ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 003

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

صدای مأموم در نماز جماعت

در نماز جماعت مأموم باید بکوشد صدایش خیلی بلند نباشد؛ به گونه‌ای نباشد که از امام بالاتر رود یا مزاحم مأمومین دیگر شود. بعضی در جماعت بسیار بلند می‌خوانند. آنچه باید بلند خوانده شود تکبیرة الاحرام و حمد و سوره است و حمد و سوره را امام به جای شما می‌خواند؛ بقیه نیازی به بلند خواندن ندارد. پس صدا به گونه‌ای بلند نباشد که مزاحم دیگران باشد.

آیهٔ پنج سجده؛ تدبیر از سما تا ارض

در خصوص قلب منزل و محل نزول، آیهٔ پنج سورهٔ سجده با هیئت خاصی سخن می‌گوید:

«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ» (سجده/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان تا زمین تدبیر می‌کند؛ سپس به سوی او عروج می‌کند.

اوست که امر عالم را به نظام احسن و اکمل از آسمان تدبیر می‌کند؛ تدبیر این امر را به دست گرفته از السماء إلی الأرض. اصطلاح الأرض را بگیر رتبه‌های مادون نظام هستی در تنزل؛ السماء را بگیر رتبه‌های مافوق. همهٔ این امور تحت تدبیر متفرد حضرت حق است. بلافاصله می‌فرماید ثم یعرج إلیه؛ سپس این‌ها عروج می‌کنند به سمت کسی که یدبر الأمر — حضرت حق. به الفاظ دیگر اشاره به قوس نزول «إنا لله» و قوس صعود «إنا إلیه راجعون» دارد: یدبر الأمر من السماء إلی الأرض قوس نزول است و ثم یعرج إلیه قوس صعود. همه به یک پارچه تحت تدبیر خداست؛ چرا؟ چون همه شؤون اویند، مظاهر اویند، مجلای اویند، ظهور اویند؛ یعنی او ظهور کرده که این ظاهر شده، نه آنکه چیزی باشد که خدا در آن ظهور کرده. اصلاً چیزی نیست؛ عینش ظهور حضرت حق است. همه یک حقیقت واحدند؛ لذا فرموده‌اند إن الله کل الأشیاء؛ هیچ شیئی نیست که از این قصه مستثنی باشد؛ وجودش طولاً از الوهیت نظام هستی گرفته شده تا دانی‌ترین مرتبه که مرتبهٔ طبیعت است.

ظهور واجب؛ هو الظاهر و اعیان ثابته

همهٔ موجودات — ماهیت‌ها و وجودات — مظهر وجود مطلقهٔ صمدیهٔ احدیهٔ حضرت حق‌اند؛ یکی شما، یکی من، یکی ملک، یکی فلک. می‌خواهی خود را بشناسی؛ مراتب وجودیت چگونه است و قلب اینجا جایگاهش کجاست؟ همه در ذات حضرت حق در علم حضرت حق بوده‌اند یا نه؟ اصلاً خدا نمی‌تواند ظهور نداشته باشد. اگر بگویی خدا ظهور ندارد یکی از اسماء خدا را برداشته‌ای؛ کدام اسم؟ هو الظاهر؛ هو الأول والآخر والظاهر والباطن. ظاهر را بردار؛ نمی‌شود؛ نشدنی است. پس حتماً خدا ظهور دارد. ظهور خدا چیست؟ یکی از ظهورات خدا تویی؛ یکی آسمان، یکی زمین، یکی جمادات و نباتات. مجموعاً کل این اشیاء که همه اسماء‌اند؛ «علم آدم الأسماء کلها» بلکه می‌توان تفصیلاً گفت علم آدم الأشیاء کلها؛ همین اشیاء‌اند ولی کلها. می‌گوید إن الله — آن الله — کل الأشیاء؛ نمی‌شود این‌ها را از هم جدا کرد.

اگر کسی اشکال کند که پس خدا هیچ‌وقت بدون خلق نبوده، چگونه در بعضی دعاها — گمان می‌رود دعای سمات — می‌گوییم خدا همه چیز را از عدم آفرید؟ این عدم کجا بوده؟ مقابل وجود است. باید تأویل شود: منظور از این عدم آن است که در علم آن ثقل ذات حضرت حق که عین علم است بودند؛ یعنی وجود داشتند همین مظاهر که اکنون ظهور کرده‌اند آن موقع در علم حضرت حق بودند. خدا از علم ذاتی خود به این موجودات علم داشت. اصطلاحاً در فلسفه به آن عین ثابت — با سه نقطه — یا اعیان ثابته می‌گویند. همین وجود تو بالاخره در علم حضرت حق بوده یا نه؟ در زیارت‌نامهٔ حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها می‌گوید السلام علیک یا ممتحنه؛ امتحنک الله الذی خلقک قبل أن یخلقک؛ تو ممتحنه‌ای؛ قبل از آنکه خلق شوی امتحان شدی. یعنی چه قبل از خلق؟ یعنی در علم خدا؛ در عین ثابت بودی در علم خدا.

مرتبهٔ الوهیت و تنزل به عقل و مثال و طبیعت

آن وقتی که همهٔ موجودات در عین علم حضرت حق — اعیان ثابته — بودند، آنجا مرتبهٔ الوهیت نظام هستی است؛ تمام اشیا، همه اشیا که یکی تو هستی در الوهیت نظام هستی بودی و خواهی بود. از آنجا تنزل پیدا کردی به عالم مادون مثلاً طبیعت. حضرت علامه حسن‌زاده رحمت‌الله‌علیه در جلسهٔ شانزدهم شرح فصوص قیصری حدود پنجاه دقیقه این قصه را شرح داده است؛ اگر کسی خواست شرح مبسوط بشنود آنجا برود. می‌فرمایند اصلاً هیچ شیئی نیست — کل الأشیاء — که استثنا داشته باشد؛ همه در علم حضرت حق بوده‌اند؛ این مرتبهٔ الوهیت است نه وجود هر کسی. بعد که تنزل کردند:

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزاین آن نزد ماست و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمی‌فرستیم.

نازل می‌شود و می‌آید به مرتبهٔ عقل؛ بعد تنزل طولی — تجافی نه، تجلی و مجلا — به مرتبهٔ مادون‌تر نسبت به عقل که مثالی است؛ برزخ همان عالم مثال است؛ می‌آید به مرتبهٔ طبیعی. همه اشیا این را دارند: مرتبهٔ طبیعی، مثالی، عقلی و الهی. آن الوهیت وجود ما که گفتیم محال است کسی از آن جدا شود اکنون روشن می‌شود چرا؛ چون در علم حضرت حق و در ذات است و همهٔ این کثرات مستهلک در ذات حضرت حق‌اند. وقتی از ذات خدا ظهور می‌کنیم حدود پیدا می‌کنیم؛ حدود نسبت به همدیگر: این از آن شدیدتر، آن از این قوی‌تر؛ این امتیازات. وگرنه یکپارچه یک حقیقت‌اند.

امتیاز تقابلی و محیط‌محاطی؛ دست و بدن

مثالی که برای خود می‌توان زد: امتیازات یا تقابلی‌اند مثل دو شخص از یک نوع انسان — دو عزیز روبه‌رو که نشسته‌اند دو فرد مشخص از نوع انسان‌اند و وجودشان تقابلی و مقابل هم است — یا محیط و محاطی. دو جور بیشتر امتیاز نداریم. محیط‌محاطی مثل نسبتی که حضرت علامه اینجا می‌رسند و می‌فرمایند نسبت دست به بدن ما، به من، به خود من. این دست من هست یا نه؟ حضرت عالیه هست یا نه؟ می‌توانی این دست را جدا کنی؟ اگر جدا کنی دیگر دست تو نیست. اصلاً جدا نمی‌شود؛ این دست مال توست. محیط‌محاطی است؛ وجود عین وجود تو. آن الوهیت وجود تو که می‌خواهیم برسیم به بحث قلب منزل همین است: قلب محیط احاطه دارد بر همهٔ وجود تو؛ دست تو محاط است و تحت تدبیر قلب. آن که مرتبهٔ الوهیت و نظام هستی است قلب توست. قلب محل نزول اولین جایی است که هر چیزی، هر فیضی — رزق بگیر، علم بگیر، حیات بگیر، قدرت بگیر، حکمت بگیر — هرچه هست اولین مرتبه‌ای که از ذات حضرت حق در تو، در وجود تو، در شیئی به نام وجود به شکل و هیکل تو که زمانی هیولای اول بودی و قوهٔ محض بودی و هیچ فعالیتی نداشتی نازل می‌شود. به تعابیر فلسفی استدراجاً آمدی؛ حالا انسان کامل می‌رود تا عقل اول می‌رسد بلکه فوق آن طور وجودی‌اش تا صادر اول، صادر نخستین. این اطوار وجودی انسان است؛ همه یک حقیقت‌اند و اشتداد وجودی پیدا می‌کنند. آنچه اتصال ما به آن محال قطع شود الوهیت نظام هستی یعنی ذات حضرت حق است. این اتصال با قلب ماست که هر فیضی از خدا بخواهد به من — که یکی از اشیاءم — نازل شود اول در مرتبهٔ قلب من یعنی الوهیت من نازل می‌شود.

لا إله إلا الله و النفس فی وحدتها کل القوی

باید گفت لا إله؛ اول نفی می‌کنی هیچ الهی نیست إلا الله. حالا بگو الله؛ إن الله کل الأشیاء؛ همه یک حقیقت‌اند. مثال بدن: نسبت دست به بدن، چشم به بدن؛ یک حقیقت واحدند. النفس فی وحدتها کل القوی؛ نفس در وحدتش همهٔ قوا را تحت تدبیر دارد. کثرات هست اما همه یک حقیقت‌اند؛ چشمت را نمی‌بینی نفس را می‌بینی. یا بهتر بگوییم قلب مظهر «لا تأخذه سنة ولا نوم» است؛ اصلاً خواب و چرت ندارد. مظهر «لا یشغله شأن عن شأن»؛ هیچ شأنی از شأن دیگر غافلش نمی‌کند. اکنون نفست را می‌بینی؛ غافل از شنیدن نیست؛ نفس من، قلب من دارد سخن می‌گوید. حقیقتی در الوهیت وجود من تنزل پیدا می‌کند و به عالم طبیعت می‌آید و صوت می‌شود؛ اصلش در الوهیت وجود من اتصال به ذات حضرت حق دارد؛ آن حقیقت کلمه می‌شود. اما این قلب غافل از قوهٔ دافعه و هاضمهٔ معدهٔ من است؟ غافل از قوهٔ لامسه؟ عیناً متجلی به تمام این‌هاست؛ آن حقیقت واحد است. هرچه بیاید اول به قلب است. این الفاظ رهزن نشوند؛ لفظ مربوط به این عالم خاکی است اما باید تأویل و عبور و تعبیر کرد و از الفاظ رسید به حقیقت. علامه معمولاً مثال می‌زند و می‌گوید دوراً دور؛ حتی مثال دریا و موج نسبت به الوهیت نظام هستی و ما را دوراً دور تنزیها می‌گوید چون از ضیق لفظ است.

روایت دانشمند نابینا و آیهٔ اسراء

یک مثال برای امروز و بس: روایتی شیرین از خود علامه شنیده شد؛ ایشان می‌فرمودند — اسم نبردند — دانشمندی غیر امامی یعنی از مذاهب دیگر اسلام آمد پیش دانشمند امامی شیعهٔ اثنی‌عشری. بحث کردند که شما قرآن جدید درست کرده‌اید و دین جدید و فلان. چرا می‌گوییم رافضی؟ پشت کرده به دین؛ بحثش دیروز یا پریروز گذشت. می‌گویند شما قرآن جدید آورده‌اید؛ قرآن را تأویل می‌کنید؛ مثلاً یخرج منهما اللؤلؤ والمرجان؛ این لؤلؤ امام حسن و مرجان امام حسین است. این تأویلات چیست؟ از خودتان قرآن جدید ساخته‌اید. در اصول کافی ما پر از این تأویلات است. هرچه این عالم امامی برایش مدرک می‌آورد و دلیل عقلی می‌آورد او نمی‌پذیرفت و بحث می‌کرد. بعد یک‌دفعه — ایشان نابینا بوده؛ این دانشمند یا عالم غیر شیعه نابینا بوده — دانشمند امامی این آیه را برایش می‌خواند. اول به او می‌گوید حیفا تو با این علم و دانشی که داری قیامت پیامبر را نبینی؛ نگاهت به پیامبر نیفتد با این وجاهتی که داری. طرف شاکی می‌شود می‌گوید این چه حرفی می‌زنی؟ بر چه حسابی می‌گویی من پیامبر را نمی‌بینم؟ اشاره به آیهٔ هفتاد و دو سورهٔ اسراء می‌کند:

«وَمَن كَانَ فِي هَٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ» (اسراء/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که در این جهان نابینا باشد در آخرت نیز نابیناست.

مگر نمی‌گویید تأویل نکن؟ ظاهر قرآن را بفهم. او گفت نخیر منظور از این نابینایی ظاهر نیست. گفت خب موچت را گرفتم؛ مگر نمی‌گویی تأویل نکن و ظاهر را بگیر؟ چرا تو اکنون تعبیر کردی؟ این‌طور است. آن تأویل را کی می‌داند؟ ائمهٔ معصومین علیهم‌الصلوةوالسلام؛ و هرکه به عصمت نزدیک‌تر شود از این تأویل باخبر می‌شود. ان‌شاءالله عاقبت ختم به خیر به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.