ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 015

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آیهٔ قلب مشروب و میثاق ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته. باز می‌رسیم به قلب مشروب. نکته‌ای دیگر — و از مهم‌ترین نکات ذیل آیهٔ نود و سه سورهٔ بقره — مبنای بحث قلب مشروب است؛ تنها آیه‌ای در قرآن که از قلب مشروب، یعنی آمیخته‌شده با غیر خدا، سخن گفته است. آیه می‌فرماید: «و اذ اخذنا میثاقکم و رفعنا فوقکم الطور». دربارهٔ این میثاق دوباره نکته‌ای می‌گویم. در جلسات نخست آمد که میثاق، میثاق ولایت بود. اکنون اهمیت آن را از زاویه‌ای دیگر بیان می‌کنیم. ادامهٔ آیه چنین است:

«خُذُوا مَا آتَیْنَاکُم بِقُوَّةٍ وَاسْمَعُوا قَالُوا سَمِعْنَا وَعَصَیْنَا وَأُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِکُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَمَا یَأْمُرُکُم بِهِ إِیمَانُکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ» (بقره/۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه به شما داده‌ایم را با قوت بگیرید و بشنوید. گفتند شنیدیم و نافرمانی کردیم، و به سبب کفرشان گوساله در دل‌هایشان نوشانده شد. بگو: ایمانتان شما را به چه بدی فرمان می‌دهد اگر مؤمنید.

جریان بنی‌اسرائیل بود. خدای منّان به جهت اهمیت این میثاق — که اصل دین است و همان چیزی است که می‌فرماید «خذوا ما آتیناکم بقوة»؛ محکم بگیرید آنچه به شما داده‌ایم — کوه طور را بالای سرشان نگاه داشت: «رفعنا فوقکم الطور». آن‌قدر عظمت داشت که ماهیت و عینیّت و هویّت این میثاق عین دین است. این میثاق ولایت اهل‌بیت ما و امیرالمؤمنین است.

عهد ولایت از همهٔ انبیا

روایت داریم که از هیچ پیامبری نگذشتیم مگر آنکه عهد ولایت گرفتیم؛ فرق نمی‌کند رسول باشد یا نبی. رسول صاحب رسالت است و مرتبه‌اش بالاتر از نبی است. نبی از «نبع» می‌آید؛ اسم فاعلش نابع است؛ نبع یعنی خبر، نابع یعنی باخبر، نبی یعنی به شدّت باخبر. نبوّت دو قسم است: نبوّت تشریعیّه که تمام شد و ختم شد؛ و نبوّت انبایی یا تعریفی یا عامّه، یعنی باخبر شدن از حقایق عالم. انسان می‌تواند به مقام نبوّت تعریفی یا عام برسد، نه تشریعی؛ همان حکمت. چه برای انبیا، چه رسولان صاحب رسالت، چه اولی‌الامر، از همه عهد ولایت اهل‌بیت گرفته شده است؛ زیرا ولایت کلّیّه را آنان برداشته‌اند.

از میان صد و بیست و چهار هزار پیامبر، سیصد و سیزده تن رسول بودند؛ از این سیصد و سیزده رسول، صد و چهارده تن کتاب داشتند؛ و از میان آن صد و چهارده، پنج تن اولی‌الامر بودند، یعنی صاحب شریعت جهانی. صد و بیست و چهار هزار، سیصد و سیزده، صد و چهارده، پنج. اخذ میثاق ولایت اعمّ است؛ یعنی از همه گرفته شده. به میزانی که به ولایت کلّیّه قائل شدند، به همان میزان درجهٔ نبوّت گرفتند. این «قائل شدن» یعنی چه مقدار از ولایت را پذیرفتند، برداشتند و ملتزم شدند.

ولایت عین قرب و عین علم

ولایت از قرب می‌آید و قرب مقام علم است. در بحث الف لام میم یادتان هست: مرحوم خواجه هورای مغربی در رسالهٔ نور وحدتش الف را به احدیّت زد — مقام ادماج همهٔ حقایق موافق واحدیّت که کثرات است؛ وحدت محضه، احدیّت. لام را به وسط علم زد و میم را به آخر عالم؛ پس عالم ظهور علم شد و علم ظهور احدیّت. در وسط علم واقع شده است. اگر به مرتبهٔ عالیه برسی، به علم برخورد می‌کنی و می‌بینی عین ذات خداست؛ اصلاً خدا علم است. این بحث‌ها پیش‌تر گذشته است و باید در خاطر بماند. پس ولایت منتهی‌الیه مقام قرب است. اگر آن منتهی‌الیه علم است، پس ولایت عین علم است. اصلاً ولایت یعنی علم؛ و با علم انسان مقرّب می‌شود، افضل مقرّب.

ولایت کلّیّهٔ الهیّه یعنی همهٔ ولایت؛ سلطانش امیرالمؤمنین بود؛ و آن یعنی علم الهی. می‌خواهیم این را بدانیم: ولایت یعنی علم. چقدر ولایت داری؟ چقدر ولایتی هستی؟ به میزان علمی که داری. یعنی همان معرفتی که نسبت به امام داری.

عمل صالح و معرفة الامامة

«فمن کان یرجو لقاء ربّه» — کسی که امید بسته ملاقات پروردگارش را. در بحث لقاء الله این آیهٔ آخر سورهٔ کهف را می‌گوییم: پس عمل صالح انجام بده. امام صادق صلوات‌الله‌علیه فرمودند که عمل صالحی که منجر به لقاء الله می‌شود معرفة الامامة است؛ معرفت امیرالمؤمنین، معرفت امام زمان صلوات‌الله‌علیه. معرفت یعنی علم پیدا کردن. العلم نور؛ نور چیست؟ الله نور السماوات والارض. باز در نهایت به الوهیّت و به الله می‌خورد؛ آن منتهی‌الیه. جلوه‌های متعدّد یک حقیقت است با اطوار و جلوه‌ها. مثل اینکه شخص واحدی این‌همه طور مختلف داری. «و قد خلقکم اطواراً» — خدا شما را با اطوار مختلف خلق کرده. عالم اطوار مختلف وجود است؛ اطوار وجود حق‌تعالی. وجود الصمد حضرت حق طورهای مختلف دارد: یک شأن، یک ظهور، یک جلوه، یک تجلّی، یک آیه، یک ظلّ، یک کلمه — همه یک معنا دارند و به حضرت عالی مستند می‌شوند؛ مانند شخص واحدی که حالات و شؤون و نشانه‌ها و آیات و تجلّیات دارد، اما همه به یک شخص واحد استناد می‌یابد.

درجات بهشت و اقرأ و ارتق

یکی از أهمّ مهم‌ترین ظهور ولایت در علم است. قرآن فرمود: «و لذی نعطی العلم درجات» — درجات آنجا معنا دارد که علم باشد؛ علم را برداری درجه معنا ندارد. حدیث داریم که درجات بهشت به تعداد آیات قرآن است. آن‌سو فرمودند «اقرأ و ارتق» — بخوان بالا برو. آیا ظاهر قرآن را بخوانم بالا بروم؟ آن‌که امام حسین را کشت حافظ بود؛ آن‌که جلوی امیرالمؤمنین ایستاد حافظ بود؛ و این هم اقرأ و ارتق؟ نه. منظور دانش است، معرفت، علم، تأویل، باطن آیه. باطن این آیه چیست؟ آن را بخوان بالا برو. بخوان یعنی همزادپنداری کن؛ تطبیق بده با خودت. مثل اینکه شب قدر قرآن را سر خودت می‌گذاری؛ تو خودت قرآنی؛ با آن تطبیق می‌دهی و خود را به روز می‌کنی. بنگر چه مقدار با این قرآن مأنوس شدی، چه مقدار خودت قرآن شدی. بخوان بالا برو یعنی چقدر این قرآن را قورت دادی، خوردی، شدی تو؛ قرآن شدی تو و تو شدی قرآن. چند آیه در تو پیاده شده؟ چقدر گوشت و پوست و خونت با این آیات ممزوج شده؟ همان مقدار بالا برو. این قرائت ظاهر نیست؛ یعنی چقدر خوردی؛ یعنی چقدر شدی قرآن.

کیمیای خوردن و فلینظر الانسان الی طعامه

مرحوم شیخ‌الرئیس در خصوص نفسِ شفا می‌فرماید کیمیایی خدا در انسان قرار داده؛ مرده‌خوار است انسان. هرچه می‌خوریم مرده است، جان ندارد؛ ولی وقتی می‌خوری، در وجودت حیات پیدا می‌کند، می‌شود تو. تو همانی هستی که خورده‌ای؛ آن می‌شود تو. برای همین «فلینظر الانسان الی طعامه» — انسان نگاه کند چه می‌خورد؛ چون قرار است آن بشود تو. نجاست می‌خوری، حرام می‌خوری، شبهه می‌خوری؛ پس نجس می‌شوی، شبهه‌ناک می‌شوی، آلوده می‌شوی. باید بداند چه پاک بخورد، با وضو بخورد، با ذکر بخورد. آداب خوردن بحث جداست؛ اما آن مقدار که خورد در تو میته بود، و وقتی در تو آمد این کیمیایی که خدا در تو قرار داده حیات می‌بخشد به آن میته. آیات ظاهراً جوهر مرکّب بر کاغذند، اما باطنشان کشیده شده؛ «انزلناه» نازل شده؛ «بیده ملکوت کل شیء» تا حضرت حق؛ سررشته به دست حضرت حق است. چه مقدار در تو پیاده شد؟ چه مقدارش را خوردی؟ چه مقدارش شد تو؟ چه مقدار شدی قرآن؟ چه مقدار قرآن در تو هست؟ این یعنی ولایت، این یعنی علم، این یعنی نور معرفت؛ و از این طریق باید رفت.

مدینة العلم و درِ ولایت

فرمود «أنا مدینة العلم و علیّ بابها». جایی فرمود «أنا مدینة الحکمة و علیّ بابها». «و من اراد الحکمة» — هرکس ارادهٔ حکمت کرده از درش وارد شود. این نه یعنی دری هم درِ مولا باشد و از درهای دیگر هم بتوان آمد؛ موضوعیّت دارد. فقط درِ علم و درِ حکمت، باب امیرالمؤمنین است و السلام. لذا تمام درها را بست الا در خانهٔ امیرالمؤمنین را به روی مردم. این یعنی همین ولایت؛ این اهمیت ولایت. هر طرف بروی می‌خوری به ولایت.

به همین خاطر اصرار دارم هنوز در قلب مشروب بمانیم پیش از آنکه به قلب‌های دیگر برسیم. اینان چرا قلب مشروب پیدا کردند؟ فرمود «فی قلوبهم العجل بکفرهم» — به جهت آن کفر پنهانی که در قلبشان بود. «سمعنا» گفتند شنیدیم، ولی «و عصینا» عصیان کردند؛ در قلب عاصی شدند، نپذیرفتند. چرا؟ به کفر پنهانی. این کفر پنهانی باعث شد دنیا — آن گوسالهٔ عجل با طلای ناب — چنان در وجودشان حبّ بگیرد. حبّ الدنیا رأس کل خطیئة. خودشان گوساله بودند؛ خودشان دنیا شدند. نفرمود حبّ به گوساله؛ فرمود خود گوساله در دلشان رفت؛ عینیت پیدا کردند. چرا قلب مشروب شد؟ به خاطر نقض میثاق؛ همان که به خاطرش کوه طور را بالای سرشان قرار دادند.

سجدهٔ یهود و سؤال از نعیم

در روایات آمده سجدهٔ یهودیان اگر بنگریم این‌گونه است: مثل ما پیشانی نمی‌گذارند؛ بغل صورت را می‌گذارند. آن‌قدر می‌ترسیدند این کوه بر سرشان نریزد که از بغل صورت و جبین بر خاک می‌نهادند و بالا را نگاه می‌کردند. خدا چرا این‌قدر سخت گرفت؟ به خاطر اهمیت ولایت امیرالمؤمنین. پوست‌مان را می‌کند؛ شوخی نیست. اولین سؤال از ما در خصوص ولایت زمان است، مخصوصاً امام زمان. «لتسألن یومئذ عن النعیم».

امام رضا علیه‌السلام را جماعتی در نیشابور دیدند و از حضرت پرسیدند این نعیم چیست؟ فرمود کلاس‌های قرآنی‌تان اساتیدتان چه به شما یاد داده‌اند؟ گفتند یعنی همین خانه و زندگی و مرکب و نان و غذا و آب و این نعمت‌ها. حضرت ناراحت شد؛ فرمود چه حرف بدی زده‌اند. بعد مثال زد — چقدر امام رئوف فهماند به دوستانش. فرمود اگر مهمانی به خانه بیاید و کریمانه پذیرایی کنید، بستر خوب پهن کنید، شب پیش‌تان بماند، غذای نیکو بدهید، وقتی می‌خواهد برود آیا از او می‌پرسید چند لقمه خوردی؟ در بستر ما خوابیدی؟ جایت گرم بود؟ گفتند نه؛ زشت است؛ آدم کریم از مهمانش چنین نمی‌پرسد. فرمود چطور این را زشت می‌دانید بعد نسبت می‌دهید به خدا که در خصوص آب و نان و ماشین و خانه و جسمیّات سؤال کند؟ نه؛ آن سؤالی که «لتسألن» قطعاً از شما خواهد شد، نعمت ولایت است: با ما چه کردید؟ هرکسی آنجا باید پاسخگو باشد. این‌قدر ولایت مهم است.

ظلمات بحر لجّی و تأویل اهل‌بیت

پیش از جلسه آیه‌ای از سورهٔ نور مطرح شد — آیهٔ چهل — که دقیقاً در خصوص ولایت است و نورش را باید گرفت. ظاهر آیه می‌فرماید:

«أَوْ کَظُلُمَاتٍ فِی بَحْرٍ لُّجِّیٍّ یَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَرَاهَا وَمَن لَّمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ» (نور/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا همچون تاریکی‌هایی در دریایی ژرف که موجی آن را پوشانده و بر فراز آن موجی دیگر و بر فراز آن ابری است؛ تاریکی‌هایی برخی بر فراز برخی. چون دستش را برآورد نزدیک است نبیندش؛ و هرکه خدا برایش نوری ننهاده هیچ نوری ندارد.

ظاهر آیه گیج‌کننده است: این ظلمات روی ظلمات چیست؟ این موج روی موج چیست؟ خدا چه می‌خواهد بفرماید؟ سپس باید سراغ انسان کامل رفت که باطن قرآن است. در روایتی در تفسیر اهل‌بیت جلد ده صفحهٔ دویست و هشتاد و دو آمده — منبع من از بحار جلد بیست و سه صفحهٔ سیصد و بیست و چهار نیز آورده — از امام صادق صلوات‌الله‌علیه دربارهٔ تأویل و باطن این آیه پرسیدند. حکیم بن حمران می‌گوید از امام صادق دربارهٔ «أو کظلماتٍ فی بحر لجّی یغشاه موج من فوقه موج» پرسیدم. حضرت فرمودند این موج روی موج اصحاب جمل و صفّین و نهروان‌اند که در برابر ولایت زمان و امام زمانشان خروج کردند. «من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض» — آن ابرهای تاریکی که روی هم سوار شده‌اند — فرمود منظور ایل و تبار بنی‌امیّه است؛ لعنه‌الله علیهم اجمعین.

و آنجا که فرموده «اذا اخرج یده لم یکد یراها» — وقتی دستش را خارج می‌کند کسی این دست را نمی‌بیند — حضرت فرمودند منظور وقتی است که امیرالمؤمنین علی علیه‌الصلاةوالسلام سخن به حکمت بگشاید و زبان به حکمت باز کند و دست بیعت دراز کند و مردم را به حکمت الهی دعوت کند؛ «یس والقرآن الحکیم» سرتاسر قرآن حکمت است؛ ولی کسی این دعوت مولا و سخن برحقّ امیرالمؤمنین را نمی‌پذیرد مگر کسانی که اعتراف به ولایت و امامت او دارند. سپس «و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور» — کسی که خدا برایش نوری قرار نداده نوری ندارد. امام صادق فرمودند یعنی در آخرت نوری ندارد؛ یعنی امامی که راهنمای به بهشت باشد و از پی او به بهشت برود ندارد. کسی که نور ولایت را نپذیرفته — نه آنکه خدا بالاجبار نور نداده؛ او نپذیرفته.

همهٔ قرآن ولایت است

اصرار پایانی همین است: تمام آیات قرآن گویی از ولایت حرف می‌زند. ظاهر سیاق این آیه چه ربطی به امیرالمؤمنین و ولایت داشت؟ اما از دلش چگونه بیرون می‌آید؟ اصلاً همهٔ قرآن ولایت است: یا در شؤون دشمنان ولایت، یا در شؤون دوستان ولایت، یا در خصوص خود ولایت. هر جا آیات عذاب است بزن به دشمنان ولایت؛ هر جا آیات نعمت و بهشت است بزن به دوستان و شیعیان ولایت؛ و هر جا حرف از نور و رحمت و مغفرت و محبّت و تجلّیات الهیّه و مقامات و درجات و جایگاه‌های رفیع و عرش است بزن به خود ولایت. اکنون روشن می‌شود چرا در آن آیه کوه طور را خدا بالای سرشان قرار داد: اعتراف می‌کنید یا نه؛ این کوه را سر شما خراب کنم. بنگرید امیرالمؤمنین برای خدا چقدر ارزشمند است. ما با این آقا چگونه رفتار کرده‌ایم و می‌کنیم؟ سهم ما از ولایت آقا در زندگی‌مان چقدر است؟ کسی که نپذیرفت و پس زد مبتلا می‌شود به قلبی که به آن می‌گویند قلب مشرک؛ این قلب آمیخته شده با غیر؛ نور توحید در آن نیست؛ می‌رود در بدترین جاهای جهنّم. والحمد لله ربّ العالمین.

در همان بحث اطوار، وقتی می‌گوییم وجود الصمد حضرت حق طورهای مختلف دارد، منظور این نیست که ذات تکثّر پذیرد؛ بلکه شؤون ظهور است: یک طورش عالم عقل، یک طورش عالم مثال، یک طورش عالم طبیعت. انسان نیز در خود اطوار دارد؛ و معرفت امام یکی از شؤون قرب است که انسان را از طور ادنی به طور اعلی می‌کشاند. لذا وقتی گفته می‌شود ولایت عین علم است، مقصود علم حصولی خشک نیست؛ همان نوری است که «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء». به میزانی که این نور در قلب بنشیند، ولایت فعلی می‌شود؛ و به میزانی که کفر پنهانی بماند — همان که بنی‌اسرائیل پس از «سمعنا» به «عصینا» رسیدند — قلب مشروب می‌شود و عجل جای توحید می‌نشیند.

بازگردیم به عدد انبیا: صد و بیست و چهار هزار پیامبر، سیصد و سیزده رسول، صد و چهارده صاحب کتاب، پنج اولی‌الامر صاحب شریعت جهانی. این سلسله را استاد برای آن می‌گوید که روشن شود عهد ولایت اعمّ است و از همه گرفته شده؛ اختصاص به امّت آخر ندارد. هرکه به اندازه‌ای از ولایت کلّیّه ملتزم شد، به همان اندازه از نبوّت انبایی و حکمت بهره‌مند گشت. این التزام همان «خذوا ما آتیناکم بقوة» است؛ گرفتن با قوّت، نه شنیدن زبانی و عصیان قلبی.

در مثال کیمیای خوردن نیز پیوند مستقیم با «اشربوا فی قلوبهم العجل» دیده می‌شود: آنچه می‌نوشانی در قلب، می‌شود هویت قلب. اگر عجل بنوشانی، قلب عجل می‌شود؛ اگر قرآن و ولایت بنوشانی، قلب نور می‌شود. فلینظر الانسان الی طعامه فقط طعام معده نیست؛ طعام روح نیز هست — چه می‌شنوی، چه می‌بینی، چه با ولایت می‌آمیزی. و مدینة العلم را که پیامبر فرمود، بابش علی است؛ یعنی ورود به حکمت بدون باب ولایت مفتوح نیست. آنکه دست بیعت درازشدهٔ مولا را نمی‌بیند، همان است که در ظلمت بحر لجّی دست برآورد و نزدیک است نبیند؛ چون خدا برایش نور ولایت قرار نداده — یعنی او نور را نپذیرفته است.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.