ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 005

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

قرائت نادرست و شرط امام جماعت

کسی که قرائتش درست نیست و مخارج حروف را درست پیاده نمی‌کند — و البته زحمتش را کشیده، حتی رفته کلاس دیده و مطالعه‌اش کرده در خصوص مخارج حروف و نحوهٔ قرائت، اما نمی‌تواند درست ادا کند — زیاد هم هستند؛ بعضی شصت سال، هفتاد سال نماز می‌خوانند و قرائتشان درست نیست. رهبر عزیز فرموده‌اند این برای خودش نمازش درست است و باطل نیست؛ اما نمی‌تواند امام جماعت شود و کسی نمی‌تواند به او اقتدا کند. اصلاً یکی از احکام امام جماعت این است که قرائتش صحیح باشد و مخارج را رعایت کند. اگر ببینید امام جماعتتان — حتی آیت‌الله‌العظما هم که باشد — قرائتش اشتباه است، حق اقتدا به او را ندارید؛ ولو عالم دهر باشد و عارف دهر باشد. این‌ها دیگر فقه است و باید رعایت شود. برای خودش نمازش درست است اما نمی‌شود به او اقتدا کرد.

حکایت آیت‌الله لواسانی و امام جمعهٔ مدینه

اجازه دهید مبحث قلب منزل امروز را با حکایتی بسیار عجیب آغاز کنیم؛ دو دقیقه بیشتر نیست و سپس تفصیلش می‌آید. حضرت آیت‌الله لواسانی فرمودند. ایشان مدتی نمایندگی ولی فقیه در مدینه بودند. خودشان می‌فرمودند رفتم در حج؛ رفتم دیدن امام جمعهٔ مدینه که اهل تسنن بود. در روز ماه مبارک رمضان در ظهر رفتم منزل ایشان؛ مخصوصاً نماز جمعه‌های اهل تسنن را همان آقا اقامه می‌کرد — همان که امام جماعت آنان بود. رفتم دیدم دارد غذا می‌خورد؛ کی؟ ظهر ماه رمضان. تعجب کردم. به ایشان گفتم شما کسالتی دارید؟ مریضی چیزی دارید که روزه برایتان حلال باشد؟ گفت نه مشکلی ندارم؛ الحمدلله سالمم. گفتم خب مسافر هم که نیستید. دیگر نمی‌دانم شما چرا دارید روزه می‌خورید از این طرف هم امام جماعتید و ارشد، امام جمعهٔ شهر مدینه‌اید. چگونه که دارید نماز می‌خوانید و روزه‌تان را می‌خورید؟ بعد یک جملهٔ عجیبی گفت. این نقل به نقل حضرت آیت‌الله لواسانی است، نمایندگی ولی فقیه. فرمودند یک جملهٔ معناداری. ایشان گفت: «من از جهت علمی برایم ثابت شده که کسی که ولایت علی ابن ابی‌طالب را نپذیرفته، اعمالش قبول نیست؛ نه نمازش، نه روزه‌اش، هیچ‌کدام.» می‌گوید تعجب کردم. گفتم خب شما که از جهت علمی این برایتان ثابت شده چرا قبول نمی‌کنید؟ خب شهادتین را بر لسانت جاری کن تمامش کن برود دیگر. تو که مگر نمی‌گویی برایت علمی ثابت شده؟ عالمی دیگر؛ تحقیق کرده‌ای رسیده‌ای. یک تأملی کرد. یک جملهٔ پرمعناتر از آن گفت که جواب بسیاری از سؤال‌ها و شبهات جوانان امروز است. ایشان تأمل کرد گفت می‌خواهم اقرار کنم؛ نمی‌توانم. نمی‌توانم یعنی قلبم نمی‌گذارد؛ قلبم، درونم، داخلم. از جهت علمی یعنی عقل هم به اینجا رسیده؛ کار فکری انجام داده‌ام به اینجا رسیده که بله این است؛ ولی قلبم نمی‌گذارد. یک چیزی از درونم مانع است. دلم نمی‌گذارد. دلم راه نمی‌دهد.

قلب نبض جان و محل نزول رزق

این است که این بحث قلب را که ما به دست گرفته‌ایم این است؛ نبض جان ماست. اصلاً اصل و اساس وجود ماست. این را نباید کم بگیریم. حالا رسیده‌ایم به بحث قلب منزل؛ منزلگاه یعنی محل نزول. گفته شد هرچه فیض، هرچه رزق؛ حتی در سیر وجودی ما اگر بخواهیم اشتداد وجودی پیدا کنیم، وجود بیاید، پیوسته ارتقاء درجات پیدا کنیم — مقام می‌خواهی، درجه می‌خواهی، رتبه می‌خواهی، هرچه می‌خواهی — همه‌اش رزق الهی است. علم می‌خواهی؟ همه‌اش برگشت می‌کند به نور. نور هم که عین حضرت حق است، عین وجود است. این‌ها بر قلب نازل می‌شود نه جای دیگر. یعنی جای دیگر نباید دنبالش گشت. اگر گیر و گوری در این مسائل — حالا ربط میان اعتقادات یا به عبارتی دانسته‌های ما، علم فکری ما، با عمل — وجود دارد، همه‌اش کار قلب است. شخصی کتاب خوانده؛ نمی‌دانی دروغ گناه کبیره است؟ بله می‌دانم. از من عالم‌تری؛ خب چرا دروغ می‌گویی؟ نمی‌دانی اگر کسی آبروی مؤمن را ببرد به جنگ با خدا بلند شده؟ چرا؟ این هم کتاب‌ها را خوانده‌ام می‌دانم. پس چرا می‌گویی؟ چرا این کار را می‌کنی؟ چرا به همین راحتی در فضای مجازی آبرو می‌ریزی؟ چرا؟ دلیلش را خودش هم نمی‌داند. اما دلیلش قلب اوست. قلبش در یک حجابی قرار گرفته. دیگر نزول در این قلب نیست. رزق می‌آید. فیضان حضرت حق — آن فیض علی‌الاطلاق علی‌الدوام لا یزال و ازلاً و ابداً — در حال ریزش به سر این شخص هست. همین‌طور دارد می‌آید اما این قلبش محجوب یک حجابی قرار گرفته پس می‌زند رزق را. یعنی آن چیزی که می‌داند را به قول علامه حسن‌زاده رحمت‌الله‌علیه ندارد. می‌داند اما دارا نشده؛ یعنی نچشیده؛ یعنی نفهمیده. یعنی قلبش این را باور نکرده. این حوزهٔ قلب خیلی مهم است. اصلاً ربطی به کتاب و درس و بحث ندارد. لذا یک وقت می‌بینی یک آدم خیلی معمولی، یک کاسب جزء، یک پیرمرد که ما برایش احترام هم شاید قائل نشویم، یک پیرزن و فلان؛ این‌ها یک وقت می‌بینی از یک آیت‌الله‌العظما اتفاقاً بهتر می‌فهمد. یعنی باورشان بالاتر است.

تلقین شهادتین و علم به عنوان حجاب اکبر

این را که حضرت امام علیه‌الرحمه فرمودند: «رفتم» — چند بار این را گفته‌ایم. خودم از امام شنیدم از صوت ایشان که پخش می‌شد در رادیو معارف بود یا قرآن. فرمود: رفتم بالای سر یکی از علما که چقدر درس و بحث و شاگرد و مجتهد و این‌ها؛ رفتم شهادتین را تلقین بدهم؛ نگفت. شهادتین را نگفت و به خدا جسارت کرد و مرد. امام، حضرت امام، بزرگ همه؛ امام می‌گوید من آنجا تنم لرزید. اصلاً این درس و بحث‌ها باید باشد نه که انکار کنیم. به قول حضرت امام درست است العلم هو الحجاب الأکبر اما چاره‌ای از آن نیست. باید رفت. علت مُعِدّه است. شخم می‌زند زمین وجودت را؛ کمکت می‌کند که راهی به دریچهٔ قلبت باز شود. بدون این هم نمی‌شود. باید باشد. حالا اینکه نباید نادان و جاهل باشد راحت شبهات را قبول کند و سر بخورد. اما این اصل نیست. اصل کشف قلبی است، شهود قلبی است. قلب این‌قدر جایگاهش مهم است. آن درک، آن باران فیضان حضرت حق بر قلب، اخذ آن مهم است. حالا این بابا قلبش راه نمی‌دهد. چرا؟ حالا باید رفت بررسی کرد. من نمی‌دانم طرف مثلاً می‌بیند یک گناههایی، مصیبتهایی، چیزهایی در نطفه‌اش، در پدر و مادر و اجدادش. اصلاً آن حرام‌خوری، اصرار بر گناهان یا خدایی نکرده حرام‌زادگی این‌ها باعث می‌شود که سد راه شود. حالا تا اینجا ما خطابی یک مقدار حرف زدیم اقناعی مثلاً منبری امروزی؛ داستان و حکایت. ولی پایه‌اش پایهٔ علمی است.

نگین قلب بر فص شعیبی در ممد الهمم

اجازه دهید برای اینکه این را قشنگ درک علمی هم بکنیم از روی کتاب ممد الهمم حضرت علامه حسن‌زاده که شرحی است بر شرح قیصری بر فصوص الحکم ابن عربی از فصل دوازدهم‌اش برایتان از روی آن عبارت اولش را بخوانم. خیلی شیرین، خیلی با عظمت، خیلی قشنگ، محکم، وزین. فصل اسمش قلبیه؛ قلب؛ فی کلمة شعیبیة. حالا اینجا خود علامه قیصری خیلی زیبا می‌فرمایند که می‌دانید چرا محی‌الدین آمده آن گوهر و نگین — فصل یعنی نگین — نگین قلب را آمده پیاده کرده روی حضرت شعیب؟ به جهت اینکه قلب شعب مختلف دارد. انشعابات متعدد و مختلف. منقلبه دیگر. انقلاب دارد. پیوسته در تقلب است. هی بالا پایین می‌شود. پیوسته این‌سو و آن‌سو می‌شود. یک حالت ساکن ندارد. و شعب متعدد. حضرت شعیب هم کثیرالاولاد بود. فرزندان بسیار، نتیجه‌های زیادی داشت. لذا اینجا پیاده کرده خیلی زیبا. حالا حضرت علامه قیصری می‌فرمایند قلب بر نفس ناطقه اطلاق می‌شود آنگاه که معانی کلیه و جزئیه را هرگاه بخواهد مشاهده می‌کند. قلبی که به مشاهده می‌نشیند. چه معانی کلیه، چه معانی جزئیه؛ و این مرتبهٔ نفس ناطقه در نزد حکما عقل مستفاد است. یعنی عقل بالفعل هم برو بالاتر. عقل مستفاد. قلب خیلی جایگاهش بالاست. که البته بعد ایشان ادامه می‌دهند که و گاه قلب بر نفس ناطقهٔ کسی که متصف به اخلاق حمیده شد و آن اخلاق ملکهٔ او گردید اطلاق می‌شود. یعنی کسی که متصف می‌شود به اخلاق حسنه و حمیده، قلبش به این جایگاه می‌رسد که حالا آن در حقیقت به آن اتصافش به اخلاق حمیده بهش می‌گویند به آن نفس ناطقه‌اش می‌گویند قلب، مقام قلب.

عوالم خمس و برزخیت قلب

ادامه: نفس ناطقه را قلب می‌نامند. چرا قلب می‌نامند؟ چون بین عالم عقلی محض و عالم نفس منتبه منقلب است و در وجوه پنج‌گانه‌ای که نفس به سوی عوالم کلیهٔ خمس دارد متقلب است. حالا این عوالم خمس که این نفس ناطقه یا به عبارتی اینجا بحث می‌کنیم قلب انسان بینش هی تردد دارد. اولیش همان معانی یا عالم معانی یا اعیان ثابته در آن صورت، صور علمیه یا ماهیات در ثقل ذات حضرت حق است که بحثش گذشت. دومیش عالم ارواح است یا بهش عالم امر هم می‌گویند. سومیش عالم مثال همین برزخ. که همهٔ این‌ها هم باز رتبه رتبه دارند. مراتب دارند. چهارمیش عالم شهود است. ما الان در عالم شهود هستیم. نشئهٔ الملک. ناسوت. دنیا. چهارمی؛ پنجمی‌اش هم عالم انسان کامل است. که البته همهٔ این عوالم در انسان کامل هست. قلب، قلب می‌گوید تقلب دارد، انقلاب دارد، رفت و برگشت و رفت و آمد دارد در همهٔ این عوالم. عجب! یعنی نفوذ دارد. یعنی می‌گویند آدم فلانی آدم بانفوذ است. همه جا نفوذ دارد. قلب اسماء الهیه را به نحو احدیت و احدیت جمع داراست. که حالا این احدیت را قبلاً گفتیم برمی‌گردد به اعتبار ذات یعنی درون ذات نه بیرون ذات. «و مر قلب را و مر قلب راست ظهور آن اسماء» که حکم هر یک از آنها بر سبیل عدالت ظاهر می‌شود. اینجا هم یک بخش دیگر از صحبت از تعلیم قیصری. «قلب برزخ ظاهر و باطن است.» اینجا خیلی گره‌گشاست برای فهم جایگاه قلب. «قلب برزخ ظاهر و باطن است و از قلب فیض بر هر یک از آنها فایض می‌شود و قلب صورت مرتبهٔ الهی است چنان‌که روح صورت مرتبهٔ احدیت است.» دنبالهٔ قلب همان روح می‌شود که اتصالش به مرحلهٔ ذات حضرت حق می‌کشد. «از این روی قلب وسعت هر چیز حتی حق را داراست.» الله اکبر. چنین وسعتی دارد اینکه بگوید «وسعت رحمتی کل شیء» به جهت داشتن قلب است که اگر قلب نداشتیم ما چنین چیزی امکان نداشت. پس قلب جایگاهش خیلی مهم است. محل نزول فیض الهی است. حالا این فیض را شما می‌توانی وجود بگیری، می‌توانی علم بگیری، می‌توانی رزق بگیری، می‌توانی نور بگیری. هر چیزی که بر تو می‌رسد از حضرت حق اصلاً وجود تو، همین وجود تو در حقیقت از قلب می‌رسد؛ از قلب تو محل در حقیقت این رسیدن فیض وجود است که اگر تو هستی چون قلب داری.

مناجات نور: ظاهر، باطن، قلب، روح، سر

خب حالا بعد از تعلیم در ادامه بعد از آنکه این فرمایش حضرت قیصری را نقل می‌کنند، آنجا که فیض اقدس و مقدس را از تعلیم بیان می‌کنند، اشاره می‌دهند به دعا. این را هم بگویم و بس. چقدر شیرین است این دعا را یاد بگیرید. دعای مولا امیرالمؤمنین صلوات‌الله‌علیه که از خدا چه می‌خواهد. خیلی دعای عجیبی است. واقعاً کسی که مقدار سوادش بالاست نه در حد سطح من باید واقعاً سی شب چقدر در مورد همین چند عبارت دعای مناجات مولا علی حرف بزند. آن‌قدر پر مغز است، پر حرف. که حضرت تعلیم اشاره می‌دهد به اینجا. می‌فرماید که «امام کل حضرت وصی علیه‌الصلاةوالسلام» — عین عبارت علامه است — در مناجات از خدایش می‌خواهد «اللهم نوّر» اینجا را این تقسیم‌بندی‌ها را. «اللهم نوّر ظاهری بطاعتک». خدایا منور کن ظاهر مرا به اطاعت خودت. آنهایی که می‌خواهند ظاهرشان منور شود نورانی شوند به طاعت خدا به اطاعت حضرت حق. باطن آدم با چه نورانی می‌شود؟ «وباطنی بمحبتک». ببین از ظاهر رفت به باطن. این ارتباط بین ظاهر و باطن توسط چیست؟ الان گفتیم برزخ ظاهر و باطن در وجود انسان چیست؟ قلب؛ مقام قلب. بعد به محبتش. لذا بلافاصله وقتی بحث باطن را حضرت مطرح می‌کند که «وباطنی بمحبتک» یعنی «ونور باطنی بمحبتک» می‌فرماید «وقلبی بمعرفتک». «وقلبی بمعرفتک». معرفت جایگاهش قلب است. الان بحثش گذشت. علم و آن حقیقت علم را کاری نداریم. آن علم فکری، این دانسته‌ها، این الفاظ، این صغرا کبرا چیدن، استنباط، نتیجه‌گیری، قضایا، این‌ها قضایای منطقی. این‌ها جایش در عقل است در فکر انسان. ولی آنکه درک می‌کند این را می‌فهمد می‌چشد جایگاهش قلب است. لذا می‌فرماید «وقلبی بمعرفتک» و البته چون آمده در حوزهٔ باطن حضرت دارد ارتباط قلب تو را با حضرت حق اینجا اتصالش را مشخص می‌کند از چه ناحیه‌ای است. از باطن اما کشیده شده از کجا؟ از قلب تو. لذا بلافاصله می‌فرماید «وروحی بمشاهدتک». این روح همان مقام قلب است که مقام انشا است. مقام در حقیقت حیات توست. به تو حیات می‌دهد. مثل درختی که وقتی خشک شد دیگر روح ندارد. وقتی سرزنده است روح دارد، زنده است اصطلاحاً. بعد انتها می‌فرماید «وسرّی». این سر به کجا می‌رود؟ به استقلال اتصال حضرتک. سر من. یا ذی الجلال والاکرام. سر می‌شود همان مرتبهٔ اولی یا علیا بگوییم بهتر است. آن عالی‌ترین مرتبهٔ قلب انسان که مرتبهٔ اتصال ما با احدیت حضرت حق و ذات حضرت حق است که آن اصلاً دیگر جداشدنی نیست. بحثش گذشت. ولی هرچه هست این وسط بین ظاهر و باطن قلب است. گاهی رو به دنیا دارد، به ظاهر دارد. گاهی رو به باطن دارد، به آخرت دارد. منقلبه، متقلبه. پیوسته این‌سو و آن‌سو. این را باید بفهمیم. خیلی باید مراقب باشیم که اگر این محجوب باشد دیگر خودمان با دست خودمان راه رزق، فیض و علم خدا را به روی خودمان مسدود کرده‌ایم. ان‌شاءالله عاقبتمان ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.