ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته السلام علیکم و رحمه الله.

کلمه سی و ششم.

آن که در حقیقت علم درست تأمل کند که بصر نفس می‌شود.

علم میشه چشم نفس و او را از ظلمت به ضیا می‌کشاند.

علمه که انسان را از تاریکی به نور می‌کشاند.

کسی که اینو توجه کنه حضرت استاد می‌فرمایند که آگاه گردد که نور علم نفس نفس و عین ذات او می‌گردد.

یعنی ما عینیت پیدا می‌کنیم با علممون.

همون که عرض کردیم بعد از مرگ نفسمون و جانمون حقیقت علممونه.

و ادامه میدن که و به سر اتحاد عا- عالم و معلوم یا علم و عالم و معلوم بحسب وجود می‌رسد.

به این سر می‌رسه که اتحاد بین علم و عالم و معلوم رخ میده.

توضیح میدم کلاً رساله شریف و عرشی اتحاد عاقل به معقول حضرت استاد علامه رفیعی قزوینی اس- استاد و شیخ حضرت علامه حسن زاده بودن ایشونو ببینید.

این کتاب بسیار عجیبیه.

الحمدلله ترجمه فارسیش هم هست و [نفس عمیق] و خود علامه هم شرح دادن این کتاب رو که خودش یه رساله مفصوت و جو- جداگونه‌ای شده.

اونجا این اتحاد عاقل-- کلاً اتحاد رو سه گونه بیان می‌کنه علامه رفیعی.

یکی می‌فرمود که اتحاد از نوع، اِممم مثل مثلاً جنس و فصل که از یک وجودند.

مثل این‌که جن- جنس و فصل ه- هر دو از نوع‌اند.

یه بحث فلسفی داره که کاری به اون نداریم.

بعد دومیشو میگه مثل اتحاد دو چیزی که در عرض هم‌اند و این محاله.

مثل اتحاد زید و عم با هم.

زید و عم بشن یک حقیقت.

نمیشه نار و نور بشن یک-- یا مثلاً آتش و آب بشن یک حقیقت.

نمیشه.

این اتحاد هم که اصلاً محاله.

اون اتحاد عاقل به معقول که مدنظر ایشون هست مثال می‌زنن میگن مثل اتحاد دو چیزی که در طول هم‌اند و اون دومی ارتقاء یافته و رشد یافته و کمال یافته این اولی‌ست یا به عبارتی سبب ارتقا و استکمال اولی میشه.

یعنی چی؟

مثل بچه که جوون میشه.

در طول هم‌اند.

خب؟

اون دومی چیه؟

ارتقاء یافته همینه.

اینا در طول هم‌اند.

یک حقیقت‌اند.

الان شما همون بچه‌ای نیستی که مثلاً ده سالت بود از شما سؤال کن آقا همونی؟

میگی بله همونم.

چرا اینقدر عوض شدی؟

این وجود با اون وجود متحد شده یا اتحاد بین همین علم و عمه-- علم و عالم و معلوم [مکث] و این، این اتحادی که اینجا علامه رفیع قزوینی میگه یا مثلا حضرت استاد می‌فرماوند که اگه توجه کنی به حقیقت علم می‌بینی که تو با علمت متحد میشی از اونی-- از این نوعه.

مثالی که خلاصه در انتهای خود رساله حضرت علامه میزنه علامه رفیعی خیلی شیرینه همه فهمش می‌کنن.

مثال می‌فرمايد که اصلاً می‌دونید ما الان دائماً در حال س-- خود نفس ما در حال سیرورثیم.

در حال شدنیم.

دا- دائماً داریم می‌شیم.

بحثی که دیروز داشتیم ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ.

داریم با قلم خودمون به دست خودمون، خودمون رو می‌نویسیم.

داریم می‌شیم با عمل و علممون، با این دو.

داریم می‌شویم سیرورت.

حالا چون علم نه-- نور عالمم نوره یا عقل نور عاقل نوره معقولم نوره همه‌شون از جنس نورند، حضرت علامه رفیع قزوینی می‌فرمايد چون همه نورند از یک حقیقت می-- یعنی میشن یک حقیقت در انتها.

بعد مثال شیرینی که همه فهمه اینجا اینطوری می‌زنن.

مثل چراغ، این چراغ‌هایی من تو همین در حسینه حسینیه ببینید چند تا چراغ روشنه.

وقتی به خود چراغ نگاه می‌کنی ماده رو می‌بینی، شیئیت شی رو صورتش رو می‌بینی.

می‌بینی این جدای از اونه، اون از این جداست.

حتی بعضیا ضعیفه نورش اون قویه.

درسته یکی پرژکتوره یکی شمعه.

اما وقتی نگاه می‌کنی به اون انعکاسی که از اینا رخ داده، اتحادی که بین اینا، پیرامون این‌ها رخ داده یعنی چی؟

یعنی به این فضا که نگاه می‌کنی می‌بینی همه جا پر نوره.

خب این نوری که الان تو این فضا هست چیه؟

این اتحاد همون حقیقتی که داره میگه.

این اتحاد همین تجلی‌ای که از این ماده‌های این چراغ‌ها داره رخ میده، بیرون از این چراغ‌ها وقتی شما اون حقیقت کلیو می‌بینی، می‌بینی نوره، همه جا نوره.

نمی‌تونی بگی این نوری که الان در این سالن هست مال کدوم چراغه.

یک حقیقته.

در ح-- در انتها ما می‌فهمیم که علم وقتی اخذ می‌کنیم عین نفسمون میشه.

چون اون نوره نفسمون که نفس 나طق ما که النور من فخت فيهم الروحی الله نور السماوات والارض.

پس ما عین علممون میشیم.

باید ببینیم چه علمی رو داریم اخذ می‌کنیم.

البته العلم، العلم علمان.

علم دو گونه‌ست.

علم الاب- الأبدان علم بدن‌ها یعنی طب و علم الأدیان.

اون که افضل علم أدیانه.

البته علم الأبدان یعنی طب مقدمه شده.

یعنی آدم باید یه حد اقلی از طب رو بدونه، از علوم تجربی رو بدونه.

ولی اصل اون که شرافت داره، برتری داره، شرف داره علم أدیانه، علم الهیه.

علم أدیان معرفة الجبار شناخت حضرت حقه، علم توحیدیه این از همه افضله.

اصلاً علم از همه چی افضل‌ه.

اصلاً بزرگان و حکما و عرفا فرمودن خدا خودش علمه.

اصلاً علمه، خدا علمه.

صفت دیگه.

وقتی می‌خوای خدا رو بخونی که عین علمه میشه علیم اسم پیدا می‌کنه که بتونی بخونیش ظهور کنه که بتونی باهاش ارتباط بگیری.

میشه علیم.

العالم.

العلیم.

و الا اصلاً خدا علمه.

لذا اصلاً با شرافت، با شرافت‌تر از علم ما نداریم.

این بحثی که از قدیمام می‌گفتن یادتونه وقتی بچه بودیم علم بهتر است یا ثروت؟

همیشه انشاش می‌کردن تو مدارس الان به اونجا رسیدیم به اون بحث اولیمون.

یه حدیث تقدیم کنم خیلی شیرین در همین باب از اصول کافی جلد یک صفحه سی و پنج.

امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام فرمودند قابل توجه منی که از صبح تا شب میدوم برای پول و مال و این‌ها و از علم البته غافلم.

مولا فرمود "ایها الناس" یعنی به همه، همه مردم.

نه شما فقط مذهبی‌ها.

الناس تازه نمی‌فرماید الانسانا، الناس.

اینا فرق دارن.

همه بدونین اعلموا، بدانید مولای امیر بیان وصی پیغمبر داره میگه که همه علم نزدش حاضره به نحو تف-- تفصیل.

می‌فرماید ان کمال.

میگه اول میگه بدونید آگاه باشید ان، ان کمال الدین طلب العلم والعمل کمال دین تو به اینه که علم و عمل رو با هم ورداری.

یعنی از طریق علم تازه برسی به عمل.

عمل بدون علم هم فایده نداره.

الا وقتی میگه الا یه حرف اولاً کلیه برای همه عالمه، ثانیاً خیلی مهمه.

الا و ان طلب العلم اوجب عليكم من طلب المال.

طلب علم بر شما واجب‌تر است از طلب مال.

بعد توضیح میدن چرا؟

چراش رو حضرت می‌فرماید ان المال مقسوم مضموم لکم مضمونه، مقسومه، ضمانت شده، قسمت شده لکم برای شما.

قد قسمه عادل بینکم و زمنه و سیفی و سیف لکم میاد بر شما وارد میشه توسط خدای عادلی که اون رو تقسیم کرده علم میاد مقسومه ز-- ضمانت شده توسط حضرت حق میاد.

والعلم مخزون عند اهله اما علم در خزانه ایه.

یک جایی قرار گرفت، قرار داره، قرار داره.

اینطوری نیست که بگی به همه برسه.

نخیر باید سا-- به صاحبان همت می‌رسه.

به صاحبان طهارت نفس و لا یمسه الا المطهرون.

و هر باید به راه افتاد به قول علامه اهل طلب علم بود، اهل همت بود، اهل تلاش بود.

همونطور که یه کاسب می‌خواد مثلاً تاجر بین المللی بشه باید صبح تا شب مشغول کار ااا علمی عرض شود ااا تجارتش باشه و مرا-- مراقب مثلاً این نوسان دلار و سکه و ارز و چی و اینا باشه صبح تا شب باید مراقب باشه یا آدم که می‌خواد عالم بشه اصلاً فرصت نمی‌کنه برای دنیاش خیلی وقت بگذره باید و اگه می‌خواد واقعاً ملا بشه و یه طوریه بعد میگه آقا چرا این مثلاً علما همش دارن درس می‌خونن؟

خب می‌خواد عالم بشه.

چطور نمیگه اون چرا همش داره کار می‌کنه؟

بعد اون کسی که عالم میشه همه عالم‌ها در خدمت اونن.

مثلاً شما باغ داری چون کسی که دنبال علم میره معلم میشه باغ داره.

ببینیم شاگردش میگه آقای معلم من یه باغی دارم بیا با خونواده‌ت برو هفته‌ای یه بار، ماهی یه بار اونجا.

اون اصلاً خادم این شده.

اون نانوایی سر کوچه خادم این شده، بقاله خادم این شده، اون فرش فروشه، خونه فروشه، ماشین همه خادم این شدن.

این تلاشی برای دنیاش نکرده، این رفته سر-- سراغ اون اشرف طلب علم.

اتفاقاً الان یه داستانی ااا اومد تو ذهنم.

این داستان از در تاریخ اسلام نقل شده.

خیلی شیرینه.

اینو خوب توجه کنید به بچه‌هاتونم از الان بگید.

یه بار دیگه همینجا گفته بودم.

یه شهیدی که از دنیا رفت مادرش این بچه رو آو-- بچه‌ی شهیدو، بچه‌ی این شهیدو آورد نزد پیغمبر.

گفت یا رسول الله می‌خوایم بذاریمش سر کار دیگه مثلاً به سن بلوغ رسیده اینا.

مثل الان نبود بچه ریشش سفید میشه هنوز بیکاره.

به سن بلوغ می‌رسید نمی‌ذاشتن بچه بیکار باشه دیگه.

یا رسول الله چه کاری بذاریم؟

پیغمبر فرمود یه تأملی کردن.

سریعم جواب ندادن.

تأملی کردن فرمودن بذارش عطر فروشی.

بعد ایشون رفت تشکر کرد و رفت و با عموهای این بچه یعنی برادرای شهید مشورت گرفت.

اونا گفتن والا پیغمبر یه چیزی فرمودن.

الان اون که بورسه اون که پول توشه به قول ما آهنگریه.

الان ساخت و ساز زیاده اینا بذاریدش آهنگری بابا خیلی پول تو اونه پیغمبر فرمود عطر فروشی پول نداره که.

رفتن گذاشتنش آهنگری.

یه مدتی گذشت جوانی شد و اینا.

خلاصه وضعشم خیلی خوب شد وضع مالیش.

زنه یه روز دوباره رسید به پیغمبر.

همون خاطره رو یادآور شد و گفت یا رسول الله ما اومدیم شما فرمودی عطر فروشی وضع مالیشم خوب میشه اینا.

ولی ما گذاشتیم آهنگری وضع مالیش خوب شد.

پیغمبر یه خنده معناداری کردن.

فرمودن اون روز که شما اینو گفتی من در لوح محفوظ الهی نظر انداختم.

دیدم که این بچه از سمت خدا خوش روزیه.

روزیش خشک رقم خورده از سمت خدا.

هر کاری بره وضع مالیش خوب میشه.

لذا گفتم کارشو آسون کنیم بگیم بذاریم عطر فروشی که زجر نکشه.

شما کارشو سخت کردی ولی با همون روزی.

ببینید اینا اسرار پیغمبر با زبان عامیانه چگونه بیان می‌کنه.

رزق مقسومه تو بکش خودتو.

اونچه که قراره به تو برسه میرسه.

ولی علم چیه؟

نه میگه مخزون و در خزانه است.

باید تلاش کرد تا رسید و اشرف هم اونه و هرچی به علم رسیدی اون عینیت نفس تو میشه و جان تو رو تشکیل میده بعد از مرگ.

چقدر مهمه.

ایشالله عاقبتمون ختم به خیر بشه و برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل على محمد و آل محمد