یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک.
بسم الله الرحمن الرحیم.
لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
اللهم ایاک نعبد و ایاک نستعین.
الحمد لله على کل نعمته و اسأل الله من فضله المستغاث بک یا صاحب الزمان.
المستغاث بک یا صاحب الزمان.
المستغاث بک یا صاحب الزمان.
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.
سلام علیکم و رحمة الله.
هدیه به پیشگاه حضرت حجت ارواحهم فداه در این شب پنجم ماه عزای سید الشهدا ان شاء الله عزیز فاطمه هر کجا تشریف دارند حالشون خوب باشه.
خدای منّان غم از دل آقامون بردارد و السائع جمع امار دعا کنند صلواتی خد بفرمایند.
اللهم صل على محمد و آل محمد.
دعت لفرج.
میرویم به فضل الهی سراغ کلمهی چهل و هفت از صد کلمه در معرفت نفس حضرت استاد علیه الرحمه.
ایشون می فرمایند آنکه در تصرف انسانهای کامل در مادهی کائنات دقیق شود.
دقیق در چی شود؟
تصرف انسانهای کامل در ماده کائنات.
خب دقیق شد چی میشه؟
معجزات و خوارق عادات، خرق یعنی عادتها رو پاره میکنه و مطابق معمول میبینی ازش عمل سر نمیزنه.
چیز عجیبی ازش میبینی.
میگن خارج عادات.
معجزات و خوارق عادات را از قوت و قدرت نفوس قدسی آنان به اذن الله یابد.
یعنی اگر کسی توجه کنه به اینکه انسانهای کامل چگونه میتوانند تصرف کنند در ماده کائنات، در طبیعت، در فوق طبیعت.
چگونه است که پیغمبر عزیز عالم شق القمر کرد، اشاره به ماه کرد، ماه دو نیم شد و دیدند همه.
البته متاسفانه یک عده این رو به گونهای بیان کردند که متاسفانه شنونده بوی وهم ازش متوجه میشه و کن-کلا منکر میشه.
گفتن آره اون ماه اومد پایین از این یه دور دار خانهی خدا زد بعد از این آستین پیغمبر رفت از اون آستینش اومد بیرون.
یه حرفای گزاف بیخودی.
اینها وقتی کسی اینا رو میشنوه میگه اصلا این کلا منکر میشه.
در صورتی که نه اصل شق القمر درست بود منتها اینها شاخ و برگهای اضافی بهش دادن.
گاهی اوقات ما میاییم به خیال خودمون داریم شاخ و برگ میدیم بعدتر داریم میزنیم از ریشه قطع میکنیم اون رو.
شق القمر پیغمبر، شق الجیب، شق الشجر مثلا درخت رو دو نیم کرد.
پیغمبر عزیز عالم به درخت فرمود نیمی از درخت بیا.
نیمی از درخت جدا شد از اصل خودش و آمد سمت پیغمبر.
همه دیدند اینو که اون قسمتی که شاخ و برگ داشت تکان میخورد همین طوری انگار که بادی طوفانی اومده با چه رشحی، با چه رعدشی، با چه حالتی، خشوعی اومد جدا شد از بدن خودش.
نیمی از درخت با شاخ و برگ همینطوری تکان تکان خور اومد سمت پیغمبر تعظیم کرد، سلام کرد.
اینو همه دیدند.
بعد دو مرتبه پیغمبر فرمود برگرد سر جایت.
رفت دو مرتبه ملحق شد به سر جای خودش.
بسیار دیده شده اینها از پیغمبر عزیز عالم از قل، از امیر المؤمنین، از اولیاء الهی.
مثلا از معجزات امیر المؤمنین علیه السلام که سلام.
حالا ما فعلا به معجزات قولیه کاری نداریم.
معجزات قولیه سرند، واقعا سرند از معجزات فعلیه.
مثلا نهج البلاغه مولا معجزه قولیهست.
قرآن بالاترین معجزه است.
معجزهایست که همیشه هست.
معجزه عصای موسی معجزه بود اما تمام شد.
تمام شد.
زد تمام شد.
به دریا شکافته شد تمام شد.
اما معجزه پیغمبر که این قرآن است آن فعان در حال تجلی است و باقی است.
و ان هذا القرآن يهدي للتي هي اقوم بر وزن افعل.
یعنی تو میتونی به قرآن قیام کنی یعنی قیام تو، قیام تو به قرآن باشد و قرآن الا، الا، قرآن به تو میشه الا، قرآن قائم باشد بر تو.
تو قائم باشی به قرآن همیشه هم هست "إن هذا القرآن" این قرآن، نه اون قرآنی که مولا فرمود بزنید بریزیدش از سر نیزه.
این قرآنی که هم- همراه حجت خداست.
"يهدي" هدایت میکند "للتی هي أقوم" به بهترین و محکمترین، به بهترین شکل ممکن [مکث] که تزلزلی ندارد.
اگر کسی با قرآن پیش برود هیچ تزلزلی در زندگیاش نیست و نخواهد بود.
علت تمام تزلزلهای ما اینه که با قرآن نیستیم، با قرآن محشور نیستیم.
چند تامون رفیقهای قرآنی داریم؟
مثلا در میان رفیقامون، دوستانمون، همنشینانمون، اونهایی که انتخابشون کردیم برای رفاقت قرآنی هستن.
اصلا چون قرآنیاند انتخابشون کردیم، نه عاشق چشم و ابروشون بشیم.
چرا پیغمبر در اون جنگ پرچم رو در اثنای جنگ از دست یکی گرفت داد دست یه جوونی؟
سؤال شد که یا رسول الله چرا پیغمبر بیهوده کاری نمیکنه که بارها عرض کردیم.
چی فرمودن پیغمبر عزیز عالم؟
آفرین.
فرمودن این یک سوره بیشتر از اون حفظه [مکث].
ببینید چقدر مهمه اینها [مکث].
خب با قرآن پیش رفتن [مکث].
امیرالمؤمنین حالا بحث معجزاتقولیه رو عرض کردیم فعلا نداریم.
معجزات فعلیه تا دلت بخواد "إلا ما شاء الله".
همون مثلا کندن درب خی- خیبر، قلعه، قلعه خیبر.
همه از معجزات امیرالمؤمنین رو بیان میکنند دیگه که پنجاه به یک روایت هفتاد و پنج مرد رن- جنگی فقط میتونست این درو باز و بسته کنه.
هل بده این در باز بشه.
یه قلعه به چه عظمتی بود.
یه در به چه بزرگی از فولاد ساخته بودن.
چه جوری بسته بودن به اون، به چه صنعتی، به چه هندسهای.
اینو فقط هل میدادن باز شه، هل میدادن بسته بشه [مکث].
توجه کردید؟
بعد حالا امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام وقتی این درو کند از جا، از جا کند با چهارچوبش مولا کند و انداخت، یه جایی بود حالت عمیق بود، دورش یه تپهمانندی مثلا کوچهای بود.
مولا اینو پرت کرد مثل پل شد.
انداخت رو این دو تا کوچه که مسلمونا بتونن از روش رد شن.
بعد خود مولا فرمود که به خدا قسم من دستم اصابت به در نکرد.
اصلا من در رو لمس نکردم [مکث].
خب به قوت ربانیه لا بقوت الجسمانیه.
به قوت ربانیه یعنی نفس من.
ببینید دقت بفرمایید چی دارم عرض میکنم.
نفس من این رو کند، با نگاه خودش کند.
نفس این همه چه قدرتی داره ها.
تا اینجا، اینا تازه نخود کیش میشه.
اینا چیزی نیست اصلا ماها اوه، اوه چش با چشمش برای ما [مکث].
یکی از عرفا حالا مزه مزه میکنم میگم این رو.
بعضی، خیلی وقته که دیگه از این حرفا نمیزنم بنا به دلایلی.
یکی از عرفا که در جنگ بود حاضر بود، شیخی بود ولی عارفی بود.
اصلا اسمش رو نمیگم.
خیلی در جنگ شرکت داشت اینا.
یه روز بچهها نگران این بودن که مثلا تعداد کم بالاخره میموندن داد میزدن تو شهر تهران یادمه بچهها پاشید بیاید جنگ خالی شده جبهه ها و اینا.
حالا فکر نکنید اوووه دیگه بیست میلیون مردم، مردان تو جبهه بودن.
نه این حرفا نیست.
چهل میلیون آدم داشتیم.
دو میلیون حدودا تو جبهه حضور پیدا کردن.
از میان چهل میلیون آدم.
بعد این انقلاب اینطوری سر پاست.
رهبر میفرماید که الان قوت شما، تعداد شما، کثرت شما، همه چی شما، حتی وحدت شما بیشتر از اون موقع است.
همش با بصیرته این بیانها [مکث].
حالا کاری نداریم.
بعد این شیخ برای اینکه به بچهها بفهمونه که ما قدرتمون از جای دیگه است، به یکی از بچهها گفت مسلح کن تیر بزن به من.
یه کلاش دستش بود.
یه کلاش پر، خشاب پر.
گفت بزن.
آخه حاج آقا این حرفو...
گفت بزن چikاره من دارم بهت میگم بزن.
بچهها هم هاج و واج نگاه کردن.
گفت بزن بهت میگم.
خلاصه اونم مسلح کرد.
گفت جدی بزنم؟
گفت بزن.
هرچی شد با خودم، تو بزن.
کل تیرها رو زد.
سی تا تیر تو خشاب بود.
یادم نیست چهل تایی بود یا سی، سی تایی حالا زد.
ایشون فقط اینطوری با دستش اینطوری میزد این تیرا از رو قبا و قباش همینطوری میریخت پایین مثل ساچمه.
هیچ، هیچ اثری نکرد.
فرمود شما چی فکر میکنید؟
ما صاحب داریم.
ما آدم بالا سرمون داریم.
حالا یه مرید کوچولو دست چندم امام که اون هم ناخن کوچیکه حجت خدا هم نمیشه.
ببین چه قدرتهایی دارن.
اینا نخود کیش میشه.
به این خاطر این مطلب رو به شما گفتم که واقعاً این چیزا نخود کیش میشه.
یعنی چیزی نیست در مسیر سیر و سلوک.
حالا یکی اینا رو توجه بهش میکنه یا استفاده میکنه و اعظم، یکی هم نمیکنه، اصلا توجه، میره.
وقتی هم توجه کنی و استفاده کنی متوقف میشی [مکث].
به محض توجه و استفاده متوقف میشی.
حالا خدا ما رو ببخشه اینو گفتیم.
اولین بار بود بعد سی سال ما این رو بین بر و بچهها گفتیم [مکث] و نباید هم بگیم.
نمیدونم چی شد خدا ما رو ببخشه.
به هر حال امیرالمؤمنین فرمود که اصلاً من حس نک-- سه، مست نکردم درد رو.
این معجزه چیه؟
فعلیه.
اینجا حضرت استاد و امثالهم و بزرگان همین آمیر جواد آقا ملکی تبریزی که از ته امام علیه الرحمه فرمودن اگر در شیخان قم یک مرد دفن باشد، او آمیر جواد آقا ملکی تبریزی است.
شما برید تو شیخان قم میبینید چه بزرگانی اوه، اوه، اوه چه بزرگانی اونجا دفناند مثل خود میرزای بزرگ قمی که هنوز مردم قم نذرش میکنند حاجةت میگیرند.
یا مثلاً زکریا بن آدم که زمان موسی بن جعفر زندگی میکرد در قم نامه نوشت به امامش یعنی امام کاظم صلوات الله علیه که آقا جان به امام رضا ببخشید به امام رضا نامه نوشت که آقا جان من میخوام از در زمان موسی بن جعفر و امام رضا اواخر عمر موسی بن جعفر و امام رضا زندگی اوایل زندگی امام رضا این مقصر و زندگی میکرد در قم.
بعد در زمان امام، امام الرؤوف تصمیم گرفت خسته شد از قم خواست خارج شه.
نامه نوشت به امام.
حضرت علی ابن موسی الرضا به ایشون فرمودند که زکریا بن آدم از قم خارج نشو که همانگونه که به واسطه وجود پسرم، پدرم ببخشید پس-پدرم موسی بن جعفر از شهر کاظمین دفع بلا میشد به واسطه وجود تو در قم از مردم دفع بلا میشود.
این میشه یه شعنی از شؤون ولایت.
اینکه بزرگان فرموده بودند مثل آقای بهجت در خصوصه آقای حق شناس که حالا ما خدا حق ایشون رو برا ما حلال کنه.
حوزه رو ما با این بزرگوار آغاز کردیم ولی نفهمیدیم سایه کی سرمونه و قدر نشناختیم.
استفاده درستی از ایشون نکردیم.
متاسفانه به بازی گرفتیم.
آقای بهجت فرمود لنگر تهران، لنگر تهران آقای حق شناسند.
[مکث] یعنی آقای بهائالدینی مثلاً میفرمودند سال شصت و پنج میفرمودند امام، امام، حضرت امام هماکنون در مقامی است که با نگاهش میتواند کل کشور آمریکا رو بفرسته رو هوا.
خب اینا چیزی نیست برای اولیاء الله.
چون قدرت الهی پیدا میکنند.
ولی استفاده نمیکنند.
هیبت امام بیخود نیست دنیا رو میتکونه.
تازه اینا نوعچههای امام زمانند.
ببینید آقا بیاد چه خبر میشه.
چه کن فیکونی میکنه.
نگاه آقا، نگاهش چه به مؤمنین، چه به مشرکین و کفار چه میکنه، چه غوغایی بکنه نگاه آقا، نگاه امام عصر از حضرت بخواهید فنظر إلينا نظرة الرحیمه.
خودتو میکشی یک ساعت نذره میخونی آخرش این دعاته.
فنظر إلينا نظرة الرحیمه.
یه نظره یعنی نگاه با توجه یعنی رد نشه.
یه نگاه رحیمانه ای نظرة الرحیمه.
مستکمل به الكرامة.
یعنی کرامت من باهاش کامل بشه.
[نفس عمیق] نگاه اونها.
مثلا حضرت ابوالفضل قربونش بریم نگاهش، نگاه ابوالفضل رو براش کتاب نوشتن.
میدونستید؟
کتاب برای نگاه آقا ابوالفضل داریم ما.
آثار نگاه ابوالفضل العباس.
الله اکبر.
و یه کتاب ایشون رو که خوندم میخواستم سر به بیابون بگذارم.
یکی از علمای درشت و دونه درشت ما و مثلاً کتاب العباس رو شما بخونید ببینید چه غوغایی کرد در خصوص حضرت عباس.
عباس بر وزن فعال.
ابوس.
نگاه میکرد به کسی کارش تموم بود.
فقط نگاه میکرد .
این نگاه چگونه این قدرت رو پیدا کرده؟
این راه به روی ما بسته نیست.
به رو من و شما هم این نگو-راه بسته نیست.
حالا اذیتتون نکنیم.
اینو داشتم میگفتم آقا جواد، جواد آقا این حکایت رو یادم اومد که به، به اینجا کشیده شد.
آمیر جواد آقا تو شیخان که دفنه زکریا بن آدم دفنه، میرزای بزرگ قمی دفنه، چقدر حفظه قرآن، شهدا اونجا دفناند.
حضرت امام میفرمود اگه یک مرد اونجا باشه آمیر جواد آغاست.
المراقباتش رو دیگه معروفه.
که یه زمانی یادش بخیر برای این بچه های نوجوان این هیت ما المراقبات ایشون رو میگفتیم.
سی سال پیش.
ایشون وارد حجره شد دید یه ماری داره میره سمت یه طلبهای که نیشش بزنه.
فرمود مت باذن الله.
بمیر به اذن خدا.
تمام شد.
مثل یه چوب افتاد زمین ماره.
اینا، اینا نخود کیشمیشاست.
یعنی مثلاً چیزی به حساب، برای ما این چیزا اه وفلا اینا چیزی نیست.
[مکث] بعد مرحوم آقای فاطمی اینو من حضرت، از حضرت استاد علامه شنیدم.
فرمودند که ایشون فرمودند من از مرحوم آقای فاطمی که از شاگردان بلا فصل آمیر جواد آقا بود شنیدم که گفتم از احوالات آقا برای ما بگو یعنی از احوالات آقا آمیر جواد آقا.
آقای فاطمی و خیلی از شاگردان برجسته ایشون بود و anos بود با آمیر جواد آقا.
فرمودند که آقا چی بگم؟
ایشون سحرها راه میافتاد تو خونه.
گر بشکافند سرا پای من جز تو نیابند در عزای من.
هی اینو میگفت دیوانهوار عبارت ایشونه.
دیوانهوار هر شب تو خونه راه میافتاد مثل مارگزیده به خودش میپیچه.
حالا من باید چی بگم؟
تو خونه وقتی میریزم به هم، گر به شکافند سراب خواب من جز چی چی نیابم در ازای من.
چی؟
خب به تو به چی تعلق گرفته؟
حلقه تو، این علاقههای تو به چیه؟
موندنیه برات؟
یا فقط داره عمرت رو تلف میکنه؟
فقط داره بیچارهات میکنن و سرمایهات رو ازت میگیره.
مردان بزرگ روزگار از همون بچگی بزرگن.
کارها رو عرض کردیم.
حضرت عیسی علی نبینا و آله و عليه الصلاة والسلام.
برای پسر خودم من این رو مثال زدم که پسرم حضرت عیسی تو کوچه وایمیستاد بچههایی که بازی میکردن رو نگاه میکرد.
بهش میگفت آقا چرا شما نمیای بازی کنی؟
یا ابوللا چرا نمیای شما بازی کنی؟
می فرمود دار دار بازی نیست که.
دار دار بازی نیست.
دار دار حقیقته.
بازی؟
حالا اینو ما الان به بچههامون نمیتونیم بگیم چون بچههامون یه طور دیگه تربیت شدن.
اصلا بازی نکنن مریض میشن.
همش با بازی بزرگشون کردن.
هیئت هم که میخوایم بیاریمشون باید تو هیئت هم بازی کنن تا به یه چیزی برسن.
چارهای هم نداریم.
یعنی نفوس انقدر به قد ضعیف شدن از خود من که پدر یه بچه ام، مادر بچه اینها بگیر تا خود بچه ها.
آدم بزرگ کجا بود؟
ابن عربی هم میگن اینطوری بوده.
ابن عربی از بچگی اینطوری بوده.
حالا ما توصیه نمیکنیم شما الان فکر نکنین دارم توصیه میکنم به شما.
خیلیتون نوجوونه دیگه از فردا من بازی نمیکنم.
ژست آدمای مثلا چیزو بگیره عارف و بگیره مثلا باید با مخ بیاد رو زمین.
چون بعضیا سریع سازمان تبلیغات میشن تا چهار کلام حرف میشنوه و بی ظرفیتن، یهو فردا سازمان تبلیغات میشن.
اوه یقه رو دکمه رو بست، شلوار شش جیب پوشید.
یادش بخیر زمان ما.
بعد آره کتون و چی و حالا اینارم باز زیر سؤال نمیبری از روی تسبیح دستشو داری باهاش صحبت میکنی.
شروع میکنه بس، بس، بس، بس، بس.
بابا بذار کنار این کارها رو.
برو دنبال کار فکریت.
هنوز زوده برات این بازیها.
اینم یه نوع بازیه.
اینم اگه نفهمی چیکار داری میکنی، اینم یه نوع بازی میشه.
[خنده] بعد خطرناکه دیگه.
خطرناکه.
یکی یه وقت مثلا دوست داره به هر حال بنا به دلایلی ظاهرش مثلا خیلی علیه السلام مقدس نیست.
میبینیمش میگیم اوه نگاه کن فلان.
با دیده تحقیر نگاش میکنیم.
حالا یا موهاشو روغن زده پیغمبر ما اگه الان پیغمبر ما بیاد دستگیرش میکنند.
میگن اوه، اوه اینو موهاشو روغن زده.
عذ-- شود به چشم به مژه های مبارکش سرمه کشیده.
[پچ، پچ] حالا همین الان ها.
حالا ببخشید دیگه محرم است.
سمت این مسائل نریم.
خیلی یه وقت دیگه انشاالله دربارش حرف میزنیم.
شما نوجوونها بلا آوردید سر ما این شبها بلای عشقه.
عشقه.
هر حرفی از دست، رشتهاش از سر و از دست ما در میره.
میره سمتهایی که سمت و سویی که شما نفست میطلبه عزیز دلم.
ما هم در خدمت شما ایم.
آن که در تصرف انسانهای کامل در ماده کائنات دقیق شود.
چند تا مثال زدیم.
یعنی چی تصرف در، تصرف انسانهای کامل در ماده کائنات؟
یعنی این.
موت به اذن الله بیفتد.
یعنی این.
یکی از بزرگان که اسم اعظم بلد بود، یکی از شاگردانش دوان دوان آمد خدمتش و گفت "استاد، استاد بدو به داد برس." "چی شده؟" "یه پیرمرد نورانی ریش سفید و کنار از کنار رودخونه که میومدم به بحرالچیچی اونجا دیدم دارن میزننش.
جوونا افتادن به جانش." میگه "خب" "منم ترسیدم زورم نمیرسید.
اومدم به شما بگم از اسم اعظمت استفاده کنی.
بدو استاد." بعد ایشون فرمودن مشخصاتشو بده ببینم.
گفت اینطوری بود.
موهاش این شکلی بود.
چشماش اینطوری بود.
قدش، لباساش این شک-- گفت "بچهههه.
ایشون که بابا استاد خود ما بوده.
ما اسم اعظم رو از ایشون یاد گرفتیم." همون کسی که داشت کتک میخورد.
آدم بی ظرفیت.
یعنی یه روزی یکی از بچههای جنگ به من گفت اگر تو طی الارض داشتی چه میکردی؟
اون موقع ما این حرفا زیاد میزدیم.
با بچهها مینشستیم، بچه بودیم دیگه.
الانم بچهتریم از اون موقعها.
اون موقع حالا بعد گفتم اَ اگه طی الارض داشتم میرفتم تا کاخ صدام، یک همونجا، یه صندلی داغ، یه-- اون موقعها والور بود.
والور یادتون-- الاالدین.
میگفتم یه الاالدین میذارم، این صدام رو لخت میکنم، میشونم رو الاالدین، این جیغشو همین اور-- بعد یه جمله جالبی ایشون به من گفت.
گفت برا همینه که طی الارض بهت نمیدن.
[خنده] تو ظرفیت نداری.
مثلا از تو استاد علامه حسن زاده یه زمانی دست به کار شدن.
حالا وقتی که دیگه عراق خیلی پررو شده بود و صدام خیلی پررو شده بود و اینا نیاز بود که گوششو بپیچونن.
حضرت علامه خب دیگه خ-- غول علوم غریبه بود دیگه.
یعنی دیگه رو دست ایشون ما تو معاصران خودمون نداشتیم.
و بسیاری از علوم رو ایشون با خودش دفن کرد متاسفانه رفت.
حتی بعضی از رموزی که ایشون تو مثلا هزار و یک نکته، هزار و یک کلمه ش و بعضی از اونایی که کلمه بیست و چهار هزار و یک کلمه رو خوندن در خصوص مست قرآن یه سری به صورت رمزی حضرت استاد دستورالعملهایی داده از داماد ایشون حضرت آقای نوری پرسیدم تلفنی که مثلا منظور استاد این از اینجا چی بوده؟
فرمود اینا رو با خودش برد بعد این نگفت.
یعنی آدمش رو پیدا نکرد.
بعد ایشون دست به کار شد.
خلاصه در اثنای دست به کار شدن که صدام رو بشونه سر جای خودش، یعنی دیگه صبرش تموم شده بود.
به ایشون پیغام آوردند که امام حسن فرموده دست نگه دار.
دخالت نکن شما.
و ایشون به گریه افتاده بود.
حالا یکی از شاگردای بسیار نزدیک حضرت استاد اینو به من گفت.
من اینو خب قطعا از علامه نشنیدم که از اساتیدش، از شاگردای خوبش.
اینطوریه ما متاسفانه چون بی ظرفیتیم.
به قول علامه می فرمود که نخودش، نخودچی، نخودچی، نخود کشمیش خیلی مقویه، خیلی خوبه.
افسوس که افتاده دست بچه ها.
ما هم که مثال می زنیم میگیم این نخود کشمیشه، نخود کش-- در صورتی که خیلی مقویه، خیلی خوبه.
[مکث] خب اینجا می فرمود که [مکث] وقتی شما این تصرفات رو می بینی در ماده کائنات، معجزات، خوارق عادات.
[مکث] اینها رو البته به اذن الله یعنی اذن الله در تکوین وجود داره در [مکث] مثلا اراده انسان کامل تکوینا ارادت رب شده است.
یعنی خدا اراده کنه او اراده کرده است.
برای همینه که رضایت خدا در رضایت فاطمه شده است.
غضب خدا، بالعکس نیست ها.
یک وقت هست یکی میگه آقا من کاملا رضایتم موافق با رضایت خداست.
غضبم هم موافق با غضب خداست.
خب بفرما خیلی هنر کردید شما.
جگر دارید عکسش بشی.
خدا رضایتش بشه رضایت تو.
غضبش بشه غضب، غضب تو.
کیو داریم ما اینچنینی؟
حضرت زهرا سلام الله علیها.
یعنی انقدر دیگه تراس شده، انقدر بالا رفته هیچ شائبه ای در وجودش نیست.
همه یکپارچه نور است و نور است و نور.
زهره، زهرا مملو از نور.
والا یه همچین کسی.
[مکث] زهره زهرا.
باید هم همسرش امیرالمؤمنین باشه.
باید هم بچه هاش امام حسن، امام حسین باشن، حضرت زینب باشه باید باشه.
یکی اومد پیش امیرالمؤمنین گفت آقا جان چه کنیم؟
بچه ام فلان.
حضرت فرمود صبر کن، صبر.
شما بچه هاتون همونی میشن که خودتون هستید.
[مکث] خیلی مهمه ایناها.
[مکث] حالا یه استثنائاتی البته پیش میاد اونا بحث داریم دربارش.
استثناء همه جا هست.
خاک خوردنش حرامه.
استثنائا خاک تربت امام حسین خیلی هم خوبه بخوری.
یه استثنائاتی هست اونم خداست و خدایی میکنه به تو چه؟
والا نطفه کافر رو امام صادق فرموده نطفه کافر رو یهو میذاره تو صلب مؤمن یا بالعکس.
خداست خدایی میکنه.
یه استثنائاتی هست و الا دیگه نه.
پدر، مادر، اجداد، اجداد بسیاری از خیراتی که از، به ما میرسه ما رو اجدادمونه.
بی خبریم.
جد بیستم مون، چهلممون چه میدونم مثلا در زمان ائمه بالاخره زنده بودن اجداد ما دیگه.
یه خدمتی از اونها سر زده به امام.
امام معصوم دعاش کرده.
شده ماحصلش الان نشستن شما تو مجلس امام حسین.
[مکث] حالا یه وقتی هم انشاالله خیلی شما طلبکار دیگه دارید میشید از ما.
هی میگیم باشه طلبتون.
یه وقتی هم انشاالله پیرامون این موضوع با هم سخن بگیم که آثار اعمال اجداد ما در ما.
[مکث] خب اینجا حضرت استاد در کلمه چندمیم عزیزان دلم؟
چهل و هفتم آفرین.
فکر نمیکردم یکیتون یادش باشه.
آفرین.
چهل و هفتم.
می فرمود که این خوارق عادات رو که میبینی البته به اذن الله از چی باید بدونی؟
از قوت و قدرت نفوس قدسی.
ای کاش وقت شده بود اون شب ما عن اقسام اربعه نفس رو که در وجود ما هست رو بگیم.
این نفوس قدسی جایگاهش کجاست؟
نفس قدسیه دیگه.
یعنی پاک پاک.
به مقام قدس رسیده.
آستان قدس که میگن.
[مکث] اینجا دیگه مستقیم تحت تربیت امام قرار میگیره.
مثلا آقای حضرت آقای طباطبایی ، چنان چشمش در کنترل نفسش بود، الان ما بالعکسیم.
اصلا از دست ما خارج میشه یهو.
مثلا چشم خارج میشه هرچی میخوایم زور بزنیم کنترلش کنیم چشمو نمیشه یا خیالمونو نمیتونیم خودمونو جمع کنیم.
دیگه انقدر ملکه وجودش شده بود که به محض اینکه یه نامحرم در برابر ایشون قرار میگرفت، خودبهخود چشمهای ایشون میرفت رو هم.
یعنی اصلا بدون اراده اصلا این دیگه ملکه وجودش شده بود این میشه که بشه استاد علامه حسن زاده.
یک کتاب به نام المیزان بنویسه که وزنش به قول عرفا کره زمین موندیم چگونه وزن معنوی المیزان رو تحمل کرده؟
الله اکبر از علامه تواتوا هیچی بگه آدم.
این نفوس قدسی [نفس عمیق] به قدری پاک میشن که میتونن در ماده کائنات تصرف کنن.
و البته یکی از مهمات این سیر، تجلیات الهی است.
گفتیم از ریشه جلایه یعنی روشن شدن.
اونها مثل روز همه چی براشون روشن میشه که به این مقام میرسن.
خصوصا در وادی تحصیل علم و معرفت ذوق پیدا میکنن، ذائق میشن.
ذائق بر وزن فاعل یعنی چشنده ظاهرا.
ذائق با عالم فرقش چیه؟
ذائق که بعضیا به عارف میگن ذائق که ذوق کرده فرقش چیه؟
عالم داناست.
علم فکری داره خوبم هست.
اونم مقدسه.
شیخ انصاری کوچولوترها گوش بدن.
شیخ انصاری، شیخ مرتضی انصاری.
تو حرم امام رضا [ Non-Arabic word] دفعه میخوای بری وارد شی یادتون باشه بغل طقه شبیه محضر ایشون میری محضر مولا.
شیخ مرتضی انصاری بزرگ.
ایشون سه تا توصیه به طلاب میکرد زمان خودش.
می فرمود یک چیز رو تنها اگر برای خدا بود انجام بده، برای خدا نبود انجام نده مطلقا.
اونم امام جماعت شدن فقط برای خدا.
یک چیز رو چه برای خدا چه برای غیر خدا انجام نده حتی برای خدا هم انجام نده.
عجب!
آقا چیه که برای خدا هم انجام ندم؟
چیزی که متاسفانه ما هممون داریم انجام میدیم.
قضاوت.
تا حد دیگران رو تحلیل میکنیم، تجزیه میکنیم و قضاوت میکنیم.
این، این نگاهو کرد منظورش این بود.
اینو گفت منظورش اون بود.
منو بی حرمت کرد، منو کوچیک کرد، منو فلان این مقصودش این بود.
همینطوری همش دائما در حال قضاوتیم.
اگر نگیم تو ذهنمونه.
اصلا قوه خیال مون چنان آشفته است، آشفته بازاره.
تخیلات فاسده بیچاره مون کردن.
[نفس عمیق] خب بعد فرمود یک چیز رو هم چه برای خدا چه برای غیر خدا بود انجام بده.
عجب!
این دیگه چیه؟
چی بوده؟
فرمودن تحصیل علم.
انقدر که چون نور داره.
العلم نور.
اصلا نور داره تو رو تعالی میده بالا میبره.
همه چی رو میذاری میری ولی علم رو با خودت میبری.
ما به این نوع جوونا میگیم علم، علم، علم.
هی میخواد بره حجره بخره، کشتی خرید و فروش کنه.
اصلا افکارش اینه بره یه پنت هاوس بشینه، یه شاسی بلند سوار شه با دکمه اینور اونورش کنه.
اصلا بچه ها ببین عموما اینجوری ان.
اصلا ارزش و اهمیت علم حالیشون نیست.
داستانای یادتونه علم به-بهتره است یا ثروت؟
انشاهای زمان ما.
هنوزم جوابش مونده [خنده].
علم.
این روشن شدن از حیث علمی است.
عالم ورزش فکری میکنه عالمه.
میداند، داناست اما عارف یا ذائق داراست نه دانا.
داراست یعنی رسیده یعنی چشیده.
این صاحب این نفوس این چنین آدمایین.
یه مثال بزنم.
احتمال داره که از نظر فکری الان من به شما بگم محی یعنی چی؟
علم فکری تون باید جواب بده.
اسم فاعله.
احیا، یحیی، یحیی.
بعد اسم فاعلش میشه محی.
احیا، یحیی، اسم فاعلش محی.
درسته؟
اینطوری علم فکریه.
خب درست.
میدونی یعنی چی؟
م-ترجمش یعنی چی؟
مفهوم، مفهوم رو میدونی یعنی چی.
فکر داری دیگه عقل داری فکر-- اما خب بفرمایین ببینم این اسم الحی حضرت حق این محی در شما پیاده شده یا نه؟
یعنی شما صاحب نفس قدسی که مظهر اسم محی حق شده هستی؟
یعنی میتونی نفس بزنی احیا کنی؟
مثل حضرت عیسی نفس بزنه مرده زنده بشه؟
نه آخه من نمیتونم آقا بفرمایین کنار شما فعلا آ-ذائق عارف نیستید.
اون که میگه اسماء مبیّن اسماء الهی که چند جلسه پیش گفتیم یعنی این.
اسماء خدا درش پیاده شده یعنی این.
پیاده شدن اسم یعنی این.
یعنی عین اسم شده اتحاد وجودی برقرار کرده نفس میزنه ز-- که عالم، عالم صاحب نفس، الان اتفاقا داشتیم با عزیز دلم علیاسین این بخش فرمایش علامه رو در درس بیستم شرح مثباث الأنس با هم گوش میدادیم تا اینجا میومدیم اینو داشت علامه میگفت اتفاقا چه شیرین که به خاطرم موند.
می فرمود که عالم در عالم ایثوی مشرب است.
عالمی که سا-صاحب این نفس میشه یعنی عارفه یعنی زائد.
حالا بعضیا میگن ایثوی مشرب، بعضیا میگن مشهد، بعضیا میگن قدم، بعضیا میگن ذوق.
همش یه معنا داره.
یعنی چی ایثو عالم واقعی؟
یعنی چی ایثوی مشرب است؟
یعنی با القای حقایق و معارف روشن میکنه نفوس رو، جانها رو ارتقا میبخشه، بالا میبره، جانها رو، نفوس رو بالا میکشه، احیا میکنه.
انزل من السماء ماءً.
یه روایت داره شیخ عباس ببخشید ابن عباس، ابن عباس یه روایت داره خیلی روایت شیرینی داره راجع به انزل من السماء ماءً.
این خب بطون داره دیگه.
بطون متعدد داره.
ظاهرش چیه؟
آب رو از آسمان نازل کردیم.
[متن عربی] میاد تو هر وادی به قدرها، به قدرش، به قدرش، به سر القدرش، به اندازش آب تو این جوب راه میفته.
درسته؟
بارون که میاد تو هر جوبی اندازه جدول اون جوب میره.
حالا این یه، یه آبه.
انزل من السماء از آسمان ظاهری آب میاد.
آب مایه چیه؟
حیات.
آب نباشه همه میمیرن.
من الماء کل شیء حي.
همه چی از آب زنده است.
این در نشئه طبیعت آب ما مایه حیات است.
مایه حیات کی؟
اشباح.
شبح.
اشباح.
یعنی این جسم و این طبیعت اینا.
اما اون چکه برو یه لایه پایین باطن ترش.
انزل من السماء ماء این ما، این سما رو بگیر سماء چی؟
باطنی عالم نه این سما آسمون ظاهری.
باطن عالم رو سما باطنی رو فرض کن که اهل بیت فرمودن باران که از آسمان باطن میبارد در وجود هر کسی به اندازه قدرش قرار میگیره و سیل جاری میشه و احیا میکنه.
اون چیه که نفوس رو احیا میکنه؟
یعنی اگر آب، آب که حیا، مایه حیات اشباحه، اگر اون متمثل بشه میشه چی؟
میشه چی؟
علم.
انزل من السماء علما.
انزل من السماء ماءً ای انزل من السماء علما.
علم که میاد مایه حیات چی میشه؟
ارواح.
اون اشباحه، این ارواحه.
روح رو ارتقا میده، جان میده.
علم، معرفت.
ما فکر میکنیم رفیق با معرفت اون کسیه که منو نفروشه.
بله اونم هست.
رفیق با معرفت اونه که مثلاً گره ای تو کارت افتاد کمکت کنه، آآآبرو برات مایه بذاره اینا بله اونا هم هست.
جیبش جیب تو باشه آره اونم هست.
چیپس پفک اگه گرفت برای تو هم بخره.
بله اونم هست.
اما رفیق با معرفت از این حس که گفتم چند تامون رفیق اینطوری انتخاب کردیم؟
رفیقی که نگاش کنی یاد خدا بیفتی.
رفیقی که یا علی به هم بگید دست بدید به هم تو همه مسائل زندگی پشت هم باشید.
چهل تا نوجوون بودید شما سی سال پیش صیغه برادری خوندید تو این هیئت و قول دادید تو همه شؤونات زندگی پشت هم باشید.
بودیم؟
یکی ازدواج کرد خانومش بردش.
یکی بچه دار شد دلقе به بچش باعث شد ببازه.
یکی صاحب پول و ملک و رجحت اجتماعی و مشهوریت و چه میدونم اینها کوفته زهر مارها شد برید.
دیگه آدم حساب نکرد داداشاشو، برادراشو.
چیه؟
بله، بله، بله، بله.
بماند.
درد دل نکنیم.
چه شبی شده امشب؟
نمی دونم چه، چی این حرفایی که ما داریم میزنیم اینا چین؟
از کجا دارن میان این حرفا؟
[خنده] آه خدا.
چقدر قشنگ میشه که امام عصر بالاخره همه ما میریم دیگه.
ها؟
بالاخره اگه قرار بود کسی بمونه پیغمبر بود.
ایشون هم تشریف بردند.
ما میریم بالاخره فرزندان ما نسل در نسل ما رو امام زمان ما خواهد دید.
آقا که میشناسه.
الان ما شجره ناممون رو نمیدونیم اما امام عصر از شما میشماره تا حضرت آدم.
همه رو یک یک میدونه.
تا حضرت نوح میگه که کدوم جد تو جزو اون هشتاد نفری بود که سوار کشتی نوح شد؟
بودیم دیگه.
بوده جد ما بوده سوار کشتی نوح بوده که الان ما هستیم.
میگه آقا خب حالا بعداً آقا بچه ما رو ببینه.
نتیجه ما رو نوه ما رو انشاالله بچه ما رو دیگه، دیگه دیرتر از اون نشه ببینه آقا.
بعد یاد کی میفته؟
بچه شما و بچه ما رو ببینه یاد تو میفته.
میگه خب بعد تو ذهن و تو قوه خیال حضرت چی متمثل میشه؟
چه صورتی، چه هیئتی، چه کسوتی؟
مثلاً پدرت برای ما چیکار کرد؟
چگونه بود؟
مادرت چگونه بود؟
اینا خیلی مهمه.
مثلاً تو من تو رو دیدم یاد گریه های بابات افتادم برای جدم حسین.
خوب می سوخت.
ها؟
این چقدر قشنگه.
تا وقتی مثلاً بچه ما رو ببینه آقا چشمشو ببنده.
یه عزیزی از دوستان خیلی خوب ما من وقتی اینو میدیدم خیلی با ولع باهاش صحبت میکردم.
خیلی دوسش داشتم.
نماز می آمد نا.
متأسفانه خب حیطه کاری ما یه جوریه که بعضی موقع ها بعضی مسائل رو باید بدانیم.
بعد متوجه شدیم بعضی از حالا اشتباهات این شخص رو.
بعد از اون بنده خدا وقتی اومد با ما صحبت کرد سختم بود با اینکه خیلی تو این قصه سعی کردم خود نگهداری کنم اما س- دیدم تو نفس خودم یه س-سنگینی و سختی در ادامه صحبت با این شخص دارم.
چرا؟
چون باخبر بودم از یه خطای متأسفانه ایشون.
همونجا این سیلی رو تو گوش خودم زدم.
صحبتم با ایشون تموم شد.
رفتم تو ماشین گفتم خاک عالم بر سرت کنن.
تو یک آ-- یه چیزی درباره ایشون شنیده بودی، سختت بود اینم اهل ایمان بود باهاش صحبت کنی.
بعد آقایی که اذن الله هست، عین الله الناظره هست همه چیز ما صفر تا صد ما رو دیده نه که بشنوه.
بعد چگونهست که وقتی باهاش صحبت میکنی انگار نه انگار دیده.
عجب آقای کریمی داریم.
چقدر این آقا خوبه.
چقدر دوست داشتنیه.
چقدر می طلبه آدم جون پاش بده.
بله تو اینجا بودیم که چقدر قشنگ میشه آقا ما رو دید آقا بچههای ما رو دید بگه به به، به به، الحق که تو بچه فلانی هستی.
چه قشنگ میشه.
چقدر پاک بود بابا.
چقدر به فکر ما بود.
چقدر یاد ما بود.
چقدر برای جد ما حسین خاک خورد.
چقدر فلان، فلان.
آه قربونش برم ابو عبدالله یه یار قشنگی داشت.
قربون سبقه اش میرفت و به وجودش افتخار میکرد.
دو تا، دو تا دسته گل تو کربلا بودند که وقتی ابو عبدالله اینا رو میدید کیف میکرد.
یاد باباشون امام حسن می افتاد.
[خنده] شب یتیمهای امام حسن.
معمولا البته من چند سالی هست نیت کردم و یه همچین شبی، شب پنجم روضه خود امام حسن میخونم.
بعد مثلا فرداش دو تا نو گل داشت.
دیگه هرچی اونها بخوان.
امام حسن.
من خواهش میکنم که منم سعی میکنم زود روضه رو جمع کنم، سینه بزنیم.
بنا به دلایلی خیلی تو متن روضه وارد نمیشم.
وقتم گذشته و خواهش میکنم که بدانیم که در منظر نگاه حضرت زهرا سلام الله علیها هستیم و به خاطر گل روی امام حسن که غریبه، امشب یه طور دیگه برای امام حسن عزاداری کنیم.
نالهمون بلند باشه، التماس کنیم، بیتفاوت نباشیم، خوب سینه بزنیم.
غریبه دیگه.
چقدر مادرش صدا میزنه به خدا حسنم غریبه.
که نزدیکترین کساش داد بزنن بگن یا مذل المؤمنین.
ای کسی که اهل ایمان رو خوار کردی.
أستغفرالله وأتوب إلیه.