ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 013

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

قلب وعاء معرفت؛ هشدار از انحراف عرفان‌های حلقه

بسم الله الرحمن الرحیم. السلام علیک یا داعی الله و ربانیة آیات. در جلسات پیشین قلب منزل گفته شد که قلب وعاء معرفت است و جز معرفت الله عبودیت معنا ندارد؛ سپس با روایات آل‌الله این معرفت به معرفت امام پیوند خورد. اصل معرفت — نور معرفت و حقیقت عرفان — از ملکوت است؛ اما نباید از این سخن به انحراف عرفان‌های حلقه و مانند آن درافتاد.

معرفت درست است که اصلش از بالاست و جنسش نور است؛ چنان‌که علم نور است: العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء. لیکن چون صاحب نفس مکتفی نیستیم و نفس مستکفیه داریم، چاره‌ای جز تلاش نیست: شخم زدن وجود، بذرپاشی و بسترسازی با ورزش فکری — به تعبیر علامه حسن‌زاده. معرفت پیش‌درآمد عمل است؛ عمل بدون معرفت قبول نمی‌شود. و عمل خود مقدمهٔ معرفت بعدی است: اگر معرفت آمد و زایش عمل نکرد، معرفت نبوده است. چون معرفت به عملِ مطابق شرع کشید، مقدمهٔ معرفت بعد می‌شود.

«وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» (نجم/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه برای انسان جز آنچه کوشیده نیست.

هندسهٔ اخلاص در عمل از پایین به بالاست؛ هندسهٔ نزول معرفت از بالا به پایین. توفیق معرفت نازل می‌شود و در سلوک عملی هرچه معرفت افزاید بیداری می‌آید تا اشراف بر هستی خویش. شناخت بیشتر عمل را می‌افزاید و مسابقه در خیر و کمال — سباق الخیرات — آغاز می‌شود: هر عمل هم عمل می‌زاید هم معرفت. کار ما جز تلاش و شخم وجود نیست.

نفس مکتفیهٔ اهل‌بیت و جنبهٔ بشری

آنان که جوانان را در عرفان‌های حلقه منحرف می‌کنند می‌گویند اهل‌بیت درس و حوزه و دانشگاه نداشتند و به مقامات عالی رسیدند. پاسخ آن است که آنان صاحبان نفس مکتفیه و علم لدنی بودند؛ هرچند جنبهٔ بشری را حفظ کردند. آیهٔ آخر کهف:

«قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو جز این نیست که من بشری مانند شمایم که به من وحی می‌شود که خدای شما خدای یگانه است.

«بشر مثلکم» جنبهٔ بشری است؛ «یوحی إلی» جنبهٔ نفس مکتفیه و مقام نورانیت که مولا علی فرمود. پیامبر میان مردم می‌زیست و به وقت اذن از علم الهی بهره می‌جست. آقای قرائتی مثالی دارد: پلیس اسلحه دارد اما اجازه ندارد هرجا به کار برد؛ به وقتش به کار می‌برد.

در تاریخ آمده نزدیک مدینه کنار چاه بقا منزل کردند؛ پیامبر به علم غیب از مرگ منافقی خبر داد. توفان شد و شترها رم کردند از جمله شتر پیامبر. فرمود شتر مرا بیابید. منافقی گفت چگونه از غیب خبر می‌دهد و از شتر خود بی‌خبر است؟ همان دم فرمود فلان جا افسارش به شاخه گیر کرده؛ آزاد کنید. چنان یافتند. در کافی (جلد یک، صفحهٔ دویست‌وپنجاه‌وهشت) از امام صادق علیه‌السلام: إنّا إذا شاء أن یعلم أعلم؛ امام هرگاه اراده کند که بداند، دانسته می‌شود.

ما نباید خود را قیاس کنیم؛ انحرافات و آلودگی‌ها از نطفه به بعد — مزاج، خوردنی، لمس، بو، شنیدنی، دیدنی — نفس را به ضیق کشانده. باید با طهارت نفس و ورزش فکری وجود را شخم زد تا بذر معرفت در ضمیر پاک بنشیند و ثمر دهد. تلاش باید به سوز و گداز انجامد تا به معرفت — تجلیات حق — برسد که کل یوم هو فی شأن؛ دائم آن‌فَآن بر قلب مؤمن تجلی تازه می‌کند.

هفت مرحلهٔ عرفان؛ از طلب تا فنا

عرفا — با ریشهٔ روایی و آیه‌ای از عروه‌های سبع و سماوات سبع — هفت شهر عشق گفته‌اند. نخست طلب است؛ طلب همان تلاش است. بی‌تلاش طالب نیست. طلب وجودی مستمع است که روایت را بر منبر می‌گشاید و از ملکوت القا می‌آید بر منبری مخلص.

دوم عشق است؛ عقل‌سوز و مافوق طور عقل. سوز عشق ناخالصی را می‌سوزاند چنان‌که طلا در بوته. سوم معرفت است که وعاء آن قلب است؛ اینجا تجلیات آن‌فَآن حق بر عارف می‌رسد. چهارم استغناست: راز و نیاز با بی‌نیاز، خود را بدهکار و عاصی دیدن. اگر ظرف کوچک باشد و تجلی آید، خطر خودشیفتگی است؛ صاحبان نفوس ضیق گرفتار می‌شوند و خدا به قدر سرّ القدر نجاتشان می‌دهد از اوجِ پنداری.

پنجم تجرید و توحید است: صعود به مجردات و رسیدن به موت اختیاری؛ نه فرار از مردم به غار، بلکه کن مع الناس و لا تکن معهم — میان مردم همهٔ کثرات را مستهلک در احدیت دیدن. ورود چنین عارفی به سورهٔ اخلاص قیامت در وجود برپا می‌کند: قل هو الله أحد؛ هو اشاره به احدیت؛ الله اولین اسم انتشار از غیب؛ أحد نفی کثرت. کل شیء هالک إلا وجهه.

ششم حیرت و هیمان است؛ رب زدنی فیک تحیراً. چنان به اعیان موجودات پی می‌برد که یکپارچه در حیرت است؛ از مباحات نیز بهره می‌برد تا روح مفارقت نکند. هفتم فقر و فناست؛ مقام ولایت. آب حیات — علم و قرب — به فقر و فنا می‌کشاند؛ هرقدر قرب بیشتر، ولایت تمام‌تر.

انتصاب به امامت با خشیت

امام صادق صلوات‌الله‌علیه را پرسیدند چگونه می‌فهمید امام شده‌اید — اباعبدالله در قتلگاه، سجاد در خیمه‌گاه، رضا در نیشابور، جواد در مدینه؟ فرمود در آن لحظه خشیتی و فقری و ذلتی نسبت به حق می‌یابیم که پیش از آن نبود. انتصاب به ولایت با افتادگی در برابر حق است نه باد کردن. ان‌شاءالله عاقبت به خیر باشد؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

نسبت معرفت و عمل در هندسهٔ صعود و نزول

پس دو حرکت همزمان است: از ملکوت نور معرفت نازل می‌شود؛ از زمین عملِ خالص صعود می‌کند. اگر فقط بر «از بالاست» تکیه شود و تلاش ترک گردد، در دام عرفان‌های بی‌عمل می‌افتند. اگر فقط عمل بی‌معرفت انباشته شود، عبادت بی‌روح می‌ماند. مسابقهٔ خیرات آن است که هر پله هم دانایی بیفزاید هم فرمانبری. نفس مکتفیهٔ اهل‌بیت حجت است نه بهانهٔ تنبلی ما؛ ما مکلف به شخم و طلبیم تا سوز آید و سوز ناخالصی بسوزاند و ظرف برای تجلی فراخ شود.

تفصیل طلب و عشق و معرفت

طلب اگر فقط لفظ باشد طالب نیست. بارها بر منبر گفته می‌شود طلب وجودی شماست که روایت را می‌گشاید و ساعت‌ها درباره‌اش سخن می‌رود؛ از ملکوت اشراق و القا بر منبری می‌نشیند که با اخلاص نشسته باشد. همین طلب مستمع معلم را نیز به تلاش وامی‌دارد. پس مرحلهٔ اول، جدیت خواهش است نه تماشای سخن.

عشق پس از طلب می‌آید و عقل را می‌سوزاند؛ مافوق طور عقل. مانند بوتهٔ زرگران قدیم: آتش چندان برمی‌افروزند تا ناخالصی طلا برود. سوز عشق زوائد وجود را می‌کاهد. وقتی ناخالصی رفت، معرفت تجلی می‌کند؛ وعاء این معرفت قلب است و اینجا تجلیات آن‌فَآن حضرت حق بر سالک می‌نشیند. کل یوم هو فی شأن به‌ویژه بر قلب مؤمن جاری است.

استغنا، توحید و خطر ظرف کوچک

استغنا یعنی اهل راز و نیاز بودن با بی‌نیاز؛ خود را بدهکار و گناهکار دیدن. چون تجلیات می‌رسد، اگر ظرف وجود کوچک باشد خطر آن است که پندارد «خبری شد» و به جایی رسید. نفوس ضیق اینجا می‌لغزند. خدای منان به قدر سرّ القدر هر کس را از خودشیفتگی نجات می‌دهد؛ لطف او گاه به صورت تلخیِ تأدیب است.

تجرید و توحید صعود از ماده و تعلقات است تا موت اختیاری. مقصود گوشه‌گیری از مردم نیست؛ کن مع الناس و لا تکن معهم: میان خلق بودن و کثرات را مستهلک در ذات دیدن. عارفی که به اینجا رسیده، با ورود به قل هو الله أحد قیامت در قامتش برپا می‌شود. هو به غیب احدیت اشاره دارد؛ الله اولین نامِ انتشار از واجب؛ أحد نفی شرک و کثرت. در این مقام کل شیء هالک إلا وجهه شهود می‌شود نه فقط بر زبان می‌آید.

حیرت، فقر و ولایت

از توحید به حیرت و هیمان می‌رسد؛ رب زدنی فیک تحیراً. احوال اعیان و کلمات وجودی چندان آشکار می‌شود که به هر سو بنگرد حیرت است. از زندگی عادی و مباحات نیز بهره می‌برد تا روح از بدن به ناروا مفارقت نکند. سپس فقر و فنا؛ مقام ولایت. آب حیات — که علم و سبب قرب یا عین قرب است — به فقر می‌کشاند. هرقدر این قرب تمام‌تر، ولایت تمام‌تر. پرسش از امام صادق که چگونه می‌فهمید امام شدید، پاسخ خشیت و ذلت تازه در برابر حق بود؛ انتصاب ولایت با افتادگی است.

شخم وجود در برابر قیاس با معصوم

ما آلودگی‌های دید و شنید و لمس و بو و خوراک را از نطفه به بعد با خود داریم؛ نفس مستکفیه است نه مکتفیه. بنابراین قیاس با اهل‌بیت که علم لدنی دارند غلط است. مثال پلیس و اسلحه و داستان شتر پیامبر و چاه بقا همین را می‌رساند: علم غیب به اذن است نه نمایش دائمی. راه ما طلب و طهارت و ورزش فکری است تا بذر عرفان در ضمیر پاک بنشیند. بی‌این شخم، شعار «معرفت از بالاست» بهانهٔ تنبلی یا دروازهٔ عرفان‌های بی‌ضابطه می‌شود. ان‌شاءالله با طلب صادق و عمل خالص ظرف دل فراخ گردد و معرفت بماند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.