د
درسگفتارها
بپرس
جستجو
فهرست من
بازگشت به فهرست جلسات
جلسه ۲۸
دارای متن همگام
شکر و تسبیح در زندگی مؤمن
قلب مومن28_ج500
در انتظار شروع گفتار…
۰:۰۰
۳۲:۰۶
15
15
۱×
فهرست من
اشتراک
دانلود
متن کامل
نسخه کتابی
خلاصه
فهرست مطالب
۱۳ سرفصل
## شکر و تسبیح در زندگی مؤمن
۰:۰۰
## معنای شکرگزاری
۰:۲۱
## قلب مؤمن و یاد خدا
۵:۳۰
## صبح و شام مؤمن
۸:۰۲
## توحید در رفتار روزانه
۱۰:۳۷
## آثار نعمت و مسئولیت
۱۲:۴۶
## ذکر و حضور قلب
۱۵:۲۰
## مقایسهٔ مؤمن و غافل
۱۸:۰۳
## روایت و نتیجهٔ آن
۲۰:۳۵
## روایت و نتیجهٔ آن
۲۳:۰۰
## روایت و نتیجهٔ آن
۲۵:۲۶
## روایت و نتیجهٔ آن
۲۷:۵۵
## روایت و نتیجهٔ آن
۳۰:۱۹
متن جلسه
دنبالکردن خودکار
بدون ترجمه
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين.
والسلام علیک یا داعی الله و ربانی
آیه. سلام علیکم و رحمة الله.
بخش پایانی روایت مولا است.
پیرامون مؤمن، صفات مؤمن
و قلب مؤمن. دیروز عرض کردیم یمسی و همه ش شکر.
مؤمن کسیه که شب میکنه در حالی که همش
شکر. در خصوص شکر کمی صحبت کردیم
که امیدوارم در خودمم تاثیر کرده باشه.
امیدوارم شاکر نعمتها باشم.
و بلافاصله میفرماید و یسبح اونجا
یمسی شب میکنه همش شکر.
اینجا یسبح. صبح میکنه
و شغل هل؟ حالا شغلش چیه؟
ما شغلمون چیه؟ به چی اهتمام داریم؟
به چی مشغولیم، مشغولیت داریم؟
مولا میفرماید مؤمن کسیه که
وقتی صبح کرد شغل هل فکر.
فکر شغلش. افکار نه،
فکر. اینجا باید فکر معنی بشه.
به همین یه وقت به صورت متعارف میگیم دارم فکر میکنم یا داری فکر میکنی؟
یا فکر، فکر میکنیم که اوهام و تخیلات و
که عموماً هم بیفایده و بیاساساند.
موهوماند دیگه، وهماند. مداعبات نفس.
نفس بازیگری و
حالا بازیگوشی قوه خیال و اینها
گرفته و باعث شده که این
صور و اشکال بیخود و به قول علما تخیلات فاسده بیاد تو قوه خیال و
ما فکر کنیم که داریم فکر میکنیم.
یا الله. در صورتی که این فکر نیست که.
اصلاً اساس منطقیش فکر کردن حرکته.
فکر کردن حرکته از
حرکت نفس از معلوم به مجهوله.
قبلاً هم عرض کردیم دیگه. حرکت میکنه از مبادی تا به مطلوبش برسه.
به این میگن از جهت منطقی فکر.
یعنی فکر کردن هم باید روشمند باشه.
اینطوری نیست که انسان همینطوری تو خواب و خیالش باشه و
تو اوهامش باشه بگیم داره فکر میکنه.
یا متمرکز شده داره به چیزای بیخودی فکر میکنه بگه خب فکره دیگه.
اگر فکر بود که تو رو به ذکر میرسوند.
قبلاً بر اساس آیات
صد و نود و صد و نود و یک آل عمرانه، اینطور که تو خاطرم هست.
اونجایی که میفرماید ان فی خلق السماوات والارض واختلاف الليل والنهار
لآيات لأولي الابصار
لأولی الاب-- الالباب ببخشید لأولی
الالباب لأولی الالباب یعنی اونهایی که لب دارن، مغز دارن.
اینها که صاحبان لب و مغزن، عقلاً
توجه میکنند که به رفت و آمد شبانه روز و خلقت آسمان و زمین که اینها آیات الهین.
حرف از چی داره میزنه؟ مغز،
عقل، لب.
بلافاصله میاد ذکر رو مطرح میکنه.
حالا اینا کیان؟ کیا اهل ذکر و عقلاً تدبر و تأمل و تعقلاً.
میفرمود الذین یذکرون الله قياما وقعودا
وعلی جنوبهم. ایستاده، نشسته، خوابیده، لمیده اصطلاحاً دائماً یذکرون الله.
اینا دائماً مشغول ذکر اللهاند.
بعد میفرمود و يتفكرون دقت کنید و يتفكرون
في خلق السماوات والأرض
ربنا ما خلقت هذا باطلا
سبحانك فقنا عذاب النار.
خدا رحمت کنه حضرت علامه علیه الرحمة والرضوان رو اشاره به همین
سه تا آیه میکردن همیشه و میفرمودن که دقت کنید که ذکر اومده بین دو تا فکر.
اولی الالباب. بعد
الذین یذکرون الله بعد و يتفكرون دو تا فکر اون اول
اهل لب، مغز، تعقل، تفکر.
حالا اهل ذکراند و يتفكرون في خلق السماوات.
لذا ایشون همیشه میفرمودن تو اهل فکر باش
خود به خود خدا تو رو اهل ذکر میکند.
انقدر فکر، فکر کردن اهمیت داره.
منتهی این فکری که ما الان داریم میگیم
نه اون فکر متعارف وهم و خیال،
مداعبات نفس نه، بازیگری، بازیگوشی نفس و قوه خیال نه، اون نه.
که غالب مردم گرفتار اونن.
این همش تو خودشه. کجایی؟
کجا سیر میکنی؟ دارم فکر میکنم.
این فکر نیست که. این خیاله، اوهامه.
خی-- فکری فکره
که اولاً پایهش عقله،
تعقله. ثانیاً تو رو به ذکر بکشونه.
یعنی به همراه با تبر-- تو-- در حقیقت تمرکز،
توجه، تأمل باشه.
تأمل با الف که تو رو به عمل با عین بکشه یعنی به عمل بکشون.
و الا هر چیزی که فکر نمیشه.
حالا اینجا سؤال پیش میاد که این فکر رو همه دارن؟
یعنی آدم وقتی خیلی قوی میشه خیلی خیلی خیلی رشد میکنه باز اهل تفکر هست؟
بله. اما استثنائاً انبیا و اهل بیت علیهم الصلاة والسلام نه، اونها اصلاً نیازی به فکر ندارن
این فکر مال غیر معصومین،
غیر انبیائه. که
مجهولاتی دارن میخوان از معلوماتشون به عنوان مبادی استفاده کنن
به مطلوب خاطرشون
برسن که مجهولات براشون معلوم بشه، نفسشون حرکت کنه.
ولی اهل بیت که کاملاً
اصلاً نیازی به ت-- حرکت نفسه دیگه.
نیازی به حرکت نفسه، نفسشون کاملاً.
مجهولی اصلاً مجهولی براشون نیست.
اذا علموا، علموا.
توی درس هشتاد و هفت
اسفار، شرح
اسفار ملاصدرا از طرف استاد
در جلسه چند؟ هشتاد و هفت.
خیلی جلسه شیرینیه اون جلسه.
پیرامون توحید صمدی قرآنی
میفرمایند که سه جور اومده هر سه جورش هم درسته.
اذا علموا، علموا. اذا علموا،
علموا. اذا علموا، اعلموا.
در هر حال بخوان چیزی رو بدانند، میدانند.
یا بهشون این دانسته ای،
این دانسته ها، این علوم القا میشه، بهشون داده میشه.
خود حضرت فرمودن که یک ستونی از نور
پیشاپیش ماست. این نور، نور علمه که هر وقت ما اراده کنیم چیزی رو بدونیم
به اون ستون از نور نگاه میکنیم و میدانیم.
اصلاً علم در محضر اونهاست.
اونها نیازی به فکر ندارن.
انبیا نیازی به فکر ندارن.
ما بیچارهها مجبوریم فکر کنیم از معلوم به مجهول برسیم.
این رو هم نکتهش رو توجه داشته باشید.
اما در هر حال، یادمون نره اینو که
فکری، فکر که
اولاً از عقل برمیخیزه
بر اساس عقله. ثانیاً ما رو به ذکر بکشونه، به یاد خدا بکشه که
انسان فکور در نهایت به جایی میرسه که
همون که ان فی خلق السماوات والأرض واختلاف ال--
واختلاف الليل والنهار لآيات.
همه چی رو آیات الهی میبینه.
که البته عرض کردیم هندسه این
بالا به پایینه یا پایین به بالاست.
توحیدی که ما دنبالشیم
و حکمت متعالی جلوی پیش روی ما میگذاره، این صحف عرفانیه و نوریه
و حکمیه جلوی پای ما میذارن یا خود اهل بیت علیهم السلام رد پاشو در ادعیهشون جلوی پای ما گذاشتن.
شناخت اشیا رو،
ای الاسما رو یا به عبارتی خلائق و کثرات رو، این آیات رو، این مجالی و این کلمات وجودی نظام اصلی رو
از الله به این کلمات به ما یاد دادن یا بالعکس یعنی به این، از این کلمات پی به وجود خدا ببریم.
مصطلح هستش که
به صورت متعارف که به اینها نگاه کن که به خدا پی ببری.
اما این برای انسانهای ضعیف النفسه، برای انسانهای مبتدیه.
در دعای عرفه قبلاً عرض کردیم که ابا عبدالله فرمود-- عرض کردم به خدا که الهی ترددی في الآثار.
این رفت و آمد من در آثار تو که همه آیات و کلمات وجودی نظام اصلی هستن، چه از حیث
نظام انفسی، چه نظام آفاقی، چه داخل، چه خارج از خودم،
چه اتفاقی میافته؟ این ترددم-- حضرت حسین ابن علی داره عرض میکنه به خدا.
الهی ترددی في الآثار
یوجب بعد المزار.
باعث میشه منو از زیارتتو دور کنه.
ببین برای یک انسان جامع
این طری-- رضا پیغمبر فرمود من خدا رو دیدم و
آیات الهی رو دیدم. از خدا به آیات رسیدم.
هندسهش بالا به پایینه. یعنی درستش اینچنینه ولی خب برای انسانهایی که ضعیف النفسن مثل
من و اینها نباید بالاخره از آیات توجه کرد به-- و الا اصلش اونه.
بک عرفتک انت دللتنی علیک.
درسته؟ اشتباه نمیگم که.
دلّ على ذاته بذاته. احسن.
یا من دلّ على ذاته بذاته.
خودش از ذات خودش به ذات خودش دلالت میکنه.
اینچنینه که به ما عنایت میشه، افاضه میشه.
مثل اشراقات نوریه است.
اضافه نوریه، این تلألؤ نور حضرت حق میتابه در وجود ما.
نور حضرت حق الله نور السماوات والأرض.
این نور الله که تابیده میشه در وجود ما، در تار و پود ما
که ما به شناخت آیات الهی میرسیم.
باز خدا توجه میکنه، خدا تفضل میکنه،
خدا تلألؤ میکنه. پرتو نوری حضرت حق به ما اضافه
اشراقیه رو تو بحث حکمت متعالیه داریم دیگه، اضافه اشراقیه.
اون نور صمدی الله نور السماوات والأرض، همه اشیا، کثر،
کثرات، خلائق، اینا همه چی اضافه اشراقیه
عین الربط به حضرت حقاند.
اصلاً نمیتونی این ربط رو برداری.
عین الربطن. عینا
پرتو نور اون جمال و جلال الهیاند.
تو چگونه میتونی بین پرتو خورشید و خود خورشید جدایی قرار بدی؟
بگی این یه چیزه، اون یه چیزه.
اصلاً نمیتونی. این پرتو همونه، کشیده شده همونه.
إن من شيء إلا عندنا خزائنه دیگه.
و ما نزلناه إلا بقدر معلوم.
نسبت به صاع وجودیشون شدت و حدتی که از اسماء الهی درشون پیاده شده،
شدت نوریه دارن. این تا اینجا
حالا به عنوان مقدمه عرض کردیم.
اجازه بدید که برای اینکه بحث انشاالله دقیقتر بشه نکته
نهصد و پنجاه و چهار حضرت استاد رو در کتاب هزار و یک نکته بخونیم با هم که در خصوص فکره.
نکته خیلی عالی رو اینجا بیان میکنن.
قابل توجه همه دوستان.
حضرت استاد روحالشد میفرمایند اگر کسی بگوید در صورتی که فکر و استنباط از خواص نفس ناطقه باشد،
ها؟ اگه فکر و استنباط
از خواص نفس ناطقه است
بعد از مفارقت از بدن نیز دارای فکر و استنباط خواهد بود یا نه؟
حالا نفس رو بگیرید، مرحله تعلق روح به بدن.
میفرماید اگر فکر و
خواصش کلاً فکر و استنباط اینا،
اگر متعلق به نفس ناطقه است،
از خواص نفس ناطقه است،
خب وقتی که این نفس اعلام انصراف از بدن داد و ال-- اصطلاحاً میگیم موت حاصل شد، اینجا
چه اتفاقی میافته؟ آیا
فکر وجود داره هنوز؟ یعنی مردگان فکر میکنند؟
اگر از خواص نفس ناطقه است
یعنی باید مرده با خودش اینو ببره دیگه.
چون نفس از بدن جدا میشه، بدن منصرف میشه اینجا رها میشه و برمیگرده چرخه طبیعت.
روح- فکر product نفس بود.
خب همینو داره میگه. میگه- جدا میشه با مونه دوباره اگر با نفسه پس مردهها فکر میکنند؟
این یه سواله دیگه. حالا حضرت استاد میفرمایند که اگر کسی اینو بپرسه
جواب میده خود حضرت استاد.
در جواب میگوییم فکر حرکت است.
همون چیزی که اول گفتیم دیگه باید زیرک باشید دیگه.
فکر حرکت است. حالا شما بفرمایید حرکت مال کجاست؟
استعداد. یعنی بعد از
چی؟ نه اصلاً حرکت مال کجاست؟
مال عالم استعداده. مال قوه و منه است.
استعداد مال اینجاست. اونور که استعدادی نیست، اونجا فعلیته.
فعالیت محض است. پس اگر
فکر گفتیم که از جهت منطقی فکر یعنی حرکته.
نفس از
مبادی به اون مطلوبش یا از
معلوم به مجهول. خب
حرکت از کجا میاد؟ حرکت مال
قوه و منه و استعداده.
اگر این چنینه، خب
وقتی ما از این دنیا میریم دیگه استعداد برداشته میشه پس باید فکر برداشته بشه.
ببینید حضرت استاد از اینجا شروع میکنند.
در جواب میگوییم فکر حرکت است
و حرکت از خواص جسم است.
ملاحظه کنید که چطور انسان در فکر احساس خستگی میکند؟
چقدر قشنگ فرمودن. اصلاً خستگی مال نفسه یا جسمه؟
جسم. مال جسمه دیگه نفس که خسته نمیشه.
نفس خواب برنمیداره که. شما خوابیدی نفست بیداره.
لذا خیلی چیزا رو در عالم
رتبه مثال متصل خودت میبینی
در خواب. پس این که خسته میشی بدن خسته میشه.
چرا خسته میشی؟ چون داری فکر میکنی.
پس فکر متعلق به بدنه. تعلق به بدن داره.
اگر امر روحانی بود
کشمکش و مصادمه و
اینها صدمه رسوندن. کشمکش که یعنی دعوا، نزاع، صدمه.
اگر امر روحانی بود کشمکش و مصادمه که موجب خستگیست پیدا نمیشد.
همین طور که انسان از کثرت معلومات خسته نمیشود، کسیو پیدا میکنید از کثرت دانسته های خودش خسته بشه؟
نه. کیف میکنه، انبساط و ابتهاج پیدا میکنه.
بلکه فهمش بهتر میشود.
ولکن نفس ناطقه قوه مفکره را که از دماغ است،
آلت برای کار خود قرار میدهد.
نفس ناطقه از طریق آلت
که قوه مفکره است در دماغ
استفاده میکنه برای کار خودش
تا مطلوب خودش برسه.
دماغ چیه؟ مغز بگیر.
و چون خودش مدرک کلیات است به مقصود نائل میشود.
نفس مدرک کلیاته دیگه به مقصود نائل میشه.
و بعد از مفارقت بدن دیگر تکمیل و تحصیل علوم ممکن
نیست. این اثباتش کرد.
حالا اینجا باز یه سؤال پیش میاد.
پس چگونه است که کسانی که از این دنیا میرن روایت داریم ملکی میاد اونا رو تعلیم میده.
عند ربهم یرزقون چیه که؟
احسنت. اون روزی که میخورن
سید بحر العلوم تو این رساله
سید اومده که ایشون میفرمود اون
رزقی که میخورن عند ربهم یرزقون یا خورانده میشن چون فعل مج-مع-مجهول اومده، یرزقون.
اون علم و معرفته.
علم و معرفت بهشون میدن. حقوق طوسی.
احسنت. اونجا، اونجا بحثش فرق میکنه.
یعنی اونجا اصلاً این چیزی نیست که ما تو دنیا دربارهش فکر میکنیم که باید حرکت نفس باشه از معلوم به مجهول.
اونجا افاضه است. افاضه
مستقیم بلاواسطه و، و،
و. حالا بخوایم بریم اون سمت از بحث خارج میشیم.
پس این رو اگر خواستید ببینید نکته
نهصد و پنجاه و چهار
که برید ببینید خیلی زیبا حضرت استاد اینجا جواب دادن.
پس- بعد از مرگ فکر دیگه
نقشی نداره. احسنت. بله دیگه برداشته میشه.
این فکر برداشته میشه. حالا
چی باقی میمونه؟ امتداد ناطقه یعنی میگیم با
باقیات الصالحات. فکر؟
امتداد آسان. که آثارش در امتداد
ظهور داره. یعنی شما- عالم برزخ.
به اصطلاح بعضیا مثلا
عه باقیات الصالحات، باقیات الصالحات چیه؟
یعنی عملی انجام دادی که این عمل باقیه.
آفرین. چجوری باقی میمونه که امتداد داره؟
امتداد اعمال. یعنی مادام که- آثار اعمال.
به اصطلاح این قنات آب میشه.
اثرات اون کار. اثرات و اثری- حالا اون اسم علمیش چیه؟
همون که حضرت آقا دارن میفرماین.
ببینید ما اینو خوبه بدونید توی مسیر سیر و سلوک میدونید اتفاق میافته من و شما بیه--
یه روزی گفتم من برای شما اثبات میکنم.
ما هم بعضا کشفی، شهودی،
انتقالی، القایی، الهامی اینا برامون رخ داده ما خبر نداریم چون از جهت علمی علمشو نداریم.
نمیدونیم چه اتفاقی رخ داده.
حالا هنوز من وارد اون نمیخوام بشم.
یه جلسه قول دادم باهاتون صحبت کنم.
آیه آل عمران چندم بود؟
صد و نود و صد و نود و یک آل عمران بود آیات.
حالا non دقت بفرمایید در مسیر سیر و سلوک
از حیث منطقی، از حیث
در حقیقت حکمت، کار فلسفی، برهان، منطق، خب؟
وقتی که کسی شروع میکنه به فکر کردن که حرکت از م-معلوم به مجهوله، نفسش حرکت میکنه.
وقتی قدرت پیدا کرد
نفس قوی شد دیگه نیاز به این حرکت به این تدریجی نداره.
توجه بفرمایید چی عرض میکنم. این حرک--
نفس که قوی شد فکر حرکت تدریجیه.
تدریجا از معلوم به مجهول نفس حرکت میکنه.
مقدمات میچینه، صغرا، کبرا میچینه، قضیه درست میکنه تا به مطلوبش برسه از مبادی، درسته؟
وقتی نفس قوی شد دیگه به این حرکت
تدریجی نیاز نداره.
دفعهتا براش حقیقت منکشف میشه و اون در مسیر فکری و برهان و منطق و حکمت و فلسفه بهش میگن حدس.
این یادتون باشه، حدس. میگه من حدس میزنم
این اتفاق رو. دقیقا هم همون اتفاق میافته.
همون حدسش این شده. این اصلاً فکرشو به کار ننداخته که.
نشسته دو تا چهار تا کنه که.
این حدس از کجا میاد؟ این یه بارقه است، بارقه الهیه.
این اون ور هست، این در مسیر منطقش.
حالا بحث برهانیش. حالا ب--
برو سمت عرفان چی؟ عرفان هم شبیه به این رو داره.
شما میخوای بری به معرفت برسی، به عرفان برسی، به باطن
حقایق عالم برسی، سیر و سلوک باید بکنی.
این رساله سیر و سلوک سید بحر العلوم که جلوی منه، این رساله سیر و سلوک
Allame Tabatabaei که جلوی منه.
اینا چی کار میکنن با شما؟
اسمش رو خودشه دیگه. سیر،
سلوک، سُلاکه الی الله.
میان بر اساس یک تقدم و تأخرات و یک برنامههایی شروع میکنن حرکت کردن، سیر میکنن.
منتها این خیلی عمیقتره
از فکر. درست شد؟
این اگر این برا-- باز برای کیه؟
سیر و سلوک برای نفس ضعیفه.
وقتی نفس قوی شد میره به چ-- کجا میرسه؟
میرسه به جذبه. جذبه.
دقت بفرمایید. در عرفان
معادل حدس است در حکمت.
جذبه رو حالا بن-- بر اساس صحبتهای
همون کشکول نور، عنوان کشکول نور پیرامون
توحید، توحید افعالی و اینا داریم صحبت میکنیم.
حرف-- دقت بفرمایید.
فکرتون پراکنده نشه.
اونجا بحث توحید کج-- از کجا رسیدیم به توحید؟
تجلیات الهیه.
این جذبه، این جذبه که میگیم که آناً دیگه تدریجبردار نیست.
دفعهتا انسان به یه جایی میرسه، به یه حقیقتی دسترسی پیدا میکنه
بهش میگن جذبه. دیگه نیاز به سیر و سلوک نداره.
نفس قوی میشه آناً براش حقایق منکشف میشه.
خب؟ پرده براش میرشه، به شهود و کشف میافته.
به اون تو عرفان میگن جذبه.
اون رَشْ حیث از تجلیات الهیه.
حالا برگردید به اون روایت شریفی که امام حسین در کربلا برای اصحابش تجلی کرد،
برای شهدا تجلی کرد که اونطوری جانفشانی کردن، اینچنان جانفشانی کردن
یعنی چی؟ یعنی جذب-- دچار
جذبات حسینیه شدن.
امام حسین براشون جذبهای کرد.
جذب، گرفتار، مجذوب شدن،
جذب آقا شدن. اینا اصطلاحاتیه که شما میتونید تو سیر بحث- اتصالی کردن.
حالا خودمونیش میشه اتصالی کردن، برخورد کردن، به حضرت
رسیدن. اتصال شدن.
رسیدن، چشیدن آقا رو.
اتصالی شدن. این تا اینجا حالا فرصت ما هم تموم شده وقتمون فقط دیگه توضیح نمیدم.
یه بخشی رو از رساله سیر و سلوک
Allame Tabatabaei هم براتون بخونم روحشون شاد
که ایشون نفی خواطر
و فکر و ذکر رو با هم توأمان میاره.
دقت بفرمایید. میفرماید
حالا مراحل سیر و سلوک رو داره میشماره.
رسیده به بیست و سوم، بیست و چهارم و بیست و پنجم از مرحله سیر و سلوک.
عبارت از است نفی خواطر و فکر و ذکر.
برای اینکه ما بریم به سمت فکر،
حالا توضیح میده من اینا رو نمیخوام دیگه توضیح بدم.
وقتم گذشته. خلاصهشو به شما عرض میکنم.
برای اینکه بخوایم بریم برسیم به فکر، بحث ما چی بود؟
عزیزانی که دیر اومدن فرمایش مولا علی چی، چی بود؟
در اوصاف مؤمن.
فرمود و یسبحوا
اینا سب میکنن در حالی که و شغلهه الفکر شغلشون،
اون که دائم بهش مشغولن فکره.
حالا اینجا حضرت استاد علامه طباطبایی علیه الرحمه
و الرضوان میفرماید اگر میخوای به فکر برسی راهش نفی خواطر است.
باید با هم باشن اینا.
بعد میفرماید نفی خواطر، فکر و ذکر.
اینا رو با هم میاره. چرا؟ اصلاً نمیتونی یکیشو ورداری.
نفی خواطر یعنی- یعنی قوه خیالت رو پاکسازی کنی.
خاطرات وجودی. اون
انتهاش میشه انقطاع. شما رو میرسونه به انقطاع.
ولی از پاکسازی قوه خیال شروع میشه.
نفی خواطر. باید متخیلات فاسده پاک بشن.
اصلاً. ببینم اینطوری بگم که برسونیم به صحبت حضرت عالی
که کندن از همه چی،
کندن از تعلقات چجوری حاصل میشه؟
اصلاً اونچه که در قوه خیال صورت و
شکل ایجاد میشه، اینها
فعل چیان؟ صورتی که در قوه خیال ایجاد میشه
درست میشه فعل چیه؟
فعل کیه؟ فعل نفسته.
نفس داره ایجاد میکنه. یعنی قوه خیال یه رتبه از نفسه، یک شأن از شؤون نفسه.
نفس داره ایجاد میکنه قوه خیال این صورت رو ایجاد کرد.
لذا علامه فرمود مطلقاً اونچه که در قوه
خیال رخ میده، چه در مثال متصل، چه منفصل، در-- چه در خواب، چه در بیداری، تمسلات
اینا همه رخ میده ایجاد نفسه.
جدای از تو نیست. ایجاد نفس ناطق است.
نفست این رو ایجاد کرده.
درسته؟ اینا رو که متوجه میشیم دیگه.
خب اگر این چنینه،
خب ما قراره اون طرف با چی محشور باشیم؟
با همون صور و اشکال. اونا توسط نفس ایجاد میشن.
تا وقتی که نفس از تعلقاتش نکنده،
صور و اشکالی که ایجاد میکنه موهشه و وحشتناک و
خبیثه و ترسناک و پست و
این چیزاست. بیچاره کنندهست.
آقا برق رو خاموش میکنه میره توی اتاق درو میبنده.
تلویزیون رو خاموش میکنه. هیچ-- «بچه ساکت باش میخوام نماز بخونم.
اون پنجره رو ببند صدای قارقار کلاغ نیاد»
ولی همین که شروع میکنه تو خلوتش رفته همه جا هم تاریکه.
درسته؟ اما چه کنه با
توهماتش، با تخیلاتش؟
از درون غوغاست.
به هزار چیز فکر میکنه. اصلاً به هزار و یک چیز باز فکر نمیکنه بهتره به اصطلاح رو درست استفاده کنم.
تخیلشه، توهمشه، فکر نیست.
فکر به این معنای منطقی نیست.
این پیش-- این تا این رو، این نفی خواطر نکنه،
اون خاطرههای بیخود رو از
قوه خیالش پاکسازی نکنه، نمیتونه فکر کنه
و کسی هم که فکر نکنه نمیرسه به ذکر.
که اول عرض کردیم آیهشم که گفتیم آیه صد و نود و
ص-صد و نود و یک سوره
آل عمران. یکی از شاگردان حضرت استاد این چنین میفرماید.
چون این-- حضرت علامه طباطبایی.
«چون این سه تا یک نوع
درهم آمیختگی توأمانی با هم دارند و هر کدام بدون دیگری تحقق واقعی پیدا نمیکنند لذا یکجا و با هم
مطرح فرموده است». یعنی
نفی خواطر رو آورده کنار
فکر و ذکر. چون این سه تا، اینو
فرمایش شاگردشه. «چون این سه تا یک نوع درهم آمیختگی توأمانی
با هم دارند و هر کدام بدون دیگری تحقق واقعی پیدا نمیکند لذا یکجا و با هم مطرح شده است، مطرح فرموده است».
اینو حضرت آیت الله جعفری
فرمودن که از شاگردان برجسته علامه طباطبایی بودند.
حالا این جمله علامه طباطبایی رو من کامل کنم و شما رو به خدا بسپارم.
پس یه بار دیگه بخونم. بیست و سومین، بیست و چهارمین و بیست و پنجمین
مراحل سیر و سلوک رو ایشون
میشمردن. نفی خواطر و فکر و ذکر.
بعد میفرماید و این سه مرحله از مهمات وسایل وصول است به مقصد.
و اکثر کسانی که از راه باز مانده و نتوانستهاند به منزل مقصود دست یابند
در همین مراحل سهگانه به هلاکت رسیدند.
متوقف، متوقف نکردند، هلاک شدن.
هلاک شدن آفرین. چه خطرات این مناز-- منازل عبارت است از
عبادت اسنام و اوثان و کواکب و آتش و
حیوانات و زنده دگ و دعوای حلول و اتحاد و
به همگی آنها بعداً اشاره خواهد شد ان شاء الله.
حضرت استاد میگن همه اینا حتی بت پرستی و مش-- شرک و اینا مظاهرش.
دعوای دعوای حلول و اتحاد.
حلول و اتحاد. که مثلاً یه سری میگن حلولی میشن.
میگن خدا حلول کرده مثلاً در این نباتات، در این جمادات، در-- خدا حلول کرده در انسان.
یه سری میزنن تو سر اونا میگن خجالت بکشید مشرکین بالله.
اتفاقاً خدا اتحاد وجودی با اینا برقرار کرده.
دعوا میکنن با هم. میگن خدا با اینا متج-- باز هر دو بوی دوییّت میده.
اونکه حلول کرده یعنی خدای جدا،
خلق جدا. حالا خدا اومد حلول کرد.
اونکه میگه اتحاد باز خدا جدا، خلق جدا.
اومد با خدا، با بندهش متحد شد.
این چه حرفای گزافیه شما، بیخودی شما میزنید؟
«و ما معکم ain ما کنتم» اصلاً جدایی وجود نداره.
کثرت عین وحدت، وحدت عین کثرت.
مثل نفس و قوای نفس.
«ان النفس».
نفس. «في وحدته کل القوی».
«ان النفس
فی وحدته کل القوی».
یک وجود واحد اما همه قوای خودش رو داره.
شما وقتی میگی نفس یعنی قوه باصرهشم دیدی،
سامعهشم دیدی، ذائقهشم دیدی، چشاییشو،
تخیلشو دیدی، توهمشو دیدی، تعقلشو دیدی،
قلبشو دیدی، روحشو دیدی، سرشو دیدی.
همه اینها بهش میگی نفس.
درسته؟ حالا میگی حضرت حق،
حضرت حق رو از ک--
وحدت محضه که مرتبه
اهدیته که همه حقایق مندمجاند در او بگیر بیار تا مرتبه کثرات، یک وجود واحد عالم میشه اطوار وجودی حق.
همه شؤون ظهور، شؤون حقن، ظهور حقن، اطوار وجودی حقن.
برای همین فرمود "من عرف نفسه
فقد عرف ربه". کسی که نفسش رو شناخت پروردگارشو میشناسه.
اصلاً به جز از طریق معرفت نفس قربونتون برم
نمیشه خدا رو شناخت. خب قرار بود دعامون چی باشه؟
انتهای بحث. دیگه باید ادامه میدن توضیحشو.
ایشون ادامه میدن بحث رو.
میگه انشاالله در آینده میگیم و میگن.
اما دیگه فرصتمون چون تموم شده ادامه ندادیم.
اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان
والحمد لله رب العالمين.
صلوات. اللهم صل
علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
جلسه قبل
جلسه بعد