ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 028

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

شکر و تسبیح در زندگی مؤمن

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين. والسلام علیک یا داعی الله و ربانی آیک.. بخش پایانی روایت مولا است. پیرامون مؤمن، صفات مؤمن و قلب مؤمن. دیروز یمسی و همواره شکر. مؤمن کسیک که شب می‌کند در حالی که همواره شکر. در خصوص شکر کمی صحبت کردیم که امیدوارم در خودمم تاثیر کرده باشه. امیدوارم شاکر نعمت‌ها باشم. و بلافاصله می‌فرماید و یسبح آنجا یمسی شب می‌کند همواره شکر. اینجا یسبح. صبح می‌کند و شغل هل؟ حالا شغلش چیست؟ ما شغلمون چیست؟ به چی اهتمام داریم؟ به چی مشغولیم، مشغولیت داریم؟ مولا می‌فرماید مؤمن کسیک که وقتی صبح کرد شغل هل فکر. فکر شغلش. افکار نه، فکر. اینجا باید فکر معنی شود. به همین یک وقت به صورت متعارف می‌گیم دارم فکر می‌کنم یا داری فکر می‌کنی؟ یا فکر، فکر می‌کنیم که اوهام و تخیلات و که عموماً هم بی‌فایده و بی‌اساس‌اند. موهوم‌اند دیگر، وهم‌اند. مداعبات نفس.

نفس بازیگری و حالا بازیگوشی قوه خیال و این‌ها گرفته و باعث شده که این صور و اشکال بیخود و به قول علما تخیلات فاسده بیاید تو قوه خیال و ما فکر کنیم که داریم فکر می‌کنیم. یا الله. در صورتی که این فکر نیست که. اصلاً اساس منطقی‌ش فکر انجام دادندد حرکته. فکر انجام دادندد حرکته از حرکت نفس از معلوم به مجهوله. قبلاً هم دیگر. حرکت می‌کند از مبادی تا به مطلوبش برسه. به این می‌گویند از جهت منطقی فکر. یعنی فکر انجام دادندد هم باید روشمند باشه. اینطوری نیست که انسان به همین صورت تو خواب و خیالش باشه و تو اوهامش باشه بگوییم دارد فکر می‌کند. یا متمرکز شده دارد به چیزای بیخودی فکر می‌کند بگه فکره دیگر. اگر فکر بود که تو رو به ذکر می‌رسوند. قبلاً بر اساس آیات صد و نود و صد و نود و یک آل عمرانه، اینطور که تو خاطرم هست.

معنای شکرگزاری

آنجایی که می‌فرماید ان فی خلق السماوات والارض واختلاف الليل والنهار لآيات لأولي الابصار لأولی الالباب ببخشید لأولی الالباب لأولی الالباب یعنی آن‌هایی که لب دارن، مغز دارن. این‌ها که صاحبان لب و مغزن، عقلاً توجه می‌کننددد که به رفت و آمد شبانه روز و خلقت آسمان و زمین که این‌ها آیات الهین. حرف از چی دارد می‌زند؟ مغز، عقل، لب. بلافاصله می‌آید ذکر رو مطرح می‌کند. حالا این‌ها کیان؟ کیا اهل ذکر و عقلاً تدبر و تأمل و تعقلاً. می‌فرمود الذین یذکرون الله قياما وقعودا وعلی جنوبهم. ایستاده، نشسته، خوابیده، لمیده اصطلاحاً دائماً یذکرون الله. این‌ها دائماً مشغول ذکر الله‌اند. بعد می‌فرمود و يتفكرون و يتفكرون في خلق السماوات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.

خدا رحمت کنه حضرت علامه علیک الرحمة والرضوان رو اشاره به همین سه تا آیک می‌آیندجام دادندد همی‌شود و می‌فرمودندد که که ذکر آمده بین دو تا فکر. اولی الالباب. بعد الذین یذکرون الله بعد و يتفكرون دو تا فکر آن اول اهل لب، مغز، تعقل، تفکر. حالا اهل ذکر‌اند و يتفكرون في خلق السماوات. لذا ایشون همی‌شود می‌فرمودندد تو اهل فکر باش خود به خود خدا تو رو اهل ذکر می‌کند. آن‌قدر فکر، فکر انجام دادندد اهمیت دارد. منتهی این فکری که ما الان داریم می‌گیم نه آن فکر متعارف وهم و خیال، مداعبات نفس نه، بازیگری، بازیگوشی نفس و قوه خیال نه، آن نه. که غالب مردم گرفتار آنن. این همواره تو خودشه. کجایی؟ کجا سیر می‌کنی؟ دارم فکر می‌کنم. این فکر نیست که. این خیاله، اوهامه. فکری فکره که اولاً پایک‌ش عقله، تعقله. ثانیاً تو رو به ذکر بکشونه. یعنی به همراه با در حقیقت تمرکز، توجه، تأمل باشه.

قلب مؤمن و یاد خدا

تأمل با الف که تو رو به عمل با عین بکشه یعنی به عمل بکشون. و الا هر چیزی که فکر نمی‌شود. حالا اینجا سؤال پیش می‌آید که این فکر رو همه دارن؟ یعنی آدم وقتی بسیار قوی می‌شود بسیار بسیار بسیار رشد می‌کند باز اهل تفکر هست؟. اما استثنائاً انبیا و اهل بیت علیکم الصلاة والسلام نه، آن‌ها اصلاً نیازی به فکر ندارن این فکر مال غیر معصومین، غیر انبیائه. که مجهولاتی دارن می‌خواهند از معلوماتشون به عنوان مبادی استفاده کنن به مطلوب خاطرشون برسن که مجهولات برای آنان معلوم شود، نفسشون حرکت کنه. ولی اهل بیت که کاملاً [] اصلاً نیازی به حرکت نفسه دیگر. نیازی به حرکت نفسه، نفسشون کاملاً. مجهولی اصلاً مجهولی برای آنان نیست. اذا علموا، علموا. در درس هشتاد و هفت اسفار، شرح اسفار ملاصدرا از طرف استاد در جلسه چند؟ هشتاد و هفت. بسیار جلسه شیرینیک آن جلسه.

پیرامون توحید صمدی قرآنی می‌فرماینددد که [] سه جور آمده هر سه جورش هم درست است. اذا علموا، علموا. اذا علموا، علموا. اذا علموا، اعلموا. در هر حال بخوان چیزی رو بدانند، می‌دانندندند. یا بهشون این دانسته ای، این دانسته ها، این علوم القا می‌شود، بهشون داده می‌شود. خود حضرت فرمودندد که یک ستونی از نور پیشاپیش ماست. این نور، نور علمه که هر وقت ما اراده کنیم چیزی رو بدونیم به آن ستون از نور نگاه می‌کنیم و می‌دانندندیم. اصلاً علم در محضر آن‌هاست. آن‌ها نیازی به فکر ندارن. انبیا نیازی به فکر ندارن. ما بیچارگان مجبوریم [] فکر کنیم از معلوم به مجهول برسیم. این رو هم نکته‌ش رو توجه داشته باشید. [] اما در هر حال، [] یادمون نره اینو که فکری، فکر که اولاً از عقل برمی‌خیزد بر اساس عقله.

صبح و شام مؤمن

ثانیاً ما را به ذکر بکشونه، به یاد خدا بکشه که [] انسان فکور در نهایت به جایی می‌رسد که همان که ان فی خلق السماوات والأرض واختلاف واختلاف الليل والنهار لآيات. همه چی رو آیات الهی می‌بیند. [صدای محیط] که البته هندسه این بالا به پایینه یا پایین به بالاست. توحیدی که ما دنبالشیم و حکمت متعالی جلوی پیش روی ما می‌گذارد، این صحف عرفانیک و نوریک و حکمیک جلوی پای ما می‌گذارند یا خود اهل بیت علیکم السلام رد پاشو در ادعیک‌شون جلوی پای ما گذاشتن. شناخت اشیا رو، ای الاسما را یا به عبارتی خلائق و کثرات رو، این آیات رو، این مجالی و این کلمات وجودی نظام اصلی رو از الله به این کلمات به ما یاد دادندد یا بالعکس یعنی به این، از این کلمات پی به وجود خدا ببریم. [] مصطلح است که به صورت متعارف که به این‌ها نگاه کن که به خدا پی ببری. اما این برای انسان‌های ضعیف النفسه، برای انسان‌های مبتدیک.

[] در دعای عرفه قبلاً که ابا عبدالله به خدا که الهی ترددی في الآثار. این رفت و آمد من در آثار تو که همه آیات و کلمات وجودی نظام اصلی هستن، چه از حیث نظام انفسی، چه نظام آفاقی، چه داخل، چه خارج از خودم، [] چه اتفاقی می‌افتد؟ این حضرت حسین ابن علی دارد عرض می‌کند به خدا. الهی ترددی في الآثار یوجب بعد المزار. باعث می‌شود منو از زیارتتو دور کنه. ببین برای یک انسان جامع این رضا پیغمبر فرمود من خدا رو دیدم و آیات الهی رو دیدم. از خدا به آیات رسیدم. هندسه‌ش بالا به پایینه. یعنی درستش این‌چنینه ولی برای انسان‌هایی که ضعیف النفسن مثل من و این‌ها نباید بالاخره از آیات توجه کرد و الا اصلش آنه. بک عرفتک انت دللتنی علیک. درست است؟ اشتباه نمیگم که. دلّ على ذاته بذاته.. یا من دلّ على ذاته بذاته. خودش از ذات خودش به ذات خودش دلالت می‌کند. این‌چنینه که به ما عنایت می‌شود، افاضه می‌شود.

توحید در رفتار روزانه

مثل اشراقات نوریک است. اضافه نوریک، این تلألؤ نور حضرت حق می‌تابد در وجود ما. نور حضرت حق الله نور السماوات والأرض. این نور الله که تابیده می‌شود در وجود ما، در تار و پود ما که ما به شناخت آیات الهی می‌رسیم. باز خدا توجه می‌کند، خدا تفضل می‌کند، خدا تلألؤ می‌کند. پرتو نوری حضرت حق به ما اضافه اشراقیک رو تو بحث حکمت متعالیک داریم دیگر، اضافه اشراقیک. آن نور صمدی الله نور السماوات والأرض، همه اشیا، کثر، کثرات، خلائق، این‌ها همه چی اضافه اشراقیک عین الربط به حضرت حق‌اند. اصلاً نمی‌توانی این ربط رو برداری. عین الربطن. عینا پرتو نور آن جمال و جلال الهی‌اند. تو چگونه می‌توانی بین پرتو خورشید و خود خورشید جدایی قرار بدی؟ بگی این یک چیزه، آن یک چیزه. اصلاً نمی‌توانی. این پرتو همانه، کشیده شده همانه. إن من شيء إلا عندنا خزائنه دیگر. و ما نزلناه إلا بقدر معلوم.

نسبت به صاع وجودی‌شون شدت و حدتی که از اسماء الهی درشون پیاده شده، شدت نوریک دارن. این تا اینجا حالا به عنوان مقدمه. [سرفه]اجازه بدید که برای اینکه بحث انشاالله دقیق‌تر شود نکته نهصد و پنجاه و چهار حضرت استاد رو در کتاب هزار و یک نکته بخونیم با هم که در خصوص فکره. نکته بسیار عالی رو اینجا بیان می‌کنندد. قابل توجه همه دوستان. حضرت استاد روح‌الشد می‌فرماینددد اگر کسی بگوید در صورتی که فکر و استنباط از خواص نفس ناطقه باشد، ها؟ اگر فکر و استنباط از خواص نفس ناطقه است بعد از مفارقت از بدن نیز دارای فکر و استنباط خواهد بود یا نه؟ [صحبت دیگران] حالا نفس رو بگیرید، مرحله تعلق روح به بدن.

آثار نعمت و مسئولیت

می‌فرماید اگر فکر و خواصش کلاً فکر و استنباط این‌ها، اگر متعلق به نفس ناطقه است، از خواص نفس ناطقه است، وقتی که این نفس اعلام انصراف از بدن داد و اصطلاحاً می‌گیم موت حاصل شد، اینجا چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا فکر وجود دارد هنوز؟ یعنی مردگان فکر می‌کننددد؟ اگر از خواص نفس ناطقه است یعنی باید مرده با خودش اینو ببرود دیگر. چون نفس از بدن جدا می‌شود، بدن منصرف می‌شود اینجا رها می‌شود و برمی‌گردد چرخه طبیعت. روح- فکر نفس بود. همینو دارد می‌گوید. می‌گوید- جدا می‌شود با مونه دوباره اگر با نفسه پس مردگان فکر می‌کننددد؟ این یک سواله دیگر. حالا حضرت استاد می‌فرماینددد که اگر کسی اینو بپرسه جواب می‌دهد خود حضرت استاد. در جواب می‌گوییم فکر حرکت است. همان چیزی که اول گفتیم دیگر باید زیرک باشید دیگر. فکر حرکت است. حالا شما حرکت مال کجا است؟ استعداد. یعنی بعد از چی؟

نه اصلاً حرکت مال کجا است؟ مال عالم استعداده. مال قوه و منه است. استعداد مال اینجاست. آنور که استعدادی نیست، آنجا فعلیته. فعالیت محض است. پس اگر فکر گفتیم که از جهت منطقی فکر یعنی حرکته. نفس از مبادی به آن مطلوبش یا از معلوم به مجهول. حرکت از کجا می‌آید؟ حرکت مال قوه و منه و استعداده. اگر این چنینه، وقتی ما از این دنیا می‌رویم دیگر استعداد برداشته می‌شود پس باید فکر برداشته شود. حضرت استاد از اینجا شروع می‌کننددد. در جواب می‌گوییم فکر حرکت است و حرکت از خواص جسم است. ملاحظه کنید که چطور انسان در فکر احساس خستگی می‌کند؟ چقدر روشن فرمودندد. اصلاً خستگی مال نفسه یا جسمه؟ جسم. مال جسمه دیگر نفس که خسته نمی‌شود. نفس خواب برنمی‌دارد که. شما خوابیدی نفست بیدارد. لذا بسیار چیزا رو در عالم رتبه مثال متصل خودت می‌بینی در خواب. پس این که خسته می‌شی بدن خسته می‌شود. چرا خسته می‌شی؟

ذکر و حضور قلب

چون داری فکر می‌کنی. پس فکر متعلق به بدنه. تعلق به بدن دارد. اگر امر روحانی بود کشمکش و مصادمه و این‌ها صدمه رسوندن. کشمکش که یعنی دعوا، نزاع، صدمه. اگر امر روحانی بود کشمکش و مصادمه که موجب خستگی‌ست پیدا نمی‌شد. همین طور که انسان از کثرت معلومات خسته نمی‌شود، کسیو پیدا می‌کنید از کثرت دانسته های خودش خسته شود؟ نه. کیف می‌کند، انبساط و ابتهاج پیدا می‌کند. بلکه فهمواره بهتر می‌شود. ولکن نفس ناطقه قوه مفکره را که از دماغ است، آلت برای کار خود قرار می‌دهددد. نفس ناطقه از طریق آلت که قوه مفکره است در دماغ استفاده می‌کند برای کار خودش تا مطلوب خودش برسه. دماغ چیست؟ مغز بگیر. و چون خودش مدرک بسیارات است به مقصود نائل می‌شود. نفس مدرک بسیاراته دیگر به مقصود نائل می‌شود. و بعد از مفارقت بدن دیگر تکمیل و تحصیل علوم ممکن نیست. این اثباتش کرد. حالا اینجا باز یک سؤال پیش می‌آید.

پس چگونه است که کسانی که از این دنیا می‌روند روایت داریم ملکی می‌آید آنان رو تعلیم می‌دهد. عند ربهم یرزقون چیست که؟ آن روزی که می‌خورندد سید بحر العلوم تو این رساله [] سید آمده که ایشون می‌فرمود آن رزقی که می‌خورندد عند ربهم یرزقون یا خورانده می‌شوند چون فعل مج-مع-مجهول آمده، یرزقون. آن علم و معرفته. علم و معرفت بهشون می‌دهند. حقوق طوسی. آنجا، آنجا بحثش فرق می‌کند. یعنی آنجا اصلاً این چیزی نیست که ما تو دنیا درباره‌ش فکر می‌کنیم که باید حرکت نفس باشه از معلوم به مجهول. آنجا افاضه است. افاضه مستقیم بلاواسطه و، و، و. حالا بخوایم بریم آن سمت از بحث خارج می‌شیم. [صدای کاغذ] پس این رو اگر خواستید نکته نهصد و پنجاه و چهار که برید بسیار زیبا حضرت استاد اینجا جواب دادندد. پس- بعد از مرگ فکر دیگر نقشی ندارد. دیگر برداشته می‌شود. این فکر برداشته می‌شود. حالا چی باقی می‌ماند؟

مقایسهٔ مؤمن و غافل

امتداد ناطقه یعنی می‌گیم با باقیات الصالحات. فکر؟ امتداد آسان. که آثارش در امتداد ظهور دارد. یعنی شما- عالم برزخ. به اصطلاح برخی [سرفه] مثلا [] عه باقیات الصالحات، باقیات الصالحات چیست؟ یعنی عملی انجام دادی که این عمل باقیک.. چجوری باقی می‌ماند که امتداد دارد؟ امتداد اعمال. یعنی مادام که- آثار اعمال. به اصطلاح این قنات آب می‌شود. اثرات آن کار. اثرات و اثری- حالا آن اسم علمیش چیست؟ همان که حضرت دارن می‌فرمایندد. ما اینو خوبه بدونید در مسیر سیر و سلوک می‌دانندندید اتفاق می‌افتد من و شما یک روزی گفتم من برای شما اثبات می‌کنم. ما هم بعضا کشفی، شهودی، انتقالی، القایی، الهامی این‌ها برامون رخ داده ما ر نداریم چون از جهت علمی علمشو نداریم. نمی‌دونیم چه اتفاقی رخ داده. حالا هنوز من وارد آن نمی‌خواهم بشم. یک جلسه قول دادم باهاتون صحبت کنم. آیک آل عمران چندم بود؟

صد و نود و صد و نود و یک آل عمران بود آیات. حالا دقت در مسیر سیر و سلوک [اه] از حیث منطقی، از حیث در حقیقت حکمت، کار فلسفی، برودان، منطق،؟ وقتی که کسی شروع می‌کند به فکر انجام دادندد که حرکت از م-معلوم به مجهوله، نفسش حرکت می‌کند. وقتی قدرت پیدا کرد نفس قوی شد دیگر نیاز به این حرکت به این تدریجی ندارد. توجه چی. این نفس که قوی شد فکر حرکت تدریجیک. تدریجا از معلوم به مجهول نفس حرکت می‌کند. مقدمات می‌چیند، صغرا، کبرا می‌چیند، قضیک درست می‌کند تا به مطلوبش برسه از مبادی، درست است؟ وقتی نفس قوی شد دیگر به این حرکت تدریجی نیاز ندارد. بار‌تا برای او حقیقت منکشف می‌شود و آن در مسیر فکری و برودان و منطق و حکمت و فلسفه بهش می‌گویند حدس. این یادتون باشه، حدس. می‌گوید من حدس می‌زنم این اتفاق رو. دقیقا هم همان اتفاق می‌افتد. همان حدسش این شده. این اصلاً فکرشو به کار ننداخته که.

روایت و نتیجهٔ آن

نشسته دو تا چهار تا کنه که. این حدس از کجا می‌آید؟ این یک بارقه است، بارقه الهیک. این آن ور هست، این در مسیر منطقش. حالا بحث برودانیش. حالا برو سمت عرفان چی؟ عرفان هم شبیک به این رو دارد. شما می‌خواهی بری به معرفت برسی، به عرفان برسی، به باطن حقایق عالم برسی، سیر و سلوک باید بکنی. این رساله سیر و سلوک سید بحر العلوم که جلوی منه، این رساله سیر و سلوک علامه طباطبایی که جلوی منه. این‌ها چی کار می‌کنندد با شما؟ اسمش رو خودشه دیگر. سیر، سلوک، سُلاکه الی الله. می‌آیند بر اساس یک تقدم و تأخرات و یک برنامه‌هایی شروع می‌کنندد حرکت انجام دادندد، سیر می‌کنندد. منتها این بسیار عمیق‌تره از فکر. درست شد؟ این اگر این باز برای کیک؟ سیر و سلوک برای نفس ضعیفه. وقتی نفس قوی شد می‌رود به کجا می‌رسد؟ می‌رسد به جذبه. جذبه. دقت. در عرفان معادل حدس است در حکمت.

جذبه رو حالا بر اساس صحبت‌های همان کشکول نور، عنوان کشکول نور پیرامون توحید، توحید افعالی و این‌ها داریم صحبت می‌کنیم. دقت. فکرتون پراکنده نشه. [] آنجا بحث توحید از کجا رسیدیم به توحید؟ تجلیات الهیک. این جذبه، این جذبه که می‌گیم که آناً دیگر تدریج‌بردار نیست. بار‌تا انسان به یک جایی می‌رسد، به یک حقیقتی دسترسی پیدا می‌کند بهش می‌گویند جذبه. دیگر نیاز به سیر و سلوک ندارد. نفس قوی می‌شود آناً برای او حقایق منکشف می‌شود.؟ پرده برای او می‌رسد، به شهود و کشف می‌افتد. به آن تو عرفان می‌گویند جذبه. آن رَشْ حیث از تجلیات الهیک. حالا برگردید به آن روایت شریفی که امام حسین در کربلا برای اصحابش تجلی کرد، برای شهدا تجلی کرد که آن‌طوری جان‌فشانی انجام دادندد، این‌چنان جان‌فشانی انجام دادندد یعنی چی؟ یعنی دچار جذبات حسینیک شدن. امام حسین برای آنان جذبه‌ای کرد.

روایت و نتیجهٔ آن

جذب، گرفتار، مجذوب شدن، جذب شدن. این‌ها اصطلاحاتیک که شما می‌توانید تو سیر بحث- اتصالی انجام دادندد. حالا خودمونیش می‌شود اتصالی انجام دادندد، برخورد انجام دادندد، به حضرت رسیدن. اتصال شدن. رسیدن، چشیدن رو. اتصالی شدن. این تا اینجا حالا فرصت ما هم تموم شده وقتمون فقط دیگر توضیح نمی‌دم. یک بخشی رو از رساله سیر و سلوک علامه طباطبایی هم براتون بخونم روحشون شاد که ایشون نفی خواطر و فکر و ذکر رو با هم توأمان می‌آورد. دقت. می‌فرماید حالا مراحل سیر و سلوک رو دارد می‌شمارد. رسیده به بیست و سوم، بیست و چهارم و بیست و پنجم از مرحله سیر و سلوک. عبارت از است نفی خواطر و فکر و ذکر. برای اینکه ما بریم به سمت فکر، حالا توضیح می‌دهد من این‌ها رو نمی‌خواهم دیگر توضیح بدم. وقتم گذشته. خلاصه‌شو به شما. برای اینکه بخوایم بریم برسیم به فکر، بحث ما چی بود؟

ی که دیر آمدند فرمایش مولا علی چی، چی بود؟ در اوصاف مؤمن. فرمود و یسبحوا این‌ها سب می‌کنندد در حالی که و شغلهه الفکر شغل‌شون، آن که دائم بهش مشغولن فکره. حالا اینجا حضرت استاد علامه طباطبایی علیک الرحمه و الرضوان می‌فرماید اگر می‌خواهی به فکر برسی راهش نفی خواطر است. [سرفه] باید با هم باشن این‌ها. بعد می‌فرماید نفی خواطر، فکر و ذکر. این‌ها رو با هم می‌آورد. چرا؟ اصلاً نمی‌توانی یکیشو ورداری. نفی خواطر یعنی- [] یعنی قوه خیالت رو پاک‌سازی کنی. خاطرات وجودی. [سرفه] آن انتهاش می‌شود انقطاع. شما را می‌رساند به انقطاع. ولی از پاک‌سازی قوه خیال شروع می‌شود. نفی خواطر. باید متخیلات فاسده پاک بشن. [] اصلاً. ببینم اینطوری بگم که برسونیم به صحبت حضرت عالی که کندن از همه چی، کندن از تعلقات چجوری حاصل می‌شود؟ اصلاً آنچه که در قوه خیال صورت و شکل ایجاد می‌شود، این‌ها فعل چی‌ان؟

روایت و نتیجهٔ آن

صورتی که در قوه خیال ایجاد می‌شود درست می‌شود فعل چیست؟ فعل کیک؟ فعل نفسته. نفس دارد ایجاد می‌کند. یعنی قوه خیال یک رتبه از نفسه، یک شأن از شؤون نفسه. نفس دارد ایجاد می‌کند قوه خیال این صورت رو ایجاد کرد. لذا علامه فرمود مطلقاً آنچه که در قوه خیال رخ می‌دهدد، چه در مثال متصل، چه منفصل، چه در خواب، چه در بیداری، تمسلات این‌ها همه رخ می‌دهد ایجاد نفسه. جدای از تو نیست. ایجاد نفس ناطق است. نفست این رو ایجاد کرده. درست است؟ این‌ها رو که متوجه می‌شویم دیگر. اگر این چنینه، ما قراره آن طرف با چی محشور باشیم؟ با همان صور و اشکال. آنان توسط نفس ایجاد می‌شوند. تا وقتی که نفس از تعلقاتش نکنده، صور و اشکالی که ایجاد می‌کند موهشه و وحشتناک و یثه و ترسناک و پست و این چیزاست. بیچاره کننده‌ست. برق رو خاموش می‌کند می‌رود در اتاق درو می‌بندد. تلویزیون رو خاموش می‌کند.

«بچه ساکت باش می‌خواهم نماز بخونم. آن پنجره رو ببند صدای قارقار کلاغ نیاد» ولی همین که شروع می‌کند تو خلوتش رفته همه جا هم تاریکه. درست است؟ اما چه کنه با توهماتش، با تخیلاتش؟ از درون غوغاست. به هزار چیز فکر می‌کند. اصلاً به هزار و یک چیز باز فکر نمی‌کند بهتره به اصطلاح رو درست استفاده کنم. تخیلشه، توهموارهه، فکر نیست. فکر به این معنای منطقی نیست. این این تا این رو، این نفی خواطر نکنه، آن خاطره‌های بیخود رو از قوه خیالش پاک‌سازی نکنه، نمی‌تواند فکر کنه و کسی هم که فکر نکنه نمی‌رسد به ذکر. که اول آیک‌شم که گفتیم آیک صد و نود و ص-صد و نود و یک سوره آل عمران. یکی از شاگردان حضرت استاد این چنین می‌فرماید. چون حضرت علامه طباطبایی. «چون این سه تا یک نوع درهم آمیختگی توأمانی با هم دارند و هر کدام بدون دیگری تحقق واقعی پیدا نمی‌کننددد لذا یکجا و با هم مطرح فرموده است».

روایت و نتیجهٔ آن

یعنی نفی خواطر رو آورده کنار فکر و ذکر. چون این سه تا، اینو فرمایش شاگردشه. «چون این سه تا یک نوع درهم آمیختگی توأمانی با هم دارند و هر کدام بدون دیگری تحقق واقعی پیدا نمی‌کند لذا یکجا و با هم مطرح شده است، مطرح فرموده است». اینو حضرت آیت الله جعفری فرمودندد که از شاگردان برجسته علامه طباطبایی بودند. حالا این جمله علامه طباطبایی رو من کامل کنم و شما را به خدا بسپارم. پس یک بار دیگر بخونم. بیست و سومین، بیست و چهارمین و بیست و پنجمین مراحل سیر و سلوک رو ایشون می‌شمردندد. نفی خواطر و فکر و ذکر. بعد می‌فرماید و این سه مرحله از مهمات وسایل وصول است به مقصد. و اکثر کسانی که از راه باز مانده و نتوانسته‌اند به منزل مقصود دست یابند در همین مراحل سه‌گانه به هلاکت رسیدند. متوقف، متوقف نانجام دادنددد، هلاک شدن. هلاک شدن.

چه خطرات این منازل عبارت است از عبادت اسنام و اوثان و کواکب و آتش و حیوانات و زنده دگ و دعوای حلول و اتحاد و به همگی آنها بعداً اشاره خواهد شد ان شاء الله. حضرت استاد می‌گویند همه این‌ها حتی بت پرستی و شرک و این‌ها مظاهرش. دعوای [] دعوای حلول و اتحاد. حلول و اتحاد. که مثلاً یک سری می‌گویند حلولی می‌شوند. می‌گویند خدا حلول کرده مثلاً در این نباتات، در این جمادات، خدا حلول کرده در انسان. یک سری می‌زنندد تو سر آنان می‌گویند خجالت بکشید مشرکین بالله. اتفاقاً خدا اتحاد وجودی با این‌ها برقرار کرده. دعوا می‌کنندد با هم. می‌گویند خدا با این‌ها باز هر دو بوی دوییّت می‌دهد. آنکه حلول کرده یعنی خدای جدا، خلق جدا. حالا خدا آمد حلول کرد. آنکه می‌گوید اتحاد باز خدا جدا، خلق جدا. آمد با خدا، با بنده‌ش متحد شد. این چه حرفای گزافیک شما، بیخودی شما می‌زنید؟

روایت و نتیجهٔ آن

«و ما معکم عین ما کنتم» اصلاً جدایی وجود ندارد. کثرت عین وحدت، وحدت عین کثرت. مثل نفس و قوای نفس. «ان النفس». نفس. «في وحدته کل القوی». «ان النفس فی وحدته کل القوی». یک وجود واحد اما همه قوای خودش رو دارد. شما وقتی می‌گی نفس یعنی قوه باصره‌شم دیدی، سامعه‌شم دیدی، ذائقه‌شم دیدی، چشاییشو، تخیلشو دیدی، توهموارهو دیدی، تعقلشو دیدی، قلبشو دیدی، روحشو دیدی، سرشو دیدی. همه این‌ها بهش می‌گی نفس. درست است؟ حالا می‌گی حضرت حق، حضرت حق رو از وحدت محضه که مرتبه اهدیته که همه حقایق مندمج‌اند در او بگیر بیار تا مرتبه کثرات، یک وجود واحد عالم می‌شود اطوار وجودی حق. هموارهؤون ظهور، شؤون حقن، ظهور حقن، اطوار وجودی حقن. برای همین فرمود "من عرف نفسه فقد عرف ربه". کسی که نفسش رو شناخت پروردگارشو می‌شود. اصلاً به جز از طریق معرفت نفس قربونتون برم نمی‌شود خدا رو شناخت.

قرار بود دعامون چی باشه؟ انتهای بحث. [] دیگر باید ادامه می‌دهند توضیحشو. ایشون ادامه می‌دهند بحث رو. می‌گوید انشاالله در آینده می‌گیم و می‌گویند. اما دیگر فرصتمون چون تموم شده ادامه ندادیم..

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.