بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات.
سلام علیکم و رحمة الله.
کلمه شصت و دوم.
آن که صاحب همت باشد و نفس را از اشتغال بدین نشئه انصراف دهد.
نشون میده که انصراف نفس از این نشئه که یکی از معانی موته.
اصلاً موت یعنی نفس اعلام انصراف میکنه از نشئه مادی و منتقل میشه به دار بعدی که انما تنتقلون من دارین الی دار.
پیغمبر عزیز عالم فرمودن.
اصلاً معنای موت یعنی همین.
شما رو از داری به دار دیگه منتقل میکنند.
یه انتقاله، انتقاله.
حالا اینجا حضرت علامه می فرماید که باید صاحب همت بود تا قبل از اینکه بمیرانند تو را بمیری.
معناش اینه.
خودت اعلام انصراف بدی، منصرف بشی.
ولی باید اهل همت بود، اهل همت.
اهل همتم که میتونم.
اما آدمی که نه سرسری گرفته، جدی نگرفته.
بارها اینو من عرض کردم بخوایم تمام آنچه که ما این چند ساله بوده ده سال ما در خدمت شماییم حدوداً.
همه رو بخواهیم توی جمله جمع کنیم.
میشه؟
توی جمله چند بار هم عرض کردم خدمت شما.
که آقا جان اصلاً وجه اختلاف ما با اولیاء خدا اینه.
چرا اونا ولی خدا شدن ما نشدیم؟
علتش اینه اونا جدی گرفتن حرف حق رو حضرت حق رو قبول کردن.
ما نه، ما جدی نگرفتیم.
ما باور نکردیم.
شک و تردید داشتیم و داریم.
لذا آدمی که همتش بلنده همینجا اعلام انصراف میکنه.
موت قبل ان تموتو.
سفر میکنه از ظاهر عالم به آخرت به باطن عالم از ظاهر خودش به باطن خودش مثل این که النوم اخ الموت خواب برادر موته.
چرا برادر موت شده؟
یه وجه تشابهی بینش هست دیگه.
وجهش اینه که وقتی میخوابی میری به لایه، یه لایه پنهانی تر از وجود خودت.
میری به عالم مثال متصل.
ببخشید در خودته.
منفصل بیرون از خودته.
اونجایی که ارواح الان رفتن، اونجا هستن.
در خود ما هم هست.
درسته؟
این یه سفره دیگه.
اصلاً موت یعنی همین خواب رو تعالی بده ببرش بالا میشه همون.
لذا فرمود اخ الموت.
این حضرت علامه توی این ابتدای جمله اینو میخواد تایید کنه که آقا اگه اهل همت باشی میتونی اینطوری بشی.
آدمی که جدی نگرفته به جایی نمیرسه.
لذا تأکید داره ایشون.
آن که صاحب همت باشد، همینطوری رد نشو از جمله.
آن که صاحب همت باشد و نفس را از اشتغال بدین نشئه انصراف دهد.
حالا چه اتفاقی میفته؟
گاهی تمثلاتی در لوح نفس خود مشاهده کند و گاهی حقایقی بی تمثل دریابد.
یعنی مثالی براش نیست.
بی تمثل حقایقی رو کشف میکنه.
حقایقی رو استیضاح میکنه.
اصطلاحاً میگیم میچشه.
میرسه به یه حقیقتی.
من یه چیزی رو الان به شما میگم.
تو کنون غیبت ذاتت تو سقع نفست، تو باطنیترین حالتت میگی آها [مکث] حالا فهمیدم روشن شدم.
این یعنی چی آقا؟
یعنی در درون شما یه اتفاقی افتاد؟
یعنی از ملکوت یه چیزی رو گرفتی؟
این یعنی میگه و گاهی حقایقی بی تمثل دریابد.
گاهی حقایق با تمثل مثل خواب صور و اشکال میبینی.
یه چیزی رو، یه پیامی رو اخذ میکنی.
یه وقتم بی تمثله.
اصلاً صور و شکل نمینی.
در اون حقیقت غیبی خودت در مکمن غیبت یه چیزی رو میچشی، میفهمی.
اصلاً چگونه است که تو امام حسین رو میچشی میتونی گریه کنی؟
هزار و چهارصد سال گذشت تموم شد.
چگونه است که کئمعه همه الان کربلایی؟
یعنی همین.
حالا گاهی اوقات با تمثله، با صور و اشکاله، تو قوه خیالت.
البته اینم مال آدمای کمی نیست ها.
قوه خیال خیلی باید از متخیلات فاسده بری باشه.
خیلی باید متعالی باشه که بتونه صور و اشکال درست از کربلا به تو نشون بده و تو ت-- درک کنی بگیری قصه رو.
کئمعه الان تو کربلایی.
قوه خیال باید خیلی پاک باشه.
آدمی که نمیتونه سیمش وصل بشه به کربلا قوه خیالش آلوده شده.
حالا بالاتر از اینم داریم.
اصلاً بدون تمثل اصلاً نیاز به صور و شکل نداره.
اصلاً اون باطنش مستقیم تو گودال قتلگاه داره میچشه حقیقت رو.
اصلاً این کئمعه، این تیغها، این تیرها، این نیزهها اینا به خود وجود اون داره میشینه.
حالا بماند.
ادامه کلمه رو بریم.
خب پس گاهی تمثلات با مثال، گاهی بی مثال و از این حالت آگاهی یابد که آنچه به آدمی در حالات نوم یعنی خواب و تنویم یعنی همون خواب مغناطیسی و غشوه، یکی غش غش میکنه از خود بیخود میشه و خوف وقتی میترسه میریزه به هم و احتضار حالت احتضار محتضر چگونه است؟
که یه چشمش به این دنیاست یه چشمش به اون دنیا "و نظائر آنها روی میآورد." میگه اونچه که تو این حالات، توی این حالات به تو روی میاره، هیچ یک خیلی مهمه این نکتهای که علامه داره القا میکنه به ما تو اینجا.
هیچ یک موضوعیت در روی آوردن تمثلات و ادراکات دیگر ندارد.
چی پس موضوعیت داره؟
میگه اصلا موضوعیت نداره.
تو در حالت خا-خوابی یا ترسیدی یا محتظری یا مثلاً قشف به دست.
اصلا اینا این حالات مهم نیست.
اینا موضوعیت نداره.
موضوعیت چی داره؟
میفرماید آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشئه عنصری، نشئه عنصری یعنی این ماده.
انصراف از اینجا.
بیتوجه، بیتوجهی به عالم دنیا و نشئه و اعراض از تعلقات این سویست آقا.
آقا هرچی ما میکشیم از این تعلقاته.
یه بار دیگه این قص-قصه رو بخونیم.
پس موضوعیت کجاست؟
میفرماید آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشئه عنصری، انصراف از نشئه عنصری.
گفتیم موت یعنی منصرف شدن نفس از نشئه ماده.
اونجا به اجبار با موت اضطراری و اجباری، به اجبار این کارو باید انجام بدن.
میگه آقا موت قبل انتم تو قبل از اینکه به اجبار ببرنت بسم الله خودت منصرف شو از عالم ماده با ریاضات شرعیه.
دوباره آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشئه عنصری و اعراض از تعلقات این سویست.
و چون انصراف در بیداری هم روی آورد، تو بیداری آدم منصرف بشه از عالم ماده.
اصلا اصلش اینه.
نه تو خواب.
خواب که همه منصرف شدن رفتن به عالم مثال متصل خودشون، اون برزخ وجودیشون.
اون که همه میرن، کافرش هم میخوابه میره.
میگه وقتی چون تو بیداری روی آورد نتیجه هزاران خواب و احتضار را میدهد.
یعنی اگر هنر داری در بیداری حقایق رو ببین، اخذ کن، بچش.
مثلاً کربلا رو تو خواب دیدی خیلی خوب.
اونم عرض کردم اون هم نتیجه پاکی قوه خیاله.
تو خواب میبینی هرکسی نمیتونه ببینه.
اما آیا هنر داری در بیداری کربلا رو ببینی؟
من محضر یکی از بزرگان رفتم.
شنیده بودم خب دیگه یه زمانی که بچهتر از الان که بودیم سر و گوشمون میجنبید.
هی رو خرمند داشتههای این و اون مینشستیم.
میخواستیم پز بدیم پوزیشن اینو داشته باشیم.
آقا محضر فلان عالم رو درک کردیم اینو گفت اینو از این بازیها.
اینم خودش یه بازی بود، هست برای ما متاسفانه.
خب شنیدیم تهران یه بزرگی هست که معذورم از بردن اسمش.
هنوزم هستن ایشون.
دیگه الان خیلی سنشون بالاست که منصرفه از عالم مادهست.
هر آن اراده کنه.
ما به هر حال جون کندیم تا محضر ایشون برسیم.
بعد وقت ملاقات و با همدیگه رو در رو شدیم.
کل چهل منزل حضرت زینب سلام الله علیها از کربلا تا کوفه و شام رو ایشون برای ما بازگو کرد.
درسته؟
بعد خلاصه بهش نشون داده بودن انصراف از نشئه.
تو همین حالت بیداریه نه اینکه بره خواب ببینه.
اونم قشنگه خوب.
اما اصلی تو حالت بیداری چهل منزل رو بهش نشون داده بودن که البته محک داشت، ملاک داشت به هر این ادعا که منم الان میتونم بذارم تو ادعا بکنم آقا دستتو بده به من چشمتو ببند.
بود آخه یه بنده خدایی این کارو با ما کرد.
میخوام ببرمت با طی ارض کربلا.
بعد دست ما رو گرفت گفت چشمتو ببند شروع کرد یه چه حرفایی زدن فوت کرد تو صورت ما.
خب ما هم بالاخره بچه بودم خیلی، خیلی سال سی سی و چند سال پیش من تازه نوجوان بودم.
خب اون موقع عاشق امام حسین اینا زمانه فکر میکنم جنگ هم بود.
درسته؟
شروع کرد حسین، حسین یه حرفایی زدن.
خب خیال آدمه دیگه میره سمت کربلا و ما تو اون حالتی که چشمامون بسته بود کربلا رو متجسم و متجسد و متمثل تنزیها دیدیم.
خب تو قوه خیال خودم دیدم.
تو کاری نبودی که.
خب ما علمش رو نداشتیم فکر میکردیم آقا یه کشفی، کرامتی ازش رخ داد.
در نتیجه بچه بازیهایی که خیلی الان راحت من میتونم با قوه خیال شما بازی کنم.
همین الان هرجا اراده کنی ببینی خودت رو کاری نداره اینا که.
اینا که طی ارض نیست که.
کاری نداره با ادعا آدم خیلی کارا میتونه بکنه.
نه ملاک داشت.
ملاکشم برای ما رو کرد و به هر حال ما مطمئن شدیم که نه راه درسته و حرف حقه و چرا؟
خب من، من هیچ تن-- هیچ ارتباطی نمیتونم بگیرم با حضرت زینب در اون ای-- مثلا چهل منزل.
هست الان ایشون در حسابا هستن.
ظاهراً در این دنیان.
اما اونور سیر میکنند.
علامه داره این دستورالعمل رو توی این کلمه شصت و دو به من و شما میده.
آقا این حرفا رو نگیم این حرفا خرافات اینا، این حرفا چیه؟
این حرفا سنگینه آقا.
پس من و شما انسان هستیم یا نه؟
چرا آدمای مثل من و شما، مگه من و شما چی کم داریم از انسان؟
هرچی که یک انسان داره من و شما داریم.
چرا آدمای دیگه دارن میرن میرسن؟
کذا اینا چیزی نیست.
اینا بارها من عرض کردم.
من حالا اینو میگم بعضیا فکر میکنن حاجی تا تهش رفته و اینو میگه.
نه از اساتیدمون یاد گرفتیم و شنیدیم که اینها اینجور مقامات که ما له لهش رو میزنیم و اینا نخود کیش میش این راهند.
اصلاً اینا چیزی نیست.
ولی راهش هست.
راهش چیه؟
بفرمایید شما الان نتیجه این کلام شصت و دو چی شد؟
آقا انصراف از نشئه عنصری و مادی.
انصراف، منصرف شو آقا چشمتو بند به دنیا.
اون آیه شریفه هست حالا الحمد لله اهل قرآن هستید الان تو ذهنم دقیق عبارتش не یادمه "ولا تمدن عينيك إلى ما متعنا به زهرة، زهرة الحياة الدنيا" حالا اگه عبارت عربیشو اشتباه نخوانده باشم.
به پیغمبر میگه این چشمتو نکش.
ادامه نده.
داری نگاه میکنی ادامه نده.
یه شترای سرخ پوست که حالا بهش میگن تserie.
سرخ مو ببخشید سرخ پوست سرخ مو مثل بنز آخرین سیستم الان.
یه گله بودن یه جا رد میشدن.
صحابه گفتن یا رسول الله شتر تserie، شتر تserie خیلی قیمت داشت.
الان مثلاً یه بنز آخرین سیستم سی میلیارد چقدر حدودا پولشه؟
فکر کنید اون موقع یه شتر، یه گله.
بعد پیغمبر نگاه نکرد.
فرمود برو سریع برو، رد شو برو.
آقا نگاه کن این پیغمبر چی فرموده باشه.
پیغمبر خدا فرموده میترسم نگاه کنم دلم بخواد.
خدا رحمت کنه شیخ عباس تورباتی برید سر قبرش.
امیدوارم از من یاددایی داشته باشید و برای امروز بسه.
تو صحن آزادی امام رضا علیه السلام که برید رو به ایوان طلا که رسیدید دست راستتون، دست راستتون الان محدوده خانوماست ولی تا دم درش میتونید برید.
یه سنگ قبر معمولی مردم هم نمیدونم نمیشه اصلاً اونجا رو به رو لم دادن اون قبره.
از اولیاء خدا بود که یه هفته قبل مرگش به پسرش گفت که من چه ساعتی، چه روزی رفت غسل کرد لباس تمیز پوشید و پسرش گفت که لحظه احتضارش چه کسایی رو دید با از پیغمبر بگیر تا حضرت زینب گفتگو کرده حتی با حضرت زینب گفتگو کرده.
پسرش میگه یهو دیدم چشاش چهار تا شد گوشه حجره رو کرد گفت صلي الله عليه يا بنت امیر المؤمنین یا زینب شما برای چی اینقدر رنج کردی تشریف آوردی؟
لحظه احتضارش.
آها دیدی من یه عمر برای امام حسین گریه کردم اومدی.
شروع کرد خودش گریه کردن.
اینا چی بودن؟
اینا چی بودن؟
میدونید همش سرش پایین بود حتی اون تیغهی استخوان گردنش دیگه اواخر عمر خشک شده بود.
سرش نمیتونست خیلی بیاد بالا.
انقدر که شهید همت هم میگن اینطوری بوده.
همش سرش پایین.
برعکس ما که سر همش میجنبه سر گوشمون.
بعد از بازار تهران میگه رد میشدیم دیدیم که این میگه شخص میگه که دیدم عجب چه ویترینی چیده این مغازه.
بهش گفتم نگاه کنید.
نگاه مثل پیغمبر دست تکون داد گفت نه رد شو برو.
آقا اینا با یه امیدی ویترینشون رو پر کردن برای شما.
چی فرموده باشه خوبه؟
همون حرف پیغمبر فرمود میترسم ببینم دلم بخواد.
این یعنی انصراف از نشئه عنصری از این جاها شروع میشه.
حالا ما چقدر چشم دوختیم به پست و مقام و ماشین شاسی بلند و خونه و پوزیشن علم و نمیدونم چیه این و اون.
انشاالله که علقتون ختم به خیر بشه به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
اللهم صل على محمد و آل محمد.