ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آياته.

سلام علیکم و رحمة الله.

تبریک عرض می‌کنم روز میلاد دختر امیرالمؤمنین علیه الصلاة والسلام رو، زینت مولامون امیرالمؤمنین و روز پرستار رو.

[نفس عمیق] ان شا الله که پر از خیر و برکت و مبارک باشه برای همه اهل ایمان.

ما [نفس عمیق] میریم سراغ ان شا الله قلب جدید.

به جهت اینکه رساله سید رو رسیدیم به یه جایی که خیلی دشوار بود، اصطلاحات می‌خواست.

این‌ها احساس کردم یه مقدار اذیت شدید.

گفتم حالا یه چند روزی فاصله بگیریم از رساله سید بحر العلوم بریم سراغ محتوای قلب جدید.

قلب مؤمن که تموم شد.

بیست و ششمین نوع از انواع قلبی که در قرآن ما در ارتباط باهاش صحبت می‌کنیم ان شا الله هست قلب مرعوب.

مرعوب یعنی دلی که ترسیده، ترس براش وارد شده.

تو قرآن ازش چند جا یاد شده.

در چند تا آیه از قلب مرعوب [سرفه] سخن گفته شده.

یکی از اون آیات، آیه دو سوره حشر.

هو الذی اخرج الذین کفروا من اهل الكتاب من دیارهم لاول الحشر.

ما ظننتم ان یخرجوا وظنوا انهم مانعتهم حصونهم من الله.

فأتاهم الله من حيث لم يحتسبوا.

وقذف في قلوبهم الرعب، وقذف في قلوبهم الرعب.

خدا انداخت تو دلهاشون رعب رو، ترس رو.

یخربون بیوتهم بایدیهم واید المؤمنین.

جالبه بایدیهم با دست خودشون خونه‌هاشون رو خراب کردن و اید المؤمنین با دست اهل ایمان.

حالا عرض می‌کنم منظور چیه؟

فاعتبروا يا اولی الابصار.

اولا با توجه به سیاق آیه دقت کنید اول آیه با هو الذی شروع میشه.

یه قدرت نمایی حضرت حق خودش رو.

مثل که شما می‌خوای خودت رو معرفی کنی.

خب بالاخره به یک چیزی معرفی می‌کنی.

[پچ، پچ] نه اون دیگه به کس دیگه داری خودتو معرفی می‌کنی.

نه د-- به یک چیزی که منتسب به خودته، به قدرتت، به شجاعتت، به علمت، به نسبت [سرفه] بالاخره به حکمتت.

[پچ، پچ] به یک چیزی خودت رو معرفی می‌کنی.

خدا اینجا جالبه به اون بلایی که سر [نفس عمیق] اهه منافقین آورده از اه-- حالا عرض می‌کنم کیا بودن از بیشترشون بن نضیر بودن، داره خودش رو معرفی می‌کنه.

این خودش مح-- تو بحث کشکول نور که ما توحید افعالی رو میگیم این یکی از اون آیاته.

حالا همینجا بگیم دیگه دوباره بعدا نخوایم بگیم تو بحث کش-کشکول نور که توحید افعالیه.

یعنی خدا داره میگه من این کارو کردم.

[زنگ موبایل] من تو دلشون رعب انداختم.

هو الذی اخرج الذی کفروا.

خدا خارج کرد.

سلام علیکم.

[سرفه] خدا اینا رو خارج کرد.

توحید افعالیه.

این یک موضوع که خودش قابل بحثه.

انتهای اون اول آیه.

حالا انتهای آیه می‌فرماید فاعتبروا یا اولی الابصار.

ای اونایی که اهل نگرشید، اهل بینشید فاعتبروا عبرت بگیرید.

پیداست که توی دل این آیه و این مجموعه اتفاقاتی که ذیل این آیه افتاده بوده که اصلاً شأن نزول این آیه است، چیزهایی نهفته‌ست برای عبرت گرفتن.

امیرالمؤمنین می‌فرمود که ما اکثر العبر و اقل الاعتبار.

چقدر عبرت، چیزهایی که مایه عبرته بسیاره.

اقل الاعتبار.

خیلی کم اعتبار می‌کنن، خیلی کم در حقیقت عبرت می‌گیرن.

[سرفه] پس حالا اینم دو تا نکته که از ابتدا و انتهای آیه عرض کردم.

کلاً این آیه بیشتر معروفه که برای بن نضیر نازل شده.

از ابن عباس یه روایت هم داریم.

پرسیدن که اسم این سوره چیه؟

سوره حشر.

اسمش چیه؟

ایشون گفتن که اسم سوره هست بن نضیر.

به خاطر اینکه کل این سوره پیرامون بن نضیر نازل شده.

حالا بن نضیر کیا بودن؟

این‌ها سه دسته، سه قبیله بودن از یهودیا.

یکیشون بن نضیر بود، بنی قینقاع بود با بنی قریظه.

این سه تا هجرت کرده بودن.

وقتی که پیغمبر هجرت کرد رفت به مدینه، اینا هم هجرت کردن رفته بودن در فاصله حدود یک میل مونده به مدینه در یک محله‌ای به نام-- سلام علیکم.

زهره.

اونجا مستقر شده بودن- چرا؟

به جهت متاع اینو طمع کرده بودن که پیغمبر داره به قدرت می‌رسه.

اونام کارشون این بود.

آخه اینا میخوا-- نه اینا میخوا-- ابتدا به ظاهر ایمان آوردن ولی به ظاهر.

منافق بودن دیگه.

دنبال مطامع دنیا-- مثل انقلاب خودمون خیلیا همراه شدن با انقلاب که به یک سود و به یک نون و نوایی برسن.

و الا می‌بینید تو خلوتشون، تو زندگیشون وقتی میری می‌بینی اصلا بویی از انقلاب و اصلاح و این چیزا ارزش‌ها نبردن که.

اون موقع همینطوری بود.

حالا اینا رفته بودن در اون محل مستقر شده بودن بعد دور تا دور خودشون رو مخصوصا بن نضیر دور تا دور خودشون رو قلعه‌های خیلی مستحکم حصارهای خیلی بلند کشیده بود-بودن که کسی دستش به اینها نرسه.

یعنی اول به جان خودشون نگران بودن تا به جان پیغمبر.

رفته بودن به ظاهر هجرت کرده بودن به همراه پیغمبر سمت مدینه.

اما هوای خودشونو خیلی داشتن.

اصلا اینا اصل و نسبشونو که برید بررسی کنید همه بت پرست بودن.

اصل و نسب این یهودیای بن نضیر مخصوصا همه بت پرست بودن.

در هر حال این آیه داره، حالا من ترجمه آیه رو براتون نخوندم.

یه کلیتی گفتم که بدونید به چه شکله.

به هر حال ترجمه آیه رو میخونم.

اوست که- [پچ، پچ] ایمان آوردن.

بله ابتدا.

بعدا حالا اون پیمانی که با پیغمبر بسته بودن رو توضیح میدم خدمتتون رو شکستن.

[نفس عمیق] هُوَ الذی.

این توحید افعالی.

اوست که کافران از اهل کتاب را در نخستین بیرون راندن، اونم بیرون راندن دست جمعی چون می‌فرماید لاول الحشر.

حشر چرا به روز قیامت میگن یکی از اسامیش حشر هست.

در لغت یعنی بیرون اومدن دست جمعی از محل ااا یک محلی که اونجا مستقرن.

مثل قبور.

اهل قبر به یکباره همه خارج میشن به این میگن حشر.

[نفس عمیق] پس می‌فرماید که خدا خودش رو اینطوری معرفی می‌کنه.

محشر.

بله محشر.

[سرفه] اوست که کافران از اهل کتاب را در نخستین بیرون راندن دست جمعی از خانه‌هایشان بیرون راند.

خدا بیرونشون راند.

[نفس عمیق] بعد به اهل ایمان خطاب می‌کنه که رفتنشان را گمان نمی‌بردید.

یعنی شما اهل ایمان اصلا فکر نمی‌کردید اینا برن.

[نفس عمیق] و خودشان پنداشتند که حصارها و دژهای استوارشان در برابر خدا جلوگیری خواهد کرد.

اینا گمان می‌کردن که می‌تونن با این حصارها و قلعه‌هاشون در برابر خدا و لشکریان خدا بایستن.

[نفس عمیق] ولی خدا از آنجا که گمان نمی‌کردن به سراغشان آمد.

می‌فرماید فَاَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا.

از طرف خدا اومد اون چیزی که اینا گمانش رو نمی‌کردن.

حالا این چیه؟

می‌فرماید وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرَّعْبَ موضوع بحث ما.

خدا از اونجایی که اونا گمان نمی‌کردن رعبی رو قذف انداخت تو دلشون.

به یکباره مثل اون روایتی که من اراد الله بعبدٍ خيرا.

وقتی که خدا اراده خیر در خصوص یه بنده‌ش بکنه چه می‌کنه؟

یه چیزی رو میندازه تو دلش.

این انداختن معلومه که این قذف جاییه که مسبوق به سابقه نیست.

یعنی به یکباره طرف اخذ می‌کنه این رو.

تلقی می‌کنه.

قذف.

قذف فی قلبه حب الحسین و حب زیارت.

قذف.

شبیه این روایته.

کسی که خدا اراده خیرش رو بکنه.

الان میشه فهمید که ما آیا خدا در مورد ما اراده خیر کرده یا نه.

خدا میندازه به یکباره تو دلش حب امام حسین و حب زیارتش رو.

دو تاش با هم.

امکان داره کسی حب امام حسین رو داره اما حب زیارتشو نداره.

این یه مقدار مردوده.

نه کسی که با همه سختی‌هاش عشق زیارت امام حسین رو هم داره و به جانش می‌خره.

شبیه به اونه.

وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ کار به جایی رسید که اینها با دستان خودشون خراب کردن.

بیوتهم خانه‌های خودشون و البته و ایدی المؤمنین و با دست اهل ایمان.

بعد می‌فرماید که اعتبار بگیرید از این عبرت بگیرید.

حالا قصه چی بوده؟

خلاصه‌ش اینه که اینا وقتی میان اونجا مستقر میشن بعد به ظاهر خب می‌بینن اسلام مخصوصا بعد از جنگ بدر پیغمبر پیروز شد.

با اینکه عده‌شون یک سوم کفار بود پیروز شد.

سیصد و سیزده نفر تو بدر اونا حدود هزار نفر و تجهیزاتشون هم به مراتب اصلا قابل مقایسه نبود.

مثلا تجهیزات اوایل انقلاب ما با کفر جهانی که در برابرمون وایستاده بود با کسایی که جبهه رو در کرده بود اصلا قابل قیاس نبود تجهیزات ما با اونا.

ما اصلا چیزی نداشتیم واقعا.

واقعا هیچی نداشتیم.

بعد- اینا اومدن وقتی که دیدن پیغمبر نه پیر شد فکر کردن نخ مثل اینکه خیلی جدیه و قراره حکومتی تشکیل بشه بالاخره و ما هم به یه نونوایی برسیم دیگه.

اومدن همراه پیغمبر شدن یه عهدنامه ای با پیغمبر بستن که ما با شماییم.

ما با مشرکین و اینها نیستیم.

با مو-مشرکین و منافقین و کفار و اینها کاری نداریم.

خب این اتفاق که وقتی رخ داد، مشرکین هم بیکار ننشستن.

از مکه نامه نوشتن به سرکرده اینها که اسمش بود کعب بن اشرف رئیس قبیله بن نضیر بود.

نامه نوشتن و اینا تهدیدشون کردن.

گفتن که ما شنیدیم شما با پیغمبر همراه شدید.

یا دست از همراهیتون با پیغمبر میکشید یا ما، ما با شما وارد جنگ میشیم.

اما دیگه ما رحم نداریم.

[نفس عمیق] این با اینکه تعهد داده بودن به پیغمبر عهد بسته بودن با پیغمبر، این کعب بن اشرف خیانت کرد.

راه افتاد رفت سمت کعبه، موازi مسجد الحرام با سران کفر و شرک یه پیمانی نوشت از نو زد زیر پیمان پیغمبر و بهشون گفت من با شمام.

هرچی شما بگید ما با شما هستیم و به این شکل.

وقتی که برمی‌گشت پیغمبر خب بی خبر بود ظاهراً.

چون علم غیب دارن درسته اما به، به تعبیر آقای قرائتی مثل یک اسلحه ای که همراهشونه هر وقتی اجازه ندارن ازش استفاده کنن که.

به اذن الهی از اون استفاده می‌کنن.

یا به عبارت حضرت صادق صلی الله علیه اذا شاءوا ان علموا علموا.

هر وقت که بخوان، بخواهند اذا شاءوا بخوان که علموا، علموا یا علّموا.

هر وقت اراده کنن بدانن، می‌دانن.

اینو توجه داشته باشید.

فرمودن مثل یک ستونی از نور که از بر-- از عرش الهی کشیده شده رو-- در روی ما.

ما اراده کنیم نگاه می‌کنیم به این ستون، ستون که حالا افاضه فیض علم حضرت حق به اونهاست و ما م-معلوم میشه برامون هر چیزی.

حضرت جبرائیل در هر حال حضرت پیغمبر رو اونجا آگاه کرد.

که همچین اتفاقی افتاده.

پیغمبر عزیز عالم محمد بن مسلمه رو که میگن برادر رضایی همون کعب بوده.

یعنی با هم شیر خورده بودن از یه مادر.

ایشون رو مأمور کرد که اون رو بکشه.

چون شا حالا شاید به این دلیل بود که اگه کس دیگه‌ای رو مأمور می‌کرد اون شک می‌کرد.

اما این چون خیلی بهش نزدیک بود اینو مأمور کرد و این شخص رفت بالاخره نزدیک اون شد و او رو به درک واصل کرد.

کی رو؟

کعب بن اشرف رئیس قبیله بن نضیر رو به درک واصل-- حکم الهی بود.

خداوند به پیغمبرش دستور داد که این منافق رو از رو زمین برداشت.

پیغمبر هم حکمش رو صادر کرد.

مأموریتش رو سپرد به محمد بن مسلمه.

اون هم رفت و کعب رو به درک واصل کرد.

قبیله بن نضیر رفتن تو عزا.

عزادار شدن و توی این فاصله [سرفه] شخصی به نام عبدالله بن ابی بن سلول رئیس منافقین بود.

اون زمان.

خارج از مدینه و خارج از اون محله زهره.

این ملعون یه نامه نوشت به قبیله بن نضیر و بهشون گفت نترسید حالا کعب به درک واصل شد.

این مثلاً بهشون می‌خواست دلداری بده و گفت ما پشت شماییم.

ما با همه عده و عُدَّمون پشت شماییم.

شما هم تو محکم جلو پیغمبر وایسید.

خب پیغمبر وقتی این چنین [مکث] متوجه این قصه شد.

حالا دستور خدا این بود که به اینا نباید رحم کرد.

اینا منافقن دیگه.

اینجا اینا چیکار کردن؟

یه دستیسه دیگه ایچیدن.

دستیسه جدیدشون این بود که به پیغمبر گفتن شما دو مرتبه به پیغمبر گفتن شما با دو سه نفر بیایید سمت ما.

ما هم دو سه نفر میایم پیش شما با همدیگه از نو قرارداد می‌بندیم، پیمان می‌بندیم و ما قول میدیم دیگه سر حرفمون باشیم.

دیگه کاری با مشرک منافقین نداریم و این صحبت‌ها.

[سرفه] به پشتوانه اون عبدالله بن ابی که بهشون گفته بود ما با عده و عُدَّمون پشت شما هستیم، اینا یه همچین تحریزی کردن.

نقشه‌شون این بود که وقتی پیغمبر با اون دو سه نفر میاد یه خنجر هایی زیر رداشون پنهان کرده باشن پیغمبر رو به شهادت برسونن، برسونن.

به مثلاً تلافی اون که رئیس قبیله‌شون کشته شده.

خب باز اینجا پیغمبر که به ظاهر خبر نداشت می‌خواست حرکت کنه بره برای بستن قر-قرارداد باهاشون دو مرتبه که یک زنی یهودی بود اما برادرش تو مسلمونا بود.

[سرفه] حالا اسم اون شخص یادم نیست.

اون به پیغمبر خبر میده که حواستون جمع باشه اینا مسلحن.

پیغمبر نمیره.

به این حرکت ادامه نمیده و دستور میده که اون در حقیقت محاصره ای که دهکده اینها رو با اون قلعه‌ها و اون دژهای محکم، حصار‌های بلند در اختیارشون بود و محاصره رو تنگ کنن وقتی که محاصره تنگ شد اینجا بود که اینا دیدن نه عزم پیغمبر جدیه و پیغمبر [مکث] می‌خواد دستور حمله به اونا رو صادر کنه.

گفتن خب ما حاضریم با شما مصالحه کنیم.

حالا وقتی فهمیدن جدا پیغمبر می‌خواد بهشون حمله کنه و از اون طرف، اون شخصی هم که بهشون از طرف منافقین خبر داده بود که ما پشت شماییم، اونم ترسید و به یاریشون نیومد.

اینا خب رئیسشون هم که کشته شده بود.

بعد گفتن خب ما چه کنیم به پیغمبر؟

پیغمبر فرمود از اینجا برید.

اینا فکر می‌کردن پیغمبر بهشون میگه خب بیایید با هم دوباره دوستی کنیم، آشتی کنیم، پیمان ببندیم، همین جا هم باشید و در کنار هم خوش و خرم.

پیغمبر دیگه این کارو نکرد دیگه.

مؤمن از یه سوراخ که دو بار گزیده نمیشه.

پیغمبر به امر خدا فرمود نخیر، یا کلاً از اینجا می‌رید تمام [مکث] بار و بنه و هم-- اه-اهل و قوم و خویش و همه خانواده‌تون رو بردارید با خودتون می‌رید از اینجا سفر می‌کنید می‌رید و الا ما به شما حمله می‌کنیم.

اینا باز جدی نگرفتن.

فکر نمی‌کردن پیغمبر این کار رو بکنه.

وقتی که این حرفو شنیدن گفتن نه ما آ-آماده مبارزه‌ایم.

حاضر نبودن اونجا چقدر خرج کرده بودن، چه، چه قلعه‌های عجیب و غریبی تو تاریخ نوشته که اینا رو آدم وقتی تو تاریخ می‌مونه، می‌خونه تعجب می‌کنه که چگونه اینا توانستند یه همچین قلعه‌هایی با این ارتفاع بسازن.

چون اون موقع جرثقیلی نبوده که.

اصلاً واقعاً عجیبه با-- چه ارتفاعی! تو کوه، بیرون کوه، دور تا دور دهکله‌شون حصارهای بلند.

خیلی زحمت کشیده و حاضر نبودن اینا رو ول کنن برن.

پیغمبر دستور داد محاصره رو تنگ‌تر کنید.

یعنی قشنگ برید دیگه نزدیک دهکده‌شون.

وقتی اونا دیگه دیدن نه عزم پیغمبر جزمه و اراده قطعی بر جنگ کرده ترسیدن.

اینجا این آیه نازل میشه و قذف فی قلوبهم الرعب.

پروردگار سبحان ترسی رو، این لشکره، لشکره خدا، ترسی رو تو دل اینا میندازه چون اونا بالاخره حاضر نبودن ول کنن اونجا رو برن با اون همه خرجی که کرده بودن.

ترس که تو دل اینا میفته، آیه ادامه آیه چی میفرماید؟

يخربون بیوتهم بأيديهم.

برای اینکه اینا سرمایه‌هاشون نیفته دست پیغمبر، خودشون افتادن خراب کردن اون دژها و قلعه‌ها و خانه‌ها و.

به ما گفتن مثل عقب‌نشینی‌های زمان جنگ ما بود که وقتی عراق عقب‌نشینی می‌کرد [مکث]، خیلی چیزاشونو خراب می‌کردن، منفجر می‌کردن و تسهیلات‌شون رو از بین می‌بردن که نیفته دست ما.

اینا هم همین چه کاری کردن.

حالا یه مقدار تو روایت میگه طلاجات و این چیزایی که خیلی قیمتی بود رو با خودشون بردن.

به هر حال مقداریشو تا اونجا که می‌تونستن خودشون تخریب کردن و أيدي المؤمنین مقداریش رو هم اهل ایمان تخریب کردن و به راحتی شهر در تصرف مؤمنین قرار گرفت.

حالا این کی اتفاق افتاد که اینا پررو شدن و زدن زیر تعهدشون؟

این مهمه.

پس از جنگ احد.

جنگ بدر عز Islam رو که دیدن اینا با پیغمبر بودن.

بعد از جنگ بع-- احد وقتی [مکث] ظاهراً دیدن پیغمبر شکست خورده، اینا شک کردن.

روایت میگه اینا به ر-ریب و شک افتادن در خصوص پیغمبر که این اگه پیغمبره چگونه شکست خورد؟

[مکث] این خودش یه نکته‌ست.

که حالا الان فرصتمون بیست دقیقه مون گذشت.

من یه ماحصل تقریباً خیلی اجمالی از ماوقع و شأن نزول این آیه خدمتتون عرض کردم.

حالا تا نکاتش رو بعداً یک یک با هم کار کنیم تا آیات دیگر هم یه چند تا آیه دیگه هم هست.

ان شا الله کار کنیم و متوجه بشیم که [مکث]، اه چه جالب که یکی از مهم‌ترین لشکریان حضرت حق رعب، لشکره ها، لشکره خداست.

[مکث] چگونه میگیم رو-- لشکره خدا؟

اینکه [مکث] حتی گاهی اوقات با شکست ظاهری پیغمبر، اسلام، پیغمبر، انقلاب میاد سراغ دیگران.

یعنی چی؟

ظاهراً همه فکر می‌کنن انقلاب از بین رفت.

اسرائیل فکر می‌کنه همه داخلی‌ها دست به دست هم دادن.

الان بهترین وقت حمله است.

از درون ایران متزلزله.

ایران قوی نیست، اون قوت قل-قل-قلب رو نداره.

مشکلات اقتصادی و معیشتی، تحریم‌ها، اینا جواب داده.

مردم پشت نظام و رهبری رو رها کردن.

الان بهترین وقته برای حمله.

وقتی حمله می‌کنه سرش به سنگ می‌خوره، برعکس می‌بینه که اتحادی، اینکه رهبر عزیزمون از این خ-- انقدر تعریف و تمجید از ملت کردن الان مت-- باید متوجه بشیم یعنی چی؟

چیه؟

چه اتفاق عظیمی رخ داد.

سرشون چنان به سنگ می‌خوره، ملت رو یکپارچه می‌بینن.

حتی کسایی که تا دیروز اصلاً هیچ حمایتی از این نظام نداشتن میان پای کار.

خیلی حرفه این.

این کار خداست.

یعنی اون دقت کنید، اون شکست ظاهری دشمن رو پررو می‌کنه.

دشمن میاد وقتی مواجه میشه با هیمنه اسلام، لشکره بعدی خدا میاد سراغ، اون رعب.

اونجا می‌ترسه در عرض دوازده روز ترس چنان وحشت وجودشون رو میگیره که خودشون به دست و پا میفتن که بخوان صلح کنن.

اونم بعد از زدن بصره.

آمریکا، پایگاه آمریکا.

چه جرات داشتن این کارو بکنن؟

اینا چیزهایی نیستش که بشه به راحتی از کنارش گذشت.

حالا این خودتحقیری‌ها رو ول کن هرچی از خودشون میگن.

در هر حال این قطعیه که یکی از لشکریان حضرت حق رعده.

حالا درباره‌ش صحبت می‌کنیم.

مثلاً یه روایت اصلاً داریم اینم به عنوان فصل‌الخطاب امروز تقدیم می‌کنیم شیرینه.

وقتی امام عصر عزیز ما انشاالله تشریف میارن روایتی داریم که سه تا لشکر حضرت رو یاری میدن.

اگه گفتین سه تا لشکر کیان؟

یکیش رعده.

آفرین نسبت به سیر بحث هم.

یکی لشکر ملائکه‌اند.

ملائکه به کمک.

اصلاً بحث رجعت، رجعت، ملائکه، انبیا، شهدا، بزرگان اینا همه این یه لشگره.

انبیا، ملائکه الله همه میان به کمک.

از جهت معنوی و رو-رو-روحانی.

لشکر دوم اهل ایمان‌اند که در مشع عنصرى حاضرند.

لشکر سوم روایت میگه رعده.

ترس خودش یه لشکره.

خیلی جالبه.

[پچپچ] احسن.

ببین چه جایگاهی داره ترساندن.

و انشاالله تو، ا، سیر بحثمون می‌رسیم مصادقش رو پیدا می‌کنیم.

ببین چقدر جاها خدای ممنون با این کمک کرده همه رو.

اللهم بارک لمولانا صاحب الزمان والحمد لله رب العالمين.

صلوات خ van.

اللهم صل علی محمد و آل محمد