د
درسگفتارها
بپرس
جستجو
فهرست من
بازگشت به فهرست جلسات
جلسه ۱۵
دارای متن همگام
حد ترخص و مسافت شرعی
قلب منافق15_ج185
در انتظار شروع گفتار…
۰:۰۰
۹:۲۷
15
15
۱×
فهرست من
اشتراک
دانلود
متن کامل
نسخه کتابی
خلاصه
فهرست مطالب
۷ سرفصل
## حد ترخص و مسافت شرعی
۰:۱۱
## رأس النفاق خیانت است
۲:۱۷
## دعوت صالح و کاخهای در کوه
۲:۳۷
## پیشنهاد صالح و درخواست شتر
۴:۲۸
## تقسیم آب و خیانت به ناقه
۶:۰۷
## عذاب پس از خیانت
۸:۱۷
## انقلاب؛ معجزهٔ عصر ما
۸:۴۱
متن جلسه
دنبالکردن خودکار
بدون ترجمه
بسم الله الرحمن الرحیم و بهین استعین.
السلام علیک یا داعی الله و ربانی
آياته. سلامٌ علیکم و رحمة الله.
یکی دیگه از عناوین
شرعی در فقه
مسافر و اینها برای بحث مسافر و مسافرت
تر-- حد ترخص است.
حد ترخص با صاد
با مسافت شرعی با هم متفاوتاند.
مسافت شرعی اون میزانیست که
تو باید قصد کنی قطعاً بری تا مسافر حساب بشی که بحثش گذشت.
اما حد ترخص یعنی کجا
مرخص میشی؟ یعنی کجا دیگه میتونی شما،
کجا وقتی از شهر خارج شدی کجا دیگه مسافر حساب میشی؟
از کجا تو قصد داری مسافت شرعی رو بری
اما از کجا حق داری نمازتو یعنی باید نمازتو شکسته بخونی و روزت رو بخوری که قبل از اون حق نداری.
اینو دقت بفرمایید. خب
کتابهای مراجع همه
رسالههای عملیه همه نوشتن که
جایی که صدای اذان شهر رو نشنوی
و دیوارهای شهری یا آخرین خانههای شهر رو
واضح نتونی ببینی. خب الان خب از اذان مثلا اینا
از رسانه پخش میشه و
اذان و توی با بلندگو و اینا میدن.
یه مقدار قصه فرق کرده لذا مراجع اومدن حد تعیین کردن.
بررسی کردن بین هزار و سیصد و پنجاه متر تا هزار و پونصد متر
اختلاف هست. رهبر عزیزمون هزار و سیصد و پنجاه متر حد ترخص رو بیان کرده.
یعنی از آخرین خونه شهر یا دیوار شهر شما حساب کن هزار و سیصد و پنجاه متر.
الانم تابلو زدن. معمولاً همه شهرها تا خارج میشی تابلو زده حد ترخص.
یعنی چی حد ترخص؟ یعنی شما اگر قصد داری قطعاً به فتوای رهبری بیست کیلومتر و نیم حداقل در رفتت بری
از حد ترخص دیگه مسافر حساب میشی.
بعضیا وایمیستن تا برسن به مقصد
بعد نماز شکسته میخونن. این غلطه.
اصلاً تا به حد ترخص رسیدی دیگه مسافری
و باید نمازتو شکسته بخونی، روزت هم اونجا باید بخوری.
تو شهرت نمیتونی بخوری باید برسی به حد ترخص
و نباید هم صبر کنی تا برسی به مقصد.
نه این اشتباهه. در خصوص قلب منافق دیروز نکته خیلی مهمی رو ما گفتیم.
چون انقدر این قصه مهمه
من امروز هم روش تاکید میکنم که عرض کردیم
رأس النفاق خیانته.
اون سر نفاق یعنی اون اوجش، اون بحث قلب نفاق بود.
قلبی که دچار نفاق شده. هرکس که دچار نفاق شد، دچار خیانت شده قطعاً
سر خورده سمت نفاق
و قلبش به دورویی افتاده.
دوراهی. به صراط مستقیم
ثبات قدم پیدا نکرده. تسبت پیدا نکرده به قول بزرگان.
حالا این خیانت عرض کردیم هر چقدر که به ارزشهای اصیلتر باشه، مکافاتش هم بیشتره.
یه نمونه من در روایات براتون عرض کنم که ریشه قرآنی داره.
ذیل آیات سیزده فصلت، چهل و چهار ذاریات و هفتاد و هشت اعراف
میتونید این داستان رو پیگیری کنید.
تقریباً هم معروف هست. یکی از بزرگان،
از انبیاء عظام ما حضرت صالحاند.
کنار حضرت هود کجا دفنه؟
انشاالله به زودی برید. آفرین وادی السلام.
که مقفول هم واقع مونده. این دو بزرگوار از
بزرگترین انبیاء الهی هستند.
حضرت صالح حدود صد و
چهار سال رسالت کرد.
شونزده سالگی مبعوث شد.
صد و بیست سال هم عمر کرد. صد و
چهار سال میشه دیگه آره. صد و چهار سال ایشون رسالت کرد.
رسالت داشت، نبوت و اینها داشت.
خب مردم رو دعوت میکرد لکن
خیلی جالبه دیگه آخرها هرچی میگفت گوش نمیدادن.
مردم هم رفته بودند گرفتار دنیا شده بودند عجیبا.
بدتر از الان انقلاب ما که خیلی از این
حتی عمامه به سرهایی که باید
مظهر زهد و تقوا باشن تو کاخ زندگی میکنند بعضی از اینها.
اصلاً بدتر از اینها تو دل کوه یه خونهها و قصرهایی ساخته بودن
که بعضی از آثارشو الان میرن نگاه میکنن باورشون نمیشه.
اون موقع نه جرثقیل بوده نه هیچی چجوری اینا ساخته شده؟
خیلی گرفتار دنیا شده بودن.
باغهای بزرگ، بدجوری حرص دنیا
و هرچی حضرت صالح اینا رو نصیحت میکرد فایده نداشت.
آخر گفت آقا عجب کلک قشنگی زده، زرنگی کرده.
حالا کلک شناخته شده زرنگی، زیرکی.
حضرت فرمود آقا بیایید جمع شیم.
چی میخواید شما؟ از بتهای شما درخواست کنیم.
اگه بتهای شما دادن خب همه ایمان بیاریم به بتهای شما.
اگه خدای من داد درخواست شما رو ایمان بیارید به خدای من.
گفتن حرف خوبیه، حرف منطقییه.
هفتاد نفر گندههاشونو جمع کردن، زبدههاشونو
رفتن توی کوهی، اونجا شروع کردن درخواست کردن.
عباد، اون عباد مثلا اصل کارشون زوحدشون.
اینها شروع کردن اول از بتها خواستن هیچ خبری نشد.
نوبت حضرت صالح شد سلام الله عليه.
گفتن خب حضرت باز زرنگی کرد.
چی میخواید از خودش نگفت. گفت شما چی میخواید من طلب کنم
از خدای من؟ همه گفتن یه چیز عجیب غریب بخواهیم.
گفتن که از خدا بخواه همین الان از دل این کوه
یه شتری بیاد بیرون که اولاً ده ماهه آبستن باشه، ماده باشه،
بعد سینش سفید باشه، بدنش هم زرد خیلی پررنگی باشه بقیه بدنش.
چیزا عجیبی خواستن. به محض که حضرت صالح سلام الله دستشو برد بالا،
در قصص الانبیا مبثوت این هست و ذیل اون آیاتی که گفتم تفاسیر اومده.
یه دفعه دیدن یه غرش و صدای مهیبی اومد و
کوه شکافته شد. اون شتره اومد بیرون با همین وضعی که اینا میگفتن.
همه متعجب موندن. جالبه که از اون هفتاد نفر
متأسفانه فقط شش نفر ایمان آوردن.
بقیه گفتن بابا این سحر کرده، این ساحره و
رفتن. از اون شش نفر هم یه نفر دوباره بین راه برگشت.
گفت من پشیمون شدم. پنج نفر موندن
بعداً خب قرار شد که این پنج نفر ایمان آوردن قرار شد که این شتر چی بشه؟
چون معجزه الهیه تزئین بشه.
حضرت فرمود یه روز یه چشمه اونجا بود خیلی آب خوبی داشت.
از-- اینم امتحان خداست. اینا امتحانات عجیبی هست که رو اینا باید بحث شه.
حضرت فرمود یه روز از این آبه شتره بخوره، یه روز مال شما.
اون روزی که شتر میخوره شما حق نداری دست به آب بزنی.
خب ما تشنه میشیم چیکار کنیم؟ حضرت فرمود از
شیر شتره بخورید. این همه آدم از چی-- گفت آره معجزه خداست دیگه.
آقا همه از شیر این شتره می خوردن بازم برکت می کرد.
چه که خدا بخواد. خلاصه این گذشت تا اینکه دیدن نمیشه.
نتونستن ببینن. حقد و کینه نتونستن ببینن.
این معجزه الهی خیانت کردن.
چیکار کردن؟ هج า ร์ زدن که آقا اینقدر پول میدیم هرکی بره اینو بکشه.
هم کسی جرات نمی کرد. عجیبه.
اینها همش نکته است ها. سره باور کنید.
از چه طریقی موفق شدند؟
زن. دو تا زن خوشگل پیدا کردند.
این زنها یکیشون اسمش سدوق
دختر مهیا بود. اومد پیش
خلاصه یه شخصی به نام مصرع
زیر پاش نشست و تننازی کرد و عشوه گری کرد دل اینو برد و
گفت آره اگه میخوای به من برسی راه مهریه من کشتن این شتره.
یکی یه زن دیگهای هم رفت سراغ قدار بن
صالح. اونو گیر آورد و گفت آره از اونم دلبری کرد و اینا مثلا زنهای پولدار و خوشگل اون زمان بودند.
خلاصه قدار هم گول خورده که چیکار کنن اونو بکشن
شترو. رفتن خلاصه پنهانی شتر اونجا واسه خودش داشت کیف میکرد و این اولین قدار یه تیر زد.
نوشتن تو روایت که دو تا پای جلوی این شتر رو به هم دوخت.
اون مصرع هم با یه شمشیر دو تا پای عقبشو زد.
افتاد زمین. قدار هم بلند شد با شمشیر گردن شترو زد و تا افتاد ریختن.
خیلی عجیبه که ملت خبردار شدن.
ریختن شو-- گوشت این شترو قربونی میبردن.
عجب! اگه شما قبول ندارید این معجزه است
مثل شیخ فضلالله نوری رحمتالله علیه بالا م--
بردنش بالا دار. بعد پای دار گریه میکردن ملت به حالش.
گریه، گریه چیه؟ ظلم شده نجاتش بدید.
خلاصه هیچی. بعد حضرت صالح فرمود حالا که خیانت کردید چی میشه؟
تا سه روز اول چهرهتون زرد میشه بعد سرخ، بعد سیاه.
بازم اینم لطف خدا بود که اینا با خودشون-- باز این چهرههاشون اینطوری شد باز ایمان نیاوردن.
گفتن بگو خدا عذابشو بفرسته ببینیم.
یه دفعه تندباد و صاعقه زد هم اون خونهها هم همه درد و درب و داغون شدن.
ببین خیانت به معجزه الهی.
حالا شما به من بگید بحث دیروز ما بحثهای روز بود.
به روزش کنیم به نظر شما چه معجزهای در عصر ما بالاتر از انقلاب خود ما؟
خود حضرت امام از معجزه
الهی ازش یاد کرد. انفجار نور.
معجزه قرن. اگر کسی به این انقلاب به خون این شهدا
خیانت کنه، این هم به مقدسات و معجزات الهی خیانت کرده و مطمئن باشه یه روزی صاعقه خدا میگیرتش.
حالا یا، یا تو آب خرق خفه میشه یا سقف سرش خراب میشه.
بالاخره آه دل این خانوادههای شهدا
میگیرتش و این نشانه نفاق است.
انشاالله عاقبتمون ختم بخیر بشه به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
اللهم صل على محمد
جلسه قبل
جلسه بعد