یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استفتا؛ پاککردن محل نجس با دستمال مرطوب
بسم الله الرحمن الرحیم. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیات. پیش از جمعبندی مبحث، استفتایی از رهبر معظم انقلاب خوانده شد: آیا میتوان جای نجس را با دستمال مرطوب سه بار کشید و پاک دانست؟ پاسخ آمد که اگر آب از دستمال جاری نشود و رطوبت چنان نباشد که بر محل نجس جاری گردد، پاک نمیشود. یکبار باید عین نجاست برطرف شود؛ دو بار نیز آب باید بر آن موضع جاری شود. آب باید از دستمال بهگونهای باشد که بر محل نجاست جاری گردد، نه آنکه صرفِ رطوبت دستمال کافی پنداشته شود.
جمعبندی قلب قسی از حیث آیات
امروز به فضل الهی بحث قلب قسی جمع میشود؛ زیرا آیات مربوط به آن به پایان رسیده است. اگر بنا باشد روایات ذیل همین موضوع نیز یکبهیک بررسی شود، تا پایان سال باید در همین مبحث ماند. ازاینرو تنها عناوین عوامل سنگدلی در روایات بهاختصار گفته میشود تا هر که بخواهد روایات را خود بررسی کند و نگاهی به عوامل قساوت قلب در احادیث نیز افکنده باشد.
عوامل سنگدلی؛ از فزونی گناه تا پرحرفی
نخست فرمودهاند فزونی گناهان. پیشتر روایت امیرالمؤمنین علیهالسلام گذشت: وقتی چشم خشک میشود از چیست؟ از کثرت گناهان؛ و خشکی چشم خود از قساوت قلب است. دوم، پرحرفی در غیر یاد خداست. گاه عادت میشود که پیوسته سخن گفته شود و در دیدارها سکوت نباشد؛ نه از درون یکدیگر خبری هست و نه بهرهای برده میشود؛ فقط میل به حرف زدن است و این بسیار زیانبار است. کسانی هستند که در دیدار از سکوت نیز بهره میبرند و به درون خویش میپردازند. از حضرت عیسی علیهالسلام در کتاب نصایح حیات (جلد هشت، صفحهٔ سیوهشت) روایت است: بدون ذکر خدا زیاد سخن مگویید که موجب قساوت قلب است و قلب چنین انسانی از خدا دور است. اگر ذکر و یاد خدا باشد، تا میتوان از خدا و از مظاهر او با یکدیگر سخن گفت.
شنیدن بیهوده، شکار، دربار و مال فراوان
سوم، شنیدن سخنان بیهوده است. آن پرحرفیِ گفتن بود؛ این شنیدن است. حتی شنیدن کلام بیفایده قلب را میمیراند. وقت انسان ارزش دارد و نباید تباه شود. چهارم، شکار کردن حیوانات است. قصابی چرا کراهت دارد؟ چون قصاب چندان لاشه میبیند و چندان ذبح میکند که اندکاندک دل قسی میشود. پنجم، رفتوآمد به دربار سلاطین و حاکمان است. امروز سلطان و حاکم به آن معنا بسیار نیست؛ اما رفتن نزد مدیران و مسئولانی که خوی پادشاهی و تبختر و تکبر گرفتهاند، اگر انگیزه الهی نباشد و به نحو مشرکانهگونه باشد، قلب را به قساوت میافکند. ششم، مال و ثروت فراوان است؛ هر که بیش از کفاف داشته باشد در معرض این آفت است. داستانهایی چون سلطان سکه افسانه نیست؛ واقعیتِ زیادهداری است.
نگاه به بخیل، لجاجت، نقض عهد و پرخوری
هفتم، نگاه کردن به چهرهٔ انسان بخیل است. بسیار شگفت است: آدمی که هرچه اندوخته برای خویش نگاه میدارد و به هدیه نیز نمیدهد، گفتهاند حتی به او منگر؛ چنان از چشم خدا افتاده است. هشتم، لجاجت و عناد ورزیدن است. برخی عنود و لجوجاند؛ هرچه بگویی نمیپذیرند و بر حرف خویش ایستادهاند. نهم، نقض عهد و پیمان است که پیشتر بحثش گذشت؛ پیمانشکن را بیمعرفت و بیمرام میخوانند. دهم، عادت به پرخوری است. گاه کسی یک روز بسیار گرسنه میشود و حسی از گرسنگی شدید پیش میآید و میخورد؛ این جداست. اما آنکه پیوسته پرخوری کند، قساوت قلب میآورد.
آرزوهای طولانی؛ روایت موسی علیهالسلام
یازدهم، داشتن آرزوهای طولانی است. اگر بررسی شود، بسیاری گرفتار همیناند و به آن نیز نمیرسند. به عنوان تبرک، در میزانالحکمه (جلد دو، صفحهٔ هشتصدوپنجاهوسه) روایت حضرت موسی علی نبینا و آله و علیهالسلام آمده که خدا به او فرمود: ای موسی، در دنیا آرزوی خود را دراز مکن که در نتیجه دلت سخت میشود؛ و آدم سختدل — همان قسیالقلب — از منِ خدا دور است. بسیاری از دوریها از خدا به واسطهٔ همین سنگدلیهایی است که از آن بیخبریم. چرا اینقدر از خدا دوریم؟ کسی به امام رضا علیهالسلام عرض کرد: آقا چرا خدا را نمیبینیم؟ فرمود به خاطر آنکه مشکل در دل شماست. امیرالمؤمنین فرمود: من خدایی را که ندیدهام عبادت نمیکنم. این دیدن چگونه است؟ از درون و با چشم دل اتفاق میافتد.
پرانتز؛ روند معرفتالنفس تا قلب
چون جمعی از آغاز بحث نبودهاند و تازه میپیوندند، یا روند را به یاد ندارند، این پرانتز کوتاه لازم است. معرفتالنفس انفعالمعارف است. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود شناخت نفس — نفس وجود انسانی، نفس ناطق انسان که همهٔ عالم برای او قیام کرده — پرمنفعتترین علم است. دیروز نیز گفته شد که همهٔ عوالم هستی برای او قیام کردهاند و میخواهند خود را خرج و نذر و وقف این نفس کنند. انسان بما هو انسان باید شناخته شود.
نفس شئون و قوا و ابزار دارد. نخستین آن حواس پنجگانه است: بصر و سامعه و ذائقه و لامسه و حس بویایی؛ چند ماه در اوایل بحث بر اینها کار شد. سپس شناخت همین حواس در قوهٔ خیال و مثال: چون در خواب نیز میبینیم و سخن میگوییم، اما با قوهٔ مثالی و خیالی. این نیز چند جلسه پیش بحث شد. پس از آن قوهٔ واهمه؛ سپس قوهٔ عاقله. اینها درون نفس یا ابزار و قوای نفس انساناند. تا رسیدیم به قلب یا دل؛ اکنون در همین قسمت از نفسشناسیایم.
بحث عامیانه و اکابری و پیشپاافتاده پیش میرود تا اگر علمیِ سنگین شود بسیاری ریزش نکنند. اگر خدا بخواهد در مبحث روح و سر و جان اندکی علمیتر سخن خواهد رفت. قلب خود حدود شصت نوع دارد و تازه فقط قرآن بررسی میشود، نه روایات و نه بحثهای علمی عمیق؛ وگرنه غوغاست. نزدیک یک سال گذشته تا دهم این انواع. سپس به روح — مافوق قلب — و پس از آن به سر میرسیم؛ اینها همه قوای نفساند و اگر شناخته نشوند نمیدانیم در وجود ما چیست.
عالم اکبر در وجود انسان
«أتزعم أنک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الأکبر» یعنی چه؟ عالم بزرگی در وجود تو نهفته است. باید زحمت کشید و کار کرد. این چند دقیقهٔ گردهمایی را باید غنیمت شمرد و مدخلی برای ورود به عالمی تازه قرار داد؛ وقت گذاشت و در زندگی برای این قصه جا باز کرد. چارهای جز این نیست: با کتابها و جلسهها و درس و بحث علمی خود را بشناسیم؛ وگرنه به آنجا که باید نمیرسیم و اگر نرسیم باختهایم.
حاجملاعلی نوری؛ قدر علم و تلفنکردن عمر
تا حدود صد و نود سال پیش عالمی به نام حاجملاعلی نوری رحمةاللهعلیه از دست رفت. در مازندران سنگکشی میکرد و تحصیل علم نیز مینمود و عالمی بود برای خود، اما مردم او را نمیشناختند. حدود دویست و اندی سال پیش فتحعلیشاه — که مرکز پادشاهیاش اصفهان بود — برای سرکشی به مازندران آمد. در آن روزگار حتی پادشاهان علما و ملایان را دوست میداشتند و با آنان مرتبط بودند؛ قصهٔ آخوندزدگی از رضاخان ملعون به بعد پدید آمد.
فتحعلیشاه در مازندران پرسید: اینجا ملا دارید یا نه؟ گفتند آری، دو تن داریم. یکی بسیار خوب است؛ با همه میجوشد، میگوید و میخندد و با همه خوش است. آن دیگری نه؛ تعویل نمیگیرد و همواره در گوشهای است. فتحعلیشاه حالیش بود و فهمید که دومی وزنی دارد که عمر را مفت نمیدهد. گفت هر دو را بگویید بیایند. آن که با همه خوشمعاشرت بود آمد؛ حاجملاعلی نوری نیامد. گفت به او بگویید آدم گوشت میخواهد میرود قصابی؛ اگر تو چیزی میخواهی تو بیا، من با شما کاری ندارم. جرئت نکردند عین سخن را به شاه بگویند؛ ترسیدند گردنشان را بزند. گفتند نیامد. شاه گفت پس ما میرویم.
با دار و دستهاش به محضر ملاعلی نوری رسید. نشست و چهار سؤال علمی مطرح کرد و دید غوغاست و عظمتی است؛ گوشهنشین است. دستش را گرفت و گفت برخیز؛ اینجا ارزش تو را نمیدانند. او را به اصفهان آورد و حوزهٔ علمیه در اختیارش گذاشت. حاجملاعلی نوری چنان تربیت کرد که گفتهاند حدود چهارصد فیلسوف پرورد؛ یکی حاجمیرزااسماعیل سبزواری بود و شاگرد او حاجملهادی سبزواری، غول عرفان و فلسفه. سطح علمیش چنان بالا بود که بسیاری از بزرگان و علما توان کشیدن بار علمی او را نداشتند؛ وگرنه شاگردان به مراتب بیش از چهارصد بودند. چرا؟ زحمت کشید و وقت گذاشت؛ عمر را تلف نکرد و هر سخن و هر بگوبخند را جدی نگرفت.
بسیاری از نشست و برخاستها و بگوبخندها و نقدهای سیاسیِ بیثمر عمر را میسوزاند. عمر از سر راه پیدا نشده و رو به پایان است. چند روز دیگر میگویند بلند شو لا إله إلا الله بگو. اگر نفس ناطقه شناخته نشود، خدا دیده نمیشود. این یازده عنوان تنها سرخط روایات است؛ هریک باب تفصیل دارد. آنکه دلش سخت شده، پیش از هر دوایی باید ببیند کدامیک از این اسباب در او زنده است: گناه انباشته، زبان رها، گوش پر از بیهوده، خوی درباری، زیادهداری، نگاه به بخیل، عناد، پیمانشکنی، شکمبارگی یا آرزوی دراز. تشخیص سبب، نیمی از درمان است؛ و نیم دیگر، بازگشت به ذکر خدا و شناخت نفس که راه دیدن حق است.
انشاءالله عاقبت به خیر شود؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.