ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 008

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ادامهٔ قلب مرعوب و آیهٔ دوازدهٔ انفال

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. السلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیَّ آیاته. در بحث قلب مرعوب هنوز تمام‌نشده بودیم؛ سخن بر آیهٔ دوازده سورهٔ انفال و طرح تفسیر انفسی آن بود. پروردگار به پیامبر یادآوری می‌کند روزی را که به ملائکه وحی کرد «إنّی معکم» — من با شمایم. شاید هیچ دلگرمی بزرگ‌تر از این نباشد که خدا به کسی بگوید من با شما هستم. مأموریت ملائکه، در معیت الهی، دو سویه است: نخست تثبیت اهل ایمان؛ ثابت‌قدم نهادن مؤمنان و نگاه‌داشتن قلبشان از تزلزل. دوم آنکه خدا خود می‌فرماید رعب را در قلوب کافران خواهم افکند. عجیب است که رعب در قلب کفار را، چنان‌که پیش‌تر گفته شد، به خودش نسبت می‌دهد: «سأُلقی فی قلوب…» — منم که این رعب را می‌افکنم. سپس مأموریت بعدی ملائکه: بزنیدشان بالای گردن‌ها؛ و باز بزنید از ایشان هر بنان را — از سرانگشتان یا مچ دست، آنجا که ابزار و اسلحه را می‌گیرند — تا دیگر نتوانند از جا برخیزند.

«إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَى الْمَلَائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنَانٍ» (انفال/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که پروردگارت به فرشتگان وحی می‌کرد که من با شمایم؛ پس کسانی را که ایمان آورده‌اند استوار دارید. به زودی در دل‌های کسانی که کفر ورزیده‌اند رعب می‌افکنم؛ پس بالای گردن‌ها بزنید و از ایشان هر سرانگشتی را بزنید.

این دستور در ظاهر، برای نیروهای انتظامی نیز الگویی است در برخورد با کسانی که نه اعتراض بازاری و حق‌طلبانه دارند، بلکه لیدرهایی‌اند که اقرار کرده‌اند دلار گرفته‌اند، تحت آموزش بوده‌اند، سلاح سنگین و سبک و حتی پهپاد از ایشان کشف شده و امنیت هشتاد نود میلیون نفر را به خطر می‌اندازند؛ قرآن می‌گوید هم گردن را بشکن و هم «فاضربوا منهم کلّ بنان» تا دیگر نتوانند سلاح بردارند. اما بحث ما تفسیر انفسی است؛ از ظاهر جنگ و اغتشاش به باطن نفس برمی‌گردیم.

تثبیت اهل ایمان در سطح انفسی

چون بحث تفسیر انفسی است، چند نکته باید گشوده شود. «فثبّتوا الذین آمنوا» — نخستین مأموریت ملائکه بر تثبیت اهل ایمان — در سطح انفسی اشاره به الهامات درونی خود شخص دارد: القاءات و انتقالاتی که به قلب مؤمن رخ می‌دهد؛ در حقیقت تقویت اراده. وقتی مؤمن با امدادهای غیبی مواجه می‌شود، نباید امداد را فقط بیرون از خود ببیند. معجزات اهل‌بیت دو گونه‌اند: قولیه و فعلیه. مردم غالباً به معجزات فعلیه می‌چسبند — مثلاً علامهٔ عظم‌زاده را به طی‌الارض می‌شناسند، یا خبری از ضمیر کسی، یا خبری از آینده — و مرید می‌شوند؛ اما به معجزات قولیه توجه نمی‌کنند. استاد بارها فرموده‌اند اصل معجزات قولیه است: یک کلمه می‌گوید و تمام عقلای عالم حیران آن یک جمله‌اند؛ صدها و هزاران کتاب می‌نویسند. برای قرآن تا کنون چند دور تفسیر آمده؟ آخرینش هشتاد جلد تفسیر علامه جوادی آملی بود؛ مگر پایانی دارد؟ این خود معجزهٔ قولیه است. مردم معجزهٔ فعلیه را به پای اولیا می‌نویسند و غافل‌اند که همان کلمهٔ حکیمانه که عقل‌ها را مبهوت می‌کند، اصل معجزه است. عنایت حضرت حق به قلب اهل ایمان — انتقالات درونی — همان الهامات غیبی است؛ امدادهای غیبی را صرفاً به بیرون از خود اکتفا نکنیم که مثلاً فقط باران و گل و تانک را ببینیم و از پیل‌افکن درون‌روشن غافل بمانیم.

پیل‌افکن و الهام درونی در میدان

نمونه‌ای بیرونی هم هست: در جنگ، هشتصد تانک آمد و به خط زد؛ شاید آن خط تمام می‌شد، اما ناگهان باران شدید بارید در حالی که هوا بارانی نبود؛ همه در گل فرورفتند. این هم امداد است. اما چرا به پیل‌افکن نگاه نمی‌کنی که یک‌تنه یک کیلومتر خط را شش شبانه‌روز نگه داشت — با مهمات محدود: اینجا یک آرپی‌جی، آنجا یک بکتا، تیر و آرپی‌جی، دوشکا، خمپاره؛ می‌دوید این را می‌زد، می‌دوید آن را. دشمن فکر می‌کرد آنجا یک گردان نیرو خوابیده است. آن روز متن شهادتش را در لواسان برای دوستان خواندم و در کانال گذاشتم تا ببینند چقدر گرفتندش: چشمانش را از کاسه درآوردند، پوستش را کندند، موها را با پوست و گوشت کشیدند، تکه‌تکه کردند. چه چیز باعث می‌شود یک نوجوان به‌تنهایی شش شبانه‌روز نخوابد و لشکر دشمن را زمین‌گیر کند؟ این امدادهای غیبی است؛ همان الهامات درونی. بیرون از خود چه دیده بود جز دشمن مجهز روبه‌روی خود؟ نکتهٔ «فثبّتوا الذین آمنوا» همین است: ملائکه در درون الهامات و القاءات و انتقالات می‌کنند تا شخص از درون خدا را ببیند و نور خدا را در قلبش مشاهده کند؛ نه آنکه فقط منتظر معجزهٔ بیرونی بنشیند.

علم نور است و در قلب می‌نشیند

خود نور، علم هم به نور یاد شده است. علم نور است؛ کجا می‌نشیند؟ در گوش؟ «العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من أراد أن یهدیه» یا «فی قلب من یشاء». قلب که نورانی شد، یکپارچه طرف امدادهای غیبی را از درون مشاهده می‌کند. آن‌گاه یک نفر، یک لشکر می‌شود؛ یک نفر امت می‌شود — بالاتر از ملت. بعضی پیامبران یک‌تنه نقش یک ملت را ایفا کردند: ملّة ابراهیم. بعضی مثل اولوالعزم نقش امت را پیاده کردند؛ یک‌تنه مانند یک امت بودند. به امامت حضرت امام چه می‌گفتیم؟ امام امت — نه فقط ایران؛ کل مسلمانان دنیا مریدش شده بودند. این قدرت روح است. از سوی دیگر، «سأُلقی فی قلوب الذین کفروا الرعب» — ترسی که خدا وعده داده در دل کفار می‌افکند — شناسایی نقاط ضعف روحی دشمن است. آن‌قدر که اهل ایمان نگران‌اند، دشمنان به شدت ترسو و نگران‌اند و از نور وحشت دارند؛ چون دل مؤمن منبع الهامات الهی است. خودشان را یکپارچه نشان می‌دهند، اما از اتصال شما به منبع قدرت الهی وحشت دارند. مانند خفاش که از نور فراری است و به جاهای تاریک می‌رود؛ این نور را که می‌بینند اضطرابشان و شکست درونی‌شان به جهت ایمان و نور درونی شماست. پس همان‌قدر که شما نگرانید، آنان از شما وحشت دارند.

ضرب فوق الاعناق؛ قطع تعلقات نفس

وجه تفسیر انفسیِ «فاضربوا فوق الأعناق» این است که زدن تعلقات نفسانی باشد: غرورهای ذهنی و بینش‌های غلطی که در وجود انسان هست. ما هم بالقوه کافر و مشرک و منافقیم؛ اگر نمی‌توانستیم بشویم، بالقوه نبودیم. می‌گوید اینها را بزن؛ ریشه‌کن کن. زدن سرانگشتان — چنان‌که پیش‌تر بحث شد — نماد قدرت است؛ دست و انگشتان نماد قدرت‌اند؛ کسی که بخواهد قدرتش را نشان دهد مشت را بالا می‌آورد. می‌گوید این نماد قدرت پوشالی کفر را از درون خودت ریشه‌کن کن؛ قدرت شیطانی نفس امّاره را از بین ببر. قطع تعلقات است؛ شکستن سلطهٔ نفس و خواسته‌های دنیوی. در تفسیر آفاقی دشمن بیرون است؛ در تفسیر انفسی دشمن درون. سؤال این است: من اینجا چه کاره‌ام با دشمن بیرون وقتی دشمن نفس هنوز مسلح است؟ آیا نفس داریم؟ تعلقات داریم؟ شیطان در درون داریم؟ باید با او مبارزه کنیم: گردنش را بشکن؛ اسلحه را از دستش بگیر؛ ریشه‌اش را بسوزان؛ طوری برخورد کن که تمام تعلقاتش برود. آیه در سطح انفسی دعوت مؤمن است به اعتماد به حضور الهی، تقویت درون، رهایی از ترس‌ها و بستگی‌های نفسانی، و توجه به امدادهای غیبی در درون انسان — نه آنکه فقط جنگ بیرون را ببیند و از جنگ درون غافل بماند.

امام سجاد و قرآن؛ منبع امداد غیبی

اینجاست که روشن می‌شود چرا امام سجاد علیه‌السلام فرمود اگر من تنها در بیابانی باشم و همهٔ عالم را کفر بگیرد و همه کافر شوند، و تنها قرآن همراه من باشد، برایم بس است؛ احساس ترس ندارم. قرآن چیست؟ منبع امدادهای الهی و غیبی؛ منبع علم و نور علم.

«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمان‌ها و زمین است.

و «إنّا أنزلناه فی لیلة القدر» — کدام الله نازل کرده؟ همان الله نور السموات و الارض. کدام نور؟ العلم نور؛ یلقیه الله فی قلب من یشاء. همه کار خداست. وقتی این‌گونه نگاه کنی ترس برداشته می‌شود و یکپارچه علم در درون می‌جوشد. علامه جوادی آملی که هشتاد جلد تفسیر نوشته، کار کوچکی نیست. علامه طباطبایی برای نخستین بار دست به کاری زد که احدی نکرده بود: تفسیر قرآن به قرآن. همه تفاسیر روایی بود؛ روایت می‌آوردند ذیل آیات. شهید مطهری می‌فرمودند اکثر آنچه علامه طباطبایی — روحش شاد — در آن تفسیر انجام داد از الهامات غیبی بوده؛ نه آنکه بنشیند چند کتاب بخواند و پیوند بدهد مثل ما که چند کتاب می‌خوانیم و از این به آن جوش می‌دهیم و اتصال برقرار می‌کنیم. نه؛ الهامات غیبی بوده. این الهامات کجا می‌آید؟ در درون، در قلب هر کسی می‌جوشد. حاشا و سعادت کسی که واقعاً زیر الهامات و عنایات غیبی حضرت حق قرار گیرد؛ او خودش می‌شود منشأ هزاران کتاب. مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد؛ عارف و حکیم متأله را پیدا کن، سر ذوق بیاورش، ببین چگونه از درون می‌جوشد؛ بعد از خودش هم بپرسی می‌گوید آنچه گفتم خودم مانده‌ام از کجا آمد. این تفاسیر انفسی است که ذیل آیات می‌توان به آن پیوند زد.

ملاصدرا؛ تفسیر سورهٔ جمعه و آیهٔ نور

خدا رحمت کند ملاصدرا را در خصوص اهمیت علم و معرفت. کتاب تفسیر سورهٔ جمعه را بارها گفته‌ایم؛ گاه در حیاط فاطمهٔ زهرا، گاه در مسجد بلال، گاه در لواسان از آن خوانده‌ایم. سلسله تفاسیر ملاصدرا چند سوره را شرح کرده؛ کتابی هم دارد رقیق‌تر از تفسیر جمعه که فقط آیهٔ نور را تفسیر کرده — معروف به تفسیر نور. بخشی از آن بخش پایانی این گفتار باشد؛ رجوع کنید در خصوص اهمیت علم و معرفتی که از درون می‌جوشد و خدا در وجود می‌ریزد. ذیل آیهٔ «قل ما عند الله خیرٌ من اللهو ومن التجارة والله خیر الرازقین» — مطلع دوازدهم تفسیرش، اشراق ششم — چنین می‌فرماید: چون دانستی که لذت علم به خدا و فرشتگان و کتاب‌ها و پیامبران او و دانش رستاخیز نزد عارف ربانی لذیذترین لذت‌هاست — واقعاً نزد عارف لذیذترین لذت‌ها همین شهود است؛ برای ما اغلب لذت‌های دنیایی — پس تو را از برگزیدن این لذت بر دیگر لذت‌ها و هراس از صحبت مردمان و آنچه از خوشی‌ها می‌جویند، شگفتی نیاید. مردم همه‌اش از دنیا می‌گویند: سکه و بازار و دلار و طلا و اورس و جنگ؛ عارف از صحبت مردم هراس می‌کند و مردمان او را از نزد خویش رانده و کوچک می‌شمرند؛ نزد عامهٔ مردم چون احمق به شمار می‌آید. روایتی هم هست که پیامبر فرمود اهل بهشت احمق‌اند؛ کسی که روایت را نداند می‌گوید این چه حرفی است؟ منظور نزد عامهٔ مردم اهل بهشت احمق‌اند. میلیاردها آدم اغلب اهل معرفت را جاهل زمانه می‌دانند. شگفتی نیست اگر عالم ظاهری به خردهای نارسای دنیایی و دانش‌های جزئی که موجب مراجعهٔ خلق به ایشان است قانع باشد و از حقیقت تهی؛ گاه صرفاً اصطلاحات و موهومات، و اگر حقیقتی هم باشد به عمق نرسیده.

سنگ‌زدن به اهل معرفت

بدین‌جهت برخی گفته‌اند هنگامی که مرد به نهایتی می‌رسد که مستغرق در علم و معرفت الهی می‌گردد، مردمان او را به سنگ می‌زنند. علامه حسن‌زاده را چقدر سنگ زدند؛ علامه طباطبایی را چقدر لعن کردند — خود طلبه‌ها در قم. سخنش از مرز خردهای آنان خارج می‌شود؛ آنچه می‌گوید حمله بر دیوانگی و جنون می‌نماید. به پیامبر نمی‌گفتند «إنّک لمجنون»؟ هدف تمامی عرفان، بعد این همه سختی و سنگ‌خوردن، مشاهدهٔ ملکوت و رسیدن به دیدار اوست و بس؛ هیچ چیز دیگر نمی‌خواهند. خنکی چشم آنان — کنایه از سرور و مسرت وجودشان — چنان است که آیه می‌فرماید:

«فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ» (سجده/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هیچ نفسی نمی‌داند چه چیزهایی از روشنی چشم برای آنان نهان داشته شده است.

قرّة أعین در اصطلاح نور چشم است؛ در لغت خنکی‌ای که آرامش و سرور باطن آورد. خدا چیزهایی برایشان مخفی کرده که چشم‌روشنی و سرور قلبی‌شان است. آیهٔ هفده سورهٔ سجده را رجوع کنید. ملاصدرا پس از خواندن این آیه می‌فرماید لذا تمام قصدها و کوشش‌ها در وجود آنان به شکل یک قصد درآمده: شناخت حق. بلکه هرکس خدا را شناخت می‌فهمد لذت‌های گوناگون شهوی همه در تحت این لذت درنوردیده شده‌اند. چنان‌که برخی از عرفا گویند: قلب مرا هواهای گوناگونی بود و چون دیدهٔ تو را مشاهده نمود تمامی هواهایم جمع آمدند — یک هوا و یک آرزو شدند. پس آن کس را که بر او رشک می‌بردم مورد رشک او واقع شدم؛ چشمم به دنیای دیگران افتاده بود، اکنون برعکس شده: آنان به من حسادت می‌کنند و من چشم از آنان برداشته‌ام. و سرور مردمان شدم آن هنگام که تو سرورم شدی؛ دنیا و دین مردمان را برای خودشان رها نمودم به واسطهٔ مشغول بودن به ذکر تو، ای دین و دنیای من.

دوری از خدا سخت‌تر از آتش او

برخی دیگر گفته‌اند: دوری او سخت‌تر از آتش او و رسیدن به او نیکوتر از بهشت اوست. پس هرکس خدا را شناخت تمامی خواست‌ها و قصدها از او زائل می‌شود — خواه سکه و پول، خواه بهشت و دوزخ، خواه گفت‌وگو و تکرار و مشهور و خوش‌آواز شدن و شهوت و غضب؛ همه پاشیده می‌شود و شورش و آشفتگی آن دو سرکوب می‌گردد. او شیدای یک وجود دیگر می‌شود. غلبهٔ معرفت الهی اصل و مبدأ هر دوستی و خواست است و خوانندهٔ او را جز خدا نیست — نه برای به دست آوردن سود و برطرف کردن زیان. چون اگر در آتش انداخته شود احساسی بدان ندارد؛ واقعاً عارف اگر در آتش بیفتد غرق خداست و حالیش نمی‌شود. فرمایش امام صادق است: شهید را می‌بینی دست و پا می‌زند، شاید ناله هم بزند؛ فکر می‌کنی زجر می‌کشد؛ حضرت فرمود او غرق تجلیات حضرت حق است؛ تو متوجه نیستی؛ آتش حالیش نمی‌شود. و اگر تمامی نعمت‌های بهشت را پیشکش کنند بدان سوی ننگرد؛ پس چگونه به این لذات ناقص بنگرد؟ مانند شهدا که گویند به بهشت بروید و گویند نه؛ لذتی چشیده‌ایم وقت شهادت که سر بر آغوش ارباب بود و هیچ چیز را با آن عوض نمی‌کنیم؛ وارد بهشت نمی‌شوند تا اباعبدالله بیاید ببردشان — از خصایص شهداست. امیرالمؤمنین علیه‌الصلوة والسلام فرمود: من تو را از بیم آتش و از جهت آزمندی در بهشتت بندگی نکردم؛ بلکه تو را شایستهٔ بندگی یافتم و بندگیت کردم. این همان خطی است که عارف را از تجارت بهشت و فرار از دوزخ جدا می‌کند و بندگی را بر مدار شایستگی معبود می‌نشاند.

وای بر من اگر به مراد خود به بهشت روم

برخی عرفا گفته‌اند: اگر خداوند مرا به واسطهٔ مراد و مقصود خودم به بهشت وارد نماید وای بر من — یعنی وای که من بهشت را خواسته باشم و خدا مرا وارد آن کند. و اگر به آتشم به مراد خود وارد نماید — خدا دلش بخواهد مرا به آتش ببرد، نه من — می‌گوید آن نیکو زندانی است؛ اگرچه زندان است اما نیکوست؛ دوست دارم آنجا باشم. ابوسلیمان دارانی گوید: خدایا بندگانی‌اند که بیم از آتش و امید به بهشت از او غافلشان نمی‌نماید؛ پس دنیا چگونه آنان را از خدا مشغول کند؟ بهشت و جهنم ایشان را از خدا غافل نمی‌کند؛ چگونه دنیا غافلشان کند؟

عارف و آیهٔ انفال؛ آنچه می‌ماند و آنچه می‌برند

عارف با این مشخصات را تصور کن که حضرت حق به قلبش چنان نوری بتاباند که «إنّی معکم» — من با شمایم — و ملائکه تثبیت وجودی دهند؛ و از حیث تفسیر انفسی از درون القا شده باشد که گردن غرور و تکبر و گردن‌کشی و تعلقات نفسانی و کثرات انفسیه را بزن و قطع کن، و دستِ نفس امّاره را از اسلحه خالی کن و ریشه‌کن ساز. چنین کسی میان مردم چه کند؟ دلش به همان الهامات و نورانیت قلبی که از طرف حضرت حق آمده خوش است؛ او را عارف می‌گویند. چند شبی می‌گذرد و تمام می‌شود: إنّا إلیه راجعون. وقتی می‌میرد همه می‌گویند چه گذاشت؟ چه ارث گذاشت؟ چند خانه، چند ماشین، چند مغازه و ملک و املاک. آن طرف چه؟ در روایات کتاب الموت مرحوم مجلسی ملائکه می‌گویند چه با خود آورد؟ اینجا تمام می‌شود و می‌رود؛ هنر آن‌ور است. آن طرف اکثر مردم گدا می‌شوند و آن سرمایه‌دار این‌جهانی آنجا تهی‌دست است؛ کاملاً ورق برمی‌گردد. اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان. والحمد لله رب العالمین.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.