یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
وصف المؤمنین؛ مانیفست قرب و بعد
بسم الله الرحمن الرحیم و به هذا نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته.
در روایتی بودیم که در خصوص اهل ایمان از امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام وارد شده: فی وصف المؤمنین. این مانیفست وجودی ماست. از طریق این صفات انسان متوجّه بعد و قربش به مولا میشود. فرمایش از مولاست؛ معنا نیز این است که مطلقاً هر کجا از اهل ایمان سخن رود و مؤمن در قرآن، مقصود کسی است که ولایت امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام را پذیرفته. میان ما مرسوم است بگوییم محبّ امیرالمؤمنین؛ این انزل مراتب است اگرچه بالاترین مراتب خود اوست. ذو مراتب از محبّ تا شیعه. ولی در هر حال کسی که ولایت امیرالمؤمنین و اولادش را پذیرفت از نظر قرآن مؤمن است. همه مدّعیایم که مؤمنیم و ولایت مولا را پذیرفتهایم؛ امّا باید خود را با شابلون و اشل و مانیفست تطبیق دهیم تا معلوم شود ادّعا راست است یا نه. روایت وصف المؤمنین همین شابلون است؛ علامات أحدهم آینهٔ سنجش قرب است.
عمل بیمحبّت و محبّت بیعمل
فرمایشی از امام رؤوف در مشهد بسیار تکان داد. انشاءالله بهزودی مشرّف شویم. از همان موقع بسیار تکاندهنده بود؛ منبعش نیز پیدا شد. جالب آنکه در ظاهر سرا تابلویش کرده بودند؛ معمولاً چنین چیزها را تابلو نمیکنند. مضمون فرمایش امام رؤوف این بود که عمل — هر عملی، بهترین اعمال — بدون محبّت ما هیچ فایدهای ندارد؛ امید مبند به عمل بدون محبّت ما. تکاندهندهاش این قسمت بود که فرمود به حبّ ما هم بدون عمل امید نداشته باش. بعضی صرفاً میگویند عاشق اهلبیتیم امّا هیچ عمل مثبت از آنان دیده نمیشود؛ هیچ خروجی ندارند. عاریه میکشند و از آنان نیز گرفته میشود. عشق بدون خروجی عملی مرام نمیسازد. وگرنه نشانه دارد: کسی که عاشق امام حسین شد مرامش حسینی میشود یا نه؟ کسی که عاشق امیرالمؤمنین شد مرامش علوی و فاطمی میشود یا نه؟
دیروز رفتیم بقالی محل خرید کنیم؛ شناختمش. یادم آمد سالی در اربعین او را دیده بودم. گفتوگو کردیم. هنگام خداحافظی جملهای گفت که گذاشتم در اعتقادش بماند؛ بدون آن هم بهتر است این را داشته باشد. گفت امام حسین در همهٔ اهلبیت یکدانه است؛ تکه؛ با همه فرق میکند. گفتم چطور؟ خواستم ببینم نگاهش از جهت تمایز چیست. گفت امام حسین اصلاً نگاه نمیکند طرف کیست؛ مشروبخوار، زناکار، حرامخوار، رذل، پست را یکیک شمرد؛ همه را میطلبد و همه سمتش میروند؛ اهلبیت دیگر چنین نیستند. این حرف درست است امّا کامل نیست. درستش اینجاست که آنان باب نجات امتاند؛ باب درشان کهف الوری است: غاری که پناه میدهد به همه. غار در ندارد؛ همیشه باز است. هرکه میخواهد بیاید. امّا آیا هر دیوانه یا رذل یا پلشت یا بیادب مست را اجازه میدهی وارد خانه و حریم خود شود؟ چه طرز تفکّر غلطی. بله میآید؛ امّا آمدن فرق میکند تا پذیرفتن و راه یافتن. در باز است برای توبه و پناه؛ حریم امام حریم ادب و طهارت نیز هست.
مکاشفه پیرامون امام رؤوف؛ زنبورهای نیشزن
مگر امام رؤوف به آن عالم — نامش از خاطرم رفته — از عرفا مکاشفه نکرد که دید دور حضرت خیلی شلوغ است؛ سپس کشفی حاصل شد. جلوهای از اذیّتهای اهلبیت را دیده بود. متأسّفانه وقتی پیش آنان میرویم همه شروع میکنیم از بیچارگی و فقر و بدبختی و فاقت و درد و داغونی حرف زدن؛ همه اذیّت میکنیم آنان را. یک بار هم ببینیم حضرت از چه اذیّت میشود. همه اذیّتهای خودمان را میگوییم: من از امام رضا، فقرم چنین، مشکلات جسمی چنین، مشکلات کاری و اجتماعی… فارغ از آنکه اینها آقا را هم اذیّت میکند. اگر فرزندت بنشیند هی ناداریهایش را به رخ پدر بکشد اذیّت نمیشوی؟ آه نمیکشی؟ فرزند خوب خوبیهای بابا را هم میبیند؛ نعمتهایی که پدر در اختیارش گذاشته را میگوید؛ میگوید تو یکدانهای؛ همه کار برای من کردی؛ حکمت آن بود موتور ندهی چون موتور ارابهٔ مرگ است؛ چیز بهتر دادی، ماشین دادی؛ امّا خودمانی بگویم موتور دوست دارم. این فرق میکند تا هی نق زدن. بچّهٔ خوب خوبیهای بابا را هم میبیند. ده فرزند داشته باشی یکی دائم میخواهد؛ یکی چیزی از بابا نمیخواهد. کدام را بیشتر دوست داری؟ میروی پیش آن که هیچ نمیخواهد و میگویی چرا هیچ از من نمیخواهی؛ آن لحظه دیوانهتر از محبّت میشوی که بگوید من چه میخواهم؟ همین که شما را دارم بس است. این را بیشتر دوست داری یا آن بچّهٔ گداصفت؟ عقل میگوید این را. البته هر کدام در حدّ شعورشان.
دیشب یکی از رفیقهای قدیمی که بسیار دوستش دارم زنگ زد؛ سیّد است؛ آنقدر کوچک بود بچّه بود چفیه میانداختیم گردنش و آوردیمش در این وادی؛ خراب عشق شد. اکنون ذاکر اهلبیت است و هیئتهای خوبی دارد. زنگ زد و بسیار خنداند. من غمزده و پژمرده بودم؛ از هیئت آمده بودیم و روضه خوانده بودیم؛ حزن بهتر است بگوییم نه غم؛ حزنش قشنگ است. او هرطور بود مرا خنداند و هدیهای داد. زنگ زد رفت پیش رفیقمان آقای رضا هلالی که بزرگشدهٔ هیئت یا زهرا بود؛ مانند دو برادر بودیم و رفتوآمد خانوادگی داشتیم. پس از چندین سال گفتوگو کردیم. گفت حاجی شمارهات را نداشتم؛ من هم شمارهٔ تو را نداشتم. لطف آن گفتوگوی دوباره به کنار؛ ما را خنداند. سپس چیز جالبی گفت — این صوت شاید در کانال برود؛ امتحان کنند؛ از حیث مقدّمهچینی درست از آب درمیآید؛ از حیث دستورالعمل کاری ندارم. گفت تجربه کردم: هر وقت امام رضا میخواهم میروم پیش داداش امام رضا در حرم حضرت عبدالعظیم علیهالسلام؛ کیست؟ حضرت حمزه بن موسی بن جعفر. آنجا ایشان را میخندانم؛ لطیفه و جوکی میگویم ایشان بخندد؛ خودم هم میخندم؛ بلافاصله مشهد ردیف میشود. دستورالعمل دیوانهای اهلبیت است؛ نه به اصطلاح عارف و عالم ظاهر؛ شاید از ما عالمتر و عارفتر باشد. کاری به دستورالعمل ندارم؛ تجربهٔ شخصی اوست. گفتوگوی تلفنی با رضا هلالی پس از سالها شماره نداشتن از دو سو، خودش نشان آن است که رشتهٔ هیئت یا زهرا قطع نشده بود. رفیق سیّد که با چفیه به هیئت آمده بود امروز ذاکر است؛ خنداندنش پس از روضه یادآوری انبساط مؤمن است در کنار حزن. تجربهٔ حرم عبدالعظیم و حضرت حمزه را دستور شرعی نمیشماریم؛ فقط نشان میدهیم رابطه با اولیا با لبخند نیز ممکن است و ادب نیز باشد نه فقط با فهرست حاجت. لطف گفتوگوی دوباره با رضا هلالی پس از سالها نیز خودش نعمت بود. بحث این است که یکسری چیزها اذیّت میکند آنان را؛ درست است آنان خدای صبرند امّا اذیّت میشوند و صبوری میکنند. چرا به امام کاظم کاظم گفتند؟ چون حضرت عصبانی میشد و کنترل میکرد خود را؛ نه آنکه نشود.
خلاصه آن شخص مکاشفه کرد که اینان که دور حضرتاند یکسریشان زنبورند که هی حضرت را نیش میزنند. از حضرت سؤال کرد. حضرت فرمود اینها کسانیاند، زنانیاند که نزدیک من میشوند حجابشان درست نیست؛ مانند زنبورند که مرا نیش میزنند. پس یکسری وارد حرم میشوند. حجاب داخل حرم چادر اجباری است امّا میبینی چادر بر سر است و موها بیرون. اینها را دیگر کنترل کامل نیست. پس شیعهگی صرفاً یا محبّ اهلبیت بودن صرفاً به ادّعا نیست؛ مانیفست میخواهد. این همه توضیح و حاشیه رفتیم تا ارزش این روایت را که خصوصیات مؤمن را امیرالمؤمنین در آن گفته متوجّه شویم؛ چون قلب مؤمن را بحث میکنیم. بدون مانیفست، صرف حضور در حرم و صرف شعار محبّت کافی نیست. علامات أحدهم آینه است نه شعار؛ هر علامت را باید در رفتار و حلم و علم خود جست؛ وگرنه مانیفست روی کاغذ میماند و قلب مؤمن را روشن نمیکند و قرب به مولا در ادّعا میماند نه در کردار روزانه و خلق و خوی آشکار در روزمرّگی.
علامات؛ حلم فی علم
ما این چند را توضیح دادیم در حدّ بیسوادی خودمان: و من علامات أحدهم. یکی را مدّ نظر بگذار. یکیاش ایمان فی یقین گفتیم؛ حرص فی تقوی گفتیم؛ فهم فی فقه را جلسهٔ پیش. اکنون میرسیم به حلم فی علم. جالب اینجا حلم را ظرفش در علم میشمارد. همیشه میشنویم علم حلم میآورد؛ درست است. عکس نیز: آدمی که حلیم است قطعاً علیم است؛ علیم بیحلم — عالم عصبی و پرخاشگر که دو کلمه با او سخت است — حلم ندارد. علمای قدیم در خانهشان همیشه باز بود؛ بسیار جالب. اکنون باید هفت خوان رستم رد کنی تا با حضرت آقای فلان ارتباط بگیری و کلمهای بگویی؛ این حلم نیست. برای خود چهار مفروضات فکری جمع کرده. اینجا برعکس است: میفرماید حلم فی علم؛ ظرف حلمش علم است.
تعبیر تازه — یقین دارم جایی ندیدهای: خیلی موقعها به حلم میزنیم که نباید؛ صبوری و حلیمی و گذشت ظاهراً بزرگوارانه نشان میدهیم امّا در چهارچوب علم الهی نیست. میشود جایی گذشت کرد، فریاد نزد، سر به زیر؛ امّا خارج از چهارچوب علم. علم الهی را میگویم: العلم نور یضعه الله فی قلب من یشاء. معنایش چه ممکن است باشد؟ ممکن است رحماء بینهم یا رحماء کلّهم باشد و أشدّاء علی الکفّار نباشد؛ حلم و گذشت به ترامپ ملعون نشان دهد در حالی که اسرائیل هزاران نفر از مردم ما را کشته — این چه حلم و صبری است؟ این در چهارچوب علم الهی نیست. اتّفاقاً اگر حلم در چهارچوب علم حرکت کند، علمی نیست مگر در قرآن. من أراد علم الأوّلین والآخرین فلیثوّر القرآن؛ سه نقطه؛ یعنی شخم بزند قرآن را. علم اوّل و آخر در قرآن است. قرآن میفرماید أشدّاء علی الکفّار رحماء بینهم. نمیشود کسی در برابر آمریکا و اسرائیل که همه هدفشان فرونشاندن اسلام در نطفه است — مانند معاویه و یزید که هدفشان این بود صدای اذان از مأذنه بلند نشود — با آنان حلیم باشد. این حلمی نیست که در چهارچوب علم تعریف شود. مؤمن حلمش هم در چهارچوب علم الهی تعریف میشود. این یک برداشت؛ هزاران برداشت از اینجا ممکن است. اینجا چهارچوب علم است و ارزش علم مشخّص میشود. اگر علم الهی باشد قطعاً خروجیاش حلم است. هرچه انسان درجهاش بالاتر رود از جهت علمی، حلیمتر میشود؛ چون درجات مال عالم و علیم است. علمی که حلم نیاورد و عالمی که پرخاشگر باشد، از این علامت محروم است؛ درِ بسته و حوصلهٔ تنگ نشانهٔ نبود حلم فی علم است.
درجات علم؛ والذین أوتوا العلم
آیهاش کدام بود؟ والذین أوتوا العلم درجات. کسی که علم به او داده شده درجات مال آنان است. بسیار از تفسیر علامه طباطبایی تکان خوردم؛ چندین بار در درس و بحث گفتهام. با چنان دل و جرأت و جگر کسی را ندیدم مثل ایشان این آیه را شکافته باشد. فرمود همهٔ اهل ایمان اگر درجه بگیرند یک درجه؛ از این همه درجات — إلّا ما شاء الله؛ اسماء الهی لا تعدّ و لا تحصی؛ و ما یعلم جنود ربّک إلّا هو؛ این جنود اسماء الهیاند؛ هیچکس جز خدا نمیتواند آنان را بشناسد. پس درجات نیز لایتا. درست است به عدد آیات قرآن میگویند؛ امّا آیات قرآن مگر انتها دارد؟ یک آیه خود ذو درجات و ذو مراتب است. مگر امیرالمؤمنین علیهالصلاةوالسلام نفرمود در خصوص نقطهٔ زیر باء بسم الله اگر بخواهم سخن بگویم هشتاد شتر به نحو بعیر سنگین کتابها میشود؟ پس آن یک درجه نیز بسیار است. امّا میفرماید بقیهٔ درجات — علامه طباطبایی — مال عالم است که بر اساس قرآن پیش رود. یک حرف از قرآن هفتاد هزار معنا دارد؛ اینگونه که پیش رویم سر کسانی که از علم فارغ شدند تا ابد در حسرت میماند. سر همهٔ کسانی که علم را تعطیل کردند و از علم فارغ شدند و فاصله گرفتند و عالم نشدند — علیم پیشکش — کلاً رفته؛ تا ابد فریاد یا حسرتی علی ما فرّطت فی جنب الله سر میدهند. جنب الله یعنی آن کسی که همهٔ علم پیش اوست.
سلطنت این عالم با کیست؟ ما به امام رؤوف، به انسان کامل میگوییم سلطان؛ از قدیم علیبنموسیالرضا معروف به سلطان است. این سلطنت از چه خاستگاهی است؟ مولا میفرمودند العلم سلطان. جایی که علم هست. علم هم در دامن آنان است. هیچ کجا دیگر دنبالش مگرد. هر کجا نور علم هست بوی ولایت میآید؛ هر کجا ولایت هست عین علم آنجاست. جای دیگر علم نیست. بارها گفتهایم أنا مدینة العلم و علیّ بابها یا أنا مدینة الحکمة و علیّ بابها. علم و حکمت شهرش منم؛ امّا دروازهاش امیرالمؤمنین است — نه آنکه هزاران در دارد و یکی مولا. نخیر؛ باب علی تنها باب است؛ سدّ الأبواب إلّا بابه. در ندبه میخوانیم به روی مسجد پیامبر همهٔ درها بسته شد إلّا بابه یعنی إلّا باب علی. تنها علمی موضوعیّت دارد که در دامن مولاست. بارها در شرح اسفار و درسها همین را گفتهایم: نور علم از ولایت جدا نیست و ولایت بدون علم نورانی نیست.
علیم و أعلم و علم؛ مشکات زهرا
در شرح اسفار حضرت علامه جوادی آملی اوّلین جلسه میفرماید — ردّپایش را در جلسات پیش دادهام ببینید؛ نخستین جلسهٔ شرح اسفار — خدا در زمین معروف است به اسمی که اینجا از او جلوه کرده: العلیم. در عالم بالا، ملکوت، أعلم بر وزن أفعل یعنی عالمترین. بالاتر از این چیست؟ در ذات غیبی حضرت حق اسم خدا چیست؟ علم است؛ دیگر اسم خدا خود علم است؛ صفت علم عین ذات خداست؛ خدا یکپارچه علم است. علامه میفرمود عالم علم انباشته شده روی هم است. داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة؛ خارجٌ لا بالمباینة. الله نور السماوات والأرض. اینجا فرمود العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء. اگر علم نور است و الله نور السماوات والأرض و در ذات غیبی اسم خدا علم است، اصلاً خدا هر جا هست علم هست و علم هر جا هست خدا هست. ما نمیبینیمش؛ چشممان کور شده به این علم. حیاتٌ تفور همهٔ عالم را فوران حیات است؛ میشود گفت همهٔ عالم علم است. علم را برداری جهل است؛ مرگ است. علم باشد حیات است. پس اگر حیات علم است و علم حیات، هو الحیّ القیّوم؛ قیومیّت با علم است. حیات به علم، سلطنت به علم، علم نور، نور الله نور السماوات والأرض.
مثل نوره کمشکاة: آن مشکات چراغدان یعنی ظرف نوریه میشود حضرت صدّیقه شهیده صلواتاللهعلیها. حرفی که پدر ما روحش شاد شب آخرین لیلة القدر — شب بیست و سوم — رفتیم افتادیم به پایش، پایش را بوسیدیم و کمک خواستیم برای منبر شب بیست و سوم که خیلی سنگین است. جملهٔ طلاییاش که ماحصل هشتاد و دو سالش بود به من گفت و من آن لحظه نفهمیدم چه میگوید؛ درک لیلة القدرش بود. گفت من به جایی رسیدم حاجی جان — میخواهی قبول کن میخواهی نکن؛ خودم به آن رسیدهام؛ کاری ندارم کی چه میگوید — حرف اوّل و آخر را در این عالم حضرت زهرا میزند. همهکارهٔ عالم حضرت زهراست و هرچه میخواهی از این خانم بخواه. درک لیلة القدر این. خودش هم رسیده؛ لذا همان سال از دنیا رفت؛ بعد از شب قدر چون درک کرد رفت؛ بردندش. این مژده از برداشتهای شخصی من است. حرفهایی که امروز میزنم بسیاری ذوقهای عرفانی بنده است؛ امّا بر بستر معارف حق و کلمات نوریهٔ بزرگوارانی چون حسنزاده این حرفها ذوق شده. پدر گفت قبول کن یا نکن؛ من نیز همان را میگویم. درک او از لیلة القدر همان سال به رفتنش انجامید.
لیلة القدر؛ اربعین؛ سرداران
میخواهم به تکتک بگویم کی از دنیا میروید؟ ضابطهای میدهم؛ قبول نکردن رواست مثل پدرم که آن شب گفت حاجی جان قبول کن یا نکن. وقتی از دنیا میروید که آن سال لیلة القدر را درک کرده باشید؛ یعنی اگر لیلة القدر را در حدّ و اندازهٔ خودتان — درک اصلی با انسان کامل است؛ چون حضرت زهرا را از این جهت فاطمه میگویند که از درک مردم کنده شده؛ هیچکس نمیتواند درکش کند؛ پس هیچکس لیلة القدر حقیقی را تمام درک نمیکند — در اندازهٔ خودمان کاسهمان پر شد؛ درک کردیم؛ تمام است؛ در همان سال میرویم. نشانهای برای شما. پس خیلی حواسمان به لیلة القدر باشد.
اگر انشاءالله اربعین میروید کربلا — بحثمان نیمهکاره و نپخته ماند حلم فی علم؛ عیبی ندارد حرف بدی نزدهایم. کی حقّ اصل و ریشه و شاخ و برگ و اصل و فرع کلمه کلمهٔ فرمایشات مولا را بیان کند؟ هیچکس نمیتواند؛ ما که جای خود. انشاءالله اربعین رفتید کربلا این جملهٔ آخر را توجّه کنید — یا هر وقت دیگر مخصوصاً اربعین که زبده و چکیده و عصاره و مخلص و بهترین وقت زیارت آقاست — از نشانههای مؤمن است. مؤمن باید بال و پر بریزد؛ باید له له بزند برای زیارت اربعین؛ وگرنه معلوم است خرده شیشههایی در اوست که له له نمیزند. نشانهٔ مؤمن است. هرچه جلوتر برویم این برافروختگی بیشتر میشود هرچه نزدیک اربعین. دیروز در حرم حضرت عبدالعظیم علیهالسلام به ایشان خواهش کردم و گفتم پارسال نشد اربعین بیایم؛ امسال هم اگر نیایم میمیرم؛ نمیتوانم دیگر واقعاً؛ از ته جگر گفتم. خواهشم این است انشاءالله اربعین رفتید، رفتیم، هر وقت رفتیم مخصوصاً این اربعین را به نیت درک لیلة القدر برویم. حاج آقا کو تا لیلة القدر؟ تازه ماه رمضان تمام شده. نه؛ به همین نیت برو؛ بعد کاسهات که پر شد میبَرَندت. قطعاً معتقدم سرداران شهید ما — سردار سلامی، حاجیزاده روحشان شاد، سردار رشید، سردار باقری، تهرانیمقدّم — همه لیلة القدر امسال را درک کرده بودند که شهادتشان رسید. که اگر غیر از این باشد تفاله میشویم؛ تفالهٔ نظام وجود. آن موقع تفاله را چه میکنند؟ آب میریزندش در چاه؛ چاه ما میشود جهنّم. اصلاً ما را تفاله میبرند؛ جای تفاله جهنّم است؛ خودش جهنّم است. کسی رغبت نمیکند با تفاله بنشیند. متّکئین علیها متقابلین؛ روبهروی هم مینشینند مؤمنین. کی حاضر است جایی بنشیند که چشمش به تفاله باشد؟ انشاءالله عاقبت همه ختم به خیر شود و عقده و هوس کربلا در اربعین به دل هیچیک از محبّین امام حسین نماند به هر طریقی. خواهش پایانی آن است که هوس زیارت اربعین به دل محبّ نماند و نیت درک قدر با کاسهٔ وجود گره بخورد. صلوات بر محمّد و آل محمّد. والحمد لله ربّ العالمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.