ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 037

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

کلمهٔ سی‌وششم؛ علم بصر نفس

کلمهٔ سی‌وششم: آن که در حقیقت علم درست تأمل کند که بصر نفس می‌شود. علم چشم نفس می‌شود و او را از ظلمت به ضیا می‌کشاند؛ علمی که انسان را از تاریکی به نور می‌کشاند. کسی که به این توجه کند، حضرت استاد می‌فرمایند آگاه گردد که نور علم عین نفس و عین ذات او می‌گردد؛ یعنی ما عینیت پیدا می‌کنیم با علممان. همان که گفته شد پس از مرگ نفس و جان ما حقیقت علم ماست. و ادامه می‌دهند که به سر اتحاد عالم و معلوم یا علم و عالم و معلوم بحسب وجود می‌رسد؛ به این سر می‌رسد که اتحاد بین علم و عالم و معلوم رخ می‌دهد.

رسالهٔ اتحاد عاقل و معقول؛ سه گونه اتحاد

توضیح می‌دهیم: رسالهٔ شریف و عرشی اتحاد عاقل به معقول حضرت استاد علامه رفیعی قزوینی — استاد و شیخ حضرت علامه حسن‌زاده — را بنگرید. این کتاب بسیار عجیب است؛ الحمدلله ترجمهٔ فارسی‌اش هم هست؛ و خود علامه هم شرح داده‌اند این کتاب را که خودش رساله‌ای مفصل و جداگانه شده. آنجا اتحاد را سه گونه بیان می‌کند علامه رفیعی. یکی می‌فرمود اتحاد از نوع مثل جنس و فصل که از یک وجودند؛ مثل اینکه جنس و فصل هر دو از نوع‌اند — بحث فلسفی دارد که کاری به آن نداریم. دوم می‌گوید مثل اتحاد دو چیزی که در عرض هم‌اند و این محال است؛ مثل اتحاد زید و عمرو با هم که زید و عمرو یک حقیقت شوند؛ نمی‌شود نار و نور یک حقیقت شوند یا آتش و آب یک حقیقت شوند. این اتحاد اصلاً محال است. آن اتحاد عاقل به معقول که مدنظر ایشان است مثال می‌زنند می‌گویند مثل اتحاد دو چیزی که در طول هم‌اند و آن دومی ارتقا یافته و رشد یافته و کمال یافتهٔ این اولی است؛ یا به عبارتی سبب ارتقا و استکمال اولی می‌شود. یعنی چه؟ مثل بچه که جوان می‌شود. در طول هم‌اند. آن دومی چیست؟ ارتقا یافتهٔ همین است. این‌ها در طول هم‌اند؛ یک حقیقت‌اند. اکنون شما همان بچه‌ای نیستی که مثلاً ده سالت بود؛ از شما سؤال کنند آقا همانی؟ می‌گویی بله همانم. چرا این‌قدر عوض شدی؟ این وجود با آن وجود متحد شده. اتحاد بین همین علم و عالم و معلوم و این اتحادی که اینجا علامه رفیعی قزوینی می‌گوید، یا مثلاً حضرت استاد می‌فرمایند اگر توجه کنی به حقیقت علم می‌بینی که تو با علمت متحد می‌شوی، از این نوع است.

مثال چراغ‌ها؛ نور واحد در فضا

مثالی که در انتهای خود رساله حضرت علامه — علامه رفیعی — می‌زند بسیار شیرین است و همه فهمش می‌کنند. مثال می‌فرماید که اصلاً می‌دانید ما اکنون دائماً در حال سیرورتیم؛ در حال شدنیم؛ دائماً داریم می‌شویم. بحثی که دیروز داشتیم:

«ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ» (قلم/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نون. سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند.

داریم با قلم خودمان به دست خودمان خودمان را می‌نویسیم. داریم می‌شویم با عمل و علممان، با این دو؛ داریم می‌شویم سیرورت. حالا چون علم نور است، عالم هم نور است، یا عقل نور است، عاقل نور است، معقول هم نور است؛ همه‌شان از جنس نورند. حضرت علامه رفیعی قزوینی می‌فرماید چون همه نورند از یک حقیقت می‌شوند یک حقیقت در انتها. بعد مثال شیرینی که همه فهم است اینجا این‌طوری می‌زنند: مثل چراغ؛ این چراغ‌هایی که در همین حسینیه چند تا چراغ روشن است. وقتی به خود چراغ نگاه می‌کنی ماده را می‌بینی، شیئیت شیء را، صورتش را می‌بینی؛ می‌بینی این جدا از آن است، آن از این جداست. حتی برخی ضعیف است نورش، آن قوی است؛ درست است یکی پروژکتور است یکی شمع است. اما وقتی نگاه می‌کنی به آن انعکاسی که از این‌ها رخ داده، اتحادی که بین این‌ها، پیرامون این‌ها رخ داده یعنی چه؟ یعنی به این فضا که نگاه می‌کنی می‌بینی همه‌جا پر نور است. اکنون این نوری که اکنون در این فضا هست چیست؟ این اتحاد همان حقیقتی است که دارد می‌گوید. این اتحاد همین تجلی‌ای که از این ماده‌های این چراغ‌ها دارد رخ می‌دهد؛ بیرون از این چراغ‌ها وقتی شما آن حقیقت کلی را می‌بینی، می‌بینی نور است، همه‌جا نور است. نمی‌توانی بگویی این نوری که اکنون در این سالن هست مال کدام چراغ است. یک حقیقت است. در انتها می‌فهمیم که علم وقتی اخذ می‌کنیم عین نفسمان می‌شود؛ چون آن نور است نفس ناطق ما که «النور» — منفخت فیهم من روحی — الله نور السماوات والأرض. پس ما عین علممان می‌شویم. باید ببینیم چه علمی را داریم اخذ می‌کنیم.

علم الأبدان و علم الأدیان؛ شرافت توحید

البته العلم علمان. علم دو گونه است: علم الأبدان — علم بدن‌ها یعنی طب — و علم الأدیان. آن که افضل است علم أدیان است. البته علم الأبدان یعنی طب مقدمه شده؛ یعنی آدم باید یک حد اقلی از طب را بداند، از علوم تجربی را بداند. ولی اصل آن که شرافت دارد، برتری دارد، شرف دارد علم أدیان است؛ علم الهی است. علم أدیان معرفة الجبار — شناخت حضرت حق — است؛ علم توحیدی است؛ این از همه افضل است. اصلاً علم از همه‌چیز افضل است. اصلاً بزرگان و حکما و عرفا فرموده‌اند خدا خودش علم است. اصلاً علم است، خدا علم است؛ نه صفت دیگر. وقتی می‌خواهی خدا را بخوانی که عین علم است می‌شود علیم؛ اسم پیدا می‌کند که بتوانی بخوانی‌اش، ظهور کند که بتوانی با او ارتباط بگیری؛ می‌شود العلیم، العالم. وگرنه اصلاً خدا علم است. لذا اصلاً باشرافت‌تر از علم نداریم. این بحثی که از قدیم می‌گفتند یادتان است وقتی بچه بودیم علم بهتر است یا ثروت؟ همیشه انشایش می‌کردند در مدارس؛ اکنون به آنجا رسیدیم به آن بحث اولمان.

حدیث کمال دین؛ طلب علم اوجب از طلب مال

یک حدیث تقدیم کنیم بسیار شیرین در همین باب از اصول کافی جلد یک صفحهٔ سی و پنج. امیرالمؤمنین علیه‌الصلاة والسلام فرمودند — قابل توجه منی که از صبح تا شب می‌دوم برای پول و مال و این‌ها و از علم البته غافلم. مولا فرمود ایها الناس — یعنی به همه، همهٔ مردم؛ نه شما فقط مذهبی‌ها. الناس؛ تازه نمی‌فرماید الانسان؛ الناس. این‌ها فرق دارند. همه بدانید؛ اعلموا؛ بدانید مولای امیر بیان وصی پیامبر دارد می‌گوید که همهٔ علم نزدش حاضر است به نحو تفصیل. می‌فرماید إن کمال الدین طلب العلم والعمل به — کمال دین تو به این است که علم و عمل را با هم برداری؛ یعنی از طریق علم تازه برسی به عمل. عمل بدون علم هم فایده ندارد. إلا — یک حرف اولاً کلیه برای همهٔ عالم است، ثانیاً خیلی مهم است — ألا و إن طلب العلم أوجب علیکم من طلب المال. طلب علم بر شما واجب‌تر است از طلب مال. بعد توضیح می‌دهند چرا؟ چرا را حضرت می‌فرماید: إن المال مقسوم مضمون لکم — مال مقسوم و مضمون و ضمانت‌شده و قسمت‌شده برای شماست. قد قسمه عادل بینکم — خدای عادلی که آن را تقسیم کرده؛ و سیفی و سیف لکم می‌آید بر شما وارد می‌شود. مال مقسوم ضمانت‌شده توسط حضرت حق می‌آید. والعلم مخزون عند أهله — اما علم در خزانه‌ای است؛ یک جایی قرار دارد. این‌طوری نیست که بگویی به همه برسد. نخیر؛ باید به صاحبان همت برسد؛ به صاحبان طهارت نفس؛ و لا یمسه إلا المطهرون. و باید به راه افتاد به قول علامه؛ اهل طلب علم بود، اهل همت بود، اهل تلاش بود. همان‌طور که یک کاسب می‌خواهد مثلاً تاجر بین‌المللی بشود باید صبح تا شب مشغول کار تجارت باشد و مراقب مثلاً این نوسان دلار و سکه و ارز باشد؛ صبح تا شب باید مراقب باشد؛ یا آدمی که می‌خواهد عالم بشود اصلاً فرصت نمی‌کند برای دنیایش خیلی وقت بگذارد؛ باید؛ و اگر می‌خواهد واقعاً ملا بشود. و یک‌طوری بعد می‌گوید آقا چرا این مثلاً علما همه‌اش دارند درس می‌خوانند؟ اکنون می‌خواهد عالم بشود. چطور نمی‌گوید آن چرا همه‌اش دارد کار می‌کند؟ بعد آن کسی که عالم می‌شود همهٔ عالم‌ها در خدمت اویند. مثلاً شما باغ داری؛ چون کسی که دنبال علم می‌رود معلم می‌شود باغ دارد. شاگردش می‌گوید آقای معلم من یک باغی دارم بیا با خانواده‌ات برو هفته‌ای یک‌بار، ماهی یک‌بار آنجا. او اصلاً خادم این شده. آن نانوایی سر کوچه خادم این شده، بقال خادم این شده، آن فرش‌فروش، خانه‌فروش، ماشین؛ همه خادم این شده‌اند. این تلاشی برای دنیایش نکرده؛ این رفته سراغ آن اشرف: طلب علم.

داستان فرزند شهید و عطرفروشی

اتفاقاً اکنون داستانی آمد به ذهن. این داستان در تاریخ اسلام نقل شده؛ بسیار شیرین است. این را خوب توجه کنید؛ به بچه‌هایتان هم از اکنون بگویید. یک‌بار دیگر همین‌جا گفته بودم. یک شهیدی که از دنیا رفت مادرش این بچه را — بچهٔ شهید را — آورد نزد پیامبر. گفت یا رسول‌الله می‌خواهیم بگذاریمش سر کار؛ دیگر مثلاً به سن بلوغ رسیده. مثل اکنون نبود بچه ریشش سفید می‌شود هنوز بیکار است. به سن بلوغ می‌رسید نمی‌گذاشتند بچه بیکار باشد. یا رسول‌الله چه کاری بگذاریم؟ پیامبر فرمودند یک تأملی کردند؛ سریع جواب ندادند. تأملی کردند فرمودند بگذارش عطرفروشی. بعد ایشان رفت تشکر کرد و رفت و با عموهای این بچه — یعنی برادرهای شهید — مشورت گرفت. آن‌ها گفتند والا پیامبر یک چیزی فرمودند؛ اکنون آن که بورس است آن که پول توش است به قول ما آهنگری است؛ اکنون ساخت و ساز زیاد است این‌ها؛ بگذاریدش آهنگری بابا خیلی پول تو آن است؛ پیامبر فرمود عطرفروشی پول ندارد که. رفتند گذاشتندش آهنگری. یک مدتی گذشت جوانی شد و این‌ها. خلاصه وضعش هم خیلی خوب شد وضع مالی‌اش. زن یک روز دوباره رسید به پیامبر. همان خاطره را یادآور شد و گفت یا رسول‌الله ما آمدیم شما فرمودی عطرفروشی وضع مالی‌اش هم خوب می‌شود این‌ها؛ ولی ما گذاشتیم آهنگری وضع مالی‌اش خوب شد. پیامبر یک خندهٔ معناداری کردند. فرمودند آن روز که شما این را گفتی من در لوح محفوظ الهی نظر انداختم. دیدم که این بچه از سمت خدا خوش‌روزی است. روزی‌اش خشک رقم خورده از سمت خدا. هر کاری برود وضع مالی‌اش خوب می‌شود. لذا گفتم کارش را آسان کنیم بگوییم بگذاریم عطرفروشی که زجر نکشد. شما کارش را سخت کردید ولی با همان روزی. این اسرار پیامبر است که با زبان عامیانه چگونه بیان می‌کند. رزق مقسوم است؛ تو خودت را بکش؛ آنچه قرار است به تو برسد می‌رسد. ولی علم چیست؟ نه؛ می‌گوید مخزون و در خزانه است. باید تلاش کرد تا رسید؛ و اشرف هم آن است؛ و هرچه به علم رسیدی آن عینیت نفس تو می‌شود و جان تو را تشکیل می‌دهد بعد از مرگ. چقدر مهم است. ان‌شاءالله عاقبتمان ختم به خیر بشود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.