یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
استفتای روزه با جنابتِ نادانسته
السلام علیک یا داعیَ الله و ربّانیَّ آیاته. استفتایی از رهبر هست که نباید به دیدهٔ تعجّب و حقارت نگریست؛ پیش میآید. متأسفانه بسیاری از جوانان امروز وقتی با آنان صحبت میکنی اهل مطالعه نیستند و نمیدانند. پیرمرد و پیرزن هفتاد و هشتاد و نود ساله را میبینی که هیچ مرجع تقلیدی ندارد و همینگونه بالا آمده؛ چه رسد به این بچهها. جوانانی بیاطلاع گفتهاند در زمان روزهداری وقتی تازه به سن تکلیف رسیده بودیم خبر نداشتیم از شروط گرفتن روزه طهارت از جنابت است. اگر کسی جنب شد باید طهارت کند و غسل کند که روزهاش درست باشد. جنب شدیم و توجّه نداشتیم؛ چند روز با همین حالت روزه گرفتیم؛ موارد مشابه بسیار زیاد است. حتی برای خودمان شاید پیش بیاید. رهبر فرمودند اینگونه اگر شد قضا واجب است؛ قضای روزه را باید بگیری. اما چون جهل بر موضوع داشتی فتوا ندادند؛ فرمودند احتیاط واجب کفّاره هم دارد. باید یا همین را انجام داد یا رجوع کرد به مجتهد اعلم بعد از رهبر که فتوا داده باشد؛ نظر در خصوص کفّاره چیست. اما قضایش گردنش میآید.
تولد انسانی؛ خروج از عادت و نگاه دفعی
گفته بودیم راه وصول به قلب مألوف تولد انسانی بود؛ یکی دو جلسه. راه رسیدن به تولد انسانی خروج از عادت بود: خو نکنی با عوالم هستی و زندگی روزمره؛ دچار روزمرگی نشوی با گرفتاریهایی که امروز غالباً گرفتار مسائل دنیویایم و بسیاری از آخرت و عاقبت بیخبر و بیتوجّهیم. برای خروج از عادت حضرت علامه فرمودند بهترین راه چیست تا به انس و الفت قلبی برسی و لذّت ببری و انشراح و شرح صدر پیدا کنی؟ در انتهای درس ششم سیر معرفت نفس فرمودند با نگاه دفعی به نظام هستی نگاه کردن نه نگاه تدریجی. چون تدریج که هست انسان روزمرگی دارد؛ صبح و شب میآید و میرود؛ تدریجاً خو میکند. اصلاً توجّه نمیکند در کل روز نگاهی به آسمان بکند؛ توجّه به ملکوت و آسمان بالای سرش ندارد؛ همهاش زمین. اما دفعی میگوید با نگاه دفعی نگاه کن که به یکباره این همه عالم به این عظمت چگونه پدید شده. دفعتاً نگاه کن به قصه؛ عقلت را به کار بنداز و به درد عقلی بیفت.
نور علی نور؛ ورطهٔ من کیستم
در کتاب نور علی نور — یکی از رسالههای علامه که اگرچه پر از رموز و کنوز است لکن همهفهم؛ بیخود کسی نگوید نمیفهمم — رسالهٔ نور علی نور در ذکر ذاکر و مذکور را ببین. خودم شاید هفده هجده بیست سالم بود این را خواندم. خیلی کتاب شریف و خوب و عرشی اما همهفهم. آنجا علامه در فصل پنجمش صفحهٔ پنجاهوهفت میآورد که اگر کسی به ورطهٔ من کیستم افتاد و به این کار عقلی افتاد با دیدهٔ عقل خودش را و جهان وجود خودش و عالم وجودی خودش را بررسی کرد، دردش میگیرد و پی درد درمان این درد میرود. آخه من کیم؟ وقتی پایت درد گرفت یا دستت — دور از جان — قلبت درد گرفت یا سرت، آرام مینشینی یا دنبال مسکن حداقل میگردی؟ درِ در میگردی جایی دردت را آرام کنند. اگر دردت مزمن باشد با مسکن خوب نشود میگردی دنبال طبیب حاذق. اینطور نیست؟ چقدر اینور و آنور میزنیم و جستجو میکنیم در رابطه با دکتر خوب یا طبیب حاذق که نسخهاش شفا باشد و درمانگر. اما در خصوص دردهای باطنی و دردهای عقلی علامه میگوید اگر میخواهی خروج از عادت کنی در نتیجه به قلب مألوف برسی — یعنی قلبی که به انس و الفت با خدای منّان و آن نظام جمعی و توحید صمدی رسیده — و خروج از عادت کنی راهش با دیدهٔ عقل نگاه کردن و با دیدهٔ دفعی به عالم از جهت دفعی است که یکدفعه چنین عظمتی در برابر تو قرار گرفته از آن تدریج بیرون بیایی. این باعث میشود به درد بیفتی؛ درد عقلی؛ عقلت دنبال درمان بگردد. چرا؟ چون دردش میآید. اگر تو درد نداشته باشی کی بروی دنبال درمان؟ اساساً درد خودش خیلی خوب است. اگر اعصاب وجود از کار بیفتد و درد را حس نکنیم پایمان در آتش میسوزد؛ جلو بخاری پا چسبیده سوخت؛ دودش بلند شد؛ بویش همه را اذیت کرد؛ تو هیچی حالیت نمیشود. چرا؟ چون درد نداری. درد باعث میشود انسان به دنبال درمان برود. اینکه علامه میگوید با دیدهٔ عقلی نگاه کن یعنی دردمند باش.
سه کتاب هستی و چه خبر از امام عصر
حتی میگوید این سه تا کتاب نظام هستی را بخوان. کتاب تدوینی خدا که همان قرآن است. هی هرکی میرسد چه خبر؟ ماشاءالله از ما هم که وقتی میگوییم چه خبر شروع میکنیم: فلان مسئول این کار را کرد، سیاست به اینجا چالش کشیده شد، صداوسیما این کار را کرد؛ همینطور تا دلت بخواهد از مسائل روزمره حرف داریم. اما چه خبر از عقل؟ چه خبر از امام عصر؟ چه خبر از کتاب تدوین نظام اصلی قرآن؟ چه خبر از کتاب تکوین آفاقی همین آسمان و زمین و إنّ فی خلق السموات والأرض واختلاف اللیل والنهار لآیاتٍ لأولی الألباب؟ چه خبر از مغز؟ چه خبر از فکر و تعقّل و تدبّر؟ چه خبر از کتاب تکوینی نفس خودت و جان خودت؟ خداوکیلی یکبار به هم رسیدیم بگوییم چه خبر از جان خودت؟ چه خبر داری از نفس خودت؟ از کتاب نفس چه خبر؟ از کتاب قرآن یکبار خدایی بگوییم از قرآن چه خبر؟ از امام زمان چه خبر؟ یک مشت حاجی بودند آمده بودند؛ خیلی سال پیش رفتیم دیدنشان. دیدم همهاش میگویند منا اینطور شد صفا آنطور شد رمی جمرات. برگشتم گفتم اصلاً نظام حج یعنی قصد؛ قصد الهی کردن از طریق ولایت. از امام زمانتان چه خبر؟ چه خبر از امام زمان؟ اگر آنجا ارتباطی با امام عصر نداشتی حج چیست؟ این درد عقلی کی میخواهد ما را بگیرد؟
مار و پوست انداختن؛ سه کد سالک
علامه میگوید حتی در خوانش این کتاب نظام هستی — همین حیوانات یکی از اجزای نظام آفاقیاند — به مار توجّه کن. علامه حسنزاده که اندیشمندان نظام فعلی عالم را ریخته به هم افکارش میگوید به مار نگاه کن؛ شبیه مار شو. میدانی چرا؟ وقتی میخواهد پوست بیندازد ما نمیخواهیم پوست بیندازیم عوض شویم آدم جدیدی شویم. مار میخواهد نو شود چند روز گرسنگی میکشد؛ گرسنگی تحمّل میکند؛ میرود زیر خاک از همه قطع ارتباط میکند؛ قطع علقه میکند بعد پوست میاندازد عوض میشود نو میشود. ما میخواهیم بخوریم بخوابیم همهمه بگو صحبت سخن حرف حدیث آبرو ببرم تهمت بزنم؛ بعد میخواهیم نو هم بشویم پوست هم بیندازیم. لذا علامه وقتی به اینجا میرسد در دیوان که پر از رموز است جایی سه تا کد میدهد. میفرماید دلا باید دهن را بسته داری؛ این زبان. این زبان دیدی در دژ است؛ در دهان. تازه دو تا قفل هم دارد لب. باید مراقب باشی. همهٔ اعضای بدن در گرو این زباناند. حرف میزند به قول حضرت آیتالله جوادی آملی یک چرتی میگوید باعث میشود اعضای بدن کتک بخورند دردشان بیاید. اما این زبان در دژ دهان قرار گرفته نه کتک میخورد نه دردش میگیرد. کی تا حالا زبانش درد گرفته؟ آخه درد بگیری آرام باش ساکت باش. چقدر حرف میزنی. علامه میگوید دلا باید دهن را بسته داری؛ دلا باید تنت را خسته داری؛ خستگی تن. که سالک را دهان بسته باید تن خسته دل شکسته باید. سه تا کد میدهد: دهن بسته، تن خسته، دل شکسته. اینها راه را برایت باز میکند؛ تو را به سمت درمان میکشاند. یعنی یکی نیشی بزند غیبتی ازت بکند. یکی از علما میگفت من کادو میدادم به کسانی که میشنیدم غیبتم را کردهاند. طرف تعجّب میکرد. میگفتم دستت درد نکند پروندهٔ اعمال مرا پاک کردی. همهٔ کارهای بد من آمد برای تو؛ خوبیهای تو آمد برای من. باز از این کارها بکن؛ هدیهٔ خوبی دادی. متوجّه میشد. ببند این دهان را.
مورچه و کلاغ و گنجشک
تن خسته میگوید از مورچه آنقدر جمعآوری و حرصش را یاد نگیر؛ از اینکه خستگیناپذیر است و آنقدر کار میکند یاد بگیر. از گنجشک یاد بگیر. کلاغ دیدی هی جمع میکند؛ تعجّب نکنید کلاس حیوانشناسی نیست؛ علامه میگوید نگاه کن قرآن دارد میگوید نگاه کن. کلاغ همهاش جمع میکند؛ در لانه اگر لانهٔ کلاغ دیده باشی همهچیز پیدا میشود اما به چه دردش میخورد؟ هیچی. اما گنجشک را نگاه میکنی لانهٔ کوچولو؛ ده تا شش تا هفت تا پنج تا جوجه توش جمع میکند؛ نه حرصی میزند؛ یک کرم دهانشان میگذارد؛ بعد خدا اینان را بزرگ میکند میروند دنبال کارشان پرواز یاد میگیرند. آنقدر حرص زدن آنقدر جمع کردن؛ خداوکیلی وارد خانههای بعضی که میشویم اصلاً تعجّب میکنیم اینجا اروپا است یا ایران. اصلاً نظام چینش وسائل منزل با اسلام نمیخواند؛ چیزهای عجیب و غریب.
سوز دل؛ فخر رازی و پرگار خواجه
کار عقلی وقتی به درد عقلی افتادی رفتی دنبال درمان باید مراقب سوز دلت باشی. سوز نشانهٔ حضور است؛ یعنی عالم را محضر خدا بدانی که تو را به مراقبت بکشاند؛ که اگر غیر از این باشد کار عقلی کردن هم میشود برایت حجاب؛ تکبّر و غرور و خودشیفتگی میآورد: ببین من چقدر بلدم دیگران بلد نیستند. کار عقلی هم باید با سوز همراه باشد. خودت را جاهل بدانی که علامه میفرماید حاصل یک عمر درس و بحث من این شد که جاهلم خدایا بر جهلم بیفزا. در احوالات امام فخر رازی میدانید ایشان اهل ری بود؛ ایل و تبارش ری بودند. ما البته اصل آملی بودیم بعد رفتیم ری. این آقا که اهل تسنّن هم بودند خیلی کتاب زد خیلی نوشت. ایشان اصلاً رحم نکرد ابتدا با الشیخ الرئیس آمد تمام افکار شیخ الرئیس را ریشه زد؛ تمام فلسفه و منطق را از ریشه زد. چرا؟ آن موقع مثل الان؛ یکی خیلی اهل تریبون باشد قیل و قال داشته باشد بگوید مناظره میکنم یکی بیاید با من بحث کند؛ هی حرف میزند هی به چالش میکشاند همهچیز را زیر سؤال میبرد؛ چقدر مرید پیدا میکند. آن موقع هم وقتی کسی زبان گویا و برنده داشت رجال سیاسی میشد؛ میبردندش دربار و ریشهٔ افکار شیخ الرئیس بیچاره را که الان کتابهایش در صدها جای دنیا تدریس میشود زد. جوانها دورش را گرفتند بردندش دربار؛ کسانی که صاحب منصب بودند کرامتی قائل شدند؛ شد امام و فخر عالم. ولی یکدفعه در درسی سنش که رفت بالا یک روز در درس شروع کرد استدلال آوردن برای عقیدهای که یک عمر به آن پایبند بود. استدلال آورد دید استدلال ضعیف است. هی فکر کرد دید نه اشتباه میکرده. یک عمر به عقیدهای پایبند بود فهمید اشتباه بوده. سر کلاس دلش شکست. علامه میگوید دلش شکسته. شاگردها گفتند چیست؟ یا امام — چون معروف بود امام میگفتند؛ حتی نامه عنوان میزدند ای امام — چرا گریه میکنی؟ گفت بعد یک عمر فهمیدم این عقیدهام اشتباه بوده. نکند همهٔ عقایدم اشتباه بوده من بیخبر بودم؟ متنبّه شد. حضرت شیخ اکبر محیالدین عربی نامه به او نوشت. خطاب کرد ای امام شنیدم در کلاس متنبّه شدی؛ خدا تازه دلت را منجّلی کرده؛ این راه خلاصه به او دستور میدهد که بسم الله تازه اول تنبّه است راه بیفت؛ خدا انگیزهای برایت ایجاد کرده. ایشان تنبّه پیدا کرد اما متأسفانه نتوانست آن خرابکاریهایی که بر علیه شیخ الرئیس بود را اصلاح کند از دنیا رفت. سیصد سال بعد شیخ طوسی آمد — خواجه نصیر — افکاری که ایشان بر علیه شیخ الرئیس آورده بود همه را ترمیم کرد؛ دو مرتبه مجدد آثار شیخ الرئیس. آن محقق عظیمالشأن اسلام که فقط یک پرگار با صنعت پرگار در ریاضی خیلی حرف اول میزد؛ مثل علامه حسنزاده. پرگار درست کرد؛ نیممیلیون شکل هندسی با این پرگار میشد کشید. الان در موزه متأسفانه روبهروی پاریس این پرگار است؛ آنجا است دست ما مسلمانها هم نیست؛ دزدیدهاند از ما. پس کار عقلی باید کرد و با نگاه عقلی با سوز دل حرکت کرد تا خروج از عادت پیش بیاید و برسیم به قلب مألوف. عاقبت ختم به خیر شود به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.