یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
کلمهٔ سوم؛ تباه کردن گوهر ذات
در سالگرد شهادت سردار دلها حاج قاسم سلیمانی صلواتی هدیه میشود. کلمهٔ سوم از صد کلمه در معرفت نفس علامه میفرماید: «آنکه گوهر ذات خود را تباه کرده است چه بهرهای از زندگی برده است؟»
اینجا چون میگوید «ذات»، حکما مانند ما نیستند؛ آن هم حکمای متألّه — یعنی هم حکیم و هم عارف و جامعالاطراف چون علامه — کلمه به کلمهای که قلم میزنند حساب دارد. میگوید ذات خود را تباه کرده.
ما حقیقتی واحدهٔ بسیطالحقیقهایم با ذاتِ شئون، ذاتِ اطوار، ذاتِ مراتب؛ حقیقت کلیهای که — شاید نفس نامندش — وقتی به جهت تعلق به مادون که بدن است پرورش میدهد، بدن انزل مراتب نفس است. پیشتر گفته شد بدن از اجزاء نفس است؛ البته «جزء» عبارتی خاکی است که شاید دور کند؛ بهتر است بگوییم شئون. بدن جدای از نفس نیست؛ اما متنازّل مراتب نفس است. وقتی آن حقیقت کلیه میخواهد مادون خود را که بدن باشد پرورش دهد، از جهت تعلق به مادون نفس نامیده میشود.
نفس خدا و نفس ما؛ هبه و احتیاج
خدا نیز چون تعلق به مادون از حیث هبه دارد، نفس دارد: «اللهم عرّفنی نفسک». اما نفس ما تعلقش به مادون — بدن — از حیث احتیاج است؛ محتاج بدن است و هیچجا بدون بدن نیست. تعلق خدا هبه است؛ چون فرمود:
«كُنْتُ كَنْزًا مَخْفِيًّا فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ» (حدیث قدسی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گنج پنهانی بودم؛ دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.
پس فلسفهٔ خلقت ما شناخت حضرت حق است؛ معرفت او. از این جهت همان حقیقت کلیه که به مادون تعلق دارد نفس نام دارد؛ از این حیث که توجه به مافوق و ملکوت دارد عقل؛ از حیثیات دیگر از این جهت که کلیات را میفهمد نیز عقل؛ از این جهت که حقیقت کلیهٔ بسیطه است روح؛ از این جهت که جزئیات را میفهمد و صور و اشکال ایجاد میکند خیال. اما یک حقیقت کلیهایم.
آمدهایم برای معرفت از ناحیهٔ آیات
ما در این دنیا برای چه آمدهایم؟ شناخت و معرفت. معرفت از چه ناحیهای؟ از ناحیهٔ همین آیات، مجالی، اجلال، کلمات، اطوار حضرت حق که همهٔ عالم به قول علامه اطوار وجودی حقاند.
«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را به گونههای گوناگون آفریده است.
خدا نیز طورهای مختلف دارد؛ چیز عجیبی نیست. شئون مختلف دارد و در میان این شئون و اطوار، آن حقیقت و جلوه و آینه و کلمه و آیه و شأنی از خدا که بر همه شرف دارد و حجتالله است — حجتالله اکبر، آیةالله عظمی به یک معنا — انسان است؛ نفس ناطقهٔ انسانیه.
باز به همان سخن کلمهٔ دوم بازمیگردیم: تا وقتی کل را نشناسی، آن حجت اکبر را نشناسی، چگونه میشود از بیرون بهره ببری؟ تا داخل را نشناسی چگونه به خارج مرتبط شوی؟ امکانش نیست. لذا از زندگی نیز که این آیات بیرون از تو هستند و تو اکبر از آنانی، بیبهره و بیخبری.
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا» (شمس/۹–۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رستگار شد آنکه آن را پاکیزه داشت، و نومید شد آنکه آن را بیالود.
از مقابل «زکّاها» فهمیده میشود که «دسّاها» مقابل آن است؛ این آیه پس از آن آمده. یعنی کسی که نفس را بزند و داغون و خراب و پلید کند با گناه، دیگر تزکیه صورت نمیگیرد؛ گرفتار نشئهٔ مادون میشود و از ملکوت بیخبر است؛ در مُلک گیر میکند.
دو وجه نفس؛ سخنِ متألّه سبزواری
متألّه یعنی حکیم و عارف؛ از این جهت به سبزواری متألّه میگویند. مرحوم متألّه سبزواری آنجا که بحث جنود شیطان و ابلیس و ملائکه را مطرح میکند جملهای بسیار شیرین دارد:
«إِنَّ النَّفْسَ الْإِنْسَانِيَّةَ ذَاتُ وَجْهَيْنِ وَجْهًا إِلَى الْجَنْبَةِ الْعَالِيَةِ وَالنَّاحِيَةِ الْمُقَدَّسَةِ وَهُوَ بَابُهُ الدَّاخِلِيُّ إِلَى عَالَمِ الْمَلَكُوتِ وَوَجْهًا إِلَى الْجَنْبَةِ السَّافِلَةِ وَهُوَ بَابُهُ الْخَارِجِيُّ إِلَى عَالَمِ الْمُلْكِ» (سبزواری)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفس انسانی دو روی دارد: رویی به سوی جانب عالی و ناحیهٔ مقدس که باب درونی او به عالم ملکوت است، و رویی به سوی جانب سفلی که باب بیرونی او به عالم مُلک است.
دو وجه داریم در نفس: وجهی به جنبهٔ عالیه و ناحیهٔ مقدسه — همان وجهی که توجه به عالم عالی و اعلی و ملکوت دارد و باب داخلی به عالم ملکوت است؛ و وجهی به جنبهٔ سافله که باب خارجی به عالم مُلک است. از هر یک از ملکوت و مُلک در نفس آثاری است؛ میتوان از اثر به مؤثر پی برد.
اگر کسی صرفاً گرفتار وجه اسفل خود — مادون خود — شد، در دنیا سیر کرد و شیطانی زندگی کرد، هیچ بهرهای از ملکوت نمیبرد. اما اگر توجه به ملکوت کرد و به آن مقام اعلی خود روی آورد و نفس را در آن اعلی مرتبه یافت، آنگاه تمام مادون به خدمت مافوق میآید؛ همهٔ دنیا به کمکش میآید. هرکس برای خدا شد، خدا برای او میشود. مصداقی چون قاسم سلیمانی: چه وسیع میدید؛ میگفت آنان که بدچهرهاند یا لباس بد میپوشند یا بدحجاباند را چرا از خود جدا میدانیم؟ اینان خواهران و برادران مایند، از مملکت ما؛ ما چه کردهایم که چنین شدهاند. یک حقیقت کلیهایم. عاقبت به خیر، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.