ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 060

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

کلمهٔ پنجاه‌ونهم؛ لطافت نفس و صورت‌پذیری

کلمهٔ پنجاه و نه از صد کلمه در معرفت نفس علامه را بررسی می‌کنیم. می‌فرماید آنکه به سرشت نفس آگاهی یافت سرش را به قدس جبروت بدارد؛ زیرا می‌داند نفس ناطقهٔ انسانی بس که لطیف است و هرچه رو آورد به صورت آن درمی‌آید. نفس انسان آن‌قدر لطیف است که هرچه را بیاورد مثل آن می‌شود و شبیه آن می‌شود. آنان که فقط به دنیا و عالم ملک رو می‌آورند دنیایی می‌شوند؛ همه‌چیز را تجزیه و تحلیلشان دنیایی می‌شود و از عالم قدس بی‌خبر می‌مانند. این از لطافت‌های نفس است که به هرچه رو کند به مثل و شبیه آن می‌شود؛ به دیو رو کند شبیه دیو، به فرشته رو کند شبیه فرشته. این قدرتی است که خدا در نفس قرار داده. نفس تو هر طور خود را ساختی باید دید به چه رو کردی. «وجهت وجهی للذی فطر السماوات والأرض حنیفاً مسلماً وما أنا من المشرکین» از مستحبات آغاز نماز است.

تعریف ابن‌سینا از عارف در اشارات

ابن‌سینا شیوا و رسا گفته است: المنصرف بفکره إلی قدس الجبروت مستدیماً لشروق نور الحق فی سره یختص باسم العارف. شیخ‌الرئیس این را در نمط نهم اشارات، فصل ثانی می‌آورد؛ همان تکه که علامه در این قسمت آورده است. عارف کسی است که فکرش را از همه‌چیز منصرف می‌کند و متوجه عالم قدس یا جبروت می‌شود. نفس ناطقه وقت موت از نشئهٔ طبیعت و بدن منصرف می‌شود و این بدن را رها می‌کند؛ این را موت می‌گویند و متوجه آن عالم می‌شود. اگر در این نشئه با آن عالم محشور و مأنوس بوده ترس و ظلمت و وحشت ندارد؛ مأنوس است و انس دارد. تا جایی که مولا می‌فرمود «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً»؛ اگر پرده بیفتد یعنی اگر این نفس انصراف از بدن بدهد و منصرف شود و متوجه آن عالم گردد، هیچ به یقین من اضافه نمی‌شود. الله‌اکبر از این جمله؛ چقدر رفته و آمده و تردد داشته در آن عالم که اگر پرده کنار رود هیچ به یقینش افزوده نشود؛ انگار خودش عالم قدس است؛ خودش شده عالم قدس. این انصراف یعنی همین؛ فکر عارف چنین است. از ترجمه‌ها بپرس عارف را ترجمه کن یعنی چه؛ یعنی همین: فکرش را منصرف می‌کند، انصراف از همهٔ تعلقات می‌دهد و متوجه عالم قدس یا جبروت می‌شود.

چینش عوالم؛ ملک تا لاهوت

در رشتهٔ طولی سلسلهٔ بافت نظام هستی بارها گفته شده که عوالمی که بیرون از ماست در درون ما هم هست. اول عالم ملک یا ملکیت — برخی ملک هم خوانده‌اند — همین نشئهٔ دنیا؛ دنی از جهت فلسفی پست و انزل مرتبه. بعد عالم ملکوت که تحت تصرف حضرت صدیقهٔ طاهره سلام‌الله‌علیهاست؛ عالم مثال. مافوق آن جبروت و مافوق آن لاهوت. چند کتاب عرفانی و حکمی دربارهٔ جبروت بررسی شده؛ چند خصوصیت اجمالی‌اش این است. اولاً منشأ و سبب پیدایش عالم ملکوت و ناسوت است؛ ناسوت همین دنیاست. صورت اصلی آنجاست؛ ملکوت و ناسوتی که در آنیم ظهور عالم جبروت‌اند؛ اصل و مبدأ آنجاست. تمام امور به صورت اجمالی به آن عالم برمی‌گردد و همه آنجا صورتی از خود دارند. روایتی از پیغمبر است که هیچ‌چیز نیست جز آنکه صورتش و عکسش در عرش الهی باشد؛ اینجا را فرش بگیر و آنجا را عرش؛ هرچه اینجا هست عکسش آنجاست یعنی اصل و ریشه‌اش آنجاست.

جبروت؛ کلیات و قیامت کبری

ملکوت مکانی است برای ظاهر شدن جبروت به صورت تفصیلی. حقیقت کلیه مثل عقل من و شما؛ عقل مرتبهٔ جبروت وجود ماست و کلیات را می‌فهمد. پایین می‌آید وهم می‌شود و جزئی را می‌فهمد؛ می‌آید قوهٔ خیال که عالم مثال و ملکوت وجود ماست و صورت و شکل انشا می‌کند تا جزئیات دیده شود؛ بعد کثرات قوا در صورت ظاهر. همه تفصیل همان حقیقت کلی در عالم جبروت‌اند. در عالم جبروت حس راه ندارد؛ ظهور قیامت کبری آنجاست؛ قیامت کبری که می‌گویند آنجا اتفاق می‌افتد در عالم جبروت. الان باید برویم. وقتی از این‌ها سخن می‌رود برخی می‌گویند این حرف‌ها را نزن؛ چرا نزنیم؟ چرا می‌خواهی سفری که «إنا إلیه راجعون» را طی کنی و ندانی کجا می‌روی؟ این سفر دارد طی می‌شود؛ نباید بدانی کجا قرار است بروی؟ اگر راه بیفتی و سوار شوی و ندانی به کدام سمت می‌خواهی بروی، علت این سردرگمی بی‌خبری از مقصد است و همه‌اش به این دنیا چسبیده‌ایم. عالم جبروت عاری از قوه و استعداد و حرکت و شکل و صورت است؛ این‌ها از خصوصیاتش است و البته با اطاعت الهی می‌توان به آن عالم رسید؛ اطاعت هم چیز عجیبی نیست. عرفا فکر را از هر چیز منصرف می‌کنند به آن سمت؛ اولاً این از قدرت‌های نفس انسان است: رو کن به جبروت، شبیه جبروت می‌شوی. جبروت در برابر فعلوت یعنی فعلیت محض؛ قوه نیست، استعداد نیست؛ نگو ببینیم ظهورش چه می‌شود؛ در آن سمت جبر محض است. سلطنت آنجا به دست امیرالمؤمنین است؛ عالم امیرالمؤمنین؛ عالم عقول و مفارقات و مرسلات؛ روح‌القدس هم آنجاست.

عقل تعطیل‌شده و رجس

عقل داریم یا نه؟ عقل ما مال همانجاست؛ هرچه بیرون از ماست در درون ما هم هست. چرا درک نمی‌کنیم؟ چون عقل تعطیل شده. «ویجعل الرجس علی الذین لا یعقلون»؛ چقدر قرآن هشدار داده عقلت را تعطیل نکن. اتصالت با عالم جبروت که به صفر برسد بعد برو در عالم ملکوت که برزخ است. می‌خواهیم در سیر قوس صعود به عالم عقول برسیم: «وإنا إلیه راجعون»؛ الیه به الله برمی‌گردد. عالم جبروت عالم اسماء و صفات است؛ باید به سمت حضرت حق رفت که اسماء و صفات عین ذات اوست. «وإلی الله ترجع الأمور». می‌شود به سمت خدا رفت و جبروت را طی نکرد؟ نمی‌شود. اما برای کسی که اتصالش را با آنجا قطع کرده و فقط با دنیا ارتباط دارد کار در ملکوت — برزخ و عالم مثال بیرون از ما که اکنون ارواح ما آنجاست — بسیار سخت می‌گذرد؛ بیچاره می‌شود تا طی کند تا بخواهد به عالم عقول یا جبروت برسد یا نرسد. این راهی است که باید رفت. برزخ وقتی حال بد است می‌گویند برزخم یعنی گیرم و گرفتارم؛ آنجا نگه‌مان می‌دارند و بیچاره‌مان می‌کنند تا تعلقات کنده شود. چرا ارواح را اجازه نمی‌دهند با دنیا ارتباط بگیرند مگر عهدی از اولیاءالله که ارواح عشقشان شود مثل شهدا و اولیاء و اهل‌بیت که تصرف کامل به عالم دنیا دارند؟ چون تعلقات زنده می‌شود؛ نمی‌گذارند ببینی؛ فقط اگر ببینی خوبی‌هایت را نشان می‌دهند — جهنمی‌ها بالعکس. این‌ها را با اطاعت الهی می‌توان رسید.

«وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (یونس/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پلیدی را بر کسانی که خرد نمی‌ورزند قرار می‌دهد.

دریا و قطره؛ حقیقت واحد در جبروت

مثالی که برای تصور اندازه زده‌اند: عالم ملکوت مثل دریاست و ناسوت — دنیا با این عظمتش — قطره‌ای در برابر ملکوت. جبروت نسبت به ملکوت این‌گونه است: جبروت دریای بی‌انتها و ملکوت یک قطره. الله‌اکبر؛ چه خبر است. مثل آنکه رحم مادر را یک قطره بگیری و این دنیا را دریا؛ دقیقاً چنین است. کجا قرار است برویم؛ چه خبر است؛ و ما فقط چشم دوخته‌ایم به دنیا. فرموده‌اند یکی از خصوصیات عالم جبروت این است که همه — گرگ و میش، موسی و فرعون، امام حسین و یزید علیه‌اللعنة — حقیقتشان آنجا مثل هم به یک حقیقت کلی موجودند؛ تفاوتی آنجا با هم ندارند چون آنجا رشتهٔ ارتباطی با ذات حضرت حق است؛ کشیده می‌شود تا ذات؛ از اسماء و صفات رد می‌شود و می‌رود. اسماء و صفات نه این الفاظ رحیم و رؤوف و کریم؛ این‌ها لفظ‌اند و اسم الاسم‌اند؛ حقیقت این اسم آنجا واقع شده که قرار است در ما پیاده شود. الان نماز خواندیم چهار رکعت نماز عصر؛ اقامه می‌کنم واجب قربةً إلی الله؛ اگر این نیت نباشد نماز باطل است. قربةً إلی الله یعنی چه؛ یعنی آن الله در من پیاده شود؛ الله اسم جامع یعنی همهٔ اسماء الهی در من پیاده شود. چرا به این‌ها توجه نداریم؛ فقط فقه را در نظر می‌گیریم که پوستهٔ دین است — و از همان راه هم باید رفت — اما یعنی اسم رؤوف خدا در من پیاده شود، الکریم پیاده شود، الرحمن حتی به یک معنا یعنی نفعم به همهٔ عالم برسد، الرحیم به مؤمنین به صورت خاص برسد؛ اسم العلیم خدا در من پیاده شود؛ چرا باب علم را به روی خود مسدود کرده‌ام؟ این فقط در خصوص جبروت گفته شد و خیلی چیزهای دیگر ماند.

حضرات خمس در ممدالهمم

برای آنکه این سیر طولی خوب متوجه شود مطلبی از کتاب ممدالهمم علامه — شرح فصوص ابن‌عربی — آماده شده؛ یادش بخیر یک ماهی که کرونا گرفته بودم این کتاب را در همان حال خواندم و کتاب عالی است. ایشان می‌فرمود حضرات کلیه؛ اصلاً میان عرفا و حکما مرسوم است به عوالم بگویند حضرت؛ مثلاً عالم قدس را حضرت می‌گویند؛ حضرت جبروت. حضرات خمس یعنی پنج حضرت؛ پنج عالم داریم. از سلسلهٔ طولی بالا در کتاب ممدالهمم علامه می‌شمرد و می‌آید پایین: حضرات کلیه و عوالم اصلیه پنج است. اول هویت غیب مطلق است که آن حضرت و عالم احدیت ذات بذاته و عالم اعیان ثابتة است؛ همه را پیش‌تر توضیح داده‌ایم که اعیان ثابته چیست و فرق احدیت با واحدیت چیست. مرتبهٔ کلیه مثل روح؛ روح ما جنسش از آنجاست؛ مافوق عقل روح است که عالم احدیت است؛ این می‌شود عالم اول. به هر حال «و إن من شیء إلا عندنا خزائنه»؛ کشیده شده‌ایم تا ذات حضرت حق؛ اصلاً هیچ‌کس به تمامه در این عالم پیاده نشده؛ کشیده شده تا آن بالا. عالم بعدی از سلسلهٔ طولی از بالا می‌آییم پایین و قوس نزول را طی می‌کنیم: دوم حضرت و عالم جبروت؛ همین عالمی که سخن گفتیم؛ عالم امر و روح و عالم عقل که در وجود ما عقل داریم. سوم حضرت لوح محفوظ و نفس ناطقهٔ کلیه؛ آن نفس کل که در فاطمیه در مسجد بلال — عزیزانی که بحث را پیگیر بودند — گفته شد نفس کل حضرت صدیقهٔ طاهره است؛ نفس ناطقهٔ کلیه یعنی نفس کل و عالم امر؛ این‌ها همه اسماء آن حضرت سوم‌اند؛ عالم امر و عالم ملکوت؛ همان برزخ و عالم مثالی که در وجود ما قوهٔ خیال می‌شود. چهارمین حضرت عالم ملک است؛ ملک هم می‌خوانند؛ نخستین جاهایی که ظهور و بروز آن فرمانروایی است؛ اینجا ملکیت خداست. پنجمی چیست؛ مادون عالم ناسوت هم مگر داریم؟ ولی هرچه هست اینجاست؛ برای همین سلسلهٔ نزولی طی شده آمده به اینجا و آخرین حضرت قرار گرفته: حضرت عالم انسان کامل؛ در این کتب و صحف نوریه به آن می‌گویند کون جامع؛ پیش‌تر گفته شد؛ کون جامع، انسان کامل. نترسانیم؛ برزخ جامع، برزخ میان حق و خلق، واسطهٔ فیض حق با خلق؛ می‌شود انسان کامل؛ آن هم حضرت پنجم که همهٔ آن عوالم به تمامه در او پیاده شده‌اند؛ واسطهٔ فیض ما. یعنی بخواهی به عقل برسی از طریق حجت خدا؛ به ملکوت برسی، به عالم مثال از طریق حجت خدا؛ اصلاً بخواهی دنیا را خوب بشناسی و به الوهیت نظام و حضرت الهیه و اسم جامع الله برسی از طریق حجت خدا؛ همه‌چیز راهش آنجاست.

تصریح کلمه و معنای عارف

علامه در همین کلمهٔ پنجاه و نه به زیرکی این را تصریح می‌کند. یک بار دیگر: «آنکه به سرشت نفس آگاهی یافت» یعنی درون‌مایهٔ نفس را فهمید چیست؛ «سرش را به قدس جبروت بدارد»؛ سر نفس مال آنجاست و ما متأسفانه فقط به دنیا چسبیده‌ایم؛ «زیرا که می‌داند نفس ناطقهٔ انسانی بس که لطیف است به هرچه روی آورد به صورت آن درمی‌آید». ابن‌سینا را شاهد می‌آورد: المنصرف بفکره إلی قدس الجبروت مستدیماً لشروق نور الحق فی سره یختص باسم العارف. پس عارف یعنی این؛ عرفان یعنی این. هر کس هر مقدار بهره‌ای از عقل وجودش برده همان مقدار از آن عالم باخبر است. ان‌شاءالله عاقبت ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.