یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
جهل و قلبِ منغمر در پستی
پرسشی فقهی مطرح شده بود: اگر کسی امامِ جماعت بوده و بر اثرِ سانحه دستش قطع شده و جاهل به حکم بوده که امام نباید از حیثِ جوارح ناقص باشد، و پس از آن همچنان امامت کرده، حکمِ نمازهای مأمومین چیست؟ پاسخِ مرجع آن است که نمازِ مأمومینی که در گذشته از رویِ جهل به حکم به او اقتدا کردهاند محکوم به صحت است و اعاده و قضا بر آنان واجب نیست. این اشاره راه را به بحثِ اصلی میگشاید: قلبِ منغمر در زشتی و پستیِ جهل و نادانی و بیخردی؛ دوریِ انسان از علم و معرفت.
امام صادق صلواتاللهعلیه فرمودهاند:
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْرًا فَقَّهَهُ فِي الدِّينِ» (الکافی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون خدا برای بندهای خیر اراده کند، او را در دین فقیه و ژرففهم میگرداند.
تفقّه یعنی باخبر شدن از درونمایهٔ دین؛ نه اکتفا به ظاهر و پوسته. در مقدمهٔ کشفالمراد، علامه شعرانی بر رسیدن به باطنِ دین اصرار داشتهاند. این حدیث در کافیِ کلینی، جلدِ یک، صفحهٔ چهل و هشت آمده است. از امام باقر صلواتاللهعلیه نیز روایت است:
«الْكَمَالُ كُلُّ الْكَمَالِ التَّفَقُّهُ فِي الدِّينِ وَالصَّبْرُ عَلَى النَّائِبَةِ وَتَقْدِيرُ الْمَعِيشَةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کمال، همهٔ کمال، ژرففهمی در دین و شکیبایی بر ناگواری و اندازهگیریِ معیشت است.
عمیق شدن در باطنِ دین، صبر بر ناگواریها، و اندازه نگاهداشتنِ معیشت — نه افراط و نه تفریط — ارکانِ کمالاند. کسی که به سوی کمال میرود از اینها ناگزیر است. باید با کاملان نشست و برخاست کرد؛ آنان مکملِ سیرِ استکمالیِ نفسِ ناطقهاند. مجالست با جهّال انسان را همرنگِ ایشان میکند.
رفیق، مسیر و طولِ موج
در آزمایشی تجربی دستگاههایی با طولموجهای گوناگون کنار هم نهاده بودند؛ بر اثرِ قرابت، بهتدریج طولموجها همسان شد. تاثیر و تاثرِ همنشینی چنین است. ازاینرو گفتهاند: الرفیق ثم الطریق — نخست رفیق و هممسلک را بیاب، آنگاه راه گشوده میشود.
از حضرت عیسی علینبیناوآلهوعلیهالسلام پرسیدند با که بنشینیم؟ فرمود با کسی که دیدارش یادِ خدا آورد، سخنش دانش بیفزاید، و کردارش به آخرت تشویق کند؛ یعنی به باطنِ عالم ببرد. سخن باید باخبر کند، نه آنکه در بیخبری فروتر برد. باخبر شدن از عالم از مهمات — بلکه اهمِّ مهمات — زندگی است؛ و دریغ که اغلب از آن بیخبرند.
قوسِ نزول و قوسِ صعود
در قوسِ نزول آمدن به این نشئه به اختیار نبود: شکلِ ظاهر و باطن، آنچه در اصلاب و ارحام به نطفه بدل شد تا گوشت و پوست، و نیز نفخِ روح:
«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در او از روحِ خود دمیدم.
شاکله در آن مرحله به دستِ ما نبود. اما از اینجا به بعد، در قوسِ صعود، وظیفه آن است که باطن و ظاهر — بدن و نفس — را تا ابد بسازند. علامه در هزار و یک نکته از قولِ مرحوم دهدار نقل کردهاند که علمْ مشخصِ روح است: شاکلهٔ روحِ انسان پس از مرگ به شکلِ باورها و معارف است. بیخبری باطن را به زشتترین وجه میسازد. عمل نیز مشخصِ بدن در نشئهٔ اخروی است؛ و عمل بر پایهٔ باور است. علم و عمل جوهرند و انسانساز؛ آینده را در قوسِ صعود میسازند.
در قوسِ نزول بیخبری مشکلی نیاورد؛ تکوینِ نظامِ هستی ظاهر و باطن را آراست:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون او را درست آراستم و در او از روحِ خود دمیدم، برای او به سجده درافتید.
به شرافتِ این ساخت، ملائکه مأمورِ سجده شدند. پرسشِ قوسِ صعود این است: آیا انسان خود را چنان میسازد که پس از مرگ دوباره سجده بر او روا باشد؟ بیخبری ابد را خراب میکند؛ زیرا علم مشخصِ روح و عمل مشخصِ بدن است و هر دو آینده را میسازند.
اطوارِ خلق و زیارتِ خود
«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را به گونهها و اطوارِ گوناگون آفرید.
از اینجا به بعد اطوار به دستِ خودِ انسان است؛ خودْ مشخصِ خویش است. بیخبری بلایی میآورد که هنگامِ دیدنِ خود وحشت میزاید. یکی از معانیِ ظلمت و تنگی و خوفِ مرگ همین است: از ظاهر به باطن عبور میکنند و با خود محشور میشوند؛ خود را زیارت میکنند.
«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» (فصلت/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی آیاتِ خود را در آفاق و در نفوسشان نشان میدهیم تا بر ایشان روشن شود که او حق است.
حق را در مرآتِ وجودِ خویش باید دید. اگر آینه کج باشد، حق نیز زشت مینماید؛ آنگاه هر چه میبینند زشت است و از خود منزجر میشوند. همنشینی با خود تا ابد است. آراستنِ خود بدونِ باخبری از باطن ممکن نیست. کسی که علم به نفس ندارد، نیازها را نمیشناسد و به انحطاط میرود.
حسرت بر جنبالله و سنخیت
«يَا حَسْرَتَا عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ» (زمر/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای حسرتا بر آنچه در جنبِ خدا کوتاهی کردم.
جنبالله نفسِ کل و عقلِ کل است؛ انسانِ کامل از اهلبیت که خدا همهٔ اسماء را به آدم آموخت. انسان نفسِ جزئی است و به سوی آن نفسِ کل حرکت میکند. چون سنخیت و شفع رخ ندهد، شفاعتی در کار نیست؛ انسان غریب و تنها میماند و در فراق از حجتِ خدا معذّب است. یکی از معانیِ تعذیب همین دوری از انسانِ کامل است:
«اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا وَغَيْبَةَ وَلِيِّنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، فقدانِ پیامبرمان و غیبتِ ولیمان را به تو شکایت میکنیم.
اینجا غیبت مقطعی است؛ آنجا اگر سنخیت نباشد همیشگی مینماید. بیخبری از خود و از نظامِ هستی و از آنچه خدا میخواهد بسیار خطرناک است؛ مسیر حدِّ یقف ندارد. اللهُمَّ یا دلیلَ المتحیرین؛ والحمد لله رب العالمین.
همنشینی و ساختنِ باطن
نشست و برخاست با عاقلان و عالمان و عارفان ضرورتِ سیر است. کسانی که با جاهل مینشینند همرنگ میشوند؛ چنانکه در آزمایشِ طولموج، قرابتْ نوسانها را یکسان کرد. ازاینرو پیش از راه، رفیق را باید شناخت. سخنِ عیسی نیز سه معیار دارد: یادِ خدا در دیدار، افزایشِ دانش در سخن، و تشویق به آخرت در کردار. اگر سخنْ بیخبری بیفزاید، مجالست زیان است نه سود.
در قوسِ نزول، نان و آبِ پدر و مادر در اصلاب و ارحام به نطفه بدل شد و سیرِ استدراجی تا گوشت و پوست پیش رفت؛ ظاهر به دستِ نشئهٔ طبیعت بود و باطن به نفخِ الهی. خبر از آن سیر نبود. اما اکنون در قوسِ صعود، انسان ظاهر و باطن را خود میسازد. اگر از همین حقیقتِ علم و عمل بیخبر بماند، با دستِ خود بلا بر خود میآورد و بعدها با ساختهٔ خویش محشور میشود و میبیند چه کرده است.
علامه تصریح کردهاند که عملْ شکلِ بدنِ اخروی را تعیین میکند و آن عمل بیتردید بر پایهٔ باور است. این دو توأماناند: علم و عمل جوهرند. در قوسِ نزول دستِ غیبی بهترین آراستگی را داد — معتدلترین وضعیت و نیکوترین حالت — تا آنجا که سجده بر آن خلق فرمان یافت. در قوسِ صعود پرسش این است که آیا دوباره چنان ساخته میشود که سجده روا باشد، یا بیخبری ابد را تباه میکند.
طورهای آینده تنها در این نشئه نمیمانند. انسان خود را به اطوارِ گوناگون انشاء میکند. وقتی از ظاهر به باطن عبور کند و آینهٔ وجود کج باشد، حق را زشت میبیند و از خود بدش میآید. همنشینی با خود تا ابد است؛ بنابراین باخبری از باطن — بهویژه علم به نفس و شناختِ نیازها — شرطِ آراستگی است. کسی که خود را نمیشناسد به پیِ احتیاجات نمیرود و به انحطاط میگراید.
نفسِ جزئی در قیاس با نفسِ کل، اگر سنخیت نیابد، شفع و زوجیتِ معنوی رخ نمیدهد. کبوتر با کبوتر و باز با باز؛ بیهمجنسی، شفاعتی نیست و غربتِ همیشگی میماند. غیبتِ ولی اینجا مقطعی است؛ آنجا اگر فراق از انسانِ کامل بماند، پایدار مینماید. ازاینرو بیخبری از خود و از توقعِ الهی و از مسیرِ بیپایان، از خطرناکترین غفلتهاست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.