یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
کلمهٔ شصت و چهار: اندیشیدن در تن و روان
در محضر پنج شهید گمنامیم و خدا را بر این لطف بیحساب سپاس میگوییم؛ نثار آنان و شهدای خدمت صلوات. با اجازه از استادان، کلمهٔ شصت و چهار از کتاب صد کلمه در معرفت نفس علامه عسگرزاده علیهالرحمه را میخوانیم. ایشان میفرمایند: آن که در تن و روان خود بیندیشد، خود را یک چیز، دو چیز، بلکه چند چیز یابد؛ یک چیز به حسب شخصیت، دو چیز یا چند چیز به لحاظ تحلیل عقلی؛ یک شخصیت ممتد از فرش تا فوق عرش که یک انسان طبیعی و مثالی و عقلی و الهی است. چهار بعد به او دادهاند: طبیعی، مثالی، عقلی، الهی. طبیعت همیشه سیال است و صورت او به تجدد امثال محفوظ است و در حقیقت روح متجسد است. مثال را تجرد برزخی است و عقل را تجرد تام، و الهی آنکه هیچ چیز به انفصال و استقلال نازل نشده است بلکه بیده ملکوت کل شیء؛ آیهٔ آخر سورهٔ یس است. روان گوهری نورانی است، منزه از مشایع طبیعت و مقتضی به حقایق علمیه؛ و حقایق علمیه صور فعلیاند که به کمال رسیدهاند. حرکت در آنها راه ندارد وگرنه باید بالقوه باشند و لازم آید که هیچ صورت علمیهای تحقق نداشته باشد. پس انسان ثابت سیال است؛ هم براهین تجرد نفس در وی به قوت خود باقی است و هم ادلهٔ حرکت جوهر طبیعت صورت جسمانی.
وحدت شخصیت و اطوار وجود
انسان یک حقیقت و یک شخصیت است؛ همه قبول داریم که هرچه هستیم یک حقیقتیم؛ یک شخص واحد. اما این شخصیت حیثیات مختلف دارد؛ اطوار و ظهورهای متعدد. قرآن میفرماید و قد خلقکم أطواراً؛ خدا شما را به طورهای مختلف خلق کرده. این طورهای مختلف همین الان در همین وجود ما هستند؛ رتبههای وجودی ما. همانطور که بیرون از ما میگوییم عوالم هستی — عوالم ثلاثه یا اربعه — در خود ما هم رتبهها و لایههای متعدد است. در حکمت متعالیه بعضی رتبهها یا عوالم را سه گفتهاند؛ اینجا علامه چهار گفته؛ اینها قابل جمعاند.
طور طبیعی: بدن و روح متجسد
یک طور ما طور طبیعی است؛ همین بدن که انزل مراتب است و از نان و آبی است که پدر و مادر خوردند و نطفه و علقه برمیگردد به چرخهٔ طبیعت؛ در قبر فقهی میگذارندش متلاشی میشود میرود به جایگاه اصلیش. این بدن را روح متجسد هم میگویند؛ همان روح است اما شکل جسد به خود گرفته؛ دو تا نیست. وقتی کسی را صدا میزنی آیا بدون جسمش صدا میزنی؟ وقتی میگویی هم روحت منظور است و هم جسمت؛ یک حقیقت اما یک طور و یک رتبهٔ وجودیت رتبهٔ طبیعت است.
طور مثالی: خیال متصل و برزخ منفصل
رتبهٔ دوم پنهانتر و باطنتر از این رتبه است؛ در عالم بیرون از ما هم همینطور است؛ به آن میگویند عالم مثال. اگر مثال متصل باشد یعنی در خود من است؛ رتبهٔ وجودیام که به آن میگویند قوهٔ خیال. بیرون از ما باشد به آن میگویند عالم برزخ، عالم مثال؛ رتبهبندی عالم است. خدا چنین چینش عالم را قرار داده.
طور عقلی و جبروت
پنهانتر از آن هم هست؛ مرتبهٔ سوم از وجود ما که به آن میگویند رتبهٔ عقلی؛ عقل ما که جنسش از عقول و از ملائکه است. عالم عقول بیرون از ما کجاست؟ رتبهٔ سوم، عالم سوم از سلسلهٔ طولی همان عالم ارواح است؛ به آن جبروت هم میگویند. به عالم مثال ملکوت هم میگویند. عالم جبروت که جبر محض است؛ تحت سیطرهٔ ولایت است؛ امیرالمؤمنین آنجا مولا سلطنت دارد و همه چیز ولایت است؛ ولایت ساری و جاری از آنجا بر تمام عوالم. بیرون از ما به عالم مثال یا برزخ منفصل میگویند؛ مثال منفصل بیرون از ماست که الان ارواح سیر استکمالیشان را طی میکنند. شهید رئیسی و یاران شهیدش الان کجایند؟ در رتبهٔ مثالی بیرون از خودشان یعنی در عالم برزخ، و به نسبت اعمالی که دارند سیر میکنند تا آنچه در این دنیا نتوانستند تکمیل کنند آنجا انجام دهند. لذا سیر آنجا هم قطعنشدنی است؛ سیر آنجا هم هست، فقط اینجا نیست.
طور الهی و خزائن عند الله
پنهانتر از این هم هست: عالم اله، عالم اسماء که میرسد به ذات غیبی. بعضی عوالم ثلاثه را تا رتبهٔ عقلی گفتهاند و الهی را نگفتهاند چون میگویند هر چیزی الهیتی دارد؛ سررشته دست خداست. همین آیهای که علامه قرائت کرده آیهٔ آخر سورهٔ یس است که وقتی حضرت امیر بالین حضرت زهرا علیهمالسلام قرائت کرد تا به این آیه رسید سر حضرت زهرا کج شد و از این عالم تشریف بردند:
«فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء وإلیه ترجعون» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزه است آن که ملکوت هر چیز به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
همه میروید به آن سمت. این عالم اله است که میگوید همه چیز سررشتهاش دست خداست. در خود متن فرمود هیچ چیزی به استقلال نازل نشده؛ هیچ چیزی به تمامه و انفصال یعنی جدایی از رتبهٔ الهیت نظام نازل نشده؛ یعنی هیچی از خدا جدا نیست. لذا میگوید فأینما تولوا فثم وجه الله؛ به هر طرف رو کنی رو به وجه خدا کردی. هو معکم أینما کنتم؛ نحن أقرب إلیه من حبل الورید؛ نحن أقرب إلیه منکم؛ آن کسی که محتضر است و جان میدهد ما از شما به او نزدیکتریم. اینها همان رتبهٔ الهیت است. یا آن آیهٔ بسیار عزیز از غرر آیات:
«وإن من شیء إلا عندنا خزائنه وما ننزله إلا بقدر معلوم» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ماست و جز به اندازهٔ معلوم فرو نمیفرستیم.
هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزانههایش — جمع بسته — پیش ماست؛ وما ننزله إلا بقدر معلوم. هر چیزی که پیرامون خود میبینید نازل شده؛ تنزل پیدا کرده. إنا أنزلناه؛ همه چیز؛ حتی قرآن میگوید وأنزلنا الحدید؛ آهن را هم ما نازل کردیم. لکن این جدایی و انفصال از حق نیست، از الهیت نظام؛ چون میفرماید إن من شیء یعنی هیچ چیزی نیست یعنی همه چیز جزو اوست؛ مگر آنکه عندنا خزائنه؛ یعنی همه چیز بیده ملکوت. این هم پنهانیترین رتبهٔ وجودی ماست که علامه تصریح میکند تو یک وجود ممتدی از فرش کشیده شدهای تا فوق عرش.
تجرد مثالی و عقلی و ارباب انواع
وقتی به عالم مثال میروی تجرد پیدا میکنی؛ اما تجرد برزخی است، تام نیست. تجرد یعنی از عالم ماده فاصله میگیری؛ دیگر احکام ماده در تو نیست. البته چون آنجا در عالم مثال تجردش تام نیست بعضی خصوصیات عالم ماده را دارد؛ اما مثلاً وزن ندارد؛ بینابین است؛ لذا به آن میگویند برزخ؛ چون بین این رتبه و آن رتبهٔ بعدی که عقلی است. بعد که میروی به عالم عقول و مفارقات و مرسلات که مبدعاند؛ آنها ارباب انواعاند، رباند؛ موکلاند برای پرورش عالم. هر چیزی — آسمان، زمین، خودت، یک سنگ، یک پشه — رب دارد؛ ربش ملکی است موکل که آن را میپروراند؛ و آن ملک ظهور یکی از اسامی حق است که در تو پیاده شده. باید بگردی پیدایش کنی؛ آن اسم اعظم توست که پیشتر اندکی دربارهاش گفته شده.
قوس نزول و صعود و محو در ولایت
إنا إلیه راجعون در قوس صعود این رتبهها را طی میکنیم. کسانی که در عالم برزخاند یک رتبه رفتهاند بالاتر؛ به عالم مثال. چه لاکپشتی چه به سرعت نور؛ چون تفره محال است؛ همانطور که در قوس نزول إنا لله آمدیم همهٔ این عوالم را طی کردیم آمدیم به انزل مراتب که جماد و طبیعت است، همینطور همه را باید طی کنیم تا برسیم به خدا. إنا إلیه راجعون باید همه را طی کنیم. اگر عالم مثال یا برزخ را در قوس صعود طی کرده به عالم عقول میرسد؛ عالم امیرالمؤمنین. برادر علامه طباطبایی خود را کشت با بسیاری از حکما و عرفا و علما که از دنیا رفته بودند ارتباط گرفت با ارواحشان و مباحثهٔ علمی کرد و آثارش را آخر عمر سوزاند؛ گفت کسی ظرفیت دیدن و شنیدن این را ندارد. اینکه خود را کشت با دو تن از آنان ارتباط بگیرد نتوانست؛ علتش را از جهت علمی میفهمیم: یکی سید ابن طاووس بود، یکی سید بحرالعلوم؛ ظاهراً گفتهاند آنها محو امیرالمؤمنین بودند؛ اصلاً حاضر نبودند مولا را رها کنند بیایند. یعنی رفته بودند به عالم عقول؛ اصلاً نمیشد برگردند. بعد از آن میشود عالم اله.
ثابت و سیال: دادگاه و قنداق
نکتهٔ بسیار مهم: طبیعت همیشه سیال است و صورتش به تجدد امثال محفوظ است. آخر سر نتیجه میگیرد انسان یک وجود هم ثابت است هم سیال. مثالی که همه را متوجه میکند: قوهٔ خیال وجودت برای این حقیقت صورت و شکل درست میکند. آدمی که سی سال پیش، چهل سال پیش خطایی کرده الان میگیرند میبرند دادگاه؛ میگویند قتل کردهای باید حد جاری شود. میتواند بگوید من آن نیستم؛ قیافهام عوض شده؛ آن موقع ریش نداشتم الان دارم؛ بدنم سرحال بود الان افتاده؛ غوز پیدا کردهام؟ نه؛ همان است. قاضی میگوید خجالت بکش. همهٔ عقلا میگویند همان است. یعنی آدم یک وجود ثابت دارد؛ این همیشه هست. علامه طباطبایی میفرماید ابد در پیش داریم؛ این وجود ثابت ابد در پیش دارد.
اما سیال بودنش یعنی چه؟ یعنی همین که الان همانی هستی که در قنداق بودی، شیر مادر میخوردی، حرف نمیتوانستی بزنی، راه نمیرفتی؛ ادراکاتت به شدت هیولایی بود. هیولا به زبان یونانی هیولای اول است؛ یعنی همهٔ ما عقل به هیولا بودیم ابتدا؛ چوب نتراشیده؛ استعداد محض؛ منشأ و قوه؛ به فعالیت نرسیده بودیم. آن بودی الان شدی این. یعنی سیالیم؛ داریم سیر میکنیم؛ جلو میرویم. این به حرکت است؛ حرکت جوهری. ملاصدرا معتقد است حرکت جوهری اینجا هست، در برزخ نیست؛ اما تجدد امثال اینجا هست، آنجا هم هست. تجدد امثال یعنی مثلت هی دارد آنفآن تغییر میکند. بر اساس آیهٔ سورهٔ الرحمن:
«یسأله من فی السماوات والأرض کل یوم هو فی شأن» (رحمن/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که در آسمانها و زمین است از او میخواهد؛ هر روز او در کاری است.
یسأله فعل مضارع است؛ دائماً در حال خواستناند؛ فقیرند؛ أنتم الفقراء إلى الله. آنچه در آسمان و زمین است یسأله؛ زبان حالشان از خدا میخواهد. خدا چه میکند؟ کل یوم هو فی شأن؛ آن هو حضرت حق است؛ قل هو الله أحد؛ هو فی شأن. یعنی تجلی خدا در تو آنفآن اتفاق میافتد؛ تو آدم جدیدی هستی آنفآن. از حیث علم الهی انسان آنفآن جدید است؛ از حیث علم تجربی هر هفت سال یکبار جدید است؛ علم تجربی میگوید هر هفت سال یکبار کل سلولها متلاشی میشوند و سلولهای جدید به وجود میآیند. این بحث تجدد امثال است.
صورت روی رودخانه و طهارت در تغذیه
علامه در کتاب نور على نور و در صفحهٔ چهارده رسالهٔ نهج الولایه همین مبحث را آورده و بسیار زیبا ثابت میکند و مثال میزند: مثل آن چهرهٔ تو که روی رودخانه است؛ صورتت روی آب که میافتد ظاهراً ثابت است؛ عکست روی آبی که با سرعت میرود ثابت است؛ اما با سرعت این آب حرکت میکند سکون ندارد. یک وجهش ثابت است؛ آن هم به جهت حجابی که خدا بر آن قرار داده؛ حجاب اسماء، حجاب ذات خودش که میگوید صورتش محفوظ است به جهت حجابی که دارد؛ و الا ذاتش دائماً آنفآن تغییر میکند.
از حیث عرفان عملی: آب را با بسمالله بخوان بخور؛ غذا را با بسمالله بخور؛ حمام کن؛ ذکر بگو؛ با وضو و طهارت غذا بخور. چرا؟ اینها چون آنفآن دارند میروند تو وجود ما؛ ما را تشکیل میدهند؛ اتحاد عقل و عاقل و معقول. با طهارت و ذکر الهی بگذار تو جدید بشوی؛ آدم جدیدی که از تو دارد انشا میشود بگذار با طهارت باشد، با ذکر الهی باشد. خودت از خودت در عذاب نشو، در اضطرار نشو، در زیغ نباش؛ خودت در فشار قبر خودت قرار نگیر. آدمی که طهارت ندارد آنفآن دارد جدید میشود بدون طهارت؛ هرچه میخورد میشود او بدون طهارت و ذکر؛ خداینکرده اگر حرام خورده باشد که هیچ. آنفآن آنچه دارد جدید میسازد تطهیر شده نیست؛ لذا ملک وجودش نمیتواند با ملکوتش ارتباط بگیرد؛ لا یمسه إلا المطهرون؛ امکان ندارد. علامه تصریح میکند ما یک وجود ممتد از فرش تا فوق عرش هستیم؛ بعد میزند به غذای نفس.
غذای نفس و معلوم بالذات و جزا عین عمل
نفس مقتضی به حقایق علمیه است. بدن ما غذا دارد و دهانش این دهان است که غذا را داخلش میگذاری و میخوری؛ از این راه تغذیه میشود. نفس چون مجرد است غذایش هم مجرد است؛ مصانخ خودش غذا میگیرد؛ سنخیتی بین غذا و مقتضی هست. غذای نفس مجرد صورت علمیه است؛ وقتی علمی را اخذ میکنی، چیزی را میشنوی، این غذای نفست میشود.
مثال معلوم ذاتی و معلوم بالعرض: بیرون از خودت درختی را میبینی؛ آن درخت بیرون معلوم تو شد؛ علم تو شد؛ به او آگاهی پیدا کردی اما معلوم بالعرض توست؛ بیرون از توست. چگونه آن را دیدی؟ مشاء میگویند نفس انتزاع کرد از آن؛ همان را گرفت آورد تو خودش. حکمت متعالیه، ملاصدرا، علامه حسنزاده میگویند نه؛ انشائیه است؛ اصلاً کاری به آن نداریم؛ این بیرون از ماست؛ نفس در خودش شروع میکند همان صورت را ایجاد کردن. آن شکلی که از آن درخت بیرون در ما صورت گرفت معلوم به ذات ماست؛ غذای نفس ماست؛ همیشه برای ما میماند. درخت بیرون را میشود سوزاند، پودر کرد، از بین برد؛ اما آن صورت در سقع نفس تغییرپذیر نیست. اگر بگویی در نفسم درخت را میسوزانم، درخت دیگری میسوزانی؛ آن درخت ایجاد شد و معلوم به ذات شد؛ شدی خودت؛ غذای نفس است؛ مثل غذایی که میخوری میشود جسم تو. آن صورت در نفس تویی؛ الیالابد با توست؛ محونشدنی است.
لذا این جمله بسیار عجیب و کلیدی است: جزا عین عمله، نفس عمله. این نیست که بگویند این سیب جزای آن کاری است که کردی؛ نه؛ عینیت عمل که در وجود تو افتاد و خودت شدی همان جزای توست. تو کیای؟ چیای؟ غذایی که خوردی شدی همان. اگر بهشتی، بهشتی؛ اگر جهنمی، جهنمی؛ اصلاً خودت جهنمی. دعوا با کسی نداریم؛ ما با خودمان. باز میرسیم به نقطهٔ سرخط: ما خودمان با خودمان محشور میشویم. انشاءالله عاقبت به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل على محمد و آل محمد.
کلمات این فقره سنگین و پرفرع است؛ هر نکتهاش منبرها میطلبد تا استخواندار بحث شود. به قدر برکت جلسه چند نکته از آن باز شد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.