ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 018

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ختم بحث قلب اغلف؛ کلمهٔ نود و هشت

امروز نیت آن است که بحث قلب اغلف به پایان رسد؛ هرچند تازه در دامنه‌ای از بحث افتاده‌ایم که حقایق تازه‌ای از درون‌مایهٔ آیه آشکار می‌شود. با این همه، بیش از این کش‌وقوس نشاید تا به تطویل متهم نشود. اشاره به نکته‌ای است که در کلمهٔ نود و هشت رسالهٔ صد کلمه در معرفت نفس از علامه حسن‌زاده آمده؛ این مقدمه می‌شود برای سخنی دربارهٔ صاحبان قلب اغلف. آن نکته اشاره به این آیه است:

«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِ» (إسراء/۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو هر کس بر شاکلهٔ خویش عمل می‌کند.

آیه‌ای شگفت که بسیاری از بزرگان در موضوع‌های گوناگون بدان استناد کرده‌اند. پیامبر مأمور است بگوید هر کس بر مبنای شاکله‌اش — شکل و خمیرمایه و درون‌مایه و ذاتش — عمل می‌کند.

تمثیل تنزل حقیقت از جان به کاغذ

آیه را این‌گونه می‌توان فهمید: وقتی حقیقتی کلیه از عقل و روح انسان تنزل می‌یابد تا در معرض فهم دیگران قرار گیرد، پرسشگر از درون جان او بی‌خبر است. پاسخ در قالب صوت یا نوشتن می‌آید؛ جوهر بر کاغذ آن چیزی را می‌نویسد که منظور جان و عقل بوده است. آنچه بر کاغذ می‌ریزد کتاب وجودی اوست؛ بافت وجودی و درونیات او را ظهور می‌دهد. البته این همان حقیقت نیست. وقتی «خورشید» بر کاغذ نوشته می‌شود، آیا آن خورشیدِ عظیم — که توصیفش نمی‌گنجد و نزدیکش نمی‌توان شد — همان حروف است؟ نه؛ تفاوت از زمین تا آسمان بیشتر است. با این همه، این مفهوم تنزل‌یافتهٔ داشته‌ای درونی است تا به انزل مراتب ماده و صوت و عرض برسد و دیگران بفهمند یا اثر وجودی بماند.

تجلی حق بر شاکله؛ تنزل برای فهم

خدا نیز همین کرده است: قل کل یعمل علی شاکلته. حضرت حق به شکل وجود و بافت و ذات خویش تجلی و ظهور کرده است. این بیان از علامه است نه از این مجلس؛ و همین مباحث سبب می‌شود درون‌مایهٔ احادیث و آیات بهتر فهمیده شود. حکما و عرفا کاری کرده‌اند که از این پس «قال الصادق» و «قال الباقر» به گونه‌ای دیگر دیده شود و دانسته شود که حدیث آنان صعب و مستصعب است؛ دشوار است و با خواندن سطحی تمام نمی‌شود؛ باید به درون‌مایه پی برد.

اگر بخواهیم خدا را برای فهم تنزل دهیم در نظام تکوین، هیکل و شکل و بافت ذات — سرّ السر و حقیقت الحقایق و غیب الغیب — چون تجلی حقیقت درونی انسان که بر کاغذ کلمه می‌نویسد تا از اثر به مؤثر پی برند، تنزل یافته است. انا انزلناه؛ و ننزل من القرآن؛ و:

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه گنجینه‌هایش نزد ماست و آن را جز به اندازهٔ معلوم فرو نمی‌فرستیم.

خزائن آنجاست؛ اما به قدر معلوم نازل شده تا خزینه شناخته شود. از چه باید شناخت؟ از همین آیات و نشانه‌ها که بر اساس شاکلهٔ رب و ذاتی حق و درون‌مایهٔ اویند.

نظام تکوین به منزلهٔ ظهور؛ نه جسمانیت

لذا حکما و عرفا جملهٔ سنگینی را از علامه القا می‌کنند: اگر بخواهیم حضرت حق را چنان تنزل دهیم که دیگران او را به عنوان آیه مشاهده کنند — یعنی در نشئهٔ تکوین و نظام آفاقی ظهور دهیم — کل این نظام هستی به شکل حق است. چنان‌که انسان باطن و نفس و ذاتی دارد و نفس تنزل یافته بدن گشته است؛ جسم خودِ نفس نیست اما مظهر اوست و جان را ظهور داده و قوای نفس در آن پیاده می‌شود. این مسائل معرفت نفس برای فهم حقیقت توحیدی است.

برخی حکما جرأت یافته‌اند بگویند چنان‌که ظهور انسان بدن شده و حکایت از نفس می‌کند — و از این جهت نفس نامیده می‌شود که تعلق به مادون، یعنی بدن، دارد و می‌خواهد آن را رشد دهد — خدا نیز نفس دارد. اللهم عرّفنی نفسک؛ و آیاتی چون ویحذّرکم الله نفسه — نه به معنای دوری ظاهری، که هشدار به خطر عظمت است. نفس دارد از جهت تعلق به مادون، نه از روی احتیاج، از روی عشق و محبت؛ دوست دارد همه را بالا کشد:

«فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَيْ أُعْرَفَ» (حدیث قدسی مشهور)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

از این جهت که به مادون — نظام تکوین — تعلق دارد تا آنان را بالا کشد، نفس دارد. اگر نفس دارد، از جهت فلسفی می‌توان از «بدن» نیز سخن گفت؛ اما ذات غیب الغیب را کاری نیست و مقصود جسمانیت حق نیست — استغفرالله. منظور فلسفی است: خدا برای ظهور درون‌مایهٔ خویش نظام تکوین را از خود ظهور داده، چنان‌که نفس بدن را ظهور می‌دهد. بدین معنا کل نظام هستی بافت تکوینی حضرت حق است؛ به منزلهٔ بدن آن نفس کلی — نه آنکه گفته شود خدا جسم دارد.

نظام تدوین؛ قرآن بر شاکلهٔ حق

از باب دیگر، اگر حضرت حق را در نظام تدوین تنزل دهیم — چنان‌که انسان وجود خود را در نوشتن تنزل می‌دهد و کتابی می‌گذارد تا از اثر به مؤثر پی برند — خدا نیز در نظام تدوین کتابی جعل کرده که به شکل وجودی اوست؛ بر شاکلهٔ قل کل یعمل علی شاکلته. آن کتاب قرآن است. پس قرآن نیز به شکل حق است؛ تمام ذاتی حضرت حق از جهت علمی و حکمی در آن جلوه کرده. لذا قرآن سرتاسر علم است: من أراد علم الأولین والآخرین فلیُطلِع القرآن. سرتاسر حکمت است:

«يس ۝ وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ» (یس/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یس. سوگند به قرآن حکیم.

چهار نهر بهشت؛ علم و حکمت و عشق و شهود

آیهٔ نود و پنج سورهٔ محمد بسیار شیرین است. خدا از آن بهشت ذاتی که برای بندگان نهاده مثال زده تا به مرحلهٔ اتمّ ملکوت و جبروت برسند و او را چنان مشاهده کنند؛ چون بی‌مثال نمی‌فهمند:

«مَّثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ۖ فِيهَا أَنْهَارٌ مِّن مَّاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِّن لَّبَنٍ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ وَأَنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى» (محمد/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وصف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده: در آن نهرهایی است از آبی ناگندیده، و نهرهایی از شیری که طعمش دگرگون نشده، و نهرهایی از باده‌ای لذت‌بخش برای نوشندگان، و نهرهایی از عسل مصفّی.

بر اساس روایات: ماء گوارای بی‌غبار علم است — و نشستن در مجلس آیات و روایات اهل بیت نوشیدن همان ماء است. لبنِ سپیدِ بی‌تغییرطعم حکمت است؛ یس والقرآن الحکیم سرچشمهٔ حکمت است. خمر لذة للشاربین همان سقاهم ربهم شراباً طهورا است؛ امیرالمؤمنین ساقی است؛ این خمر عشق به الله و حب ولایت است — حب الله و در طول آن حب مهدی فاطمه و حب ابی‌عبدالله الحسین — که از خود بی‌خود می‌کند؛ همان که در زبان عرفا به خمر و بت و بتکده رمز شده. عسل مصفّی کشف شهودی و علم شهودی است: نه صرفاً علم فکری، که نظارهٔ حقایق نظام هستی. به یک معنا همهٔ این‌ها علم‌اند؛ به یک معنا همه حکمت؛ به یک معنا حب الله؛ به یک معنا کشف شهودی. چنان‌که پیش‌تر گفته شد نظام احسن عالم یک حقیقت بیش نیست و ظهورش بی‌نهایت گونه و مظهر دارد.

نتیجه؛ پس زدن حق همان پس زدن خداست

تا اینجا روشن شد: اگر خدا را در نظام تکوین تنزل دهیم کل نظام هستی به منزلهٔ بدن یا شکل حق می‌شود؛ در نظام تدوین قرآن؛ و در نظام انفسی — جان‌ها — جان انسان کامل به شکل و بافت حضرت حق. ذاتی حضرت حق که علم اوست همان قرآن است که در وجود پیامبر تا امام عصر ریخته شده؛ چنان‌که در کلمهٔ نود و هشت معرفت نفس آمده است.

چه ربطی به قلب اغلف داشت؟ تا کنون به انحاء مختلف ثابت شد آنکه قلبش در غلاف است ناموس حق را پس می‌زند؛ جایی امام را، جایی پیامبر را، اخیراً قرآن را، جایی حکمت و حقایق نظام هستی را. اکنون فهمیده شد که اگر این نظام و این قرآن و نظام احسن تکوین و جان امام عصر — نظام انفسی — به شکل حضرت حق‌اند، پس اینان حق را پس می‌زنند؛ اصلاً خدا را پس می‌زنند. بیهوده می‌گویند موحدیم یا به دین نیاکانیم. دین کجاست؟

«إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ» (آل عمران/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا دین نزد خدا اسلام است.

کسی که گرفتار قلوب مقلوبه و اغلفه است — قلف جمع اغلف — قلب‌ها در غلاف و حق‌ستیز، وجدان و دین ندارد. این ختم کلام و اوج بحث امروز بود که با آیات و روایات به مطلب رسید. از جلسهٔ بعد وارد بحث قلبی تازه می‌شویم. عاقبت به برکت صلوات بر محمد و آل محمد ختم به خیر باد. یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.