ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 057

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

پرده میان صفوف و حکم کراهت

در آغاز، نکته‌ای فقهی در باب اقتدای خواهران در نماز جماعت مطرح می‌شود. اگر خواهران از پشت سر به امام جماعت اقتدا کنند، نیازی به پرده میان صفوف نیست. اما اگر از کنار برادران بایستند و اتصال صفوف از پهلو برقرار شود، به دلیل کراهت ایستادن زن و مرد نامحرم در کنار یکدیگر، بهتر است پرده‌ای زده شود تا این کراهت برداشته گردد؛ هرچند خودِ ایستادن کنار هم حرام نیست، بلکه مکروه است.

رهبر معظم انقلاب در این حکم تصریح می‌کنند که سخن کسانی که زدن پرده میان خواهران و برادران در مساجد را شکستن حرمت بانوان می‌شمارند، وهم و خیال است و اساس درستی ندارد. پرده در اینجا ابزاری برای رفع کراهت شرعی است، نه بی‌حرمتی به زنان.

کلمهٔ پنجاه‌وشش: معرفت نفس، نردبان معرفت رب

کلمهٔ پنجاه‌وشش از صد کلمه در معرفت نفس چنین است: آن که معرفت نفس را مرقات معرفت رب گرفته است، نسبت قوا را به نفس مانند نسبت ملائکه به رب می‌یابد.

در کتب لغت، «مرقات» هم به معنای نردبان آمده و هم به معنای زینت. در این عبارت، با توجه به حدیث معروف «من عرف نفسه فقد عرف ربه»، معنای نردبان مراد است: انسان از شناخت خویش به شناخت پروردگار خویش می‌رسد. در این معرفت اسراری است که بزرگان بخشی از آن را فاش کرده‌اند؛ از جمله آنکه «عرف ربه» در اینجا به شناخت ربِ خاصِ خود انسان نیز اشاره دارد، نه تن رب مطلق.

نسبت قوای نفس به نفس، همچون نسبت ملائکه به رب

کسی که معرفت نفس را نردبان معرفت رب گرفته است، نسبت قوای نفس را به خودِ نفس، مانند نسبت ملائکه به رب می‌یابد. قوای فراوان انسان همان نسبتی را با نفس دارند که ملائکه با پروردگار دارند.

ملائکه شؤون رب‌اند و جدای از او نیستند. قابض‌الارواح روح را قبض می‌کند؛ او پیاده‌شدن اسم «القابض» حضرت حق است و در هر جا که باید روحی قبض شود، دست به کار می‌شود. با این حال قرآن صراحت دارد:

«اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا» (زمر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند جان‌ را هنگام مرگشان می‌ستاند.

اگر الله خود جان‌ را می‌ستاند، نقش قابض‌الارواح چیست؟ در مراحل شش‌گانهٔ مرگ، ملائکه‌ای که صدنه و خدمهٔ قابض‌الارواح‌اند تا پیش از کشیدن روح از بینی دست به کارند؛ از مرحلهٔ ششم که روح از بینی کشیده می‌شود، خودِ قابض‌الارواح عمل می‌کند. پیش از آن، اینان صدنه و خدمه‌اند؛ در حقیقت شؤون و آیات الهی‌اند. به یک معنا خود نیز رب‌اند، اما در طول رب مطلق که «الحمد لله رب العالمین» است.

رب‌النوع، مثل افلاطونی و اسماء عینی

نخستین کسی که عبارت «رب‌النوع» را به کار برد، سهروردی بود. این مفهوم در حکمت همان مثل افلاطونی است؛ در عرفان به آن اسماء یا ملائکه می‌گویند. مثل، رب‌النوع، ارباب انواع — در عرفان همان ملائکه یا اسماء عینی حضرت حق‌اند؛ یعنی شؤون حق.

قوهٔ باصره شأنی از نفس است، اما همهٔ نفس نیست. نفس یک شأنش بصر است، یک شأنش سمع، یک شأنش لمس، یک شأنش شم، و یک شأنش ذوق. این‌ قوای حیوانی و ظاهری‌اند و شؤون نفس‌اند؛ همهٔ نفس به دیدن یا شنیدن تعلق نگرفته است. چنان‌که حاج ملاهادی سبزواری فرموده است: «ان النفس فی وحدت کل القوى»؛ نفس حقیقتی واحد است و در عین حال همهٔ قواست.

نفس می‌بیند، نه چشمِ مادی

چشمِ مادی در گودی جمجمه نیست که می‌بیند؛ نفس می‌بیند. در خواب چشم بسته است و انسان می‌بیند. وقتی از این دنیا مفارقت کند و این چشم بپوسد و فاسد شود — زیرا اینجا دار مرکّبات و مزاج است و مزاج از هم می‌پاشد — باز هم می‌بیند. کسی که از دنیا رفته باز می‌بیند؛ با چه؟ با نفسش. نفس قوا دارد: حقیقتی واحد در شؤون مختلف. نفس می‌بیند، اما با واسطه؛ و این همان وساطت فیض است.

«وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَحْوِيلًا» (فاطر/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز در سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت و هرگز در سنت خدا تحویلی نخواهی یافت.

سنت الهی نه بدل برمی‌دارد و نه منقلب می‌شود. وساطت فیض دقیقاً همین حالت است. از این را گفته‌اند ملائکه همان قوای وجودی‌اند. چشم انسان به منزلهٔ ملک وجودی اوست؛ بیرون از انسان نیز عالم قوایی دارد که ملائکه و سدنه و خدمهٔ حضرت حق‌اند. آنان نیز ارباب‌اند و پرورش می‌دهند.

وفات، نه نابودی؛ ارتقای وجودی

قابض‌الارواح جان می‌گیرد؛ معنای آن نابود کردن نیست. موتِ نابودی نداریم؛ وفات است: تمام جان را از حیث مادی قرض می‌کند و به رتبهٔ بالاتر می‌برد. سفر و ارتقای وجودی است؛ باز پرورش است. می‌خواهد انسان‌ را پرورش دهد و رتبه‌شان را بالاتر ببرد. ملک و ملائکه چیز عجیب و غریبی نیستند؛ قوای وجودی ما نیز همه آمده‌اند تا همین کار را با ما کنند: پرورش و ارتقای وجودی.

روایت کمیل و چهار گونه نفس

در روایت معروف کمیل از امیرالمؤمنین علیه‌السلام، کمیل می‌پرسد می‌خواهم نفسم را بشناسم. حضرت می‌فرماید: کدام نفست را می‌خواهی بشناسی؟ کمیل می‌پرسد مگر غیر از یک نفس هم داریم؟ حضرت می‌فرماید چهار گونه نفس داریم: نامی نباتی، حسی حیوانی، ناطقی قدسی، کلی الهی. سپس حضرت این‌ را توضیح می‌دهد. این‌ انواع نفس‌اند و هر کدام قوا دارند. به یک معنا می‌توان گفت این نفوس همان ارواح‌اند که پیشتر گفته شده انسان چهار روح دارد و اهل بیت پنج روح. هر یک از این نفوس قوایی دارند که حدیث امیرالمؤمنین به تفصیل بیان می‌کند.

قوای چهار نفس

قوای نفس نامیه — همان ملائکهٔ نفسی که همچون درخت رشد و نمو دارد و از این جهت نامیه و نباتیه خوانده می‌شود — عبارتند از: جاذبه، ماسکه، هاضمه، دافعه، مربّیه. این‌ تحت امر این نفس و این روح‌اند.

در روایات از نفس به روح مطلق نیز تعبیر شده است؛ مشترک میان انسان و حیوان: روح حیات، نفس و روح، نفس حسی حیوانی، روح مدرج، روح بدن. متکلمان و فیلسوفان از آن به روح حیوانی و روح بخاری نیز سخن گفته‌اند؛ الفاظ گوناگون و حقیقتی واحد.

نفس حسیهٔ حیوانی قوایش سمع و بصر و شم و لمس و ذوق است؛ این‌ ملائکهٔ وجودی مایند و در کار پرورش‌اند.

قوای نفس ناطقهٔ قدسیه: فکر و ذکر و علم و حلم و نباهة (تنبّه و بیداری).

قوای نفس کلیهٔ الهیه — ارباب و ملائکه‌اش — : بقا در فنا، نعیم در شقا، عز در ذل، غنا در فقر، صبر در بلا. همهٔ این افراد تحت اطاعت نفس‌اند؛ قوای نفس و ملائکهٔ نفس‌اند.

بازخوانی کلمهٔ پنجاه‌وشش

با این توضیحات، کلمهٔ پنجاه‌وشش روشن می‌شود: آن که معرفت نفس را مرقات — نردبان — معرفت رب گرفته است، از معرفت خویش به معرفت پروردگارش می‌رسد؛ و نسبت قوا را به نفس مانند نسبت ملائکه به رب می‌یابد. ملائکه در طول رب مطلق‌اند و خود نیز ارباب و پرورش‌دهندهٔ موجودات‌اند؛ همچنین قوای نفس ملائکهٔ وجود مایند و ما را پرورش می‌دهند تا به ارتقای وجودی برسیم.

انحراف قوا و جلوه‌های جلال و جمال

متأسفانه انسان گاه جلوی پرورش نفس را می‌گیرد و این قوا را در غیر کانالی که خدا برای همان منظور نهاده خرج می‌کند. خدا گفته اینجا را نگاه نکن؛ انسان می‌گوید دوست دارم ببینم. قوای ملائکهٔ وجود را منحرف می‌کند. آن قوه همچنان در کار است و در طول حضرت حق است؛ اما جلوه‌اش می‌شود جلوهٔ اسماء جلال که رگه‌هایی از جهنم‌اند و تجلی عینی‌شان جهنم است. اگر چشم را به جایی اندازد که خدا فرموده، بروزش اسم جمال می‌شود و رگه‌ای از بهشت. نگاه نیز زیبا و پرورش‌دهنده می‌شود و به سوی بهشت هدایت می‌کند؛ نگاه بهشتی می‌گردد. اما کسی که نگاهش به سمت حرام و خط قرمز الهی رود، خود را جلوه‌ای از جهنم و رگه‌ای از نار می‌سازد.

حیات محض دار آخرت

«وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» (عنکبوت/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا سرای آخرت همان زندگانی حقیقی است.

آن‌سو هرچه هست حیات محض است. آتش جهنم حیات دارد؛ فرشتگان غلاظ و شداد حیات دارند و هم‌اکنون موجودند؛ عذاب نیز حی است. چنان‌که بهشت — سیب و گلابی و نهر و قصور و انهارش — هم‌اکنون همه موجودند و حیات دارند.

عاقبت به خیر شدن به برکت صلوات بر محمد و آل محمد است.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.