیشود. قیوم یعنی همه به او ایستادهاند؛ او به چیزی نایستاده است.
قوس صعود و نزول؛ نهار و لیل
لذا حرکت از مادون به مافوق را حرکت صعودی میگویند؛ صعود از مادون به مافوق.
«إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بهسوی اوییم که بازمیگردیم.
که اکنون ما در این قوس وجود حضور داریم. این را به آن میگویند نهار. حرکت در صعود را میگویند نهار. برعکسش را میگویند لیل. یعنی چه؟ یعنی حرکت از شدت نور به ظلمت را؛ شب دیگر. برعکسش؛ یعنی قوس نزول.
هرچه از آن سمت به پایین میآیید معنای لیل میگیرد و تاریکی حاصل میشود؛ و هرچه بالعکس به سمت بالا میروید، نور و روشنایی. همۀ اینها درست است که ظهور حقاند؛ اما نسبت به اینکه چه میزان از اسم خدا را حائزند و اسم الله در آنها ظهور کرده، خاصیتشان و احکامشان متفاوت میشود.
لیلة القدر و صدیقۀ طاهره؛ نحن ایام الله
حالا چرا به حضرت صدیقۀ طاهره سلاماللهعلیها میگویند لیلة القدر، باید با توجه به نکتهای که گفتیم بحث شود: آن نور شدید، آن روح اعظم، تنزّل پیدا میکند. لیل در این اصطلاح، ظرف نزول نور است. شب قدر، شبِ نزول است؛ ظرفی که آن روح اعظم در آن فرود میآید. ازاینرو در معارف اهل بیت، صدیقۀ طاهره را لیلة القدر خواندهاند: ظرف نزول آن نور شدید.
یا مثلاً چرا اهل بیت فرمودند:
«نَحْنُ أَيَّامُ اللَّهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما روزهای خداییم.
ما ایام الهی هستیم. «یوم» ظرف ظهور اشیاء است؛ اصلاً معنای ظهور دارد. ما هستیم که همه آنچه از نور حق میتوانست تلألؤ پیدا کند و ظهور کند، در ما ظهور کرده است.
پس لیل و نهار در اینجا تقویم نجومی تنها نیست. یوم، ظرف ظهور است؛ لیل، ظرف نزول است. اهل بیت ایام اللهاند چون ظهور تامّ نور حق در ایشان است. صدیقه لیلة القدر است چون ظرف نزول آن روح اعظم است. این را با همان نکتهای که گفتیم باید خواند: حرکت از شدت نور به ظلمت معنای لیل میگیرد؛ و نزول آن نور شدید در ظرفی کامل، لیلة القدر میشود.
منظور اینکه میخواهیم مقداری بوی معنویت توحید را هم بچشیم و از این بحث بیشتر استفاده کنیم؛ نه اینکه فقط اصطلاح طبیعی و فلکی بماند.
احکام متفاوت عوالم با وجود واحد
مثلاً وقتی در عالم شهود مطلقهاید، یعنی در همین نشئۀ مادون یا دنیا، یک سری احکام دارد؛ احکام دارد، خاصیتها دارد. وقتی به عالم مثال میروید، احکام خاص خودش را دارد؛ عالم برزخ است. وقتی به عالم عقول میروید، احکام خاص خودش را دارد. در عین حال همه ظهور یک وجودند.
مثل اطوار وجودی من و شما: شما یک وجود واحدید با طورهای مختلف؛ اما همه منتسب به یک وجود واحدِ حضرت عالی هستند. نمیشود این کثرت را از آن وحدت جدا کرد؛ نمیشود آن وحدت را از این کثرت جدا کرد. همینطور اینها در نظامات وجودی آمدهاند.
احدیت در روح، واحدیت در قلب، تمثل در خیال، تجسم در بدن
مثلاً آن حقیقت وقتی در روح شماست، جنسش احدیت است؛ یک حقیقت کلیه. حقیقت اشیایی که بیرون از شما هستند و عینیت خارجی دارند، شما از آنها درکی در خود دارید. یا اصلاً آن بنایی که مهندس میخواهد بنا کند، پیش از آنکه آن بنا را ایجاد کند، احداث کند، خلق کند، علمی به آن دارد. صورت آن بنا در علم آن مهندس هست.
شما وقتی آن حقیقت در روحتان است، حالت احدیت دارد؛ کلیه است. وقتی تنزّل پیدا میکند به مرتبۀ قلب شما، مرتبۀ احدیت تنزّل پیدا میکند به واحدیت. کثرت است. قلب. رسیدن از آن چیزی که از روح به شما رسیده. دیگر به آن نمیگویند احدیت؛ میگویند واحدیت. حالت کثرت میگیرد. شما میتوانید درکش کنید؛ علاقه و علقه به آن پیدا کنید.
وقتی میآید به مرتبۀ مثال، به مرتبۀ مثلاً قوۀ خیال شما، آن حقیقت متنزّل میشود، نازل میشود، تجسّد پیدا میکند، تمثّل پیدا میکند. مثلی به خود میگیرد. شکلش با آن موقعی که در قلب بود فرق میکند. حالا دیگر صورت دارد، اندازه دارد، بُعد دارد، رنگ دارد. میتوانید ببینیدش. صورت دارد از این حقیقت.
حالا وقتی دو مرتبه از آن هم نازل میشود، به مرتبۀ بدن میرسد. در عالم ماده میآید. تجسّم پیدا میکند. از حالت مثالی خارج میشود. اصلاً عینیت جسمی پیدا میکند؛ قابل لمس و مس. هی همان است؛ همان حقیقت است. اما هی تنزّل که پیدا میکند، در هر رتبهای خاصیتش، جنسش، حکمش، خصوصیاتش متغیر میشود؛ فرق میکند؛ متمایز میشود. به جهت چه؟ رتبههای وجودی. که ذاتِ مراتب دیگر عالم است. رتبهها همینطور پشت سر هم تو در تو.
ماهیات، اعیان ثابته و صور علمیه در صقع ذات
به آن صورتِ پیش از ایجاد، در حکمت میگویند ماهیات. در عرفان میگویند اعیان ثابته یا صور علمیۀ اشیاء در صقع ذات. خدا همچنین است. هرچه عینیت پیدا کرده — که یکی از این عینیات، عینیت من و شما، صورت وجودی من و شماست — در علم خدا بوده. صور علمیه در صقع ذات. به آن میگویند اعیان ثابته.
اینکه حالا حاصل شد، آمد بیرون، ظهور کرد: حضرت عالی، بنده، آسمان، زمین، این همه کثرات. این هم میشود صورت عینیه. اما در عین حال ربطی هست میان اینها. اینها ظهور یک وجودند. احکام و خواصشان فرق میکند.
حالا من مخصوصاً هی تأکید میکنم روی احکام و خواص. ببینیم اینها چطور حاصل میشوند؛ تا برسیم باز به روح بخاری.
رجوع به اسفار ملاصدرا و درس چهلوشش علامه حسنزاده
حالا این را ملاصدرا مثلاً در اسفارش اگر خواستید رجوع کنید؛ از کلام خود علامه استفاده کنید، نه از کلام الکن من. درس چهلوشش شرح اسفار ملاصدرا را حضرت علامه حسنزاده که شرح میدهند، آنجا این را خیلی شیرین و عالی باز میکنند. همین موضوعی که بنده میگویم را.
آنجا وقتی اشاره میکنند به فرمایش ملاصدرا که ایشان همان «به وارداتِم تُرَدّ و إلّا قلبی» را میآورند. همین مسائل برهانی و عقلی را که قدیم از عرفا میپرسیدی، میگفتند این واردات قلبی ماست. میگفتیم خب برهان برایش بیاور تا از جهت عقلی من این را بفهمم. قبول کردم، اما برهان بیاور برایش. برهانی نداشتند. میگفتند:
«بِوَارِدَاتِي تُرَدُّ وَإِلَّا قَلْبِي»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به واردات من بازگردانده میشود، وگرنه قلب من است.
این وارد شده؛ این منتقل شده به قلب من؛ این حقیقت. خب، اما ملاصدرا کار قشنگی کرد. در اسفار آمد همان عرفان را، مسائل عرفانی سنگین را که ظاهراً بدون پشتوانۀ برهانی بود، برهانی کرد. کار قشنگ ملاصدرا این بود.
تمثیل شمس در اسفار و تمثیل دریا نزد عرفا
که حالا بعد در خصوص همین موضوع ملاصدرا میآید مثال خورشید را میزند. میفرماید که:
«مَرَاتِبُ وَأَنْوَارُ الشَّمْسِ الَّتِي هِيَ مِثَالُ اللَّهِ فِي عَالَمِ الْمَحْسُوسَاتِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مراتب و انوار خورشید که آن در عالم محسوسات مثال خداست.
میزند به شمس. برای فهم این حقیقت گاهی عرفا از مثال دریا استفاده میکنند. مثلاً میگویند شما عالم وجود را، توحید صمدی قرآنی را — که توحید ذاتی و صفاتی و افعالی است؛ وحده، وحده، وحده؛ این سه مرحلۀ توحید را — این را بگیرید خود دریا. کلاً ذات وجود را، ذات غیبی را، بگیرید دریا یا بگیرید کلاً آب. حالا موج آب را که شکنِ خود آب است بگیرید خلقت؛ بگیرید کثرت.
اینجا ملاصدرا میآید میزند به شمس و میفرماید مراتب و انوار شمس که مثال اللهاند. نور شمس میگوید اینها مثال اللهاند. مثل نور است؛ کماشکال است که اینها مثل نوریه که میزند.
شعر جامی: شیشههای رنگین و نور بیرنگ
و حالا عارف جامی بود که ظاهراً فرمود — الان در خاطرم دقیق نیست؛ فکر میکنم عارف جامی باشد — که میفرماید:
تابید در او پرتو خورشید وجود هر شیشه که سرخ بود یا سبز و کبود خورشید در او به آنچه او بود نمود
دقت کنید؛ شعر خیلی قشنگ است. قشنگ مضمون را میرساند. میگوید خورشید یک نور واحد بیرنگ است. وقتی میتابد به این مشبّکهها، این شبکههای پنجرههای رنگارنگ، شما این پنجرهها را بگیرید ماهیات؛ ماهیات اشیاء. بگیرید صور علمیهای که میخواهند عینیت پیدا کنند.
نسبت به اینکه این چه رنگی دارد، این ماهیت، این حدّش چقدر است؟ حدّش یعنی چه؟ یعنی از اسماء الهی چقدر به خودش گرفته؟ چه ظرفیتی داشته؟ چه میزان از اسماء را میتواند ظهور بدهد؟ برای همین رنگش فرق میکند. یک شیشه سبز است، یکی کبود است، یکی سرخ.
رنگ گرفتن در قوس نزول؛ اصلاب و ارحام
یادتانه گفتم ما در قوس نزول در ارحام و اصلاب پدر و مادرهایمان رنگ گرفتیم؟ به این شکل. وجود یک وجود است. وجود صمدی قرآنی است. ولی وقتی میآید به ماهیات، یعنی حدود اشیاء — حدّ هر کسی، ظرفیت هر کسی که میخواهد بروز حق را داشته باشد از اسماء الله، به اندازۀ سعۀ وجودیاش ظهور داشته باشد — برخورد میکند، رنگش متفاوت میشود.
این رنگش متفاوت میشود یعنی چه؟ یعنی خاصیتها مختلف. یعنی احکام متعدد. متمایز از هم. از همان بالا از صادر اول بگیرید تا مادون که اینجا نشئۀ شهادت مطلقه و دنیا و دنیْ اَنزلِ مراتب است.
حالا یک چنین حالتی را هم شما برو در خودت پیاده کن؛ در روح بخاری.
تأثیر کواکب بر صورت اشخاص و مزاجها
حالا اینجا حضرت علامه خیلی جالب، حتی صورت اشخاص را هم خیلی زیبا در همان درس چهلوشش شرح اسفار میفرمایند به همین تأثیر و تأثرات کواکب و عوالم. میگوید ظهورات و بروزات و دورهها و کورههای کواکب. این همین فرمایش علامه است. اینها که عبث خلق نشدهاند.
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا» (ص/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان و زمین و آنچه را میان آنهاست به باطل نیافریدیم.
میگوید از تحولاتی که اینها بر روی زمین از قرب و بعد افلاک، مخصوصاً شمس و قمر، دارند، تأثیراتی که میگذارند، تحولاتی که بر روی زمین ایجاد میکنند. لذا مزاجها مختلف میشود، صورتها متفاوت میشود، شکلها متفاوت میشود، متمایز میشود. همهچیز مختلف میشود تا جایی که دو تا اثر انگشت را مثل هم نمیبینی؛ نه، دو نفر آدم اصلاً کلاً مطلقاً شبیه هم نیستند.
چون خدا احدِ واحد است، خلقش هم به مثل خود اوست. هر کس یک دانه است. شنیدهاید میگوید آقا تو یک دانهای. واقعاً یک دانهای. دروغ نمیگوید. یک دانهای. یک نسخهای. مثل کارخانۀ ماشین نیست که یک اِشل و یک شابلون گذاشته باشند و طبق آن همه شبیه هم، مثل پراید، بیرون بیاید. نه؛ اینجوری نیست.
پس این آثار کواکب و آثار دورههای خلقت و کورهها و ظهورات و بروزات، در خاصیت اشیاء است. این خودش بحثی بسیار شیرین و البته سنگین میطلبد. وقتی اینطور نگاه میکنی میبینی همۀ اینها در حقیقت پرتو شمس وجودند؛ پرتو نور وجودند؛ پرتو اللهاند.
الله نور السماوات و داستان مثنوی: شیر در طویله
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است.
مثنوی مثالی میزند؛ افسانهای را نقل میکند اما خیلی پرمعنا: کسی گاوش را در طویله بسته بود. شب شیر آمد گاو را خورد و بهجای او نشست. این بیچاره صاحب گاو آمد؛ چون تاریک بود و روزنهای نبود که گاو را ببیند، هی پشت شیر را مس میکرد، قربانصدقهاش میرفت، نازش میکرد. بیخبر و غافل از اینکه دارد پشت یک شیر را مینوازد.
حالا علامه میفرماید که اگر یک روزنهای آنجا بود، در نور — نور موضوعیت دارد؛
«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است.
اگر در نوری بود، متوجه میشد در حضور است؛ اما غافل است که در حضور شیر است. حالا ما در حضور شیرآفرینیم.
بعد علامه اینجا تذکر اخلاقی میدهد که آقا این طرف میخواهد نماز بخواند میگوید چهکار کنم تجمع حواس پیدا کنم؟ یا من چهکار کنم گناه نتوانم بکنم؟ مرد حسابی، تو اگر بدانی در حضور چه عظمتی هستی، چه جلالی هستی. حالا عالم محضر خداست. همۀ عالم ظهور حق است.
حالا خاصیتها متفاوت است به جهت آن ماهیتهای متعدد؛ و الّا وجود، یک وجود واحد است. غفلت ما از محضر، از تاریکی است نه از نبودِ حضور. نور که بیاید، میفهمی پشت چه را مینواختی. نماز بیحضور و گناهِ آسان، هر دو از همان تاریکی است. اگر بدانی در حضور شیرآفرینی، هم حواس جمع میشود هم گناه سخت.
وحدت صنع؛ مثال تابستان و زمستان
خلاصه بعد مثال قشنگی هم که آنجا علامه میزند این است که به هر حال این کواکب همه در هم تأثیرگذارند. همه وحدتِ صنع بر همهشان برقرار است. لذا آن هم حاکی از وحدت صانعه است که وحدت صنع برقرار است.
مثال زمستان و تابستان را میزند که شما ببینید خورشید در تابستان مسیرش طولانی است. در تابستان مسیر خورشید طولانی است؛ از آن طرف مسیر ماه کوتاه است. اگر در تابستان مسیر ماه هم طولانی بود، همهچیز ذوب میشد.
در زمستان چه؟ در زمستان مسیر خورشید کوتاه است؛ لذا همهجا سرد است. اگر به عکسش، ماه مسیرش طولانی است؛ که چه؟ که اگر مسیر ماه در زمستان مثل خورشید کوتاه بود، همهچیز منجمد میشد.
این اثرِ رفتوآمد خورشید و قمر است در اشیاء؛ در مرتبۀ نازلۀ خودشان. یعنی مثالی است که میخواهند بگویند همه در تأثیر و تأثر از همدیگرند. این تأثیر و تأثرات میآید چهکار میکند؟ مزاج؛ مزاجهای متعدد و مختلف و منقلب. هر کسی نسبت به آن مزاجی که میگیرد، اصلاً شخصیتش متفاوت از دیگری میگیرد.
روح بخاری در انزل مراتب؛ واسطۀ حکم نفس بر بدن
حالا جایی که این مزاج خودش را نشان میدهد دیگر انزل مراتبش است؛ پایینترین مرتبهاش که ما از آنجا شروع کردیم: روح بخاری. آنجا مزاج دیگر کاملاً خودش را نشان میدهد؛ چون نفس از آنجا میخواهد با بدن مرتبط شود.
این مزاج، مزاجی که حاصلش شده روح بخاری، خیلی مهم است از این حیث که بدن این شخص چگونه حکم نفس را به خودش بگیرد. این عالم که به منزلۀ بدن است چگونه حکم باطن عالم را — که به منزلۀ جان است — به خودش بگیرد.
آدم بیجان، آدمی است که روح بخاریاش نتوانسته حکم جان را در مرتبۀ نازلۀ خودش بگیرد. میگویند بیجان است.
حق جان جهان است و جهان جمله بدن.
مثل قدیمها میگفتند آدم بیبخاری است. یعنی بیجان است. آدم ضعیفی است. چرا؟ چون روح بخاری وقتی معتدل نیست، وقتی مضمحل شده، وقتی انقباض و انبساطش درست نیست، بعد میبینی که روح سوار بر بدن نیست. بدن هرزه است. بدن رهاست. بدن هرجایی است. بدن وحدتِ رویه ندارد. پس علیهذا میبینی که به لودگی کشیده میشود بدن. یعنی پرورش پیدا نمیکند و به لودگی کشیده میشود.
نگاه توحیدی به علوم؛ آیات در زمین و در انفس
ببینید الان این مثالهایی که زدم، همهاش بوی توحید میداد و در عین حال بحث طبیعی هم در آن بود. اهمیت نگاه توحیدی به عالم را دارد نشان میدهد که اصلاً شما حتی زمینشناسی، بدنشناسی، مزاجشناسی، کوکبشناسی، فلکشناسی، آسمانشناسی، زمینشناسی — اینها همه در اسلام بوی چه میدهد؟ بوی الهیت میدهد. بوی وحدت میدهد.
لذا:
«وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِّلْمُوقِنِينَ» (ذاریات/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در زمین برای اهل یقین نشانههایی است.
آیات ما در زمین هم هست. عجب. البته:
«وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ» (ذاریات/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خودتان؛ آیا نمینگرید؟
در جانهای شما هم هست. نمیخواهید نگاه کنید ببینید؟
ختم جلسه
حالا چند تا از اشارات و تنبیهات ابنسینا و از مقالاتش هم میخواستم در این زمینه، در همین تأثیر و تأثرات، مطلبی بگویم که دیگر فرصت خیلی گذشت. ببخشید.
«وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است.
صلوات ختم کنید.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.