ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.

السلام علیک یا داعی الله و ربانیة آیات.

السلام علیکم و رحمة الله.

جلسه‌ی گذشته عرض کردیم که یعنی در جلسات گذشته در بحث قلب منزل عرض کردیم که قلب وعاء معرفت است و به جز معرفت الله عبودیت معنا ندارد.

و سپس زدیم اون رو با عنایت با روایات آل الله علیهم الصلاة و السلام به معرفت امام و این رو عرض کردیم اصل معرفت، اون نور معرفت، اون حقیقت معرفت و شناخت و عرفان از ملکوت است.

و البته خیلی راحت ازش گذشتیم.

اینجا یه نکته‌ای رو عرض کنم که یه وقت ما به انحرافاتی که بعضیا کشیده میشن در عرفان‌های حلقه و چه و چه و اینها ما گرفتار نشیم.

که معرفت درسته که اصلش از بالاست، اصلش از ملکوت است.

اصلاً جنس معرفت از نور است.

عرفان از نور است.

همون که همونطور که علم از نور است که العلم نور یغرف الله فی قلب من یشاء.

لکن ما چون صاحب نفس مکتفی نیستیم و نفس ما نفس مستکفیه هست چاره‌ای نداریم جز تلاش.

چاره‌ای نداریم جز شخم زدن وجودمون و بذرپاشی در وجودمون.

اون بسترسازی در وجودمون با ورزش فکری به قول حضرت علم حسن زاده علیه الرحمة.

معرفت پیش درآمد عمله.

یعنی عمل بدون معرفت اصلاً قبول نمیشه.

و جالبه که عمل هم باز خودش مقدمه معرفت بعدی است.

یعنی اگر معرفت اومد عمل زایش نشد، این اصلاً معرفت نبوده و خود عمل و اگر عمل پشت معرفت اومد این معروف معلومه که اون تلاش ما، اِمم، به مراحل بعدی ما رو رسونده که أليس للإنسان إلا ما سعى آیا برای انسان جز اونچه که سعی و تلاش میکنه چیزی هست؟

قرآن میفرماید.

و اگر چنین چیزی شد یعنی معرفت به عمل کشیده شد، عمل مطابق با شرع، این باز خودش مقدمه معرفت بعدی میشه و در هر-- چون هندسه، هندسه به حقیقت اخلاص یعنی عملی که با اخلاص انجام بشود پایین به بالاست و بالعکس هندسه سیر نزولی معرفت از بالا به پایینه.

که حالا از بالا به پایین توفیق معرفت نازل میشود و در مرحله بعدی در سیر و سلوک عملی معرفت هرچی که بیشتر میشه موجب بیداری انسان میشه تا جایی که اشراف بر هستی خودش پیدا میکنه.

این شناخت هرچی بیشتر میشه عمل رو بیشتر میکنه و یک مسابقه‌ای در به قول بزرگان در خیر و کمال شروع میشه که هر عملی دو مرتبه پشت سر خودش هم عمل می‌زاید هم معرفت.

همینطور مسابقه و سباق الخیرات.

که کاری هم جز این نیست.

یعنی کاری ما جز اینکه تلاش کنیم چه میخوایم بکنیم؟

تلاش ما شخم زدن وجود ماست.

بله.

اهل، اهل بیت علیهم الصلاة و-- چون اونهایی که معمولاً متأسفانه تو این عرفان‌های حلقه جوون‌ها رو به انحراف می‌کشونن میگن پس چگونه است که اهل بیت علیهم الصلاة و السلام مثلاً درس و بحث و کلاس و حوزه و دانشگاه نداشتند و نرفتند و اینچنین به اون مقامات عالیه رسیدن.

اون‌ها صاحبان نفس مکتفیه بودند.

اون‌ها به علم لدنیه حضرت، حضرت حق مفتخر بودند.

اگرچه جنبه بشری خودشان را حفظ می‌کردند که همون آیه آخر سوره کهف، آیه صد و یازده که قل إنما أنا بشر مثلکم.

این اشاره به جنبه بشری آل الله دارد که پیغمبر بگو که قطعاً منم مثل شما بشرم.

مثل شما زندگی می‌کنم.

اما يوحي إلي أنما إلهكم إله واحد.

این اشاره به اون جنبه نفس مس-- مکتفیه دارد.

جنبه نورانیت، همون مقام نوری و مقام نورانیتی که مولامون علی علیه الصلاة والسلام فرمودند.

یعنی پیغمبر در میان مردم مثل خودشون زندگی می‌کرد اما به وقتش از اون علم الهی بهره می‌جست.

هر جا که اجازه داشت و هر جا که اذن داشت.

خدا حفظ کنه آقای قرائتی اینجا مثال قشنگی داشتن می‌فرمودن مثل یک حالا مثل دیگه برای تسهیل در فهم.

مثل یک پلیسی که یک اسلحه ای رو به خودش می‌بنده و [سرفه] اجازه نداره از این اسلحه در هر جایی استفاده کنه.

به وقتش ازش استفاده می‌کنه.

یا اون داستانی که در تاریخ اومده در تاریخ پیغمبر عظیم الشأن اسلام.

که حالا برمی‌گشتن از یک جنگی حدود یک فرسخی مدینه نزدیک چاهی به نام بقا منزل کردن.

اونجا حضرت به علم غیب از مرگ یک منافقی خبر داد.

بلافاصله یه توفان شدیدی گرفت و شترها فراری شدند.

از جمله شتر پیغمبر.

پیغمبر فرمود برید شتر منو پیدا کنید.

یه منافقی که تو اون جمع بود، یه سست ایمانی حالا بگیم.

گفتش که این چگونه پیغمبریه که خبر از غیب میگه که فلان منافق کشته شد در حالی که خبر از شتر خودش نداره.

پیغمبر همون آن فرمودند برید فلان جا شتر من که رم کرده رفته حالا اون افسارش گیر کرده به شاخه درختی، اونجا آزادش کنید بیاریدش.

رفتن همونجا دیدن همونجا هست.

اتفاقاً نام صادق صلوات الله علیه در کتاب شریف کافی جلد یک صفحه دویست و پنجاه و هشت از امـ-- روایت نقل کرده مرحوم کلینی از امام صادق صلی الله علیه می‌فرماید که إن الإمام إذا شاء أن يعلم أعلم.

امام هرگاه که اراده کند که بداند أعلم به او، اون علم داده می‌شود.

یعنی معلوم می‌شه براش اون علم و به حضرت داده می‌شه.

حالا اینجا ما نباید که خودمون رو قیاس کنیم در این مسئله چون ما بالاخره انحرافاتی داشتیم، آلودگی‌هایی داشتیم از همون نطفه بگیر به بعد خیلی چیزها مزاج ما، نفس‌ها، خوردنی‌ها، لمس کردنی‌ها، بوییدنی‌ها، شنیدنی‌ها، دیدنی‌ها اینا همه ما رو متاسفانه به ذیق کشونده.

اما خب باید اینو با طهارت نفس و ورزش فکری و کار فکری آماده کنیم، شخم بزنیم وجودمون رو برای کاشتن دانه و بذر معرفت؛ که معرفت در حقیقت میاد در اون، اون دانه و بذر عرفان میاد در ضمیر پاک می‌شینه و شاخ و برگ میده، به ثمر می‌شینه.

ااا پس ما باید طلب کنیم و بخواهیم تلاش کنیم تا این تلاش و کوشش منجر به سوز و گداز بشود.

تا این سوز و گداز ما رو برسونه به مرحله معرفت که تجلیات حضرت حق است که کل يوم هو في شأن.

دائم آنفآن حضرت حق در تجلی جدیدیست خصوصا در خصوص قلب مؤمن.

آنفآن خدا تجلی جدید می‌کنه به قلب مؤمن.

اتفاقا حالا مراحل عرفان رو هم دیدید دیگه، عرفا حالا اگرچه به ذوق فرمودن اما همش ریشه روایی و آیه دارد.

از عروین سبعه، سماوات سبع این‌ها استفاده کردن فرمودن هفت شهر عشق.

هفت مرحله برای عرفان.

بالاخره می‌خوایم حرکت کنیم.

اولین مرحله رو گفتن مرحله طلبه.

طلب رو همون تلاش بگیر.

طلب کردی یعنی چی؟

تلاش کنی.

خب کسی که تلاش نمی‌کنه طلب نداره.

یعنی طالب نیست.

بارها ما وقتی می‌شینیم رو منبر میگیم طلب وجودی شما باعث می‌شه که ما یه روایت دست بگیریم، ساعت‌ها درباره‌ش حرف بزنیم.

به جهت طلب وجودی شماست که از ملکوت عالم اشراقيات و القاءات حضرت حق صورت می‌گیره بر کسی که البته با اخلاص روی منبر بنشینه.

این طلب وجودی شماست که حتی یه منبری رو، یک مربی و یک معلم رو به تلاش وامی‌داره.

مرحله دوم می‌شه عشق که میگن عقل سوزه.

یعنی مافوق طور عقل.

طلب که کردی بعد به سوز عشق می‌افتی.

این سوز عشق کاری می‌کنه با تو که اون سوختن‌ها باعث می‌شه که به یک معنا هرچه اضافه است از وجودت از بین بره.

مثل این قدیم‌ها طلا رو می‌ذاشتن تو بوته، تو تنور.

انقدر آتش بر می‌افروختن هلوهش این طلا تا هرچه ناخالصی است از وجودش بره.

وقتی ناخالصی‌ها رفت، معرفت تجلی می‌کنه.

اینجا دیگه تجلیات آنفآن حضرت حق است بر وجود عارف، بر قلب کسی که در مسیر معرفت حرکت می‌کنه.

مرحله چهارم، پس سوم شد معرفت که وعاء قلب است.

مرحله چهارم فرمودن استغفار.

یعنی اهل راز و نیاز باشه.

به سمت بی‌نیاز عالم توجه داشته باشه و خودش رو بدهکار بدونه.

خودش رو گناهکار بدونه.

خودش رو عاصی بدونه.

چون تجلیات حضرت حق که رخ میده اگر انسان ظرفش کوچیک باشه یه وقت خدای نکرده به اشتباه می‌افته و فکر می‌کنه که خبری شد.

حالا مثلاً به جایی رسید و این‌ها که متاسفانه صاحبان نفوس ذیق این گرفتاری رو دارن.

که معمولا اینجور جاها خدا دست به کار می‌شه.

خدای منان البته لطف می‌کنه و با هرکس البته نسبت به وجود-- اون قدر و سر القدرش به گونه‌ای رفتار می‌کنه که از اون اوج و از اون خوش-- خودشیفتگی نجاتش بده.

مرحله پنجم فرمودن تجرید و توحیده.

یعنی چنان صعود می‌کنه به عالم مجردات از عالم ماده و تعلقات می‌کَنه به حقیقت موت قبلاً تموت می‌رسه که یکپارچه همه کثرات رو نه اینکه از کثرات دور بشه، روحانیت بگذینه و بره در غار زندگی کنه.

نه.

در عین اینکه کن for الناس ولا تکن معهم.

در عین اینکه بین مردم است اما همه کثرات رو مستهلك در ذات حضرت حق می‌بیند.

مستهلك در احدیت حضرت حق می‌بیند.

وقتی یک عارف که به این مرحله رسیده ورود می‌کنه به سوره اخلاص، قیامت در وجودش قیامت می‌کنه.

یکپارچه قامتش سرتاپا قیامت است که وقتی می‌گوید قل، قل چه بگویم ای خدای منان هو.

این هو اشاره دارد به همان احدیت حضرت حق.

خب من می‌خوام صداش بزنم.

چگونه صداش بزنم؟

بگو الله اولین اسمی که از اون ذات غیب الغیوب و واجب الوجود صادر شده، خودش رو نشون داده، منتشر شده، انتشار شده همین الله است.

الله.

خب حالا الله چگونه الله بگم؟

چه اللهی رو صدا بزنم؟

احد.

الله اکبر.

ببینید یعنی این مرحله تمام کثرات رو مستهلك در ذات حضرت حق می بیند که کل شیء حال کن الا وجهه.

مرحله ششم از اینجا عارف به مرحله حیرت و هیمان می رسد که رب زدنی فیک تحیرات چنان به احوال اعیان موجودات و کلمات وجودی نظام هستی پی می برد که یکپارچه در هیمان و حیرت سر می برد و به هر طرف نگاه می کند در حیرت است که اتفاقا از اون زندگی‌ها و حشر و نشر طبیعی حتی مسائل جنسی این‌ها استفاده می کنه.

خوردن، خوابیدن این‌ها بهره می بره.

از مباحات بهره می بره برای اینکه روحش مفارقت نکنه از این عالم بره.

و مرحله هفتم هم فقر و ف-فقر و فناست.

فقر و فنا رو هم مرتبه مقام ولایت بگیر؛ یعنی به هر میزان که به بهتر و سریع‌تر و بیشتر به این مرحله رسید و سعی وجودی در اینجا پیدا کرد، آب و اون مائ حقیقت مائیه و همون من المائ کل شیء حی.

اون آبی که آب حیات است و به یک معنا علم است و سبب قرب است یا عین قرب، عین علم است و عین علم، عین ولایت است.

او رو به چنان فقر و فنایی دچار می‌کند که دیگه بهش میگن مقام ولایت.

به هر میزان که این قرب رو پیدا کرده ولی شده است.

تا جایی که خیلی عجیب، خیلی عجیب واقعا امام صادق صلوات الله علیه ازشون پرسیدن آقا چگونه شما متوجه می‌شید که امام شدید؟

مثلا ابا عبدالله در گودی قتلگاه بود، امام سجاد در خیمه گاه پرده خیمه آویخته افتاده.

چگونه متوجه شد که امام شد؟

امام رضا در نیشابور، امام جواد در مدینه.

چگونه حضرت عجیب رمزگشایی کردند.

فرمودن تو اون لحظه یک خشیتی، یک فقری، یک ذلتی نسبت به حضرت حق ما پیدا می‌کنیم که پیش از اون نداشتیم.

انتصاب به مقام ولایت با یک خشیت افتاده حالی و ذلت در برابر حضرت حق است.

ان‌شاءالله که عاقبتمون ختم به خیر باشد.

به برکت صلوات بر محمد و آل.