ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 025

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

اصرار؛ خطرناک‌تر از شک

بسم الله الرحمن الرحیم. یکی از مهماتی که در مسیر سلوک و خودشناسی باید حتماً و قطعاً به آن توجه داشت موضوع اصرار است. بحث ارذل العمر و آیهٔ پنج سورهٔ حجر مورد توجه بسیار قرار گرفت و سؤالاتی ایجاد کرد؛ توقف کامل زمان‌بر است و پاسخ‌ها در قالب جداگانه برای کسانی که سؤال دارند در کانال می‌آید. شک همان قلب مریب است؛ قلبی که دچار شک و ریب شده بسیار خطرناک است و انسان را به بیراهه می‌برد و چندین جلسه درباره‌اش سخن رفته. خطرناک‌تر از شکی که بر انسان ایجاد می‌شود ماندن در شک است یا اصرار بر شک. اگر کسی تکرار کند و قلبش که مشکوک بود اکنون شکاک شود — به هر چیز بخواهد شک کند — بسیار خطرناک است. یک وقت انسان دچار ریب می‌شود و بر اساس سیر بحث گاهی حتی به‌عنوان راهرو از جهل به علم و از شک به یقین می‌کشد و می‌خواهد به اسم یقین حضرت حق برساند؛ خیلی هم خوب است. اما آنچه خطرناک است ماندن در شک است.

ملکه؛ تکرار و رسوخ در وجود

در خصوص ماندن در شک بحثی مبسوط در علم اخلاق شده و به کار می‌آید: آیا اخلاق قابل تهذیب هست یا نه؟ در فلسفه و عرفان گفته شده وقتی انسان کاری را مداومت و تکرار کرد، آن موضوع و صفت و وصف رفته‌رفته در انسان ریشه می‌گیرد، جا می‌اندازد و جا وا می‌کند و جزو صفات راسخ وجودی‌اش می‌شود؛ به عبارتی از جهت علم اخلاق و حکمت راسخ می‌شود یا ملکهٔ وجودی‌اش می‌گردد. چندین جلسه پیش دربارهٔ ملکات وجودی سخن رفت. فرمول اساسی از تعلیم علامه حسن‌زاده در کتاب انسان در عرف عرفان این است که اساساً ملکات وجودی ما صور و اشکال برزخی ما را می‌سازد؛ این‌ها مواد صور و اشکال برزخی‌مان‌اند؛ تمام تمثلات، دیدن‌ها، چشیدن‌ها، شنیدن‌ها، آنچه پس از مرگ قرار است با آن سروکار داشته باشیم بر اساس ملکات است. ملکات را چه ایجاد می‌کرد؟ اصرار بر اعمال.

مثالی که حکما می‌زنند: به تو می‌گویند خطی بنویس. استاد همیشه چنین مثال می‌زد: اول که می‌خواهی بنویسی هی دقت می‌کنی؛ با سختی حتی کولیس می‌گذاری یک ذره این‌ور آن‌ور نشود؛ نوک الف را می‌خواهی بچرخانی و دوران بدهی تا دال شود. ولی بعد که مدتی اصرار کردی و پشت‌سرهم مداومت کردی وصفی در تو ایجاد می‌شود که می‌شوی خطاط؛ موصوف به خطاط بر وزن فعّال؛ کسی که به شدت در خط نوشتن تبحر دارد. دیگر نیاز به توجه ندارد؛ تندتند می‌نویسی و می‌روی؛ بعد نگاه می‌کنی همه درست درآمده. چرا؟ چون ملکهٔ نفست شده. همهٔ کارهای انسان چنین است. دنیا مزرعهٔ الآخرة است؛ انسان به جایی می‌رسد که این ملکات — آنچه راسخ شده و ریشه دوانده در وجودش — مبدأ صدور فعلش می‌شود. رفته‌رفته این‌ها جای اراده‌اش را می‌گیرند. بسیاری می‌گویند اراده‌مان را از دست داده‌ایم؛ هرچه می‌خواهیم کاری کنیم نمی‌توانیم. ارادهٔ تو تبدیل شده به آنچه مبدأ صدور فعل توست؛ شده ملکات نفست. به یک معنا اراده تحت‌الشعاع ملکات است. هرچه برای خودت ملکه ایجاد کردی و راسخ شد و ریشه دواند، همان تو را رهبری و مدیریت می‌کند و جلو می‌کشد. به این توجه نداریم و همین‌طور به بیراهه می‌رویم؛ به‌راحتی دروغ، غیبت، تهمت. چقدر در اداره‌ها متأسفانه زیراب‌زنی و خراب کردن دیگران و پرونده‌سازی و اطلاعات غلط و غرض‌های شخصی — مخصوصاً وقتی تکرار شود — ملکاتی در وجود ایجاد می‌کند که اراده را این‌ها به دست می‌گیرند.

شهوت، ثروت، قدرت؛ کمین‌گاه شیطان

خصوصاً در سه بُعد شهوت و ثروت و قدرت. این سه از خطرناک‌ترین کمین‌گاه‌هایی است که شیطان در سر راه می‌گذارد. اگر کسی مراقبشان نباشد — بر اساس اسم رقیب حضرت حق — به جایی می‌رود که دیگر در وادی شهوت خودش را کنترل نمی‌کند. چرا نمی‌تواند چشمش را کنترل کند؟ همین‌طور چشمش می‌رود. برخی حرف‌های بدی می‌زنند؛ این‌ها را باید به خدا گفت نه به ما. مثلاً می‌گوید نامحرم می‌رود و چشمم همین‌طور با او می‌رود؛ نمی‌توانم چشمم را نگه دارم. چه بگویم به این بندهٔ خدا؟ دو ساعت فلسفه ببافم؟ همه‌اش دنبال رمز معجزه‌آسای ذکر و ختم و تسبیح‌اند تا نتیجه‌ای بگیرند و نمی‌گیرند؛ بعد مشکوک‌تر می‌شوند به حقایق عالم. این‌طور نیست؛ هر چیز قاعده‌ای دارد. آنکه چشمش در وادی شهوت می‌رود شده ملکهٔ وجودش. کسی که به‌خاطر از دست دادن کرسی ریاست و قدرتش هر کاری می‌کند، قدرت ملکهٔ وجودش شده. وقت مرگ خدا می‌خواهد چه کند؟ هم قدرت را از او بگیرد، هم شهوت را، هم ثروت را؛ هرچه ملکات وجودی‌اش شده لب مرگ می‌خواهند از او بگیرند.

ارذل العمر؛ موت اضطراری و کندن تعلقات

در بحث ارذل العمر کاری که خدا از الطاف خفیه با بندگان می‌کند این است که آخر عمر — چنان‌که جلسهٔ پیش گفته شد — انسان را به ضعفی مفرط می‌اندازد؛ مثل آنکه به حالت بچگی برمی‌گردد. لطف خداست که در همین دنیا این‌ها را بگیرد و ریشه بکند. آهسته‌آهسته به جایی برسد که تعلقات کنده شود. سؤالی شده بود: می‌گویی در حالت آلزایمر یا ارذل العمر خدا از تعلقات می‌کَنَد — از شهوت و قدرت و ثروت — خب او که حالیش نیست. در حالی که این‌ها از احکام نفس است؛ در نفس ریشه دوانده نه در بدن. بدن ضعف گرفته. جواب حکمت چنین است: نفس هیچ‌وقت از خودش غافل نیست؛ حتی در آلزایمر، در کما، در تنویم مغناطیسی، در خواب، در غشوه؛ در هیچ‌کدام نفس از خودش غافل نیست. خواب و بی‌هوشی و این‌ها مال احکام بدن و عالم ماده است؛ ربطی به نفس مجرد ندارد. پس چرا وقتی از آن حالت برمی‌گردد هیچ‌چیز یادش نیست؟ به جهت ضعف مزاجی‌اش است که یادش نیست؛ که اگر قرار باشد یادش بماند و ببیند خدا با نفسش چه کرده، کار دست خودش می‌دهد؛ می‌رود به سمت علم لدنی و ظرفیتش را ندارد و خراب می‌کند. این‌ها بر اساس حکمت است. نفس همیشه بر خودش حاکم است و هیچ‌وقت از خودش غافل نیست. در آن حالت خدا می‌خواهد از قدرت و ثروت و شهوت و تعلقات بِکَنَد پیش از آنکه بر اساس مرگ اجباری بِکَنَد. به یک معنا آلزایمر و ارذل العمر موت اضطراری‌اند. ما که به موت اختیاری نرسیده‌ایم و قرار است به موت اجباری ببرندمان؛ لااقل به موت اضطراری خدا مضطرمان می‌کند؛ کاری با ما می‌کند مثل بچه‌ای که باید تراکستومی‌اش کنند؛ بعد می‌بینی تعلقات یکی‌یکی کنده می‌شود.

سؤالی نیز دربارهٔ علامه پیش آمده بود: گفتی علامه هم در این حالت است؛ مگر علامه تعلق دارد؟ پاسخی حدود بیست دقیقه‌ای بر این اساس داده شد و ضبط شده برای کانال؛ کسانی که این برایشان سؤال است حتماً بشنوند. چون این قصه ذومراتب است و به مراتب برمی‌گردد.

آیات عباد الرحمن؛ توبه و عمل عملاً صالحاً

پس آنچه بر آن اصرار می‌کنیم ملکهٔ وجودمان می‌شود و محل و مبدأ صدور فعل ما از این به بعد همان می‌شود. از این رو در آیات انتهایی سورهٔ فرقان — که یکی از دستورالعمل‌های علامه در رسالهٔ لقاء الله است — باید نگریست. علامه می‌فرماید آیات عباد الرحمن. به دستور علامه نشستم سر سفرهٔ این آیات و چیزهایی به دست آمد با آنکه پیش‌تر هم می‌خواندیم و می‌رفتیم؛ اما وقتی به توصیهٔ صاحب‌نفس سر سفره می‌نشینی برکت دیگری دارد. یکی از همین آیات جزو آن پانزده دستور است که علامه در رسالهٔ لقاء الله می‌آورد: هر کس بخواهد بندهٔ خدای رحمان باشد چاره‌ای جز این پانزده دستور — که یکی‌اش توجه و تأمل بر آیات انتهایی فرقان است — نیست؛ هیچ راهی جز این‌ها نیست.

در این آیات بحث جهنم و آتش و عذاب می‌آید که مخلَّد در آتش و عذابی خوارکننده‌اند: فیه مهاناً؛ مهان، مهین، وهن — کوچک کردن و توهین؛ عذابی که توهین‌کننده است. مگر عده‌ای نجات یابند:

«إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُولَٰئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا» (فرقان/۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند؛ پس آنان‌اند که خدا بدی‌هایشان را به نیکی‌ها بدل می‌کند و خدا آمرزندهٔ مهربان است.

الا من تاب؛ کسی که توبه کند. و آمن؛ ایمان آورد. دیگر این بقیه‌اش چیست؟ و عمل عملاً صالحاً؛ دو بار عمل را می‌آورد. به تعبیر بنده شاید دو بار آمدن کلمهٔ عمل همان تکرار و اصرار باشد. یا اگر توبه هم کردی باید تبدیلی صورت گیرد؛ بدلی بیاید. مثلاً اگر کسی خیلی عادت کرده دروغ بگوید و ریشه دوانده، نمی‌تواند یک‌باره قطع کند؛ سعی کند بدل بیاورد؛ یعنی با عمل برعکس — به قول علامه طباطبایی — عکسش را بیاورد؛ راستی را تا می‌تواند هی انجام دهد و اصرار بر راستی کند. نه آنکه توبه کرد تمام؛ ایمان آورد و دل داد به حقایق، اما وقتی عملی نیست که آن زشتی‌ها را بدل کند دوباره مثل غدهٔ سرطانی ریشه می‌زند. بعضی گیاهان را تا ریشه و غده را از زمین درنیاوری، هی از بالا هرس کن؛ دوباره دو روز دیگر رشد کرده؛ ریشه دارد. تا ریشه را نزنی چه می‌زند؟ بدل کردن؛ بر اساس همین آیهٔ هفتاد سورهٔ فرقان. یعنی عمل پشت عمل، برعکس کارهایی که تا حالا می‌کرده.

بدل‌سازی؛ شهوت و ثروت و قدرت

اگر کسی خیلی دلبسته به حب دنیا و ثروت و پول‌جمع‌کردن و سکه و زر است، ببخشد؛ برعکس هی تندتند در این راه ببخشد تا دلش قشنگ آن غده‌ها و ریشه‌ها کنده شود. یا اگر در قدرت عادت کرده نگاه بالا به پایین و کوچک کردن، حتی اگر می‌تواند از کرسی عمارت و قدرتش کنار بکشد و خود را آمادهٔ رفتن کند؛ دیگر آنجا این چیزها به درد نمی‌خورد؛ بدلش کند. بعد جالب است که خدا بلافاصله دست به کار می‌شود: فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات؛ یعنی تو تا بدل روش نیاوری خدا هم تبدیل نمی‌کند. این عمل عملاً یعنی بدل کردن عمل پشت عمل؛ هی برعکس آن.

مثلاً گرفتار شهوت است؛ کنترل کند؛ سعی کند با روزه‌گرفتن. کسی آمد پیش پیامبر گفت نمی‌توانم ازدواج کنم؛ پیامبر فرمود واجب است؛ گفت به گناه می‌افتم؛ فرمود روزه بگیر. معلوم است روزه شهوت را از میان می‌برد و راه‌های دیگر دارد. خوابش را اصلاح کند، خوراکش را اصلاح کند؛ مهم‌تر از همه نگاهش را. پلک را ببند؛ تمام. نگاهش را اصلاح کند که این تیرها روحش را مجروح نکند؛ تا بتواند بکشد و بدل کند؛ هی پشت‌سر عادت کند قرآن نگاه کند، عادت کند نگاه به عالم کند، عادت کند به اهل ایمان؛ همین‌طور نگاهش را هی بدل کند به نگاه‌های خوب.

شکاکی و بزنگاه؛ مثال غواصی جبهه

اگر می‌خواهیم از اصرار بر کارهای بد — مخصوصاً شک — رها شویم: ریشهٔ برخی اصلاً شکاک‌اند؛ به هر چیز شک می‌کنند. می‌گوید کی گفته این قرآن را پیامبر آورده؟ ثابت کن؛ این روایت کجایش درست است؟ هرچه به او بگویی شک می‌کند؛ اصلاً شکاک شده. معلوم است در وجودش ملکه‌ای ایجاد شده که پدرش را درمی‌آورد؛ اراده‌اش را سلب کرده و منشأ صدور افعالش شده. این باید بدل کند؛ برود سراغ حسن ظن. اگر می‌خواهد نجات یابد و تهذیب نفس کند باید و باید بدل‌سازی کند و اصرار هم بکند؛ هی مداومت کند بر بدل‌سازی علیه این. که اگر این صورت نگیرد یک روزی در بزنگاه امام عصر — ان‌شاءالله تو را محرم خودش بداند — نامه به دستت می‌دهد بگوید این را برسان به فلان جا. از بچگی همیشه به این نگاه فکر می‌کردم. می‌خواهی بروی بعد یک‌باره آن حالت تفحص و تجسسی که داشتی در جانت گل می‌کند؛ ریشه هنوز نزده‌ای. می‌گوید به من اعتماد کرده؛ یکهو نامه را باز می‌کنی و می‌خوانی؛ تمام؛ از ولایت می‌افتی. بزنگاه می‌آید و دستت را رو می‌کند که تو چه هستی و چه نیستی.

مثالی برای جا افتادن: خدا رحمت کند شهدا را. در جبهه غواص بودیم؛ صبح علی‌الطلوع نماز صبح که می‌خواندیم یک زیرجنگی می‌پریدیم تو آب تا پیش از نماز ظهر در آب هورالعظیم؛ پنج هزار متر می‌رفتیم تا لب خط عراق شناسایی و برمی‌گشتیم. لازم بود کار حرفه‌ای شنا روی ما صورت گیرد. دو نفر بودند؛ هر دو شهید شدند. ما را می‌انداختند تو آب یخ هورالعظیم در آن سرما؛ یکی این‌ور یکی آن‌ور می‌رفتیم؛ اگر در راه می‌ایستادم می‌زدند. آن‌قدر بردند صبح و شب تا جایی که فرمانده‌مان را که دو پا نداشت باید روی دوشمان می‌خواباندیم و شنا می‌کردیم تا لب خط عراق. این قصه تمام شد. برگشتیم؛ چند سال گذشت و به جهت مجروحیت دیگر نمی‌توانستم خیلی ورزش و شنا کنم؛ در حالی که ده رشتهٔ رزمی رفته بودیم تا آخر و مربی بودیم. یک روز رفتیم استادیوم شهید شیرودی؛ آنجا استخر قهرمانی داشت. داشتیم شنا می‌کردیم؛ سوت زد مربی گفت بیا بیرون. رفتم بیرون؛ فکر کردم خطایی کرده‌ام. گفتم چه شده؟ گفت این شنا را تو از کجا یاد گرفتی؟ گفتم چطور؟ گفت خیلی استیل شنایت قهرمانی است؛ خیلی عالی است. از کی یاد گرفتی؟ یک‌باره یاد شهدا افتادم. گفتم بابا ما چند سال است اصلاً شنا نمی‌کنیم. گفت نه؛ هرکه بوده دمش گرم؛ خیلی کارش خوب بوده. گفتم روحش شاد؛ شهید شدند همه‌شان. ولی آن‌قدر با ما کار کردند، کار کردند، کار کردند؛ اصرار، اصرار، اصرار. اصطلاحاً می‌گویند استیل شنا در وجودت افتاده. حتی اکنون گاهی اگر کار رزمی پیش آید و یکهو پایی و پرنده‌ای بزنیم می‌بینی همان حرکاتی که قبلاً در وجود جا افتاده می‌زنیم. این چیست؟ ملکه است. در وادی اخلاق هم همین است. در ورزشش این است چه رسد به اخلاق. مراقب آن غده‌ها و ریشه‌ها و ملکات و آنچه راسخ شده در نفس باشیم که کار دستمان می‌دهد. ان‌شاءالله عاقبتمان ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.