یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
کلمهٔ ششم؛ تمثلاتِ ملکی و اشباحِ خیالی
کلمهٔ ششم علامه: آنکه در صغیرِ ذاتِ خود با تمثلاتِ ملکی همدم و همسخن نباشد، باید با چه اشباح و خیالات همذهن باشد؟ اشباح و خیالات مرتبهٔ مادونِ خیالاند؛ کسی که خیالی زندگی میکند و تمثلاتِ ملکی در او شکل نگرفته. ملکی عالمِ عقول است؛ مرتبهٔ مافوقِ وجود. در حقیقت علامه میگوید اگر کسی از ظاهرِ خود به باطن سفر نکرده و دستش به عقلِ وجودِ خویش نرسیده و صرفاً خیالی میزید، این اشباح و خیالات به چه دردش میخورد و آیا به جایی میرساندش؟ باید چنان عمل کند که در صغیرِ ذات — در درون — به تمثلاتِ ملکی برسد و همدم و همسخن باشد؛ یعنی با عقلِ وجود همنشین باشد و سخن با عقل بگوید.
نفسِ ناطقه؛ مجرّد و موطنِ باطن
نفسِ ناطقه جنسش مجرّد است؛ سنخش مربوط به نشئهٔ طبیعت نیست. نفس در موطنِ خود است، هرچند بر حسبِ ظاهر بدن — که انزلِ مراتبِ نفسِ ناطقه است — در دنیاست. اما نفس در باطنِ عالم سیر میکند؛ جایگاهِ نفس و عقل و قلب در باطنِ عالم است. چون به نحوِ تمام یا اتم از این نشئه سفر کرد — یعنی موت رخ داد — از ظاهر به باطن میرود و نفس، خودِ خود را زیارت میکند. آنجا یوم است؛ یوم محلِّ ظهورِ اشیاء:
«يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ» (طارق/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که رازها آزموده و آشکار میشود.
باطنها آشکار میشود؛ چون موطنِ اصلی همانجاست، آنجا خود را نشان میدهند و اینجا نه. اینجا بدن هست زیرا نشئهٔ طبیعت اضلال و سایههاست. این سایه را میبینیم و گمان میکنیم اصل است؛ و خود را نیز مشغولِ سایه کردهایم.
نور و سایه؛ مدّ الظل و کل یوم هو فی شأن
چون خورشید بالا میآید و پایین میرود، سایه کم و زیاد میشود. هرچه نور بیشتر، سایه پررنگتر — و این خود جایِ بحثِ فراوان دارد. چون نور کم و زیاد شود، سایه کم و زیاد میشود تا جایی که یکباره سایه محو گردد. سایه اصل است یا آن شاخص که نور به آن میخورد و سایه میآفریند؟ سایه فرع است و اصلاً وجودِ استقلالی ندارد؛ اصل آن شاخص است. عوالمِ مافوق و ملکوت را نورِ حضرت حق بگیرید؛ چون به آن عالم بخورد، سایهاش این دنیاست؛ و این سایه دائم در حرکت است:
«أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ» (فرقان/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به پروردگارت ننگریستهای که چگونه سایه را میگسترد؟
«كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (رحمان/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر روز او در کاری و شأنی است.
تجلیّات آنبهآن در شأنی خاص است؛ و ما متأسفانه سایه را گرفتهایم.
روایات؛ ضیف و عاریه
از بحار جلدِ هفتاد، صفحهٔ صد و هشتاد و هفت، پیامبر فرمود: أیها الناس إن من فی الدنیا ضیف و ما فی أیدیهم عاریة؛ هرکس در این دنیاست مهمان است و آنچه در دست دارد عاریه و امانت. چند صباحی مهماناند و این نیز عاریه است؛ خودشان نیز بر خود عاریهاند.
کفی الظلال؛ امام سجاد و امیرالمؤمنین
امام سجاد علیهالسلام در تحف العقول صفحهٔ سیصد و نود و یک فرمود — و مضامینش در دعای عهد نیز خوانده میشود — إن جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الأرض و مغاربها، بحرها و برّها و سهلها و جبلها، عند ولیّ من أولیاء الله و أهل المعرفة بحق الله کفی الظلال؛ هرچه در این نشئه میبینید بهمنزلهٔ سایه است. اصل چیزِ دیگر است؛ و آدمی خود را مشغولِ این شبح کرده، بهجای آنکه متوجّهِ عقلِ نظامِ هستی و عقلِ خویش باشد.
باز مولا علی علیهالسلام در همان موضعِ بحار فرمود: إنها عند ذوی العقول کفی الظل تراها سابقاً حتی تغلظ و زائداً حتی تنقص؛ نزدِ صاحبانِ عقول — آنان که به عقلشان دسترسی یافتهاند — هرچه میبینید مثلِ سایه است: گاه غلیظ میشود، گاه کمرنگ، گاه ناپدید. حرکت و تردّدِ دنیا همه کم و زیاد شدنِ سایه است. از این سایه باید به شاخص و اصل و ملکوت پی برد؛ نورِ حق به ملکوت خورده و این سایه شده. چرا توجّه به ملکوت و عقل نیست؟
بازگشت به کلمهٔ ششم
علامه در کلمهٔ ششم میفرماید: آنکه در صغیرِ ذاتِ خود — یعنی عالمِ عقل و ملکوت و جبروت و لاهوت که همه در وجود هست — با تمثلاتِ ملکی همدم و همسخن نباشد، یعنی تمثلاتِ عقلی، باید با چه اشباح و خیالات همذهن باشد؟ جز زندگیِ خیالی نمیماند. عاقبتِ خیر به برکتِ صلوات بر محمّد و آلِ محمّد خواسته میشود.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.