بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.
السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته.
سلام علیکم و رحمة الله.
خب ایام عید نزدیکه و معمولا سفرها شروع میشه.
خب آدم همسفر میشه تو راه بالاخره تو قطار، اتوبوس هر جا هواپیما یا خودش وسیلهش که میره بیرون جایی میشینن همه گرد همن میخوان غذای چیزی بخورن کسی بهش تعارف میکنه.
بالاخره نمیدونه این کسی که مثلا تو کوپه قطار بهش داره غذا رو تعارف میکنه، غذا هم مثلا رطوبت داره بهش مثلا آبکیه یا هرچی.
این بالاخره مسلمانه، کافره، مشرکه، اهل کتابه، بها-بهائیه، مسیحیه، چه میدونم.
خب ما هم که اجازه نداریم که از دست کافر مثلا غذا بگیریم بخوریم که حرامه.
اینجا چه باید بکنه؟
بر اساس اصل طهارت همه مراجع فرمودن که اینجا واجب نیست تفتیش در خصوص عقاید طرف، واجب نیست و همون بر اساس اصل طهارت باید چیکار کنی؟
بنا رو بذاری بر اینکه آقا پاکه این غذا و اینم ایشالله مسلمونه.
نیازی به تفتیش نیست.
حالا یه وقت کسی میخواد احتیاط کنه اون قصهش فرق میکنه.
اما قضیه شرعیش، حکم شرعیش این میشه که واجب نیست تفتیش کردن.
بخور آقا جون حلاله.
[نفس عمیق] در خصوص قلب منافق بحث لغتیش رو من یه ذره بررسی کردم به یه نتیجه جالبی رسیدم که اصلا نفاق از نفق میاد و دلیل اینکه بهش گفتن منافق یا نفاق میگن در اصل از ناف– نافقا اليربوع گرفته شده که این نافقا هم جمع نف-نفقاء.
آخرش همزه است.
نفقاء هم به اون حفره موش میگن و اصلا کلا این نافقا اليربوع به اون حفرههای موش میگن.
حالا موش چیکار میکنه؟
بعضی از این حفر-حفرهها رو جلوی چشم قرار میده.
خیلی زیرکه این موش.
و بعضی از این حفرهها رو یه جوری قرار میده تو چشم نباشه.
برای روز مبادا که اگه یه وقت کسی خواست فر-- مثلا حمله کنه بهش بدونه از کدوم سوراخ بره تو، از کدوم بیاد بیرون.
گم کنه طرف رو.
یعنی یه کاری کنه که نتونن بگیرنش.
این کارе دقیقا منافقه.
منافق دو روئه.
زیر و روکشی میکنه به قول بعضیا.
اینطوری نیست.
صاف و ساده نیست.
رو در رو که برخورد میکنه پشت قضیه یه چیز دیگهایه.
برای روز مبادا خیلی چیزا رو تو دلش نگه داشته و خیلی-- اینکه میگه حتی اگر عیبهایی رو از کسی دید مینویسه، ثبت میکنه، ضبط میکنه، مراقبه.
دیدی بعضیا [نفس عمیق] ضبط میکنن بعد نگه میدارن برای روز مبادا که آبرو حیثیت طرف رو ببرن.
این از صفات منافقه.
حالا بهش هم میرسیم ها.
این فعلا حواسمون جمع باشه.
بعد ناراحت هم نشید خواهش میکنم.
ببینید من دارم آیات قرآن رو بررسی میکنم، روایات و گفتار بزرگانو.
هیچیش از خودم نیست و خدا رو شاهد میگیرم حدیث نفس برای خودم.
من وقتی اینا رو میخونم تنم میلرزه.
میگم برم بلند برای همه بگم.
اونا هم شاید تاثیری کرد.
اگر کسی مثل من وضعش خرابه اونم مراقب خودش باشه.
و الا خدا شاهده برای خودم دارم میگم به کسی بر نخوره.
خودم نگرانم، ناراحتم برای خودم.
وقتی بررسی کردم خیلی صادقانه گفتم دیروز، پریروز که یکی از بچهها اومد گفت بالاخره ما به شما اعتماد کنیم یا نه؟
داره میخنده اینجا به ما.
چون من صادقانه گفتم وقتی بررسی کردم یه رد پاهایی تو خودمم پیدا کردم.
آدم باید صادق باشه.
فکر نکنیم دیگه یک تافته جدا بافته و تمام شد.
این حرفا نیست.
آقا همینطوری عظام میگه دست و پا شکسته.
تا دیدن صداشو ضبط میکنن چه چه میزنن.
خودمو میگم.
مدعی میکنه در و داغون.
تا دیدن داره ضبط میشه، شد جمعیت زیاده، تا دید یه مدیرکل، یه آدم محترم و یه آدم چی اومده نشسته چه چه میزنه.
آقا اینا همش نشانه نفاقه دیگه.
تا-تعارف که با هم نداریم که.
حالا این حدیث رو توجه کنید ببینید چقدر این حدیث طولانیه ها.
همه حدیثو بخوایم بحث کنیم راجع بهش ده تا، ده تا منبر نه این جلسات کوتاه ما.
حالا اولشو ببینید امام سجاد سلام الله علیه میفرمود “به درستی که منافق نهی میکند و نهی نمیپذیرد”.
همش اینو اونو نهی میکنه، امر میکنه، نهی میکنه، امر میکنه.
بعد دنبالش میفرمود و امر میکند به آنچه خود انجام نمیدهد.
نهی میکنه، امر میکنه، نهی میکنه، نهی نمیپذیره.
اص-- همش داره اینو اونو نصیحت میکنه.
این خطرش مخصوصا مال ما تریبون به دستا، آخوندها و مدیرا.
مدیرا هم همیشه مشغول امر و نهین دیگه.
آخوندها، تریبون به دستا، خود ماها اینطورییم.
بعد نهی هم نمیپذیره.
اصلا عادت کرده همش نگاهش بالا به پایین باشه.
بالا منبر بشینه پایینشو نگاه کنه.
نمیتونه برعکس بشه.
نمیشینه پای منبر اصلا.
عادت کرده آقا پشت میز باشه، قلم دست بگیره، آییننامه بنویسه، امر و نهی کنه.
چرا دیر اومدی؟
چرا زود اومدی؟
چرا-- ولی خودش اصلا نمیتونه.
من خیلی کم دیدم کسی که مدیرکل باشه، مدیر چیزی بعد یهو مثلا یه روز بره نیرو عادی بشه، سختش نباشه.
اصلا نمیتونه.
لذا از این مدیری-مدیریت پا میشه میره یه مدیریت بالاتر یا اون بالاخره ما-- اصلا نمیتونه غیرمدیر وایسته.
این یعنی چی؟
مگه تو ذات وجود تو ثبت شده مدیریت یا آخوندی یا منبر رفتن یا جلودار بودن.
اون که مولامون امیرالمؤمنین بود تو خونه نشست من نمیدونم چرا بعضی اون امثال من مریضن، دلن مریضه.
همش عادت کردن به امر و نهی.
بعد امر و نهی هم نگیرن.
سختن.
عه منو نصیحت کردی به من گفتی.
همین جا بچههای متسدی تون به من میگفتن حاجی نمیدونی ما چی میکشیم.
طرف اومده براتون میگیم بهش کارت ورود خودروتو نشون بده.
دستش رو کشیده بیرون و کشیده بالا.
میدونی من کیم؟
میدونم پدرتو در میارم.
آخه تو کی هستی مگه؟
چی هستی؟
چی شده مثلا انقدر واسه خودت جایگاه درست کردی؟
بعضی ما گرفتار نفاق-- حالا سراغ دیگران نریم، خودمون رو بگیم.
میگه امر میکنه اون چیزی رو که عمل نمیکنه.
"لَمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ".
یادم یه روز علامه حسن زاده خدا حسشون کنه برای ش-شفای وجودشون که خیلی حالشون بده صلوات بفرستین.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ایشون شروع کرد وعظ و خطابه.
خب درس بحث خطابه با درس و بحث فرق میکنه دیگه.
اومد وعظ و خطابه گریهش گرفت.
گفت من شرمنده نمیتونم حرف بزنم برای شما.
گفت میدونی یاد یه حدیثی افتادم که خدا به حضرت عیسی فرمود عیسی شرم کن از اینکه به دیگران چیزی رو بگی که خودت عمل نکردی.
بعد گریهش گرفت.
گفت من چی بگم؟
بعد همه ملت گریهشون گرفت.
اونا که نشسته بودن.
آقا یه همچین کسی میتونه استاد اخلاق باشه، میتونه امر و نهی کنه.
ببین چقدر مراقب و مواظب خودشه.
خداوکیلی اون پیغمبر با اون عظمتش نمیتونست اون زنه اومد گفت به پسرم بگو خرما نخوره، خیلی خرما میخوره، همون موقع بگه.
نمیتونست همون موقع بگه.
فرمود برو فردا بیا.
چرا آخه دیروز نگفتی یا رسول الله؟
فرمود اون روز من خودم خرما خورده بودم.
الله اکبر از این دین.
این میگه امر-- نهی میکنه، نهی نمیپذیره، امر میکنه.
حضرت امام با اون عظمتش بهش گفتن آقا خیلیا اصن مخالف شما ان.
اصن قبول ندارن شما رو، نظام تو.
خیلی عجیبه به خدا از این بزرگان این جملات.
ما وایمیستیم میگیم پوستشو بکنین.
من جانشین امام عصر، هرکی با من مخالفه با خدا مخالفه، با امام عصر مخالفه.
میفرمود خیلی راحت میفرمود مخالف منه.
من، من، من سید روح الله.
مخالف نظام، مخالف اسلام که نیست که، با من مخالفه.
الله اکبر از این روحیه.
به علامه طباطبایی میگفتن این همه گران سنگ تفسیر المیزان نوشتی، یه سری نقدت میکنن.
فرم-- یه آهی کشید فرمود البته هرکس نظری داره.
حالا خدا نکنه کسی منو نقد کنه.
خدا نکنه کسی به من مشکلی وارد کنه.
من نمیدونم چه گرفتاری نفسانیه من.
این نفاق داره پدر ما رو درمیاره.
مراقب باشیم.
من خودم رو دارم میگم به شما بر نخوره.
خیلی باید مراقب باشیم.
خیلی، خیلی، خیلی.
اینها رو بررسی کنیم.
این تازه اول حدیثه.
شاید ده پونزده بند این حدیث که نشانههای نفاق در درون رو بیان میکنه.
یادم افتاد اینم بگم و السلام.
خدا رحمت کنه ملا محسن فیض کاشانی و علامه قزوینی رو با هم بحث طلبگی کردن.
علامه سر یه قصهای حالا مفصله.
علامه قزوینی اونجا مستولی شد به بحث و قبول نکرد که اشتباه میکنه.
گفت نه حرف من درسته و بحث علمی بود.
جا-- اونجا گاهی اوقات تو بحث علمی عمامه هم به سمت هم پرتاب میکنن علما.
من تو جلساتشون خصوصی بودم.
انقدر بحث داغ میشه اینطوریه نشون میده دیگه بابا اوج چیه؟
اعتقادش به اون حرفه.
عمامه رو پرت میکنه.
حالا نه نه جایی بگیدا.
بعد آره حالا یه روزی هم ما به شما پرتاب میکنیم واسه نفع.
بعدش البته تو خودشونا این بعضا دیده شده.
حالا ایشون مستولی شد تو بحث رفت.
بعدا متوجه شد که اشتباه کرده.
ایشون قزوین مینشست.
ملا محسن فیض کا-- کجا؟
ملا محسن فیض کاشانی کجا مینشست؟
کاشان.
چقدر راهه از قزوین تا کاشان.
کوبید این پیرمرد ق-- مل-ملا علامه قزوینی پیرمرد بود.
پیرمرد اونم اون زمان.
نه ماشینی، نه هیچی.
کوبید خودشو رسوند به کاشان.
گفتن علامه قزوینی اومده.
آقای مح-- ملا محسن فیض کاشانی رحمت الله علیه خودشو رسوند دم در.
به حالت تواضع، جانم به قربان شما این همه رو تشریف آوردید.
گفت نه تو نمیام.
هرچی اصرار کرد گفت من تو نمیام.
فقط اومدم یه جمله بگم من اشتباه کردم.
اون چیزی که من گفتم، حضرت علمی بحث کردی، من رو حرف خودم وایسادم، من اشتباه میکردم.
شما درست میگفتی.
فقط اومدم همینو اقرار کنم و برم.
الله اکبر.
تو هم نرفت.
یه چایی هم نخورد.
برگشت.
خب اینا میتونن زمامدار دین بشن که پرچم اسلام الان اینطوری بر فراش-- بر فراز قلههای رفیع عظمت باشه.
یکی ساعتشو نگاه کرد.
یعنی تموم کن دیگه حاجی بسه.
انشاالله عاقبتمون به خیر بشه.
به ذکر صلوات بر محمد و آل محمد.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.