ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته سلام علیکم و رحمه الله.

[صدای محیط] بحث احکام ما پیرامون احکام نذر بود.

اگر کسی نذر کنه و بعدا به هر دلیلی استطاعت انجام این نذر رو نداشته باشه، چه از جهت مالی، چه توان جسمیش، هرچی.

[صدای محیط] یه نذری رو کرده بر لسانش هم صیغه رو جاری کرده واجب شده نذر براش.

ولی بعدا توان مالی انجام این نذر رو نداره.

توان جسمیشو نداره، امکاناتشو نداره.

اصلا یکی از شرایط تکلیف توانه دیگه باید طرف قدرتشو داشته باشه.

همین که قدرتش از، ازش سلب شد، این تکلیف هم ازش برداشته میشه.

یعنی دیگه وجود نیست اینجا واجب نیست که انجام بده.

حالا اگر بعدا یا ای-- مثلا مدتی گذشت دو مرتبه ایشون توان انجام اون نذر رو پیدا کرد.

دو مرتبه بهش واجب میشه.

ولی اون موقع‌هایی که توان انجام نذری که قبلا کرده و براش واجب شده رو نداره، براش انجامش واجب نیست.

خب این عزیزان دلمون که تشریف آوردن، این چهره‌های باصفا و لباس‌هایی که به تنشونه آدمو میبره توی فضاهایی که ما هم بالاخره یاد خاطره‌ها می‌افتیم.

خدا حفظ کنه حضرت آقای سردار جعفر جهروتی رو از هم رزم‌های شهید همتن ایشون میدونین.

از جانبازهای جنگن که دیگه ایشون هم رو به شهادتن.

خدا انشاالله بهشون طول عمر و برکت بده.

خیلی سال‌های پیش که بنده به جهت عارضه‌ای شیعیی بستری بودم ایشون اومده بود عیادت ما تا شاید حدود یک، یک دو نصفه شب پیش ما بود.

انقدر خاطره‌های عجیب و غریب از زمان جنگ گفت که دیگه من ازش خواهش کردم قسمش دادم دیگه ادامه نده من دیگه کشش ندارم.

یعنی چیزای عجیبی ایشون گفت.

حالا یه دونه از اون‌ها رو من خدمت شما تبرکاً تقدیم کنم.

خیلی سریع، حالا جزئیاتش یادم رفته چون برمی‌گرده به حدود شاید بیست سال پیش.

ایشون فرمودن که "من تو اتاق لشکر بودم.

یه آقای قدبلندی اومد در زد.

چفیه‌ش رو بش-- بسته بود به صورتش.

قد بلند، لاغر اندام.

در زد، درو وا کردم گفت آقای جعفر جهروتی شمایید؟

گفتم بله.

گفت من با شما کار دارم.

نشست و زد زیر گریه.

شروع کرد درد دل کردن.

آقا اونچه که تو گناه اسم-- از گناه شنیدی" ایشون شروع کرد اقرار کردن که انگار ما اسقف مسیحیت هستیم و این آقا اومده اقرار کنه ما بگیم بخشیدیمت خدا ببخشه.

هی گفت و گفت من دیگه خجالت کشیدم ادامه-- گفتم ادامه نده جلوش رو گرفتم.

گفتم آقا به من چه که شما این گناه‌ها رو کردی؟

بسه دیگه ادامه نده.

حالا حرفت چیه؟

دنبال چی-- گفت "من میخوام ببینم خدا منو میبخشه یا نه؟" ما هم اونچه که بلد بودیم در چند تو رو کردیم که آره خدا ارحم الراحمینه.

خدا خودش در قرآن فرموده إن الله يغفر الذنوب جميعا قید هم نذاشته.

همه گناهان رو میبخشه به شرط توبه واقعی.

این گریه کرد و گریه کرد و اینها و خیالش راحت شد و اصلا نماز بلد نبود.

جالبه که میگفت حکم چیرش هم ظاهرا بعدا فرموده بودند که حکم چیرش هم کمیته اون زمان صاب داده بوده و حتی به سمتشم تیراندازی کرده بودن.

توی خرابه ای پناه گرفته فرار میکنه، فرار میکنه میاد جبهه.

شما حساب کنید.

یه آدم اینچنین فراری اومده جبهه منقلب شده.

این حالات بچه ها رو که دیده.

میگه ما میدیدیم این وقتی که اصلا نماز بلد نبود بغل رزمنده ها میش-- وای-- می ایستاد زیر چشمی نگاه میکرد اینا چیکار میکنن.

همونطوری سجده رو به رو انجام میداد.

گاهی اوقات مثلا بلد نبود تو سجده چی بگه یا دعا چی بگه.

ما بهش میگفتیم اینو بگو، اونو بگو.

میگفتش که شب‌ها دیگه خوابو از چشم بچه هایی که میرفتن تو حسینیه حاج احمد میخوابیدن، پادگان دو کوه گرفته بود.

شب‌ها تا صبح صدای زجه و ناله این آقا تو سجده شنیده میشد.

همیشه هم یه چفیه به صورتش کسی نشناختش.

انگار که چهره شناخته شده مثلا از اراذل استغفرالله اینها بوده، هرچی.

یهو خلاصه این برای ما تعجب‌آور بود حالات ایشون.

گاهی اوقات می شنیدیم، میدیدیم دعاها رو هم داره غلط غلوط میگه.

اذکارش هم اشتباه داره میگه.

اما یک حال خوشی به پهنای صورت دائما گریه زاری.

گفت یه شب داشتیم میرفتیم تو این بیرون محوطه پادگان این ساختمون‌ها این خاکریز و اینا بود.

داشتیم میرفتیم نور این چراغ لنکروزی که ما نشسته بودیم توش خورد یه دفعه دیدم به یکی-- یکی انگار یکیو پشت خاکریز دیدیم.

وایسادیم رفتیم تو تاریکی دیدیم همین آقاهه چفیه به دوشه.

همین چف-چفیه به صورته هنوز.

شروع کرده همینطوری داره زار میزنه.

نشسته رو خاک، هی بلند میشه قیام میکنه، قبود میکنه، سجده میره.

خودشم نمیفهمه چیکار داره میکنه.

اما داره زار زار گریه میکنه.

خلاصه حالات عجیب، خیلی عجیب.

میگفت تا اینکه حالا هی گفت، گفت.

جریانات زیادی رو از ایشون گفت.

من چند تا چون فرصت نیست به شما تبرکاً گفتم.

حالات ایشون برامون خیلی عجیب جلوه کرده بود.

همه رو متوجه خودش کرده بود.

تا اینکه یه شب زدیم به عملیات و ایشون هم دیگه جذب شده بود و اجازه گرفته و اومد قاطی رزمنده‌ها و خلاصه.

اومد رفتیم حالا گفت به من که چه عملیاتی.

من از ذهنم رفته.

رفتیم یه عملیاتی بودیم.

ایشون هم با ما بود اتفاقا.

برخوردیم به میدان مین.

تا ما اومدیم داد بزنیم کیه که بره رو این مین‌ها بخوابه.

به هر حال میخوایم بریم از رو مین‌ها رد شیم.

تا یه دفعه دیدیم دو نفر خودشون.

هنوز ما حرف-- برنگشته حرف نزده تا داد زدیم دیدیم دو نفر شروع کردن غلت زدن.

یکیشون همین آقایی بود که قدبلند چفیه به صورت.

میگیم و همون حالت شروع کرد غلت زدن روی این مین‌ها.

این میرفت، اینا میرفتن همینجوری غلت می‌زدن قسم می‌خورد میگفت "من دیدم این صحنه رو" که بگی یه دونه مین منفجر بشه.

اینا رفتن اونور ما هم اصلا دیگه حواسمون رفت به-- رفت که آقا اینجا میدون مینه همین که دیدین این داره غلت میزنه و مین، مین‌ها مت-- منفجر نمیشه ما هم پشت سرش.

دویدیم رفتیم.

بعد رفت اون یه حالا یه چن-چند متر اونورتره یادم نیست چقدر گفت.

اونورتر یهو متوقف شد و چفیه‌شو برداشت شروع کرد بلند، بلند گریه کردن.

هیچ اتفاقی هم نیفتاد.

اتفاقا بعدا تو عملیات بعدی همین چفیه به صورته شهید هم میشه جالبه.

تو این عملیات این اتفاق براش بیفته.

میگه همه دورشو گرفتیم داد میزد.

آرومش کردیم گفتیم چته بابا عملیات ساکت باش.

چی شده؟

گفت قسم خورد گفتش که امام حسین رو دیدم.

امام حسین رو دیدم.

بعد گفت-- بهش گفتیم چجوری دیدی؟

گفتش که همین که من خوابیدم رو میدون مین داشتم غلت میزدم دیدم نوری بالا سر من داره همینطوری حرکت میکنه.

این نور با من بود تا جایی که من دیگه متوقف شدم.

متمثل شد جلوم.

یه آقایی بسیار نورانی و زیبارو.

گفتم شما کی هستی؟

گفت من حسین ابن علی‌ام.

دو تا جمله به من فرمود.

همینطور که گریه میکرد به من تو دل شب گفت.

آقای جهرمی میگفت.

اول گفت خسته نباشی امام حسین.

دوم فرمود من حسین رو رو سفید کردی با این کارت و همین تو عملیات بعدی شهید شد.

میخوام اینو بگم استفاده کنم از این خاطره بسیار زیبا و عجیب که اتفاقات زیادی تو جبهه این چنین افتاده و ما بی‌خبر.

اونم همین که گاهی اوقات تو زندگی ما یه اتفاقاتی رخ میده، یه عرض شود روح ریحانی، یه موقعیتی ایجاد میشه که خدا میخواد ما رو بخره.

مهم اینه که مثل این بابا قدر بدونیم.

ببینید حکم تیرش اومده خودش اقرار میکنه بدترین گناه‌ها.

اما از اون موقعیتی که درش قرار میگیره به نحو احسن استفاده میکنه.

خدا این معجزه رو در ما قرار داده است.

اصلا حکمت چون بحث ما قلب ممتحن بود، حکمت امتحانات الهی اینه که بالاخره نمرت بیست بشه.

خدا میخواد به هر-- ببخشیدا زوری هم که شده به هر بهانه‌ای منو تو رو بهشتی کنه.

ولی مهم اینه که آدم قدر این موقعیت‌ها رو بدونه.

اون لحظات، اون پادگان، اون شب‌ها، اون تاریکی‌ها، اون تنبل خاطر چقدر قشنگ استفاده کرد.

بعد الان قاطی شهدا ان دربتهم یرزقون ما گیریم تو این دنیا لامصب فک کنم وانفسا.

چرا اینو من یادم افتاد و گفتم؟

این احوالات عزیزان امنیتی رو دیدم.

بچه‌های خوب بسیجی که این شب‌ها اینجا می‌خوابن.

همین خوابیدنت اینجا، همین موقعیتی که برای شما ایجاد شده الان یه فرصته.

یه امتحانه.

خدا داره از شما الان امتحان میگیره.

تو این حالات چگونه‌اید؟

یک اردویی‌ست که بتونید از این اردوی آمادگی به هر حال بندگی خدا از هر جهت بتونید بهترین استفاده رو کنید.

راه براتون باز شده.

حالا این رو من به یک مثالی زدم.

یه مصداقی بر اینکه در گوشه گوشه عمر ما که داره رو به اتمام میره، یه موقعیت‌های این چنینی ایجاد میشه.

هنر، هنرمند اون کسی‌ست که از این موقعیت‌ها به نحو احسن استفاده کنه و برسونه خودشو به اون سرمنزل مقصود و راه مسدود نیست.

اینو به شما عرض کنم.

راه به سوی عهدی مسدود نیست.

ختم کلامم با یکی از جمله‌ی عرفا باشه.

مرحوم آقای دولابی جمله‌ی عجیب و طلایی‌ای دارن.

میفرماید خدا دائما با بندگانش در صلح و آشتیه.

اصلا خدا قهر تو کارش نیست.

ما هستیم که قهر می‌کنیم.

ما هستیم که شل و سفت می‌کنیم، عقب گرد می‌کنیم، بعد و قبل پیدا می‌کنیم.

و الا خدا دائما در صلح و آشتی با بنده‌شه.

تو اراده کن به سمت او بری.

خودش فرمود "من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها" یه معنای اینو از عالم جوادی آملی قبلا عرض کردم این گفتن.

که یک قدم به سمت خدا بری، خدا ده برابر هرووله کنان به سمت تو میدود.

این خیلی مژده بزرگیه برای ما.

انشالله که عاقبتمون ختم به خیر بشه.

به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل على محمد و آل محمد