ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 048

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. اللهم إیّاک نعبد و إیّاک نستعین. الحمد لله على کل نعمته و اسأل الله من فضله المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. درود و رحمت خدا بر شما. هدیک به پیشگاه حضرت حجت ارواحهم فداه در این شب پنجم ماه عزای سید الشهدا ان شاء الله عزیز فاطمه هر کجا تشریف دارند حالشون خوب باشه. خدای منّان غم از دل آن بزرگوارمون بردارد و السائع جمع امار دعا کنند اللهم صل على محمد و آل محمد. دعت لفرج. می‌رویم به فضل الهی سراغ کلمه‌ی چهل و هفت از صد کلمه در معرفت نفس حضرت استاد علیک الرحمه.

ریشه‌های قرآنی معنا

ایشون می فرمایند آنکه در تصرف انسان‌های کامل در ماده‌ی کائنات دقیق شود. دقیق در چی شود؟ تصرف انسان‌های کامل در ماده کائنات. دقیق شد چی می‌شود؟ معجزات و خوارق عادات، خرق یعنی عادت‌ها رو پاره میکنه و مطابق معمول میبینی ازش عمل سر نمیزنه. چیز عجیبی ازش میبینی. می‌گویند خارج عادات. معجزات و خوارق عادات را از قوت و قدرت نفوس قدسی آنان به اذن الله یابد. یعنی اگر کسی توجه کنه به اینکه انسان‌های کامل چگونه می‌توانند تصرف کنند در ماده کائنات، در طبیعت، در فوق طبیعت. چگونه است که پیغمبر عزیز عالم شق القمر کرد، اشاره به ماه کرد، ماه دو نیم شد و دیدند همه. البته متاسفانه یک عده این رو به گونه‌ای بیان کردندد که متاسفانه شنونده بوی وهم ازش متوجه می‌شود و کن-کلا منکر می‌شود.

اصل و امّ در زبان دین

گفتند آره آن ماه آمد پایین از این یک دور دار خانه‌ی خدا زد بعد از این آستین پیغمبر رفت از آن آستینش آمد بیرون. یک حرفای گزاف بیخودی. اینها وقتی کسی این‌ها رو می‌شوندود می‌گوید اصلا این کلا منکر می‌شود. در صورتی که نه اصل شق القمر درست بود منتها اینها شاخ و برگ‌های اضافی بهش دادند. گاهی اوقات ما میاییم به خیال خودمون داریم شاخ و برگ میدیم بعدتر داریم می‌زنیم از ریشه قطع می‌کندیم آن رو. شق القمر پیغمبر، شق الجیب، شق الشجر مثلا درخت رو دو نیم کرد. پیغمبر عزیز عالم به درخت فرمود نیمی از درخت بیا. نیمی از درخت جدا شد از اصل خودش و آمد سمت پیغمبر. همه دیدند اینو که آن قسمتی که شاخ و برگ داشت تکان می‌خورد همین طوری انگار که بادی طوفانی آمده با چه رشحی، با چه رعدشی، با چه حالتی، خشوعی آمد جدا شد از بدن خودش.

معیار کرامت انسانی

نیمی از درخت با شاخ و برگ همینطوری تکان تکان خور آمد سمت پیغمبر تعظیم کرد، سلام کرد. اینو همه دیدند. بعد دو مرتبه پیغمبر فرمود برگرد سر جایت. رفت دو مرتبه ملحق شد به سر جای خودش. بسیار دیده شده اینها از پیغمبر عزیز عالم از قل، از امیر المؤمنین، از اولیاء الهی. مثلا از معجزات امیر المؤمنین علیک السلام که سلام. حالا ما فعلا به معجزات قولیک کاری نداریم. معجزات قولیک سرند، واقعا سرند از معجزات فعلیک. مثلا نهج البلاغه مولا معجزه قولیک‌ست. قرآن بالاترین معجزه است. معجزه‌ایست که همی‌شود هست. معجزه عصای موسی معجزه بود اما تمام شد. تمام شد. زد تمام شد. به دریا شکافته شد تمام شد. اما معجزه پیغمبر که این قرآن است آن فعان در حال تجلی است و باقی است. و «إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ» (اسراء/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این قرآن به استوارترین راه هدایت می‌کندد. بر وزن افعل.

خواندن برای دریافت اصول

یعنی تو می‌توانی به قرآن قیام کنی یعنی قیام تو، قیام تو به قرآن باشد و قرآن الا، الا، قرآن به تو می‌شود الا، قرآن قائم باشد بر تو. تو قائم باشی به قرآن همی‌شود هم هست "إن هذا القرآن" این قرآن، نه آن قرآنی که مولا فرمود بزنید بریزیدش از سر نیزه. این قرآنی که هم- همراه حجت خداست. "يهدي" هدایت می‌کندد "للتی هي أقوم" به بهترین و محکم‌ترین، به بهترین شکل ممکن که تزلزلی ندارد. اگر کسی با قرآن پیش برود هیچ تزلزلی در زندگی‌اش نیست و نخواهد بود. علت تمام تزلزل‌های ما اینه که با قرآن نیستیم، با قرآن محشور نیستیم. چند تامون رفیق‌های قرآنی داریم؟ مثلا در میان رفیقامون، دوستانمون، هم‌نشینانمون، آن‌هایی که انتخابشون کردیم برای رفاقت قرآنی هستن. اصلا چون قرآنی‌اند انتخابشون کردیم، نه عاشق چشم و ابروشون بشویم.

روایت و روشن‌شدن راه

چرا پیغمبر در آن جنگ پرچم رو در اثنای جنگ از دست یکی گرفت داد دست یک جوونی؟ سؤال شد که یا رسول الله چرا پیغمبر بیکوده کاری نمی‌کندد که بارها پیش‌تر گفته شد. چی فرمودند پیغمبر عزیز عالم؟ آفرین. فرمودند این یک سوره بیشتر از آن حفظه. در این معنا چقدر مهمه این‌ها. با قرآن پیش رفتند. امیرالمؤمنین حالا بحث معجزاتقولیک رو پیش‌تر گفته شد فعلا نداریم. معجزات فعلیک تا دلت بخواد "إلا ما شاء الله". همان مثلا کندن درب خی- خیبر، قلعه، قلعه خیبر. همه از معجزات امیرالمؤمنین رو بیان می‌کندندد دیگر که پنجاه به یک روایت هفتاد و پنج مرد رن- جنگی فقط می‌تونست این درو باز و بسته کنه. هل بدهد این در باز بشود. یک قلعه به چه عظمتی بود. یک در به چه بزرگی از فولاد ساخته بودن. چه جوری بسته بودن به آن، به چه صنعتی، به چه هندسه‌ای.

میزان فهم و طلب

اینو فقط هل می‌دادندد باز شه، هل می‌دادندد بسته بشود. توجه کردید؟ بعد حالا امیرالمؤمنین علیک الصلاة والسلام وقتی این درو کند از جا، از جا کند با چهارچوبش مولا کند و انداخت، یک جایی بود حالت عمیق بود، دورش یک تپه‌مانندی مثلا کوچه‌ای بود. مولا اینو پرت کرد مثل پل شد. انداخت رو این دو تا کوچه که مسلمونا بتونن از روش رد شن. بعد خود مولا فرمود که به خدا قسم من دستم اصابت به در نکرد. اصلا من در رو لمس نکردم. به قوت ربانیک لا بقوت الجسمانیک. به قوت ربانیک یعنی نفس من. در این معنا دقت ارائه کنید چی دارم گفته می‌شود. نفس من این رو کند، با نگاه خودش کند. نفس این همه چه قدرتی دارد ها. تا اینجا، این‌ها تازه نخود کیش می‌شود. این‌ها چیزی نیست اصلا ماها اوه، اوه چش با چشمش برای ما. یکی از عرفا حالا مزه مزه می‌کندم میگم این رو.

پرسش یک نوجوان

بعضی، خیلی وقته که دیگر از این حرفا نمی‌زنم بنا به دلایلی. یکی از عرفا که در جنگ بود حاضر بود، شیخی بود ولی عارفی بود. اصلا اسمش رو نمیگم. خیلی در جنگ شرکت داشت این‌ها. یک روز بچه‌ها نگران این بودن که مثلا تعداد کم بالاخره میموندن داد می‌زدند تو شهر تهران یادمه بچه‌ها پاشید بیاید جنگ خالی شده جبهه ها و این‌ها. حالا فکر نکنید اوووه دیگر بیست میلیون مردم، مردان تو جبهه بودن. نه این حرفا نیست. چهل میلیون آدم داشتیم. دو میلیون حدودا تو جبهه حضور پیدا کردند. از میان چهل میلیون آدم. بعد این انقلاب اینطوری سر پاست. رهبر می‌فرماید که الان قوت شما، تعداد شما، کثرت شما، همه چی شما، حتی وحدت شما بیشتر از آن موقع است. همش با بصیرته این بیان‌ها. حالا کاری نداریم.

حرکت از دانسته به نادانسته

بعد این شیخ برای اینکه به بچه‌ها بفهمانه که ما قدرتمون از جای دیگر است، به یکی از بچه‌ها گفت مسلح کن تیر بزن به من. یک کلاش دستش بود. یک کلاش پر، خشاب پر. گفت بزن. آخه حاج آن بزرگوار، این حرفو.. گفت بزن چاره من دارم بهت میگم بزن. بچه‌ها هم هاج و واج نگاه کردند. گفت بزن بهت میگم. خلاصه آن هم مسلح کرد. گفت جدی بزنم؟ گفت بزن. هرچی شد با خودم، تو بزن. کل تیرها رو زد. سی تا تیر تو خشاب بود. یادم نیست چهل تایی بود یا سی، سی تایی حالا زد. ایشون فقط اینطوری با دستش اینطوری می‌زد این تیرا از رو قبا و قباش همینطوری می‌رویخت پایین مثل ساچمه. هیچ، هیچ اثری نکرد. فرمود شما چی می‌اندیشید؟ ما صاحب داریم. ما آدم بالا سرمون داریم. حالا یک مرید کوچولو دست چندم امام که آن هم ناخن کوچیکه حجت خدا هم نمی‌شود.

فنا و نسبت آن با حرکت

ببین چه قدرت‌هایی دارن. این‌ها نخود کیش می‌شود. به این خاطر این مطلب رو به شما گفتم که واقعاً این چیزا نخود کیش می‌شود. یعنی چیزی نیست در مسیر سیر و سلوک. حالا یکی این‌ها رو توجه بهش می‌کندد یا استفاده می‌کندد و اعظم، یکی هم نمی‌کندد، اصلا توجه، می‌رود. وقتی هم توجه کنی و استفاده کنی متوقف میشی. به محض توجه و استفاده متوقف میشی. حالا خدا ما رو ببخشه اینو گفتیم. اولین بار بود بعد سی سال ما این رو بین بر و بچه‌ها گفتیم و نباید هم بگوییم. ننمی‌دانم چی شد خدا ما رو ببخشه. به هر حال امیرالمؤمنین فرمود که اصلاً من حس نک سه، مست نکردم درد رو. این معجزه چیک؟ فعلیک.

اینجا حضرت استاد و امثالهم و بزرگان همین آمیر جواد آن بزرگوار ملکی تبریزی که از ته امام علیک الرحمه فرمودند اگر در شیخان قم یک مرد دفن باشد، او آمیر جواد آن بزرگوار ملکی تبریزی است. شما برید تو شیخان قم میبینید چه بزرگانی اوه، اوه، اوه چه بزرگانی آنجا دفن‌اند مثل خود میرزای بزرگ قمی که هنوز مردم قم نذرش می‌کندندد حاجةت می‌گیرندد. یا مثلاً زکریا بن آدم که زمان موسی بن جعفر زندگی می‌کرد در قم نامه نوشت به امامش یعنی امام کاظم بعد در زمان امام، امام الرؤوف تصمیم گرفت خسته شد از قم خواست خارج شه. نامه نوشت به امام.

گنج پنهان و آفرینش

حضرت علی ابن موسی الرضا به ایشون فرمودندد که زکریا بن آدم از قم خارج نشو که همانگونه که به واسطه وجود پسرم، پدرم ببخشید پس-پدرم موسی بن جعفر از شهر کاظمین دفع بلا می‌شد به واسطه وجود تو در قم از مردم دفع بلا می‌شود. این می‌شود یک شعنی از شؤون ولایت. اینکه بزرگان فرموده بودند مثل آن بزرگواری بهجت در خصوصه آن بزرگواری حق شناس که حالا ما خدا حق ایشون رو برا ما حلال کنه. حوزه رو ما با این بزرگوار آغاز کردیم ولی نفهمیدیم سایک کی سرمونه و قدر نشناختیم. استفاده درستی از ایشون نکردیم. متاسفانه به بازی گرفتیم. آن بزرگواری بهجت فرمود لنگر تهران، لنگر تهران آن بزرگواری حق شناسند.

جایگاه انسان در سیر

یعنی آن بزرگواری بهائالدینی مثلاً می‌فرمودندد سال شصت و پنج می‌فرمودندد امام، امام، حضرت امام هم‌اکنون در مقامی است که با نگاهش می‌تواند کل کشور آمریکا رو بفرسته رو هوا. این‌ها چیزی نیست برای اولیاء الله. چون قدرت الهی پیدا می‌کندندد. ولی استفاده نمی‌کندندد. هیبت امام بیخود نیست دنیا رو می‌تکاند. تازه این‌ها نوعچه‌های امام زمانند. در این معنا آن بزرگوار بیاید چه ر می‌شود. چه کن فیکونی می‌کندد. نگاه آن بزرگوار، نگاهش چه به مؤمنین، چه به مشرکین و کفار چه می‌کندد، چه غوغایی بکند نگاه آن بزرگوار، نگاه امام عصر از حضرت بخواهید فنظر إلينا نظرة الرحیمه. خودتو می‌کشی یک ساعت نذره می‌خونی آخرش این دعاته. فنظر إلينا نظرة الرحیمه. یک نظره یعنی نگاه با توجه یعنی رد نشه. یک نگاه رحیمانه ای نظرة الرحیمه. مستکمل به الكرامة.

باطن قرآن و باطن ولایت

یعنی کرامت من با آن کامل بشود. نگاه آن‌ها. مثلا حضرت ابوالفضل قربونش بریم نگاهش، نگاه ابوالفضل رو براش کتاب نوشتن. می‌دونستید؟ کتاب برای نگاه آن بزرگوار ابوالفضل داریم ما. آثار نگاه ابوالفضل العباس. الله اکبر. و یک کتاب ایشون رو که خوندم می‌خواستم سر به بیابون بگذارم. یکی از علمای درشت و دونه درشت ما و مثلاً کتاب العباس رو شما بخونید در این معنا چه غوغایی کرد در خصوص حضرت عباس. عباس بر وزن فعال. ابوس. نگاه می‌کرد به کسی کارش تموم بود. فقط نگاه می‌کرد. این نگاه چگونه این قدرت رو پیدا کرده؟ این راه به روی ما بسته نیست. به رو من و شما هم این نگو-راه بسته نیست. حالا اذیتتون نکنیم. اینو داشتم می‌گفتم آن بزرگوار جواد، جواد آن بزرگوار، این حکایت رو یادم آمد که به، به اینجا کشیده شد.

آداب نسبت با پیشوا

آمیر جواد آن بزرگوار تو شیخان که دفنه زکریا بن آدم دفنه، میرزای بزرگ قمی دفنه، چقدر حفظه قرآن، شهدا آنجا دفن‌اند. حضرت امام می‌فرمود اگر یک مرد آنجا باشه آمیر جواد آغاست. المراقباتش رو دیگر معروفه. که یک زمانی یادش بخیر برای این بچه های نوجوان این هیت ما المراقبات ایشون رو می‌گفتیم. سی سال پیش. ایشون وارد حجره شد دید یک ماری دارد می‌رود سمت یک طلبه‌ای که نیشش بزنه. فرمود مت باذن الله. بمیر به اذن خدا. تمام شد. مثل یک چوب افتاد زمین ماره. این‌ها، این‌ها نخود کیشمیشاست. یعنی مثلاً چیزی به حساب، برای ما این چیزا اه وفلا این‌ها چیزی نیست. بعد مرحوم آن بزرگواری فاطمی اینو من حضرت، از حضرت استاد علامه شنیدم.

فخر فروشی و آفت آن

فرمودندد که ایشون فرمودندد من از مرحوم آن بزرگواری فاطمی که از شاگردان بلا فصل آمیر جواد آن بزرگوار بود شنیدم که گفتم از احوالات آن بزرگوار برای ما بگو یعنی از احوالات آن بزرگوار آمیر جواد آن بزرگوار. آن بزرگواری فاطمی و خیلی از شاگردان برجسته ایشون بود و بود با آمیر جواد آن بزرگوار. فرمودندد که آن بزرگوار چی بگم؟ ایشون سحرها راه می‌افتاد تو خونه. گر بشکافند سرا پای من جز تو نیابند در عزای من. هی اینو می‌گفت دیوانه‌وار عبارت ایشونه. دیوانه‌وار هر شب تو خونه راه می‌افتاد مثل مارگزیده به خودش می‌پیچد. حالا من باید چی بگم؟ تو خونه وقتی می‌رویزم به هم، گر به شکافند سراب خواب من جز چی چی نیابم در ازای من. به تو به چی تعلق گرفته؟ حلقه تو، این علاقه‌های تو به چیک؟ موندنیک برات؟ یا فقط دارد عمرت رو تلف می‌کندد؟

زیارت و سکوت

فقط دارد بیچاره‌ات می‌کندند و سرمایک‌ات رو ازت می‌گیرد. مردان بزرگ روزگار از همان بچگی بزرگن. کارها رو پیش‌تر گفته شد. حضرت عیسی علی نبینا و آله و عليه الصلاة والسلام. برای پسر خودم من این رو مثال زدم که پسرم حضرت عیسی تو کوچه وایمیستاد بچه‌هایی که بازی می‌کردندد رو نگاه می‌کرد. بهش میگفت آن بزرگوار چرا شما نمیای بازی کنی؟ یا ابوللا چرا نمیای شما بازی کنی؟ می فرمود دار دار بازی نیست که. دار دار بازی نیست. دار دار حقیقته. بازی؟ حالا اینو ما الان به بچه‌هامون نمی‌توانیم بگوییم چون بچه‌هامون یک طور دیگر تربیت شدن. اصلا بازی نکنن مریض می‌شوند. همش با بازی بزرگشون کردند. هیئت هم که می‌خوایم بیاریمشون باید تو هیئت هم بازی کنن تا به یک چیزی برسن. چاره‌ای هم نداریم.

مهمانی در حریم ولایت

یعنی نفوس آن‌قدر به قد ضعیف شدن از خود من که پدر یک بچه ام، مادر بچه اینها بگیر تا خود بچه ها. آدم بزرگ کجا بود؟ ابن عربی هم می‌گویند اینطوری بوده. ابن عربی از بچگی اینطوری بوده. حالا ما توصیک نمی‌کندیم شما الان فکر نکنین دارم توصیک می‌کندم به شما. خیلی‌تون نوجوونه دیگر از فردا من بازی نمی‌کندم. ژست آدمای مثلا چیزو بگیره عارف و بگیره مثلا باید با مخ بیاید رو زمین. چون برخی سریع سازمان تبلیغات می‌شوند تا چهار کلام حرف می‌شوندود و بی ظرفیتن، یکو فردا سازمان تبلیغات می‌شوند. اوه یقه رو دکمه رو بست، شلوار شش جیب پوشید. یادش بخیر زمان ما. بعد آره کتون و چی و حالا این‌هارم باز زیر سؤال نمی‌بری از روی تسبیح دستشو داری با آن صحبت می‌کندی. شروع می‌کندد بس، بس، بس، بس، بس. بابا بذار کنار این کارها رو. برو دنبال کار فکریت.

درس‌هایی از اهل معرفت

هنوز زوده برات این بازی‌ها. اینم یک نوع بازیک. اینم اگر نفهمی چه کار داری می‌کندی، اینم یک نوع بازی می‌شود. بعد خطرناکه دیگر. خطرناکه. یکی یک وقت مثلا دوست دارد به هر حال بنا به دلایلی ظاهرش مثلا خیلی علیک السلام مقدس نیست. می‌بینیمش میگیم اوه نگاه کن فلان. با دیده تحقیر نگاش می‌کندیم. حالا یا موهاشو روغن زده پیغمبر ما اگر الان پیغمبر ما بیاید دستگیرش می‌کندندد. می‌گویند اوه، اوه اینو موهاشو روغن زده. عذ شود به چشم به مژه های مبارکش سرمه کشیده. حالا همین الان ها. حالا ببخشید دیگر محرم است. سمت این مسائل نریم. خیلی یک وقت دیگر انشاالله دربارش حرف می‌زنیم. شما نوجوون‌ها بلا آوردید سر ما این شب‌ها بلای عشقه. عشقه. هر حرفی از دست، رشته‌اش از سر و از دست ما در می‌رود.

مراتب سیر و سلوک

می‌رود سمتهایی که سمت و سویی که شما نفست می‌طلبد عزیز دلم. ما هم در خدمت شما ایم. آن که در تصرف انسان‌های کامل در ماده کائنات دقیق شود. چند تا مثال زدیم. یعنی چی تصرف در، تصرف انسان‌های کامل در ماده کائنات؟ یعنی این. موت به اذن الله بیفتد. یعنی این. یکی از بزرگان که اسم اعظم بلد بود، یکی از شاگردانش دوان دوان آمد خدمتش و گفت "استاد، استاد بدو به داد برس." "چی شده؟" "یک پیرمرد نورانی ریش سفید و کنار از کنار رودخونه که میومدم به بحر‌الچی‌چی آنجا دیدم دارن میزننش. جوونا افتادن به جانش." می‌گوید "" "منم ترسیدم زورم نمی‌رسید. آمدم به شما بگم از اسم اعظمت استفاده کنی. بدو استاد." بعد ایشون فرمودند مشخصاتشو بدهد ببینم. گفت اینطوری بود. موهاش این شکلی بود. چشماش اینطوری بود. قدش، لباساش این شک گفت "بچه‌ههه.

رساله و دشواری راه

ایشون که بابا استاد خود ما بوده. ما اسم اعظم رو از ایشون یاد گرفتیم." همان کسی که داشت کتک می‌خورد. آدم بی ظرفیت. یعنی یک روزی یکی از بچه‌های جنگ به من گفت اگر تو طی الارض داشتی چه می‌کردی؟ آن موقع ما این حرفا زیاد می‌زدیم. با بچه‌ها می‌نشستیم، بچه بودیم دیگر. اکنون نیز بچه‌تریم از آن موقع‌ها. آن موقع حالا بعد گفتم اَ اگر طی الارض داشتم می‌رفتم تا کاخ صدام، یک همانجا، یک صندلی داغ، یک آن موقع‌ها والور بود. والور یادتون الاالدین. می‌گفتم یک الاالدین میذارم، این صدام رو لخت می‌کندم، می‌شونم رو الاالدین، این جیغشو همین اور بعد یک جمله جالبی ایشون به من گفت. گفت برا همینه که طی الارض بهت نمیدن. تو ظرفیت نداری. مثلا از تو استاد علامه حسن زاده یک زمانی دست به کار شدن.

مقام عندیت

حالا وقتی که دیگر عراق خیلی پررو شده بود و صدام خیلی پررو شده بود و این‌ها نیاز بود که گوششو بپیچونن. حضرت علامه دیگر خ غول علوم غریبه بود دیگر. یعنی دیگر رو دست ایشون ما تو معاصران خودمون نداشتیم. و بسیاری از علوم رو ایشون با خودش دفن کرد متاسفانه رفت. حتی بعضی از رموزی که ایشون تو مثلا هزار و یک نکته، هزار و یک کلمه ش و بعضی از آنانیی که کلمه بیست و چهار هزار و یک کلمه رو خوندن در خصوص مست قرآن یک سری به صورت رمزی حضرت استاد دستورالعمل‌هایی داده از داماد ایشون حضرت آن بزرگواری نوری پرسیدم تلفنی که مثلا منظور استاد این از اینجا چی بوده؟ فرمود این‌ها رو با خودش برد بعد این نگفت. یعنی آدمش رو پیدا نکرد. بعد ایشون دست به کار شد.

مادیت و حیات جاودان

خلاصه در اثنای دست به کار شدن که صدام رو بشونه سر جای خودش، یعنی دیگر صبرش تموم شده بود. به ایشون پیغام آوردند که امام حسن فرموده دست نگه دار. دخالت نکن شما. و ایشون به گریک افتاده بود. حالا یکی از شاگردای بسیار نزدیک حضرت استاد اینو به من گفت. من اینو قطعا از علامه نشنیدم که از اساتیدش، از شاگردای خوبش. اینطوریک ما متاسفانه چون بی ظرفیتیم. به قول علامه می فرمود که نخودش، نخودچی، نخودچی، نخود کشمیش خیلی مقویک، خیلی خوبه. افسوس که افتاده دست بچه ها. ما هم که مثال می زنیم میگیم این نخود کشمی‌شود، نخود کش در صورتی که خیلی مقویک، خیلی خوبه. اینجا می فرمود که وقتی شما این تصرفات رو می بینی در ماده کائنات، معجزات، خوارق عادات.

کثرت و وحدت

اینها رو البته به اذن الله یعنی اذن الله در تکوین وجود دارد در مثلا اراده انسان کامل تکوینا ارادت رب شده است. یعنی خدا اراده کنه او اراده کرده است. برای همینه که رضایت خدا در رضایت فاطمه شده است. غضب خدا، بالعکس نیست ها. یک وقت هست یکی می‌گوید آن بزرگوار، من کاملا رضایتم موافق با رضایت خداست. غضبم هم موافق با غضب خداست. بفرما خیلی هنر کردید شما. جگر دارید عکسش بشی. خدا رضایتش بشود رضایت تو. غضبش بشود غضب، غضب تو. کیو داریم ما اینچنینی؟ حضرت زهرا سلام الله علیکا. یعنی آن‌قدر دیگر تراس شده، آن‌قدر بالا رفته هیچ شائبه ای در وجودش نیست. همه یکپارچه نور است و نور است و نور. زهره، زهرا مملو از نور. والا یک چنین کسی. زهره زهرا. باید هم همسرش امیرالمؤمنین باشه.

اسم جامع

باید هم بچه هاش امام حسن، امام حسین باشن، حضرت زینب باشه باید باشه. یکی آمد پیش امیرالمؤمنین گفت آن بزرگوار جان چه کنیم؟ بچه ام فلان. حضرت فرمود صبر کن، صبر. شما بچه هاتون همانی می‌شوند که خودتون هستید. خیلی مهمه این‌هاها. حالا یک استثنائاتی البته پیش میاد آنان بحث داریم دربارش. استثناء همه جا هست. خاک خوردنش حرامه. استثنائا خاک تربت امام حسین خیلی هم خوبه بخوری. یک استثنائاتی هست آن هم خداست و خدایی میکنه به تو چه؟ والا نطفه کافر رو امام صادق فرموده نطفه کافر رو یکو میذاره تو صلب مؤمن یا بالعکس. خداست خدایی میکنه. یک استثنائاتی هست و الا دیگر نه. پدر، مادر، اجداد، اجداد بسیاری از خیراتی که از، به ما میرسه ما رو اجدادمونه. بی ریم.

تخصص و جامعیت

جد بیستم مون، چهلممون چه میدونم مثلا در زمان ائمه بالاخره زنده بودن اجداد ما دیگر. یک خدمتی از آنها سر زده به امام. امام معصوم دعاش کرده. شده ماحصلش الان نشستن شما تو مجلس امام حسین. حالا یک وقتی هم انشاالله خیلی شما طلبکار دیگر دارید میشید از ما. هی میگیم باشه طلبتون. یک وقتی هم انشاالله پیرامون این موضوع با هم سخن بگوییم که آثار اعمال اجداد ما در ما. اینجا حضرت استاد در کلمه چندمیم حاضران دلم؟ چهل و هفتم آفرین. فکر نمیکردم یکیتون یادش باشه. آفرین. چهل و هفتم. می فرمود که این خوارق عادات رو که میبینی البته به اذن الله از چی باید بدونی؟ از قوت و قدرت نفوس قدسی. ای کاش وقت شده بود آن شب ما عن اقسام اربعه نفس رو که در وجود ما هست رو بگوییم. این نفوس قدسی جایگاهش کجاست؟ نفس قدسیک دیگر. یعنی پاک پاک.

استعانت از حجت

به مقام قدس رسیده. آستان قدس که می‌گویند. اینجا دیگر مستقیم تحت تربیت امام قرار میگیره. مثلا آن بزرگواری حضرت آن بزرگواری طباطبایی، چنان چشمش در کنترل نفسش بود، الان ما بالعکسیم. اصلا از دست ما خارج می‌شود یکو. مثلا چشم خارج می‌شود هرچی میخوایم زور بزنیم کنترلش کنیم چشمو نمی‌شود یا خیالمونو نمیتونیم خودمونو جمع کنیم. دیگر آن‌قدر ملکه وجودش شده بود که به محض اینکه یک نامحرم در برابر ایشون قرار میگرفت، خودبه‌خود چشمهای ایشون میرفت رو هم. یعنی اصلا بدون اراده اصلا این دیگر ملکه وجودش شده بود این می‌شود که بشود استاد علامه حسن زاده. یک کتاب به نام المیزان بنویسه که وزنش به قول عرفا کره زمین موندیم چگونه وزن معنوی المیزان رو تحمل کرده؟ الله اکبر از علامه تواتوا هیچی بگه آدم.

معرفت مقصد

این نفوس قدسی به قدری پاک می‌شوند که میتونن در ماده کائنات تصرف کنن. و البته یکی از مهمات این سیر، تجلیات الهی است. گفتیم از ریشه جلایک یعنی روشن شدن. آنها مثل روز همه چی براشون روشن می‌شود که به این مقام میرسن. خصوصا در وادی تحصیل علم و معرفت ذوق پیدا میکنن، ذائق می‌شوند. ذائق بر وزن فاعل یعنی چشنده ظاهرا. ذائق با عالم فرقش چیک؟ ذائق که برخی به عارف می‌گویند ذائق که ذوق کرده فرقش چیک؟ عالم داناست. علم فکری دارد خوبم هست. آن هم مقدسه. شیخ انصاری کوچولوترها گوش بدن. شیخ انصاری، شیخ مرتضی انصاری. تو حرم امام رضا دفعه میخوای بری وارد شی یادتون باشه بغل طقه شبیک محضر ایشون می‌روی محضر مولا. شیخ مرتضی انصاری بزرگ. ایشون سه تا توصیک به طلاب میکرد زمان خودش.

آغاز چله و اندازه توان

می فرمود یک چیز رو تنها اگر برای خدا بود انجام بدهد، برای خدا نبود انجام نده مطلقا. آن هم امام جماعت شدن فقط برای خدا. یک چیز رو چه برای خدا چه برای غیر خدا انجام نده حتی برای خدا هم انجام نده. آن بزرگوار چیک که برای خدا هم انجام ندم؟ چیزی که متاسفانه ما هممون داریم انجام میدیم. قضاوت. تا حد دیگران رو تحلیل میکنیم، تجزیک میکنیم و قضاوت میکنیم. این، این نگاهو کرد منظورش این بود. اینو گفت منظورش آن بود. منو بی حرمت کرد، منو کوچیک کرد، منو فلان این مقصودش این بود. همینطوری همش دائما در حال قضاوتیم. اگر نگیم تو ذهنمونه. اصلا قوه خیال مون چنان آشفته است، آشفته بازاره. تخیلات فاسده بیچاره مون کردند. بعد فرمود یک چیز رو هم چه برای خدا چه برای غیر خدا بود انجام بدهد. این دیگر چیک؟ چی بوده؟ فرمودند تحصیل علم.

چله‌های متناسب با وجود

آن‌قدر که چون نور دارد. العلم نور. اصلا نور دارد تو رو تعالی میده بالا میبرود. همه چی رو میذاری می‌روی ولی علم رو با خودت میبری. ما به این نوع جوونا میگیم علم، علم، علم. هی می‌خواهد برود حجره بخره، کشتی خرید و فروش کنه. اصلا افکارش اینه برود یک پنت هاوس بشینه، یک شاسی بلند سوار شه با دکمه اینور آنورش کنه. اصلا بچه ها ببین عموما این‌گونه ان. اصلا ارزش و اهمیت علم حالیشون نیست. داستانای یادتونه علم به-بهتره است یا ثروت؟ انشاهای زمان ما. هنوزم جوابش مونده. این روشن شدن از حیث علمی است. عالم ورزش فکری میکنه عالمه. میداند، داناست اما عارف یا ذائق داراست نه دانا. داراست یعنی رسیده یعنی چشیده. این صاحب این نفوس این چنین آدمایین. یک مثال بزنم. احتمال دارد که از نظر فکری الان من به شما بگم محی یعنی چی؟

خدمت به خانواده

علم فکری تون باید جواب بدهد. اسم فاعله. احیا، یحیی، یحیی. بعد اسم فاعلش می‌شود محی. احیا، یحیی، اسم فاعلش محی. درسته؟ اینطوری علم فکریک. درست. می‌دانی یعنی چی؟ م-ترجمش یعنی چی؟ مفهوم، مفهوم رو می‌دانی یعنی چی. فکر داری دیگر عقل داری فکر اما بفرمایین ببینم این اسم الحی حضرت حق این محی در شما پیاده شده یا نه؟ یعنی شما صاحب نفس قدسی که مظهر اسم محی حق شده هستی؟ یعنی میتونی نفس بزنی احیا کنی؟ مثل حضرت عیسی نفس بزنه مرده زنده بشود؟ نه آخه من نمیتونم آن بزرگوار بفرمایین کنار شما فعلا آ-ذائق عارف نیستید. آن که می‌گوید اسماء مبیّن اسماء الهی که چند جلسه پیش گفتیم یعنی این. اسماء خدا درش پیاده شده یعنی این. پیاده شدن اسم یعنی این.

اخلاص پیش از اربعین

یعنی عین اسم شده اتحاد وجودی برقرار کرده نفس میزنه ز که عالم، عالم صاحب نفس، الان اتفاقا داشتیم با عزیز دلم علیاسین این بخش فرمایش علامه رو در درس بیستم شرح مثباث الأنس با هم گوش میدادیم تا اینجا میومدیم اینو داشت علامه میگفت اتفاقا چه شیرین که به خاطرم موند. می فرمود که عالم در عالم ایثوی مشرب است. عالمی که سا-صاحب این نفس می‌شود یعنی عارفه یعنی زائد. حالا برخی می‌گویند ایثوی مشرب، برخی می‌گویند مشهد، برخی می‌گویند قدم، برخی می‌گویند ذوق. همش یک معنا دارد. یعنی چی ایثو عالم واقعی؟ یعنی چی ایثوی مشرب است؟ یعنی با القای حقایق و معارف روشن میکنه نفوس رو، جانها رو ارتقا میبخشه، بالا میبرود، جانها رو، نفوس رو بالا میکشه، احیا میکنه. انزل من السماء ماءً.

مقام مخلص و مخلص

یک روایت دارد شیخ عباس ببخشید ابن عباس، ابن عباس یک روایت دارد خیلی روایت شیرینی دارد راجع به انزل من السماء ماءً. این بطون دارد دیگر. بطون متعدد دارد. ظاهرش چیک؟ آب رو از آسمان نازل کردیم. میاد تو هر وادی به قدرها، به قدرش، به قدرش، به سر القدرش، به اندازش آب تو این جوب راه میفته. درسته؟ بارون که میاد تو هر جوبی اندازه جدول آن جوب می‌رود. حالا این یک، یک آبه. انزل من السماء از آسمان ظاهری آب میاد. آب مایک چیک؟ حیات. آب نباشه همه میمیرن. من الماء کل شیء حي. همه چی از آب زنده است. این در نشئه طبیعت آب ما مایک حیات است. مایک حیات کی؟ اشباح. اشباح. یعنی این جسم و این طبیعت این‌ها. اما آن چکه برو یک لایک پایین باطن ترش. انزل من السماء ماء این ما، این سما رو بگیر سماء چی؟ باطنی عالم نه این سما آسمون ظاهری.

توحید افعالی

باطن عالم رو سما باطنی رو فرض کن که اهل بیت فرمودند باران که از آسمان باطن میبارد در وجود هر کسی به اندازه قدرش قرار میگیره و سیل جاری می‌شود و احیا میکنه. آن چیک که نفوس رو احیا میکنه؟ یعنی اگر آب، آب که حیا، مایک حیات اشباحه، اگر آن متمثل بشود می‌شود چی؟ می‌شود چی؟ انزل من السماء علما. انزل من السماء ماءً ای انزل من السماء علما. علم که میاد مایک حیات چی می‌شود؟ ارواح. آن اشباحه، این ارواحه. روح رو ارتقا میده، جان میده. علم، معرفت. ما فکر میکنیم رفیق با معرفت آن کسیک که منو نفروشه. بله آن هم هست. رفیق با معرفت آنه که مثلاً گره ای تو کارت افتاد کمکت کنه، آآآبرو برات مایک بذاره این‌ها بله آنان هم هست. جیبش جیب تو باشه آره آن هم هست. چیپس پفک اگر گرفت برای تو هم بخره. بله آن هم هست.

توحید صفاتی

اما رفیق با معرفت از این حس که گفتم چند تامون رفیق اینطوری انتخاب کردیم؟ رفیقی که نگاش کنی یاد خدا بیفتی. رفیقی که یا علی به هم بگویید دست بدید به هم تو همه مسائل زندگی پشت هم باشید. چهل تا نوجوون بودید شما سی سال پیش صیغه برادری خوندید تو این هیئت و قول دادید تو همه شؤونات زندگی پشت هم باشید. بودیم؟ یکی ازدواج کرد خانومش بردش. یکی بچه دار شد دلقе به بچش باعث شد ببازه. یکی صاحب پول و ملک و رجحت اجتماعی و مشهوریت و چه میدونم اینها کوفته زهر مارها شد برید. دیگر آدم حساب نکرد داداشاشو، برادراشو. بله، بله، بله، بله. بماند. درد دل نکنیم. چه شبی شده امشب؟ نمی دونم چه، چی این حرفایی که ما داریم میزنیم این‌ها چین؟ از کجا دارن میان این حرفا؟ آه خدا. چقدر قشنگ می‌شود که امام عصر بالاخره همه ما می‌رویم دیگر.

توحید ذاتی

بالاخره اگر قرار بود کسی بمونه پیغمبر بود. ایشون هم تشریف بردند. ما می‌رویم بالاخره فرزندان ما نسل در نسل ما رو امام زمان ما خواهد دید. آن بزرگوار که می‌شونداسد. الان ما شجره ناممون رو نمی‌دانیم اما امام عصر از شما میشماره تا حضرت آدم. همه رو یک یک میدونه. تا حضرت نوح می‌گوید که کدوم جد تو جزو آن هشتاد نفری بود که سوار کشتی نوح شد؟ بودیم دیگر. بوده جد ما بوده سوار کشتی نوح بوده که الان ما هستیم. می‌گوید آن بزرگوار حالا بعداً آن بزرگوار بچه ما رو ببینه. نتیجه ما رو نوه ما رو انشاالله بچه ما رو دیگر، دیگر دیرتر از آن نشه ببینه آن بزرگوار. بعد یاد کی میفته؟ بچه شما و بچه ما رو ببینه یاد تو میفته. می‌گوید بعد تو ذهن و تو قوه خیال حضرت چی متمثل می‌شود؟ چه صورتی، چه هیئتی، چه کسوتی؟ مثلاً پدرت برای ما چه کار کرد؟

حکمت و رزق معنوی

چگونه بود؟ مادرت چگونه بود؟ این‌ها خیلی مهمه. مثلاً تو من تو رو دیدم یاد گریک های بابات افتادم برای جدم حسین. خوب می سوخت. این چقدر قشنگه. تا وقتی مثلاً بچه ما رو ببینه آن بزرگوار چشمشو ببنده. یک عزیزی از دوستان خیلی خوب ما من وقتی اینو میدیدم خیلی با ولع با آن صحبت میکردم. خیلی دوسش داشتم. نماز می آمد نا. متأسفانه حیطه کاری ما یک جوریک که بعضی موقع ها بعضی مسائل رو باید بدانیم. بعد متوجه شدیم بعضی از حالا اشتباهات این شخص رو. بعد از آن بنده خدا وقتی آمد با ما صحبت کرد سختم بود با اینکه خیلی تو این قصه سعی کردم خود نگهداری کنم اما س- دیدم تو نفس خودم یک س-سنگینی و سختی در ادامه صحبت با این شخص دارم. چون بار بودم از یک خطای متأسفانه ایشون. همانجا این سیلی رو تو گوش خودم زدم. صحبتم با ایشون تموم شد.

معراج و علم بی‌پایان

رفتم تو ماشین گفتم خاک عالم بر سرت کنن. تو یک آ یک چیزی درباره ایشون شنیده بودی، سختت بود اینم اهل ایمان بود با آن صحبت کنی. بعد آن بزرگواریی که اذن الله هست، عین الله الناظره هست همه چیز ما صفر تا صد ما رو دیده نه که بشنوه. بعد چگونه‌ست که وقتی با آن صحبت می‌کندی انگار نه انگار دیده. عجب آن بزرگواری کریمی داریم. چقدر این آن بزرگوار خوبه. چقدر دوست داشتنیک. چقدر می طلبه آدم جون پاش بدهد. بله تو اینجا بودیم که چقدر قشنگ می‌شود آن بزرگوار ما رو دید آن بزرگوار بچه‌های ما رو دید بگه به به، به به، الحق که تو بچه فلانی هستی. چه قشنگ می‌شود. چقدر پاک بود بابا. چقدر به فکر ما بود. چقدر یاد ما بود. چقدر برای جد ما حسین خاک خورد. چقدر فلان، فلان. آه قربونش برم ابو عبدالله یک یار قشنگی داشت.

شب جمعه و اخذ معرفت

قربون سبقه اش می‌رفت و به وجودش افتخار می‌کرد. دو تا، دو تا دسته گل تو کربلا بودند که وقتی ابو عبدالله این‌ها رو می‌دید کیف می‌کرد. یاد باباشون امام حسن می افتاد. شب یتیم‌های امام حسن. معمولا البته من چند سالی هست نیت کردم و یک چنین شبی، شب پنجم روضه خود امام حسن می‌خونم. بعد مثلا فرداش دو تا نو گل داشت. دیگر هرچی آن‌ها بخوان. امام حسن. من خواهش می‌کندم که منم سعی می‌کندم زود روضه رو جمع کنم، سینه بزنیم. بنا به دلایلی خیلی تو متن روضه وارد نمی‌شم. وقتم گذشته و خواهش می‌کندم که بدانیم که در منظر نگاه حضرت زهرا سلام الله علیکا هستیم و به خاطر گل روی امام حسن که غریبه، امشب یک طور دیگر برای امام حسن عزاداری کنیم. ناله‌مون بلند باشه، التماس کنیم، بی‌تفاوت نباشیم، خوب سینه بزنیم. غریبه دیگر.

رابطه با حال امام

چقدر مادرش صدا می‌زند به خدا حسنم غریبه. که نزدیک‌ترین کساش داد بزنن بگن یا مذل المؤمنین. ای کسی که اهل ایمان رو خوار کردی. أستغفرالله وأتوب إلیک.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.