یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استفتا دربارهٔ آبِ کر در منبع
استفتایی از رهبر معظم انقلاب چنین است. در برخی جاها، بهویژه با کمبودِ آب، منبعهایی بر بام یا در حیاط یا حتی در زیرزمین نهادهاند و با پمپاژ آب میکشند. در آن منبع به قدرِ کُر یا بیش از آن آب هست و صاحبخانه به اتکایِ کر بودنِ آب غسل و وضو میکند و چیزِ متنجس را میشوید و خیالِ آسودهای دارد که آب کر است. لکن چون دسترسی دشوار است — باید از پله بالا رود یا به زیرزمین رود — حوصلهٔ سرکشیِ مکرر ندارد و به حدس و گمان میگوید هنوز چندان مصرف نشده، پس هنوز هم کر است. پرسش آن است که آیا برای ترتبِ آثارِ شرعیِ آبِ کر — یعنی احکامی که در طهارت بر آبِ کر بار میشود — باید علمِ یقینی به کر بودنِ فعلی داشت؟
رهبر فرمودهاند: اگر سابقهٔ آن منبع کر بودن بوده، یعنی پیشتر مطمئن بوده که آب به میزانِ کر یا بیشتر در آن است، اکنون میتوان به همان علمِ سابق اعتنا کرد و بنا را بر این گذاشت که انشاءالله هنوز کر است. اما اگر کر نبوده و اکنون شک دارد، یا منبعی تازه نصب کردهاند و آغازِ کار است و سابقه نداشته، اینجا باید علم به یقین برسد؛ باید تحقیق و بررسی کند و بنگرد تا مطمئن شود. اگر از پیش کر بوده، نیازی به بررسیِ مجدد نیست.
آیهٔ بیستودومِ زمر و قلبِ قسی
بر پایهٔ آیهٔ بیستودومِ سورهٔ زمر، قلبِ قسی و قساوت محلِ مداقه قرار گرفته بود:
«أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَىٰ نُورٍ مِّن رَّبِّهِ ۚ فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ ۚ أُولَٰئِكَ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ» (زمر/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنکه خدا سینهاش را برای اسلام گشود پس او بر نوری از پروردگار خویش است؟ پس وای بر آنان که دلهایشان از یادِ خدا سخت شده؛ آنان در گمراهیِ آشکارند.
در تفسیرِ شریفِ نورالثقلین روایتی از ابن مسعود آمده است. ابن مسعود از پیامبرِ عظیمالشأن پرسید نشانهٔ آنکه خدا به او شرحِ صدر داده، سینهاش را گشوده و بر نور سوار کرده و از قلبِ قسی و سختیِ دل رهانیده چیست؟ پرسشی لطیف و زیرکانه بود. پیامبر فرمودند: «إذا دخل النور فی القلب انشرح وانفتح»؛ چون خدا نوری در قلب پدید آرد، شرحِ صدر و گشادگی رخ میدهد. ابن مسعود دوباره پرسید علائمِ این گشادگی که از القایِ نور پدید آمده چیست؟ پیامبر سه نشانه فرمودند که معمولاً به گوش آشناست. در مقامِ نظر اغلب عالماند؛ مشکل در عملیات و عمل است.
نشانهٔ اول؛ الإنابة إلی دار الخلود
نشانهٔ نخست: «الإنابة إلی دار الخلود». واژهٔ نوب و إنابه پیشتر تبیین شد: آنبهآن در حالِ بازگشت به سویِ آخرت و دارِ خلود بودن. یعنی از بامداد که بیرون میزند تا شب که بازمیگردد و تا خواب — و خواب خود عملیاتی بسیار مهم و گاه مهمتر از روز است — نگاه و افقِ نگاه دارِ خلود و آخرت باشد. دو نشانه مانده بود که مجال نیافت.
نشانهٔ دوم؛ التجافی عن دار الغرور
پیامبر فرمودند: «والتجافی عن دار الغرور». تجافی در فقهِ نمازِ جماعت آشناست: چون امام و جماعت در تشهد یا سلاماند و مأموم هنوز وظیفهاش تشهد و سلام نیست، میگویند به حالِ تجافی بنشین — میانِ نشسته و ایستاده؛ از زمین کنده و آماده. تجافی یعنی کنده شدن. حقیقتش آن است که از زمین کنده باشی و آماده باشی.
اینجا تجافی از کجا؟ «عن دار الغرور». دو نکتهٔ مهم است. یکی آنکه آماده و کنده باشی. دوم آنکه این زمین و این دنیا را دارِ غرور بدانی، نه دارِ باقی؛ دارِ غروری که از دلِ فنا بیرون میآید. کسی مغرور میشود که در فنا قرار گرفته باشد — نه فنایِ عرفانی. آنکه به باقی وصل شد هرگز دچارِ غرور نمیشود، زیرا هرچه رود به آخر نمیرسد؛ وجود لایتناهی است، حتی در علم. این کندن بسیار مهم است: اینکه انسان از زمین و از علائق کنده شده باشد؛ سرّی در آن هست.
میگویند: «کن فی الناس ولا تکن معهم»؛ میانِ مردم باش اما با آنان مباش. باید مراقب بود که بر اثرِ ارتباط با بسیاری متنجس نشویم؛ بسیاری وجودشان ناپاک است و دچارِ خباثتاند. اصلاً این دنیا خبیث خوانده شده. چرا دنیا؟ از دُنُوّ میآید؛ ریشهاش پستی است.
نگاهِ خدا به دنیا
روایتی تکاندهنده از امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده: از آنگاه که خدا این دنیا را آفریده به آن نگاه نکرده است — نه نگاهِ تکوینی، بلکه نگاه از رویِ محبت و رحیمیت؛ نه رحمانیت، که اگر رحمانیت برداشته شود همه چیز از میان میرود. نگاهِ رحیمیت به دنیا چنان است که دنیا نزدِ خدا پست است؛ و ما به انحاءِ گوناگون به آن چسبیدهایم.
اگر کسی زیرک باشد، از شئونِ مختلفِ دنیوی در مسیرِ دارِ خلود بهره میگیرد. اینها ابتدایی است و نباید دل خوش کرد. مثلاً غذا میخورد تا قوت یابد و عبادت کند؛ وگرنه بدونِ آن نیز عبادت ممکن است. بسیاری بیغذا عبادت کردهاند؛ موسی کلیم در کوهِ طور چهل شبانهروز بیآب و غذا عبادت کرد. این برای آن است که امثالِ ما در آن عوالم سیر نکردهایم؛ وگرنه خودِ آب صرفاً مادی نیست.
آب در قرآن؛ مظهرِ ولایت و علم
اگر آب صرفاً مادی است چرا قرآن اینهمه از آن میگوید و ولایت را در آن مینشاند؟ «وجعلنا من الماء کلَّ شیءٍ حی». آیاتِ بسیار آب را به ولایت و علمِ امام و قدرتِ امام و انتفاع از علمِ امام پیوند میزنند. پس آب موجودی معنوی نیز هست. میتوان کسی ظاهراً تشنه شود اما از آن آبِ معنوی بهره گیرد و سیر گردد. تفصیلش مجال و بحثِ دیگری میخواهد؛ مقصود آن است که بسیاری — امثالِ ما — بسیار دورند و به دنیا چسبیدهاند. حتی تشنگیِ ظاهر اگر با توجه به آبِ معنوی همراه شود، میتواند پلی به سویِ همان نورِ شرحِ صدر باشد؛ اما تا دنیا افقِ نگاه باشد، آن پل بسته میماند.
میگوید از آنکه این دنیا را مأوای خود بدانی ببُر؛ از آنکه دنیا را افقِ نگاه خود قرار دهی ببُر. اصلاً دنیا در فرمولِ زندگی و سبکِ زندگی ورود پیدا نکند؛ همهٔ نگاه با آخرت باشد و این دنیا را گذرگاه ببینی. این همان تجافی است. سپس میگوید دار الغرور.
تمثیلِ هتل؛ مسافر مغرور نمیشود
همه مغرورند. چرا؟ چون نمیدانند اینجا مسافرند. چون به سفری مانندِ مشهد روند و بهترین هتل را دهند و بگویند ده روز یا یک ماه بمان، آیا به آن تخت و تاج و سرویسِ آنچنانی پز میدهند؟ هرگز؛ پزبردار نیست. چرا؟ چون مالِ آنان نیست. میهمان را نیز به اسبابِ خانه توجه نمیدهند؛ میزبان را میخواهند و میزبان او را. چرا؟ چون مالِ میهمان نیست. اگر نگاه به دنیا چنین شد، آنگاه تجافی عن دار الغرور رخ داده است.
داستانِ نوح و غار
چون حضرت نوح علیهالنبی و علیهالصلاة والسلام را شنیدهاند: عزرائیل سلاماللهعلیه آمد تا روحش را قبض کند. در غاری بودند؛ آن زمان خانهها چنین نمیساختند؛ کوه را میتراشیدند. قومِ عاد و ثمود در کوهها خانه و حتی قصر تراشیده بودند — در تاریخ آمده با کمکِ اجنه — جرثقیل نبود. نوح غاری برای خود ساخته بود. چون عزرائیل آمد، حضرت دراز کشیده بود و پایش از درِ غار بیرون مانده بود. مرحوم مجلسی آورده که عزرائیل گفت این چه وضعِ خانه است که پایت بیرون از در است؟ فرمود: اگر میدانستم انقدر زود به سراغِ من میآیی، همین را هم نمیساختم. کی میگوید؟ نوح؛ که قرآن میگوید صد و پنجاه سال فقط نبوتش بوده و برخی تا چهار هزار سال عمر برایش نوشتهاند؛ دستکم دو هزار سال. چند نسل باید بیاید و برود تا دو هزار سال شود. پس چه جایِ غرور برای عمرِ کوتاه؟ دماغی گرفته شود تمام است؛ خفهخون برای همیشه. انسانِ زیرک حساب میکند که آنچه در دست دارد امانتِ گذر است، نه ملکِ ابد؛ و همین حساب او را از چسبیدن به دارِ غرور بازمیدارد و به إنابهٔ پیوسته به دارِ خلود میکشاند.
این تجافی را باید به هوش داشت. مقصود آن نیست که توضیح بیش از حد رود؛ موضوع فهمیدن و رشد است. پس دومین نشانهٔ آنکه خدایِ منّان به او نظر کرده و از قساوتِ قلب رهانیده و شرحِ صدر داده و بر نور سوار کرده — بر پایهٔ آیهٔ بیستودومِ زمر و فرمایشِ پیامبر در تفسیرِ نورالثقلین — التجافی عن دار الغرور است: خود را از زمین کنده باشد؛ اصلاً بیقرارِ عالمِ بالا باشد؛ حتی چون بخوابد در عالمِ بالا سیر کند؛ خوابش نیز عالمِ بالا باشد؛ نه آنکه در خواب کیف و کوکِ بدنی کند.
عاقبت به خیر باد، به برکتِ صلوات بر محمد و آلِ محمد: اللهم صلّ علی محمد و آلِ محمد و عجّل.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.