ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 002

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

مستحبِ الحمدلله در جماعت

در احکام جماعت آمده است که مستحب است پس از اتمام سورهٔ حمد انسان بگوید الحمد لله رب العالمین؛ چه خود تنها نماز بخواند چه در جماعت. وقتی امام در وضع جهر است — ذکر را به جهر می‌گوید نه اخفات، مانند صبح و مغرب و عشا — وظیفهٔ مأموم استماع حمد و سوره‌ای است که به جهر می‌خواند؛ گوش باید داد، حرف نباید زد، ذکر نباید گفت. وقتی در حال اخفات است مانند ظهر و عصر می‌توان ذکر مطلق گفت، آن هم رجوعاً نه به قصد ورود. اما پس از آنکه امام «ولا الضالین» را گفت فرصت هست که الحمد لله رب العالمین را به همان نیت مستحبِ وارد گفت؛ اینجا دیگر ذکر مطلق نیست بلکه ورود است و اهل‌بیت دستور داده‌اند.

همزمانی الحمدلله با بسم‌اللهِ سوره

بلافاصله پس از «ولا الضالین» امام معمولاً تأمل نمی‌کند تا مأموم الحمدلله بگوید و شروع می‌کند بسم‌الله الرحمن الرحیم سوره. اگر بلافاصله امام بسم‌الله را آغاز کرد وظیفه باز سکوت است. اما اگر تا «ولا الضالین» تمام شد و مأموم شروع کرد الحمدلله، و ناگهان امام هم بسم‌الله را گفت، اشکال ندارد که توأمان شود؛ چون تا «ولا الضالین» سکوت امام است و فرصت گفتن الحمدلله هست؛ در اثنای الحمد لله رب العالمین اگر امام بسم‌الله سوره را آغاز کرد اشکالی نیست. اما اگر امام بسم‌الله را شروع کرده دیگر نباید الحمدلله گفت.

علی قلبک؛ منزل نزول وحی

بحث قلب منزل یا محل نزول یا فرودگاه است. آیهٔ نود و هفت بقره می‌فرماید «قل من کان عدواً لجبریل فإنه نزله»؛ خدای منان از علم احدی خود به وساطت جبرئیل به علم واحدی خود نازل کرد علم را، وحی را — که وحی همان علم خداست — «علی قلبک». این علی قلبک است نه به قلبک و نه فی قلبک. از مراتب سلسلهٔ تجلیات الهیه در قوس نزول از بالا تنزل یافته به نحو تجلی نه تجافی.

«قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَىٰ قَلْبِكَ» (بقره/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو هر کس دشمن جبرئیل باشد، پس همانا او قرآن را بر قلب تو نازل کرده است.

انسان به وزان حق در ذات و صفات و افعال

جمله‌ای از حضرت علامه — و بسیاری از حکما از ذیل روایات و آیات استخراج کرده‌اند — این است که خدای منان انسان را به وزان خود در ذات و صفات و افعال آفریده است. همان‌طور که یکی از اسماء خدا در جوشن خوانده می‌شود «یا داناً فی علوّه» و «یا عالیاً فی دنوّه»؛ در حالی که بالایی، پایین هم هستی تنزیهاً؛ یا در حالی که پایینی، بالا هم هستی. این مراتب تجافی نیست که آنجا باشی و اینجا نباشی؛ دان در علو و عال در دنو هر دو با هم‌اند. انسان هم چنین است. جسم مربوط به نشئهٔ طبیعت است؛ انزل مراتب وجود. فعلاً از بدن به معنایی که بدن طبیعی است سخن می‌رود؛ وگرنه بدن پشت بدن هست و می‌توان انشا کرد: بدن برزخی، مثالی، عقلی و همین‌طور برو. این ابدان در طول هم‌اند؛ تفاوت در نقص و کمال است نه آنکه جدا از هم باشند. بدن جسمی و طبیعی در طول همان بدن برزخی است؛ ازاین‌رو در خواب وقتی خود را می‌بینی شبیه همین جسم الان می‌بینی، هرچند آن بدن برزخی است و این طبیعی. احکامشان متفاوت است؛ تفاوت در نقص و کمال است؛ بدن دنیوی نسبت به برزخی ناقص‌تر است؛ در طول‌اند نه در عرض.

قلب؛ دان در علو و عالی‌ترین مرتبه

ما نیز به یک معنا چنینیم: در حالی که بدن داریم و بدن مربوط به انزل مراتب عالم است، این می‌شود دان انزل مراتب فی علوّه. چگونه علو؟ چون قلب داری. نکته سر خط همین است. ذات و قلب محل تجلیات حضرت حق است. اختلافات حکما را فعلاً کنار بگذار؛ برخی قلب را همان سر یا سرِّ سر می‌گیرند؛ برخی پس از قلب مرتبهٔ پنهان‌تری به نام روح می‌گویند؛ اینجا قلب را همان سر یا خفی و اخفی یا همان روح بگیر. یعنی جان و ذات تو؛ آنچه از عالم و حقایق اخذ می‌کنی در ثغر ذات و کمون و بطنان ذات می‌نشیند؛ این را قلب می‌گیریم. عالی‌ترین مرتبهٔ وجود انسان همین است.

تنزل کلام از قلب به لسان

آنچه بر لسان خاکی جسمی جاری می‌شود مربوط به انزل مراتب است. حقیقتی که اکنون بر لسان تکلم و جاری می‌شود — الفاظ و صوت و کم و کیف مسموع — همه أعراض‌اند؛ مربوط به نشئهٔ طبیعت و ماده. صوت مجرد نیست اما از عالم مجردات تنزل کرده؛ از روح و قلب و ذات. حقیقتی که می‌خواهی بیان کنی به صورت بسیط و احدی و جمعی در ذات و بطنان وجود — که قلب می‌گیریم — هست؛ تنزل یافته و به این شکل خود را نشان داده. حقیقت به صورت احدی و بسیط در جان و قلب است؛ انسان ذو مراتب است: مرتبهٔ عالی و مرتبهٔ دانی.

معرفت نفس؛ نزدیک‌ترین راه به خدا

حضرت علامه می‌فرماید نزدیک‌ترین راه به خدا از طریق خودت است؛ معرفت نفس. معرفت نفس أنفع المعارف است. امیرالمؤمنین و پیغمبر بسیار فرمودند «من عرف نفسه فقد عرف ربه»؛ چقدر فرموده‌اند. در کتاب‌های معارفی استاد حسن‌زاده چیزی پیرامون معرفت نفس نیست که نباشد؛ اصلاً نیست؛ یکی بحث توحید و وجود صمدی حضرت حق، یکی نفس‌شناسی و خودت را بشناسی. سرتاسر آثار علامه موج می‌زند. نزدیک‌ترین راه ما به سوی خدا از طریق خودمان است و ما به خودمان از هر کسی نزدیک‌تریم. شناخت خود همین است که خدا ما را از حیث ذات و صفات و افعال به وزان خود آفریده. ذات برمی‌گردد به مقام قلب؛ اینکه ذات ما به وزان ذات حضرت حق است مقام قلب ماست. حوزهٔ قلب حقایق و معارف است؛ به یک عبارت نور علوم و بسیط‌الحقیقه. معنای بسیط و احدی با واحدیت فرق دارد و بعد توضیح داده می‌شود؛ آنچه در لسان جاری شد واحدیت است و آنچه در حقیقت و ذات هست احدیت؛ باید دانست. هر روز در سورهٔ «قل هو الله احد» می‌گویی قل هو الله؛ کدام الله؟ بگو هو؛ کدام هو؟ الله؛ کدام الله؟ احد. باید دانست احدیت چیست و فرقش با واحدیت چیست. جایگاه و محل نزول تمام حقایق قلب ماست؛ محل اتصال ما با الوهیت نظام هستی و حضرت حق. در مثال پیشین: واحدیت ما به احدیت خودمان، احدیت ما به واحدیت خدا و برو تا احدیت حضرت حق — قلب ماست. قلب جایگاه بسیار مهمی است.

قبر حقیقی و بوی قلب

آنچه ملائکه بو می‌کنند: میت را در قبر می‌گذارند و ملائکه سینهٔ این جسم خاکی را بو می‌کنند. اصلاً قبر فقیهی که تمام شد خاک می‌شود؛ اعتباراً به لحاظ ایمان و شرافت انسان می‌گویند دفنش کن؛ وگرنه آن قبر فلسفی و حکمتی ما نیست و قبر عرفانی یا قلب و قبر حقیقی ما نیست. قبر فقیهی مال نشئهٔ طبیعت جسم است چون از نان و آب و نطفه است و به چرخهٔ طبیعت برمی‌گردد. قبر اصلی همان ورود جان ما به باطن عالم است؛ آن قبر است. آنجا می‌گویند سینه را بو می‌کنند یعنی قلب را بو می‌کنند که قلب تو چه بویی می‌دهد؛ ریح قلب تو به چه صورت است؛ چه نسیمی از قلبت بلند می‌شود. اصلاً ملائکه می‌آیند دم می‌زنند به تو؛ چنان‌که تربت سید و شهدا را می‌گیری صلوات می‌فرستی و دم می‌زنی در تربت تا بازدم چه بویی دهد. ملائکه می‌آیند دم می‌زنند در تو؛ به عبارتی نفخ می‌کنند و نفس و نسیم تو را می‌کشند: «نفخت فیه من روحی». یک فخ داریم و یک نفخ؛ این‌ها با هم فرق می‌کنند. می‌کشند ببینند بازدم چیست؛ نفسی که آنان می‌زنند بازدم قلب تو چیست؛ قلب یعنی جانت؛ نه این سینهٔ خاکی که خاک شد و رفت. این به وزان ذات حضرت حق بودن شوخی نیست. آدم وقتی این‌طور نگاه می‌کند خود را در آینهٔ حضرت حق می‌بیند، در آینهٔ ملائکه، در آینهٔ ملکات، در آینهٔ مجردات، در آینهٔ حجت خدا؛ می‌گوید اصلاً من چرا باید غافل باشم؛ چرا باید گناه کنم؛ چرا باید دچار اهانت نفس شوم که «من هانت علیه نفسه فلا تأمن شره»؛ کسی که دچار اهانت نفس شد از شرش ایمن مباش.

«وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در او از روح خویش دمیدم.

ذات و صفات و افعال؛ حکمت و اخلاق و عبودیت

پس بحث ذات که مقام قلب است محل نزول حقایق یا علوم و معارف است؛ نفس را می‌سازد و به جان شکل می‌دهد. بدن سایهٔ شکل نفس است؛ بدن برزخی هم سایهٔ شکل نفس در آن‌سو. نفس به شکل معارف و قلب است؛ با معارف و اعتقادات و نور علم داریم شکل نفس را می‌سازیم؛ در کوزهٔ وجود می‌دمیم و شکل می‌دهیم. صفات برمی‌گردد به جوهر اخلاق انسان؛ به اخلاقیات. جایگاه علم اخلاق اینجا مشخص می‌شود: خلق و خو و منش چگونه است؛ به عبارتی میل آن جان و میل قلب به چه سمت است. لیلة‌الرغائب شب رغبت‌هاست؛ به چه میل داری؛ به چه رغبت داری؛ بسم‌الله. وقتی می‌میری نسبت به میل و رغبتت برایت فیض آماده می‌شود؛ میل و رغبتت ناری بوده نار آماده است؛ نوری بوده نور آماده است؛ نور می‌شود بهشت و نار جهنم؛ وگرنه یک حقیقت‌اند. پس اینکه خدای منان ما را از حیث صفات هم به وزان خود آفریده باید این صفات را در وجود خود پیاده‌سازی کنیم در علم اخلاق؛ این می‌شود مرتبهٔ دوم. افعال برمی‌گردد به جوارح؛ همان عبودیت و عبادیت. عبدیت شاه‌راهی است میان تو و حضرت حق که از تردد جا پا می‌افتد؛ لاله‌زار و چمن را تردد می‌کنی می‌بینی راه افتاده؛ عرب به این جادهٔ درست‌شده از شدت تردد می‌گوید عبد. عبدیت همان شاه‌راه تو به سمت حضرت حق و مقام قلب است. عبودیت چیست؟ راهی که تو را به این عبدیت منتهی می‌کند؛ عبودیت همان اعضا و جوارح توست. نماز است. کسی نگوید قلبم نماز می‌خواند و نیازی نیست اعضا و جوارح کار کنند؛ وقتی راهی به آن عبدیت منتهی نشود — حتی اگر بگوییم قلبت حاضر است — از چه راهی می‌خواهی برسی؟ راهی که به عبدیت می‌رساند عبودیت است؛ اعضا و جوارح باید کار کنند. فعل انسان باید در طول فعل حضرت حق باشد نه در طول فعل شیطان ملعون.

ادعُ الی سبیل ربک؛ سه سطح دعوت

جایگاه قلب و جان باید مشخص شود تا بعد نزول دفعی و تدریجی در این قلب فهمیده شود که همه داریم نه فقط پیغمبر؛ و اینکه انسان به وزان حضرت حق از حیث ذات و صفات و افعال آفریده شده با عبودیت و اخلاق و حکمت روشن شود. جایگاه عبادت، جایگاه اخلاق — موعظهٔ حسنه — و جایگاه حکمت مشخص شد. خدا به پیغمبر فرموده «ادعُ الی سبیل ربک»؛ به راه پروردگار خودت دعوت کن نه به ذات پروردگار؛ سطح بحث بالاست. با چه؟ «بالحکمة»؛ اول با حکمت؛ حکمت جایگاهش قلب بود؛ اول قلب باید درست شود. «والموعظة الحسنة» می‌شود اخلاق. «وجادلهم بالتی هی أحسن» کار جوارحی است؛ داد می‌زنی و بحث و جدل می‌کنی و دست و پا بالا و پایین می‌رود. قدیم یکی از نشانه‌ها این بود که طرف با تمام وجود چیزی را قبول دارد عمامه پرت می‌کرد به سمت طرف؛ یعنی بیش از این هیچ؛ اینجا خط قرمز من است. این می‌شود جادِلهم بالتی هی أحسن. ان‌شاءالله عاقبت ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

«ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» (نحل/۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به نیکوترین شیوه جدل کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.