بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات.
السلام علیکم و رحمة الله.
استفتا شده از رهبر عزیزمون که آیا جای نجس رو میشه با [مکث] دستمال مرطوب سه بار بکشیم روش و پاک بشه؟
آقا فرمودن که در صورتی که آب جاری نشه از دستمال آب به گونهای نباشه که جاری بشه رو محل نجس شده، نه نمیشه.
خب یه بار که باید عین نجاست برطرف شه، دو بارم آب جاری بشه روش.
باید آب از اون دستمال انقدر جوری باشه که جاری بشه رو محل نجاست نه با رطوبت دستمال جا پاک بشه.
خب ما امروز دیگه بحث به فضل الهی بحث قلب قسی رو جمع کنیم به جهت که آیاتش تموم شد.
ما اگر بخوایم به روایات هم ذیل این قصه بپردازیم که خیلی تا آخر سال باید فقط تو اینجا باقی بمونیم، تو این مبحث.
خیلی گذرا فقط عناوینشو بگم دیگه هر کی دوست داره میره روایات رو بررسی میکنه که عوامل سنگدلی در روایات رو هم یه نگاهی کرده باشیم.
که اولاً فرمودن فزونی گناهان که روایتشم یه بار فرمودی-- عرض کردیم از فرمایش امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام که حضرت فرمودن که وقتی چشم خشک میشه به جهت چیه؟
کثرت گناهانه.
خشکی چشمم به جهت قسابت قلبه.
اینو قبلاً روایتشو گفتیم.
دوم فرمودن پرحرفی در غیر از یاد خدا.
گاهی اوقات ما عادت میکنیم همش حرف بزنیم، همش حرف بزنیم.
به هم که میرسیم اصلاً سکوت نداریم.
از سر جان همدیگه نه خبری داریم نه بهرهای میبریم.
همش میخوایم حرف بزنیم.
خیلی بده.
من سراغ داشتهم و دارم آدمایی که به هم میرسن از سکوت هم استفاده میکنند، از درون سر درون خودشون.
حالا بحثی داره که بماند.
از حضرت عیسی مثلاً در کتاب نصیب حیات جلد هشت صفحه سی و هشت روایتیست که حضرت فرمودن بدون ذکر خدا زیاد حرف نزنید که موجب قسابت قلب است و قلب چنین انسانی از خدا دور است.
اگه ذکر و یاد خدا باشه چرا تا میتونید از خدا با هم حرف بزنید.
از من-- مظاهر خدا با هم حرف بزنید.
سوم فرمودن سخنان بیهوده شنیدن.
اون زیاد حرف زدن بود این شنیدن.
میگه حتی شنیدن حرفای بیخودی هم باعث میشه که قلبت بمیره.
وقت انسان ارزش داره اینطور که نباید وقتو تلف کنی.
چهارم شکار کردن حیووناست.
مثلاً قصابی چرا کراهت داره؟
به خاطر اینکه انقدر لاشه میبینه، انقدر گوسفند میکشه که دیگه چی میشه؟
یواش یواش دل قسی میشه.
پنجم فرمودن رفت و آمد به دربار سلاطین و حاکمان.
خب الان که سلطان و حاکم به اون معنا خیلی نداریم.
میتونه مثلاً شاید مدیران و مسئولان آنچنانی البته دیگه که صفات پادشاهی به خودشون گرفتن و تبختر و تکبر و که متأسفانه.
میگه اونجاها نرید که انگیزهتون الهی نیست.
شر-- مشرک گونه میرید و قلب به قسابت میفته.
شش، مال و ثروت فراوان، زیاد.
مثل سلطان سکه که اون که دیگه هیچی، اون اصلاً، اصلاً افسانه بود اصلاً واقعاً.
هرکی زیاد، زیادتر از کفافش داشته باشه.
هفتم نگاه کردن به چهره انسان بخیل.
خیلی عجیبه.
آدمی که بخیله، همش هرچی جمع کرده برای خودش به هدیه هم نمیده، میگه اصلاً نگاش نکن.
انقدر از چشم خدا افتادهست.
عجیبه.
هشتم فرمود لجاجت و عناد ورزیدن.
بعضیا عنودن، لجوجن.
هرچی میگی نرود میخواهند این در سنگ.
رو حرف خودش وایساده.
نهم فرمود نقض عهد و پیمان که این بحثش یه روز گذشته.
کسی که عهد و پیمانشو بشکنه بیمعرفته، بهش میگن بیمرام.
دهم عادت به پرخوری.
بعضیا اصلاً عادت دارن.
حالا یه وقتی یه کسی خیلی یه روز گشنه شه، مثلاً [مکث] یه دفعه گاهی اوقات دیدی یه حسی به آدم دست میده خیلی گرسنهست، اون میخوره.
اما اینکه همش بخوره، پرخوری قسابت قلب میاره.
یازده، داشتن آرزوهای طولانیست که اگر بررسی کنیم خیلیا اون گرفتار این قصه هستیم و بهش هم نمیرسیم.
به عنوان تبرک در کتاب میزان الحکمة جلد دو صفحه هشت-- هشتصد و پنجاه و سه روایت حضرت موسیست که على النبي و آله و عليه الصلاة والسلام که خدا بهش فرموده ای موسی در دنیا آرزوی خود را دراز نکن که در نتیجه دلت سخت میشود و آدم سخت دل یعنی همان قسی القلب از من خدا دور است.
خیلی از موقعها دوری ما از خدا به واسطه همین سنگدلیهاست که ما بیخبریم ازش.
چرا انقدر ما از خدا دوریم؟
کسی به امام رضا علیه الصلاة والسلام عرض کرد آقا چرا ما خدا رو نمیبینیم؟
فرمود به خاطر اینکه دل، بخواه-- مشکل تو دلتونه.
امیرالمؤمنین فرمود من خدایی رو که ندیدم که عبادتش نمیکنم.
ها؟
حالا این دیدن چگونهست؟
از درون اتفاق میافته با چشم دل.
ببینید [مکث] توی اینجا یه پرانتز من باز کنم خیلی سریع.
خوب اینو گوش بدید.
خب چون ما الان تو دل بحث هستیم و عدهای خب نبودن از ابتدا تازه وارد بحث میشن، میان میپیوندن.
یا یادشون نیست این بحثا چیه، این چه روندی رو ما داریم میریم.
حواسمون باشه که ما به هر حال معرفت النفس انفع المعارفه دیگه.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند که شناخت نفس، نفس وجود انسانی، نفس ناطق انسان که همه عالم قیام برای او کرده.
دیروز عرض کردیم همه عوالم هستی برای او قیام کردن.
همه میخوان خودشونو خرج و نذر و وقف این نفس کنن.
انسان انسان و به ما هو انسان.
این باید شناخته بشه که من-- پرمنفعتترین علمه.
حالا این شعونی دارد.
نفس شعونی دارد، قوایی دارد، ابزاری دارد.
اولینش همین حواس پنج گانه ماست.
بصره و سامعه و نمیدونم ذائقه و لامسه و اینها که حس بویایی و.
اینها رو ما چند ماه روش اون اوایل بحث کردیم.
بعد شناخت این حواس در قوهی خیال، خیال انسانه.
مثال.
اینها چون ما همین حواس رو در قوه مثالمون هم داریم.
مثالی یا خیالی یا همون وقت که میخوابیم از همین قوا داریم استفاده میکنیم.
ما میخوابیم هم میبینیم دیگه.
میخوابیم هم حرف میزنیم دیگه.
اما با اون قوه در عالم خیال.
اینها رو هم ما چند جلسه یادمه قبلها بحث کردیم.
بعد قوه واهمه است.
این هم چند جلسه بحث کردیم.
اینا چیان؟
میشه گفت درون نفسن یا ابزار نفسن، قوای نفس انسانن.
بعد قوای عاقله است.
قوه عقل.
مثلا عقل.
این هم چند جلسه ما بحث کردیم.
تا رسیدیم به چی؟
قلب یا دل.
حالا رسیدیم به این قسمت از بحث حالا نفسشناسی.
البته ما خیلی عامیانه، خیلی اکابری، خیلی پیش پا افتاده داریم بحث میکنیم که یعنی اگه بخواهیم علمی مصاحبت کنیم مطمئنم خیلیا ریزش میکنند و دیگه نمیان حوصلهشو ندارن.
اگه دوست داشتید تو مبحث س-- روح و سر و جان که اگر خدا خواست رسیدیم یه ذره علمی بحث میکنیم ببینیم کی طاقت داره.
یا یه جلسه حتی.
به هر حال به قلب رسیدیم و این قلب خودش گفتیم حدود شصت نوع هم تازه فقط در قرآنشو ما داریم بررسی میکنیم روایات رو نمیبینیم و بحثهای علمی آنچنانی نداریم و الا غوغاست.
حالا این بحث رو هم ما به دهمیش رسیدیم.
تقریباً یک سال گذشته.
شصت نوع قلبه.
تازه ما هم سریع رد میشیم.
بعدش انشاالله به روح، به روح میرسیم که مافوق قلب است و بعدش به سر که اینها سر و سر دوباره داریم.
اینها همه چی هم قوای نفسن و ما باید اینو بشناسیم.
اگر نشناسیم نمیدونیم چی تو وجود ماست.
این "اتزعم الانك جرم صغیر وفيك انت العالم الاكبر" یعنی چی؟
عالم بزرگی در وجود تو نهفته است.
اینو نش-- و باید زحمت بکشیم.
باید کار کنیم.
این چند دقیقه که گرد هم میشینیم رو اینو غنیمت بشمارید.
یه مدخلی قرار بدید برای خودتون این رو.
برای ورود به یک عالم جدیدی برید دنبالش و وقت بگذارید براش.
واقعاً تو زندگیمون وقت بگذاریم برای این قصه.
اصلاً چارهای جز این نداریم و کتابها، جلسهها، اینها رو درس و بحثها از جهت علمی خودمون رو بشناسیم و الا نمیرسیم به اونجا که باید برسیم و اگر نرسیم باختیم.
زحمت باید بکشیم.
تا حدود صد و نود سال پیش یه عالمی رو از دست دادیم به نام حاج ملا، حاج ملا علی نوری رحمتاللهعلیه که ماز-- مازندران ایشون سنگکشی میکرد.
بعد اونجا تحصیل علم هم میکرد و عالمی بود برای خودش.
ولی مردم نمیشناختنش.
فتحعلیشاه اومد صد و حدود نود سال پیش.
ایشون البته از دنیا رفت.
همون حدود مثلا دویست و اندی سال پیش فتحعلیشاه اومد مازندران.
البته مرکز پادشاهیش کجا بود؟
اصفهان بود.
اومد خب سرکشی کنه.
اومد مازندران پرسید.
اون قدیمها هم آخوندها رو دوست داشتن حتی پادشاهها.
تو دربار تو همه، همه پادشاهها با علما، ملاها، آخوندها مرتبط بودند.
این قصه آخوند زدگی از رضاخان ملعون به بعد به وجود اومد.
اینطوری نبود.
رض-- فـ-فتحعلیشاه اومد اونجا مازندران اولین کاری که کرد پرسید گفت اینجا ملا دارید یا نه؟
آخوند دارید یا نه؟
گفت آره دو تا داریم.
یکیش خیلی خوبه با همه میجوشه.
میاد، میگه، میخنده مثل بیات.
با همه خوبه فلان.
اون یکی نه.
اون اصلاً تعویل نمیگیره.
همش یه گوشهست و.
فتحعلیشاه حالیش بود.
فهمید که اون حتماً یه وزانتی داره که عمرشو مفت نمیده.
خلاصه گفت بگید دوتاشون بیان.
رفتن.
اون که با همه خوب و خوش و اینا بود اومد.
اون یکی حاج ملا علی نوری رحمتاللهعلیه بود.
نیومد.
گفت بهش بگید آدم گوشت میخواد میره قصابی.
یعنی اگه تو چیزی میخوای بی-- تو بیا من برای چی-- من کاری باهاتون ندارم.
البته جرات نکردن به فتحعلیشاه بگن.
گفتن گردنمونو میزنه.
گفتن نیومد.
گفت خب ما میریم.
ما میریم.
عجب!
این با دارو دستهش رفت.
محضر کی؟
این عالم ال-- ملا علی نوری رحمتاللهعلیه رسیدن.
نشست و چهار تا سؤال علمی مطرح کرد.
دید نه غوغاست.
عظمتیه.
یه گوشه نشسته.
گفت پاشو بریم.
دستشو گرفت گفت تو جا اینجانی.
اینا ارزش تو رو نمیدونن.
پاشو بریم.
آوردش اصفهان حوزه علمیه در اختیارش گذاشت.
آقا غوغایی کرد همین حاج ملا علی نوری که من میگم چهارصد تا فیلسوف تربیت کرد.
یکیش حاج میرزا اسماعیل سبزواری بود که شاگرد حاج میرزا اسماعیل سبزواری، حاج ملا هادی سبزواری اون غول عرفان و غول عرض کنم فلسفه بود.
به هر حال میخوام بگم که ببین-- چهارصد تازه میگن سطح علمیش به قدری بالا بود که کس-- از بزرگان و علما نمیتونستن بکشن بار علمی ایشونو و الا به مراتب خیلی بیشتر از چهارصد تا.
چرا؟
زحمت کشید، وقت گذاشت.
اینطوری نبود عمرشو تلف کنه.
همینطوری هرجا هر حرفی هر چیزی.
خیلی موقعها این گدههای ما نشست و برخاست ما بگو بخندهای ما.
آقا مسائل سیاسی برای هم میگیم، فلانی رو نقد میکنیم، اینو زیر سؤال میبریم.
همش بیخوده.
عمر ما که از سر راه پیدا نشده داره تموم میشه.
چند روز دیگه میگن بلند بگو لا اله الا الله.
این نفس ناطق هم را اگر تو نشناختی، نمیتونیم خدا رو ببینیم.
انشاالله که عاقبتمون ختم به خیر بشه.
به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
اللهم صل على محمد و آل محمد