یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
تابعیت همسر و فرزند از وطن پدر
پرسیدهاند آیا همسر و فرزندان از جهت وطن تابع شوهر و پدرند؛ یعنی هر جا وطن پدر شد لاجرم وطن آنان نیز هست، یا میتوانند اعراض کنند و آن را وطن نگیرند؟ رهبری فرمودهاند همسر میتواند وطن شوهر را وطن اتخاذ نکند. اما فرزندان اگر صغیر باشند و در کسب و تشخیص سیر زندگی تحت تکفل پدر و غیرمستقل، وطن پدر وطن آنان نیز حساب میشود. اگر مستقلاند و خود کسب دارند، میتوانند وطن پدر را وطن خود نگیرند.
زمین؛ قرارگاه استکمال نه تبعیدگاه
نکتهٔ مهم امروز نگرشی را عوض میکند و در ذیل درس علامه حسنزاده و علامه جوادی و آیات و روایات است. خدا به فرشتگان میفرماید: من در زمین خلیفه قرار میدهم. در هیئت، ارض را بر سطح اطلاق میکنند نه لزوماً بر کره؛ به هر حال جعل خلیفه در زمین است نه در بهشت.
«وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ» (بقره/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای شما در زمین قرارگاهی و تا مدتی برخوردارای است.
«ولکم فی الارض مستقر و متاع الی حین»: لام استکمالی است؛ برای کمال شما در زمین قرار و آرامگاه نهاده و تا فرصتی تمتع دهید. حدیث است دنیا متجر اولیاء الله است — محل تجارت آنان. پس زمین قرارگاه رسیدن به تمتعهای گوناگون است.
بهشت خوردن و نهی از شجره
به آدم میفرماید تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از آن بخورید هرچه دوست دارید؛ آن بهشت در آن لحظه بهشت خورد و خوراک است، نه جایی که کمال وجودی در آن تعبیه شده. «ولا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین» — نزدیک این شجره نشوید. عرب به هر رستنی شجره گوید نه فقط درخت. نفس برای کمال به بدن نیازمند است؛ جسمانیة الحدوث است و در هر عالمی بدنی میخواهد. بدن از آب و خاک و هوا و آتش زمین گرفته شده؛ پس نفس برای استکمال باید جایی باشد که این عناصر هست — همین زمین.
خلیفه در زمین؛ خط بطلان بر شعر فراق
خدا در زمین خلیفه نهاده. آدم همهٔ اسماء را آموخته و میداند خلیفه باید در زمین باشد نه در بهشت: «إنی جاعل فی الارض خلیفة». قرار بوده آدم به زمین آید. استقرار و متاع در زمین است. حتی برای آنکه آنچه خدا داده استکمال یابد و نفس ناطقه کمال گیرد و توشهٔ آخرت شود، باید به دنیا آمد؛ راه دیگری نیست.
اگر در بهشت میماندیم صرف خوردن و خوابیدن بود؛ امام حسین و شمر کنار هم بودند و شیطنت نیز بود؛ و استکمال رخ نمیداد. آنجا قابلیت عروج نفس نبود؛ اینجا هست. «الصلاة معراج المؤمن» معراج زمینی است. پس باید به زمین میآمدیم. خط بطلان بر این سخن که «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود، آدم آورد در این دیر خراباتم»؛ نه — آمدن برای کمال لازم بود.
نهی ارشادی از سر شفقت
«ولا تقربا» را مفسران — از جمله علامه طباطبایی — امر مولوی الزامی ندانستهاند؛ امر ارشادی و اشفاقی است از سر شفقت. چون پدری که به پسر گوید آهنگری مرو سخت است، عطرفروشی برو. پیامبر به کسی چنین گفت؛ گوش نداد آهنگری رفت و وضعش خوب شد؛ پیامبر فرمود در عطرفروشی نیز همین درآمد بود اما کارت را سخت کردی. خدا از سر شفقت میگوید نزدیک این درخت نشوید که کار سخت میشود؛ اما آدم برای خلافت زمین جعل شده و این سختی را به جان خرید تا خود به معراج رسد و کشتی نجات امت شود.
معراج زمینی و دعای سکونت امام عصر
یکی از سیرهای پیامبر در معراج از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی روی زمین است؛ همان عبادتها و معراجهای زمینی ما. اگر این نمیبود معراجی نبود. حتی در دعا برای امام عصر میگوییم حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً — تا در زمین تو با طیب خاطر ساکن شود و دراز تمتع برد؛ همان مستقر و متاع. پس نکتهٔ اول: باید میآمدیم.
نکتهٔ دوم — که فردا پی گرفته میشود — این است که حال که آمدیم، این همه نفاق و کفر و دشمنی و خونریزی در زمین چه میشود؟ خلاصه آنکه همهٔ آنچه رخ میدهد کار را سختتر میکند؛ اما «افضل الاعمال احمزها» گرامیترین کارها سختترین آنهاست. برای کمال مطلق به این سختیها نیاز بود. نفاق منافقین به ضرر خودشان تمام میشود و ما را به رشد میکشاند. این تفصیل جلسهٔ بعد است.
پیوند خلافت و بدن عنصری
نفس بدون بدن به کمال نمیرسد؛ و بدن عنصری عصارهٔ چهار عنصر زمین است. از اینرو خلافت «فی الارض» صرفاً مکان جغرافیایی نیست؛ شرط تکوینی استکمال است. بهشتِ خورد و خواب، میدان امتحان و عروج نیست. آنکه میخواهد أسماء را پیاده کند باید در همان سطحی بایستد که عناصر و تزاحم و اختیار هست. زمین متجر است چون سود و زیان و صبر و ایثار در آن معنا دارد.
از نهی شفقت تا پذیرش سختی خلافت
امر اشفاقی سختی راه را پنهان نمیکند؛ هشدار میدهد. آدم با علم به أسماء میدانست مقصد زمین است و سختی را پذیرفت تا خود و امت را بالا برد. معراج مؤمن روی همین خاک شکل میگیرد. پس فراق از بهشتِ آغازین شکست نیست؛ ورود به کارخانهٔ انسانسازی است. نفاق و مزاحمت نیز — در جمعبندی آینده — مواد همان کوره است که عمل را احمز و افضل میکند، بیآنکه جرم منافق را توجیه کند.
پیوند خلافت و بدن عنصری
از نهی شفقت تا پذیرش سختی خلافت
چرا باید میآمدیم؛ سه محذور بهشت آغازین
اگر در بهشت آغازین میماندیم سه محذور بود: یکم، زندگی در حد خوردن و خوابیدن میماند و افق استکمال بسته میشد. دوم، حسین و شمر در یک فضا میبودند بیآنکه میدان ابتلا حق را از باطل جدا کند. سوم، نفس ناطقه قابلیت معراج نمییافت؛ نماز که معراج مؤمن است در تزاحم زمین معنا مییابد. از اینرو آمدن به ارض نه هبوطِ شکست که هبوطِ مأموریت است.
نفاق و احمزها؛ افق جلسهٔ بعد
پرسش باقی میماند: این همه نفاق و کفر و خون در زمین با حکمت استکمال چه میکند؟ پاسخ اجمالی آن است که سختی میدان، عمل را احمز و در نتیجه افضل میکند. نفاق به زیان منافق تمام میشود و برای مؤمن مادهای است که صبر و بصیرت و جهاد باطنی را میپرورد — بیآنکه جرم منافق را توجیه کند. تفصیل این پیوند با قلب منافق به جلسهٔ بعد موکول است؛ اما پایهٔ معرفتیاش همین است که زمین باید میبود و سختیاش باید میبود تا خلیفه خلیفه شود.
دعا برای سکونت و تمتع امام عصر
در دعا میخواهیم امام عصر در زمین حق ساکن شود؛ طوعاً نه اکراه، و تمتعی دراز بیابد. این دعا همان منطق مستقر و متاع را به افق ظهور میکشاند: زمین باید ظرف ظهور امام باشد، چنانکه ظرف استکمال انسان بود. پس خاک، تبعیدگاه نیست؛ وعدهگاه خلافت و متجر ولایت است.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.