یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
وام بانکی و تصرف پس از قرض ربوی
استفتا شده که وام یا قرضی که بانکها بر اساس دستورالعمل بانک مرکزی زیر نظر شورای نگهبان و عقود اسلامی میدهند اصلش اشکال ندارد. اما اگر بانکی تخلف کرد و قرض ربوی داد و گیرنده دانست — از آغاز یا بعد — که بر اساس عقود اسلامی نبوده، با این پول چه کند؟ آیا میتواند تصرف کند، خانه بخرد، در آن نماز بخواند و وضو بگیرد؟
رهبری فرمودند بله؛ اگرچه گرفتن آن وام حرام بوده، اکنون که گرفته میتواند مالک شود و تصرف کند و حتی خانه بخرد و در آن نماز بخواند؛ اشکالی ندارد.
ابراهیم از شیعهٔ نوح؛ قلب سلیم
از آیات قلب سلیم، آیات هشتادوسه و هشتادوچهار صافات است:
«وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (صافات/۸۳–۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیگمان ابراهیم از پیروان او بود؛ هنگامی که با دلی سالم به سوی پروردگارش آمد.
مفسران نکات بسیار آوردهاند. ضمیر شیعته ظاهراً به نوح برمیگردد؛ پیشتر داستان نوح آمده و ابراهیم شیعهٔ او بود — پیرو او و دینش پس از دین او. نشان میدهد در سفر روحانی بعدِ منزل نباید مانع باشد. هزاران سال میان ابراهیم و نوح فاصله بود؛ اما دین یکدیگر را کامل کردند. امروز نیز نمیتوان گفت دستمان از امام کوتاه است و دوریم؛ قواعد روشن است.
در تفاسیر و تأویلات اهلبیت، باطن آیه به امیرالمؤمنین بازمیگردد و ابراهیم نیز شیعهٔ او بهشمار میآید. کاربرد کلمهٔ شیعه در قرآن پاسخ کسانی است که میگویند شیعه را خود شیعیان ساختند و کلمه وجود نداشته. در تفسیر نور آمده شیعه جمعی است که پیرو رئیس خود باشند. شاع به معنای پرتو نور خورشید نیز آمده — شعاع نور اهلبیت — و مشایعت یعنی دنبال امام حرکت کردن. وظیفهٔ شیعه آن است که پشت سر امام با قلب سلیم حرکت کند و به خدا وارد شود. خدا با لطایفی وظیفهٔ شیعه را در عملیات بندگی و بازگشت به سوی خود معرفی میکند: نخست پیرو امام باشد؛ دوم إذ جاء ربّه بقلب سلیم — با قلب سلیم به پروردگارش درآید. این نهایت عملیات بندگی فرزند شیعه است.
عهدنامهٔ زیارت اربعین
اگر از زیارت اربعین برگشتهاید، به انتهای زیارت — که فرودگاه زیارت نیز بهشمار میرود — بنگرید. پس از بررسی معاهدهٔ اباعبدالله با خدا که همه را اهل ابوعبدالله جامع عمل پوشاند و به عهد کامل وفا کرد — و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة — وظایف و عهدنامهٔ خود را مینگریم. از و أشهد أنّی بکم مؤمن عهدنامهٔ ما نسبت به امام آغاز میشود. در اربعین این عهدنامه را باید مهر زد و بازگشت: دل به شما دادهام؛ همینطور نیامدهام؛ دلدادگی مرا کشانده. و بإیابکم موقن: یقین دارم قصه تمام نشده و بازمیگردید. بلافاصله میگوییم بشرائع دینکم و خواتیم عملی: رجعت و ظهور در همهٔ شرایع دین کشیده شده؛ نماز میخوانم به امید اقامهٔ کامل نماز؛ حج به امید ظهور حج کامل. با یقین به ایاب شما شریعت را میگیرم و امید دارم ختم همهٔ اعمالم به رجعت و ظهور شما بینجامد.
سپس: و قلبی لقلبکم سلم. این همان نقطهای است که بحث قلب سلیم بر آن میایستد. یکی از معاهداتی که آنجا امضا کردیم این است که قلب من پشت سر قلب شما باشد و به سلامت کامل — همان قلب سلیم و تسلیم امر — بایستد. قلب من تسلیم قلب شما باشد.
قلب؛ محیط تعلقات
قلب محیط تعلقات انسان است و کارها معمولاً بر اساس تعلقات و علاقههاست. کار قلب بر محور تعلقات میچرخد؛ انسان کاری میکند که دل به آن وابسته است. وقتی میگوید قلبی لقلبکم سلم یعنی همهٔ تعلقات درونی من بر اساس تعلقات و عقدها و گرههای شماست. هرجا دل شما گره خورده همانجا دل من نیز. چنین نیست که گناهی را دوست بدارم و چون تو بدت میآید ترک کنم — این هنوز حوزهٔ تعلقاتِ جداست. اگر تو تعلقی به آن نداری من نیز ندارم؛ از گناه بدم میآید؛ نه آنکه خوشم بیاید و بهخاطر تو ترک کنم. آن تشیع نیست.
رمز الحاق کسانی که زمانی خوب نبودند اما به اباعبدالله پیوستند — چون حر و زهیر — همین است که در یک آن تعلقاتشان را به تعلقات امام برگرداندند؛ چیزی در دل نگاه نداشتند که امام دوست ندارد. حبیبها از آغاز چنین بودند؛ صورت بر خاک پای کودکِ اباعبدالله میگذاشتند. پیامبر میگریست که اینان روزی در راه حسین جان میدهند. رمز جدا شدن از امام نیز همان تعلقات است.
ضحاک مشرقی و طرماح
پیوسته با تعلقات انتخابات زندگی میکنیم: این سخن را بگویم یا نه؛ دلم همراه است یا نه؛ معروفیّت مهم است یا نه؛ پاکت چاق است یا نه. ضحاک مشرقی عصر عاشورا امام را رها کرد؛ گفت گمانم بود پیروز میشوید و به نوا میرسیم؛ دیدم قصه عوض شد. حضرت فرمود من که گفتم پایان کاروان شهادت است؛ برخیز برو. اسبی از پیش برای مبادا بسته بود — همان علاقههایی که از پیش برای روز مبادا در قلب بستهاند و با علاقهٔ امام تعارض میکنند.
طرماح شاعر علوی نیز آذوقهٔ سال را برداشته بود؛ در راه به امام برخورد و پیشنهاد سپاه یمن داد. حضرت فرمود بهسوی رضای خدا میروم؛ میآیی یا نه؟ گفت اجازه دهید بار را به زن و بچه برسانم و بازگردم. حضرت فرمود خود دانی. علاقهٔ زن و بچه با علاقهٔ امام تعارض کرد؛ رفت و برگشت اما سرها بر نیزه بود. تا آخر عمر گریست؛ چه سود؟
یک آن اگر تعلقات «قلبی لقلبکم سلم» نباشد و وزنکشی قلبی نشان دهد سر سوزنی با علاقهٔ امام عصر سازگار نیست، باید رها کرد؛ این تسلیم است. اگر رها نکنی جدا شدن از امام است — امروز یا فردا یا لب مرگ. إنشاءالله عاقبت ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
فاصلهٔ منزل در سفر روحانی
هزاران سال میان ابراهیم و نوح فاصله بود؛ اما دین یکدیگر را کامل کردند. نمیتوان گفت دستمان از امام کوتاه است و دوریم پس فلان. نه؛ بعدِ منزل در سفر روحانی نباید مانع باشد. قواعد و دستورات کاملاً روشن است.
باطن شیعه و امیرالمؤمنین
در تفاسیر و تأویلات اهلبیت علیهمالسلام مشخص کردهاند که شیعه در باطن این آیه به امیرالمؤمنین بازمیگردد و در حقیقت ابراهیم نیز شیعهٔ امیرالمؤمنین بهشمار میآید. کاربرد کلمهٔ شیعه اینجا پاسخ کسانی است که میگویند شیعه را خود شیعیان ساختند و اصلاً کلمه وجود نداشته؛ در حالی که در قرآن بهآسانی آمده است. در تفسیر نور آمده شیعه جمعی است که پیرو رئیس خود باشند و راه او را دنبال کنند. شاع معنایی پرتو نور خورشید دارد؛ شعاع نور شمس وجود اهلبیت؛ و معنایی مشایعت — حرکت در پی امام. واللازم لکم لاحق. به هر حال اینجا نشان میدهد وظیفهٔ شیعه آن است که پشت سر امامش با قلب سلیم حرکت کند و به خدا وارد شود. خدا با لطایفی وظیفهٔ شیعه را در عملیات بندگی و بازگشت بهسوی خود معرفی میکند: نخست پیرو امام باشد؛ دوم إذ جاء ربّه بقلب سلیم.
مهر زدن عهدنامه در اربعین
کسانی که اربعین رفتهاند این عهدنامه را باید روز اربعین مهر بزنند و بازگردند. و أشهد أنّی بکم مؤمن: من دل به شما دادهام؛ همینطور نیامدهام؛ دلدادگی مرا کشانده. و بإیابکم موقن: یقین کامل دارم که قصه تمام نشده و بازمیگردید. جالب است بلافاصله میگوییم بشرائع دینکم و خواتیم عملی. اصلاً قصهٔ بازگشت شما — انتظار ظهور و رجعت — در همهٔ شرایع دین کشیده شده. نماز میخوانم به این امید که روزی اقامهٔ کامل نماز در زمین تحقق یابد؛ ظهور شما ظهور نماز کامل و حج کامل است. این شرایع را به همین امید میگیرم. بلافاصله پس از بإیابکم موقن میگوید بشرائع دینکم: با همهٔ شریعت دینم یقین کامل به رجعت تو دارم. و خواتیم عملی: امید دارم ختم همهٔ اعمالم به رجعت و ظهور شما بینجامد. چه دقتی در این عبارات است.
و قلبی لقلبکم سلم
بلافاصله میخواهیم اینجا بایستیم: و قلبی لقلبکم سلم. همان نقطهای است که بحث بر آن میایستد. یکی از معاهداتی که آنجا امضا کردیم این است که قلب من پشت سر قلب شما باشد و به سلامت کامل — همان قلب سلیم و تسلیم امر. جالب است میگوید قلب من تسلیم قلب شما باشد.
کار قلب بر محور تعلقات
نکتهٔ بسیار ظریفی است. قلب محیط تعلقات انسان است و معمولاً کارهایی که میکنیم بر اساس تعلقات و علاقههاست. کار قلب بر محور تعلقات میچرخد؛ انسان کاری میکند که در دل به آن علاقهمند است. وقتی میگوید قلبی لقلبکم سلم یعنی همهٔ تعلقات درونی و قلبی من بر اساس تعلقات و عقدها و گرههای شماست. هرجا دل شما گره خورده — عقد از گره میآید — همانجا دل من نیز. چنین نیست که گناهی را دوست بدارم اما چون تو بدت میآید ترک کنم؛ آن هنوز حوزهٔ تعلقات است. اگر تو تعلقی به آن نداری من نیز ندارم؛ من نیز از گناه بدم میآید. نه آنکه خوشم بیاید و بهخاطر تو ترک کنم؛ آن اصلاً شیعگی نیست.
حر و زهیر؛ حبیب
میتوان گفت کلیدواژهٔ الحاق کسانی که حتی زمانی آدمهای خوبی نبودند اما ملحق به اباعبدالله شدند — چون حر و زهیر — همین است که در یک آن تعلقاتشان را به تعلقات امام برگرداندند. حاضر نشدند چیزی در دل نگه دارند که امام دوست ندارد؛ کندند. اما حبیبها از اول این کار را کردند. حبیب و مسلم وقتی اباعبدالله کودک بود در کوچه راه میرفت صورت بر خاک پای او میگذاشتند. در روایات آمده پیامبر میگریست و میگفت اینان روزی در راه حسین من جان میدهند که از کودکی چنین دوستش دارند.
انتخابهای روزانه با تعلقات
رمز و کلیدواژهٔ کنده شدن از امام نیز همین تعلقات است. دائماً با تعلقات انتخابات زندگی را انجام میدهیم. این حرف را بزنم یا نه؟ میبینم قلبم همراه است یا نه. اصلاً برای من این چیز مهم است یا نه؟ جزو علاقههای وجودیام هست. دعوت میکنند جایی؛ اول چیزی که به آن فکر میکنم چیست که قبول یا رد کنم. اگر معروفیت برایم مهم باشد میپرسم چند نفریاید؟ هیئتتان معروف است یا نه؟ پاکت چاق است یا نه؟ اگر ببینم با علاقههای وجودیام منافات دارد رد میکنم؛ و اگر هدف چیز دیگری باشد قبول میکنم.
ضحاک و طرماح؛ اسب روز مبادا
ضحاک مشرقی را همه شنیدهاند که غروب عصر عاشورا امام حسین را رها کرد. چرا رها کرد؟ مگر تا عصر عاشورا نبود؟ به امام گفت گمانم این بود که پیروز میشوید و ما به نوا میرسیم؛ دیدم قصه عوض شد. حضرت فرمود من که گفتم آخر کاروان به شهادت است؛ پاشو برو. گفت بعد اباعبدالله آمد اسبش را بدهد؛ گفت نمیخواهم؛ من از پیش برای مبادا اسبی را پشت خیمهها به نخلی بسته بودم. آن اسبها در قلب امثال من از پیش بسته شده برای روز مبادا. همان علاقههایی است که با علاقههای امام تعارض میکند. امام خواست بدهد؛ رفت اسب را سوار شد و رفت و امام را رها کرد. بعد فهمید غلط کرده؛ میگویند بسیار میگریست؛ چه فایده؟
طرماح شاعر خوب علوی نیز چنین بود. بار و بنه و آذوقهٔ یکساله تهیه کرده بود — آن زمان آذوقهٔ سالانه برمیداشتند — در راه به امام برخورد. گفت آقا میخواهم همراه شما بیایم؛ پیشنهاد داد به یمن برویم ده هزار مرد جنگی برایت صف کنم. حضرت فرمود بهسوی رضای خدا میروم؛ تو میآیی با ما یا نه؟ گفت اجازه دهید این بار را به زن و بچه برسانم و بیایم وداع کنم. حضرت فرمود خود دانی؛ نه گفت برو نه گفت بیا. این علاقهای است که با علاقهٔ امام تعارض میکند: زن و بچه. تعارض کرد؛ رها کرد و رفت. برگشت اما تمام شده بود؛ سرها بر نیزه بود. جنگید، مجروح شد، میان شهدا بیهوش افتاد؛ نصف شب بیدار شد و کنار جونی بیسر نور از بدن جون دید. داستانی دارد. تا آخر عمر گریست؛ از شعرای امام حسین است؛ اما چه فایده؟
یک آن اگر تعلقات «قلبی لقلبکم سلم» نباشد و این وزنکشیهای قلبی — که میسنجم آیا با علاقهٔ من سازگار است یا نه — اگر تشخیص دهم سر سوزنی با علاقهٔ امام عصر سازگار نیست باید رها کنم؛ به این میگویند تسلیم. اگر رها نکنی یعنی جدا شدن از امام؛ امروز نه، فردا؛ نه، لب مرگ. إنشاءالله عاقبتمان ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.