ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 044

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

خودسازی و معرفت نفس

به فضل الهی بحث را با این سخن علامه آغاز می‌کنیم که انسان کاری مهم‌تر از خودسازی ندارد؛ و خودسازی مبتنی است بر معرفت نفس؛ یعنی خودشناسی. تا خود را نشناسی نمی‌توانی بسازی. پس نتیجه آنکه کاری مهم‌تر از معرفت نفس نداریم. در وادی حیرت رفتم و آمدم که این ده یازده مجلس منسوب به سیدالشهدا را به چه موضوعی بپردازیم؛ به هر طرف رفتم سرم به آستانهٔ شریف معرفت نفس خورد. جسارت شروع مبحث معرفت نفس را به صورت موضوعی اختصاصی به خود ندادم؛ اگرچه آنچه با عناوین مختلف این چند وقت گفته شد به نوعی همان ترجمان معرفت نفس بود با نام‌های دیگر. چون سوار بر کشتی کتاب شریف صد کلمه در معرفت نفس علامه شده بودیم و در کلمهٔ چهل و دوم پیاده شده بودیم، گفتیم به همین بهانه از کلمهٔ چهل و سوم دوباره شروع کنیم. هر شب یک کلمه. کتاب صد کلمه در معرفت نفس حضرت استاد؛ می‌شود گفت سطحش بالاتر از آن صد و پنجاه و سه درس معرفت نفس اجمالی و ابتدایی است. اما چون قبلاً ورود کرده بودیم به صورت اجمالی و هر کلمه را در یک جلسه گفته بودیم، بهانه‌ای باشد ان‌شاءالله هر شب یک کلمه را بخوانیم و دربارهٔاش تأمل کنیم. شرط آنکه شما هم توجه شود نکات را بنویسید یا اگر تنبلید در این حیث — که اکثراً این‌چنینید متأسفانه مانند من — حداقل صوتش را گوش دهید پیاده کنید و دنبال کنید. این را هدیه‌ای از سمت و سوی مقدسهٔ ناحیهٔ زکیهٔ خیمهٔ اباعبدالله بدانید به خودتان. هر کدام از این کلمات باید انصافاً ده‌ها مجلس برایش گفته شود تفصیلاً؛ جدا جدا؛ هر کلمه چندین جلسه؛ یعنی هر کلمه حداقل یک دهه به خودش اختصاص بدهد؛ آن‌قدر درون‌مایه‌اش قوی و غنی است. اما چون ورود به این کتاب را اجمالی گفتیم اجمالی هم ادامه می‌دهیم؛ حالا تا ان‌شاءالله یک دور اجمالی تمام شود صد کلمه بعد دو مرتبه به فضل الهی شروع کنیم تفصیلاً هر کلمه را مثلاً ده جلسه سی جلسه تا یار که را خواهد و میلش به که باشد. نثار حضرت علامه و هر کسی که گردن ما حق دارد در مسیر توحید صلواتی هدیه کنید.

کلمهٔ چهل و سوم: انسان کامل مبین حقایق اسماء

کلمهٔ چهل و سوم: آن که انسان کامل است به تعبیر عارف، مبین حقایق اسماء است. انسان کامل است که ما یکی از شؤون وجودی او هستیم؛ ما ظل اوییم؛ سایهٔ اوییم. آن که انسان کامل است — الان شما به چه خاطر اینجا جمعید؟ در عزای انسان کامل با عنوان حسین بن علی علیه ما صلاة والسلام و انسان کامل. حالا او کیست؟ چه شیرین که دقیقاً شبی شروع می‌شود دههٔ ماه که کلمهٔ ما کلمهٔ چهل و سوم است و موضوع پیرامون انسان کامل است یعنی سیدالشهدا.

آن که انسان کامل است به تعبیر عارف — الله‌اکبر از کلماتی که علامه گرد هم آورده و تزویج کرده — اینجا می‌گوید به تعبیر عارف نه هر بی‌سروپایی، هر مدعی‌ای. کسی که به مقام عارف رسیده؛ عرف، عرفان، عارف؛ این‌ها همه از معرفت می‌آید؛ شناخت. می‌فرمود به تعبیر عارف یعنی به غیر از عارف این را نمی‌فهمد. مبین حقایق اسماء است؛ حقایق اسماء را آشکار می‌کند؛ می‌شمرد؛ پیاده می‌کند. مبین مثل اینکه می‌گویید شما بگویید برای من این موضوع را بیان کن؛ تعیین کن؛ با بینه و دلیل بیان کن. اگر درست و به حق و حاق بیان کرد با بینه، با دلایل و براهین درست و دقیق که عین عرفان است؛ یعنی برهان عین عرفان است و عرفان هم عین قرآن است. چنین کسی می‌شود مبین. حالا می‌فرماید مبین حقایق اسماء است. این تا اینجا عارف این را می‌گوید.

فیلسوف کامل همان امام است

فیلسوف گوید. فیلسوف کیست؟ دوستدار حکمت؛ دوستدار علم؛ کسی که حب علم دارد؛ عاشق حکمت است. که پیغمبر عزیز عالم — در شرح کتاب الموت مرحوم مجلسی در بحار گفته شد — در امالی شیخ صدوق معروف به مجالس این حدیث را آورد که پیغمبر فرمودند أنا مدینة الحکمة و هی الجنة؛ من شهر حکمتم و آن بهشت است. این حکمت، شهر حکمت که منم اصلاً بهشت این است. اگر کسی بهشت را به چشم سیب و گلابی و حور و قصر و نهر ببیند باخته؛ خیلی جسارت کرده به بهشت. بهشت و هی الجنة چیست؟ شهر حکمت است. و أنت یا علی بابها؛ علی جان در این شهر که بهشت است تو هستی. حالا تو این بهشت چه خبر است؟ با چه پذیرایی می‌کنند؟ اطعمه و اشربهٔ این بهشت چیست؟ حکمت. که یس والقرآن الحکیم؛ اصلاً قرآن حکمت متعالی است؛ حکمت مطلوبه است؛ سرتاسرش حکمت است؛ باطن علم است. پس در حقیقت بهشت یعنی قرآن.

حالا اینجا می‌فرمود که فیلسوف گوید؛ فیلسوف کی بود؟ محب حکمت؛ عاشق حکمت که یعنی بهشت را مزه‌مزه کرده. چنین کسی می‌گوید فیلسوف؛ آن هم چه فیلسوفی؟ یک فیلسوف به تمام معنا یعنی به حق کلمه؛ نه آن فیلسوف. قبلاً هم گفته شد به لفظ یونانی می‌گویند فلسفه یا فیلسوف؛ به لفظ قرآن می‌گویند حکمت یا حکیم؛ یا علمهم الکتاب والحکمة. حالا فیلسوف گوید فیلسوف کامل؛ الان شما باید بگویی کیست؟ فیلسوف کامل کیست؟ امام است؛ انسان کامل است. تو اینجا جملهٔ علامه: امام است؛ یعنی همان انسان کامل. فیلسوف کامل که می‌تواند مکمل دیگران باشد؛ تکمیل کند دیگران را. هر کسی که کامل باشد می‌تواند مکمل باشد. ای آن‌هایی که آویزون این و آن می‌شوید که مکمل نیستند چون کامل نیستند؛ فقط آویزون امام زمانتان بشوید؛ دست به دامان آقاتان باشید. بقیه هم هرچه دارند از توفیق وجود آقا و یمن دامن پربرکت حضرت است و السلام. بیمنه رزق الوری؛ روزی داده می‌شوند همه به یمن او. حالا این روزی را هرچه می‌خواهی بگیر. مطلقش اصلاً اولین رزقی هم که ما از حضرت حق دریافت کردیم چه بود؟ وجود ما؛ وجود ما رزق ما بود؛ آن هم بیمنه. هرچه داری به خاطر اوست؛ هرچه داری از اوست. لذا بصمت او هم خواهی رفت و إیاب الخلق إلیکم؛ برگشت خلق به سمت شماست.

عرفان و برهان و قرآن جدایی ندارند

ای کسانی که در راه و مسیر و عشق و محبت و گرفتاری علاقه و علقه و حب این و آن و دیگران و این وادی کور و پرچالش و ظلمت دنیایی خودتان را گرفتار کردید و اسیر این و آن و این چیز و آن چیز شدید؛ این لذت‌های زودگذر دنیا؛ هرچه از هر حیثی که هست شدید باختید اگر گرفتار فیلسوف کامل نشدید که امام است. چرا می‌گوییم فیلسوف کامل؟ فیلسوف یعنی حکیم. حکمت کجا بود؟ بهشت بود. بهشت چه بود؟ شهر وجود پیغمبر بود. أنا مدینة الحکمة و هی الجنة. پس فیلسوف کامل امام است.

فلسفه یا به زبان قرآن حکمت چیست؟ علامه می‌فرماید فلسفه علم به حقایق اشیاء است. حقیقت شیء آن صورت اصلی‌اش کما هو؛ آن باطن این شیء حقیقتش؛ آن این صورت ظاهری‌اش نیست. اگر در عرفان می‌گویند صورت یعنی آن حقیقت؛ منظور حقیقتش است. حقیقت انسان؛ حقیقت هر شیئی. اگر کسی به حقیقت یعنی به کنه و آن کانون ذاتی درون‌مایهٔ هر شیئی رسید، این به حکمت رسیده. حالا هرکس به میزانی به مقداری؛ یکی یک لایهٔ پنهان؛ یکی دو لایهٔ پنهان؛ یکی هفتاد هزار لایهٔ پنهان یک شیء را می‌رسد.

دوباره: فلسفه علم به حقایق اشیاء است. حالا اشیاء چیستند که فلسفه یا حکمت علم به حقایق این اشیاء است؟ می‌فرماید و اشیاء اسماء عینی‌اند؛ اشیاء اسماء عینی‌اند؛ عینیت پیدا کردن. از ثقل ربوبی؛ از آن مکمن غیبی حضرت حق ظهور کردند. از آن ملکات که حقیقت اسماء در درون حق‌اند که قبلاً گفتیم این‌ها ملکات وجودی حق‌اند. مثل اینکه یک نقاش هر قلم در و داغونی هم به او بدهی چون ملکهٔ وجودی‌اش شده نقاشی، چنان نقاشی درمی‌آورد از یک کاغذ در و داغون و از یک قلم بی‌خود که متحیر می‌مانی چون ملکهٔ نقاشی تو وجودش است؛ جزو ذاتش شده. آن می‌شود ملکه. این از آن مکمن غیب؛ از آن ثقل ذات ربوبی؛ از آن باطن حق بیرون آمده؛ آن ملکات وجودی حق ریخته بیرون؛ آن حقیقت اسماء که حالا عینیت پیدا کردن شدند این اشیاء که می‌فرماید و اشیاء اسماء عینی‌اند. سند می‌آورد استاد. قرآن کریم فرماید و علم آدم الأسماء کلها. قبلاً در سیر بحثمان گفته بودیم می‌توانیم بگوییم و علم آدم الأشیاء کلها؛ به جای الأسماء می‌توانیم بگوییم الأشیاء؛ چون اسماء‌اند دیگر؛ اسماء عینی‌اند. و کل شیء أحصیناه. ببینید کل چه؟ شیء. اینجا و علم آدم الأسماء به جای آن و علم آدم الأشیاء کلها. خب عینیت اشیاء که آن حقیقت‌شان است؛ باطن‌شان را و همه را به حضرت آدم تعلیم کردیم. حالا اینجا می‌فرماید حالا آن شیء کجاست؟ این اشیاء کجا جمع‌اند که به حضرت آدم تعلیم داده شد؟ آن‌ها کجا جمع‌اند که تفصیلش؛ بازشده‌اش؛ شرح آن متن به حضرت آدم تعلیم داده شد؟ و کل شیء؛ کل شیء یعنی همه‌اش؛ همهٔ اشیاء؛ أحصیناه فی إمام مبین. قرآن می‌فرماید در امام مبین. او اول گفت به تعبیر عارف انسان کامل کیست؟ مبین؛ مبین حقایق اسماء. اینجا قرآن می‌فرماید و کل شیء أحصیناه فی إمام مبین. که پیغمبر در مسجد بودند. سؤال کردند این امام مبین کیست؟ یکی گفت — حالا یک روایت مفصلی دارد — آیا این که همه چیز شمارش شده در او؛ جمع شده در او و وجود دارد در او؛ او کل همهٔ حقیقت اسماء است که یعنی اگر به حضرت آدم هم تعلیم داده شده از آنجا انتشار پیدا کرده؛ از آنجا منتشر شده؛ از آنجا صادر شده؛ از آنجا تعلیم داده شده؛ از رشحات وجود او چون همه در او بوده این تورات است؟ فرمودند نخیر. سؤال کردند انجیل است؟ پیغمبر فرمودند نخیر. سؤال کردند قرآن است؟ فرمودند نخیر. قرآنی که این قرآنی که سر نیزه است که امیرالمؤمنین فرمود بزنید بریزیدش؛ این قرآن می‌تواند خیلی‌ها را به بیراهه بکشاند کما اینکه کشاند و گفتند حسبنا کتاب الله. پس کیست؟ یک روایت می‌گوید همان موقع امیرالمؤمنین وارد شد. یک روایت می‌گوید آقا آنجا نشسته بود حضرت اشاره کردند هذا إمام مبین؛ علی علیه‌الصلاةوالسلام. آن کتاب است یعنی انسان کامل ایشان که همهٔ حقایق در او جمع است.

پس نتیجهٔ این جملهٔ آخر و نتیجهٔ حضرت علامه که خودش یک کتاب است: پس قرآن و عرفان و برهان را از یکدیگر جدایی نیست. از دید عارف انسان کامل را گفت یعنی عرفان. از دید فیلسوف انسان کامل را تشریح کرد یعنی برهان. از دید قرآن هم انسان کامل را برشمرد. هر سه یک حرف زدند. چه شیرین. برای همین می‌گوید پس؛ یعنی به عربی بگویی می‌شود ف. پس قرآن و عرفان و برهان را از یکدیگر جدایی نیست. حالا این خودش سرفصل یک مبحث بسیار شیرین و به‌دردبخور و علمی است که خود حضرت استاد در شرح مصباح‌الانس مرحوم ابن‌فناری می‌فرمودند که ما این رساله را نوشتیم هی دنبال عنوانش گشتیم که طولانی نشود؛ نتوانستیم؛ دیدیم طولانی شد خودبه‌خود: که عرفان و قرآن و برهان از هم جدایی ندارند. این شد عنوان یک رسالهٔ عرشی عالی.

محبت در پی معرفت و سفارش آیت‌الله بهجت

خدا به ما لطف کند توفیق بدهد باشیم آینده‌ها در شما که الحمدلله نوجوانید. ما که رفتنیم تمام شد؛ نخ‌نما شدیم. شماها ان‌شاءالله برسید حداقل بیست سال عمرتان از همین نوجوانی بگذارید برای پیاده‌سازی این حقایق در وجود خودتان که ان‌شاءالله سی چهل ساله شدید دیگر یک عارف بالله و یک فیلسوف متأله؛ فیلسوف الهی بشوید؛ یعنی قرآن بشوید.

معرفت در پس محبت است؛ محبت در پس معرفت. مثلاً الان از جوان‌ها می‌پرسی حضرت اباالفضل را بیشتر دوست داری یا امام حسین را؟ خیلی‌ها می‌گویند حضرت اباالفضل را. پس سؤال آیا حضرت اباالفضل مقامش بالاتر است؟ قطعاً نیست. خودش هم می‌ماند چرا بیشتر دوست دارد؟ چون بیشتر حضرت اباالفضل را درک کرده؛ معرفت و شناخت به ایشان بیشتر است؛ حسی‌تر بوده برایش؛ درگیر ایشان بوده. شهرهایی که لرها زیاد هستند کاشی‌هایی که سر در خانه‌شان می‌زنند قدیمی‌ها مثلاً نوشته الله، محمد، فاطمه، علی، حسن، حسین؛ گرد این‌طوری دور همه را هم کوچک نوشته بعد آن وسط بزرگ نوشته اباالفضل العباس. حتی آن الله را هم آن بالا کوچک نوشته‌اند ولی آن وسط بزرگ نوشته اباالفضل العباس. چرا به این محبت رسیده؟ چون شناختش بیشتر بوده. هرچه شناخت بیشتر، عشق و معرفت بیشتر.

حالا سؤال شما را با یک جوابی هم از حضرت آقای بهجت بدهم؛ خیلی جوابی که نوجوان‌ها بیشتر به دردشان می‌خورد. یک روزی من محضر آقای بهجت رسیدم و بعد از نماز صبح بود نشستیم؛ آن موقع‌ها که بود خیلی سرش شلوغ نبود. تعقیبات ایشان تمام شد و با ما نشستیم نگاهش کردیم و از نفسش بهره بردیم و دیگر یک چند نفری هم که بودند کم‌کم رفتند و خلوت شد و دیگر یک نگاهی به ما کرد و دیدم خب دیگر به ما نگاه کرد یعنی بگو حرفت چیست؛ مزاحم ما شدی. ما هم به ایشان گفته شد که جان ما یک سؤال از شما داریم. ما شب‌های هیئتی داریم در تهران شب‌های جمعه دور هم جمع می‌شویم و آواره و دلتنگ امام زمانمان هستیم. خیلی برای آقا گریه می‌کنیم؛ می‌خوانیم این‌ها. بالاخره نمی‌دانیم آخر کارمان چه می‌شود. بالاخره یک چیزی به ما بگویید؛ یک حرفی بزنید. ما خیلی دلتنگ امام زمان می‌شویم شب‌های جمعه تهران؛ این‌ها جوان‌های چند تایی هستیم و دور هم جمع. بعد ایشان فرمودند که بله بله سرشان انداختند پایین و دیگر بله بله خیلی فرمایش شیرینی. آقای بهجت فرمودند که بله عاشق مثل پروانه گرد شمع معشوقش آن‌قدر می‌گردد و می‌گردد تا بال و پرش بسوزد. خیلی جملهٔ شیرینی بود. هدیه شد به ما از طرف ایشان به کام وجود ما هنوز عسلش هست. فرمودند که بعد من گفتم خب چه کنیم ما؟ ایشان فرمودند که همین مفاتیح؛ جای دیگر هم نروید همین مفاتیح‌الجنان را آن‌چه که در اندازهٔ شما ثبت شد ورق بزنید؛ آن چیزهایی که با آن عجین هستید این‌ها را بخوانید. دعاها؛ زیارت‌ها؛ قرآن‌ها؛ سوره این‌ها. بخوانید هدیه کنید به امام زمان. آقای بهجت فرمودند اولین اثرش این است که محبت آقا به شما زیاد می‌شود. بعد محبت شما به آقا زیاد می‌شود. این فرمایش حضرت آقای بهجت بود. یعنی آن بحث معرفت؛ عرفان نظری و توجه به حق. این بحث صحبت آقای بهجت؛ عرفان عملی و توجه به صبر. این حوزهٔ نظر؛ این حوزهٔ عمل. دو تایش ان‌شاءالله باید باشد تا انسان بیفتد به دام امام معصومش. بعد می‌بیند شب و روزش شد حسین. دیگر نمی‌تواند بدون امام حسین زندگی کند.

ذوب در حسین و آغاز محرم از شب اول

یکی از قصه‌های شدید مسلم؛ شب اول معمولاً روزهٔ این بزرگوار را می‌خوانند. همین دلتنگی برای امام حسینش بود. آقا را حضرت مسلم را گردش را گرفتند؛ غریبانه تو کوچه‌ها؛ پس‌کوچه‌های کوفه آواره شده دورش را گرفتند. خب باید بنشیند زانوی غم بغل بگیرد برای بیچارگی خودش؛ برای آوارگی خودش؛ غریبی خودش گریه کند. اما همه‌اش آن خانم طوعه رحمة‌الله‌علیها می‌گوید من می‌بینم همه‌اش زمزمه‌اش حسین است و با دست رو زانویش می‌زند گریه می‌کند برای غریبی حسین. این یعنی ذوب شدن در حسین. این یعنی اصلاً هوش و حواسش فقط حسین است. بعد می‌بینی اسم بچه‌هایش حسین است؛ علی است؛ فاطمه است. تابلوهای تو خانه‌اش به نام آن‌هاست. تردد و رفت‌وآمدش تو وادی آن‌هاست. با رفقای آن‌ها رفیق می‌شود. با دشمنان آن‌ها دشمنی می‌کند. اصلاً مرامش مرام آن‌ها می‌شود. این جلسات رفته‌رفته می‌بینی چنان استحاله‌اش می‌کند که از یک بی‌سروپا و آلوده و سرکوچه‌ای مثل من یک کسی را می‌سازد که بیاید بنشیند تو مجلس امام حسین و مشکی حسین به تن کند. آن هم از امشب که از امام صادق پرسیدند جان حسین را عاشورا کشتند؛ چرا از شب اول محرم شما عزادار می‌شوید؟ فرمودند کار ما نیست. از شب اول محرم پیراهن خونی حسین را می‌آورند تو آسمان‌ها. تو آسمان دنیا ملائکه می‌بینند؛ ناله‌ها از عالم بالا شروع می‌شود. صدای نالهٔ شما و اشک و آه شما با نالهٔ مادرش شروع می‌شود.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.