ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 016

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آیهٔ قلب و عقل در نساء؛ آخرین حلقهٔ بحث

آیهٔ صدوپنجاه‌وپنجم سورهٔ نساء آخرین آیه‌ای است که در این سلسله پیرامون قلب و عقل بر آن سخن رفته است. مطالبی که از آن پیاده شده بسیار مهم و شایستهٔ بررسی است؛ نه از آن دست که با یک حکایتِ کوتاه و یک حدیثِ گذرا پرونده بسته شود. این آیه در مقامِ جمع‌بندیِ آنچه دربارهٔ نسبتِ دل و خرد گفته آمد قرار می‌گیرد و ازاین‌رو وزنِ معرفتیِ ویژه‌ای دارد.

هنرِ ماندن با یک حدیث

خدا آیت‌الله صمدی آملی را حفظ کند. ایشان می‌فرمودند گاهی وعاظ به ایشان می‌رسند و می‌بالند که در پنج‌هزار منبر حتی یک حدیثِ تکراری نگفته‌اند. ایشان بر این افتخار اشکال می‌گرفتند و می‌گفتند هنر آن است که انسان در پنج‌هزار منبر با یک حدیث بماند. این سخن، درون‌مایهٔ آیات و روایات اهل‌بیت را آشکار می‌کند: ژرفایِ یک روایت از فراوانیِ روایاتِ سطحی ارزشمندتر است و تکرارِ آگاهانهٔ یک حقیقتِ عمیق، خود نشانهٔ فهم است نه نشانهٔ ضعفِ حافظه.

کسانی که اشکال می‌کنند و می‌پرسند بررسیِ شصت موردِ «قلب» در قرآن به چه کار می‌آید و چرا پس از دو سه سال تازه به هفدهمین مورد رسیده‌ایم، از همین حقیقت غافل‌اند. گمان می‌کنند کار باید به گفتنِ یک حدیث و یک داستان و یک حکایت و رفتن ختم شود؛ غافل از آنکه با این روش قوای عقلی در معارفِ نظری ضعیف می‌ماند و در مقامِ «تواصوا بالحق» نیز مشکل پیدا می‌کنیم. تواصی به حق، بدونِ قوتِ نظری، شعاری توخالی می‌شود.

خواجه نصیر و تفسیرِ سورهٔ عصر

باید به آنچه مرحوم خواجه‌نصیر طوسی در تفسیرِ سورهٔ عصر بیان کرده توجه کرد؛ همان مطلبی که وعدهٔ بیانش داده شده بود و خود پاسخی زیبا به همین شبهه است. همه سوره را از بر دارند و ترجمهٔ تحت‌اللفظی‌اش را می‌دانند؛ اما درون‌مایه‌اش را کمتر دیده‌اند. علامه حسن‌زاده نیز همین قطعه را در کتابِ «انسان در عرف قرآن» آورده و دستمایهٔ مطالب خود ساخته و خواننده را به توجه به سخنِ خواجه فراخوانده است.

«وَالْعَصْرِ × إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ» (عصر/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به عصر؛ که انسان قطعاً در زیان است.

قطعاً انسان‌ها در خسران‌اند؛ اما کدام دسته؟ خواجه، این محققِ گران‌سنگ، خسران‌زدگان را چنین معرفی می‌کند: «أی الاشتغال بالأمور الطبیعیة والاستغراق بالنفوس البهیمیة.» یعنی اشتغال به امورِ طبیعی و غرق شدن در نفوسِ بهیمی؛ خورد و خوراک و بخور و بخواب. حتی دین را نیز برای خوردن و خوابیدن‌شان اختیار می‌کنند؛ چون گمان می‌برند نان در دین‌داری است. از ایشان جز مسائلِ متعارفِ مردم و بازار و کار و زندگی چیزی دیده نمی‌شود؛ نهایتِ دین‌داری‌شان در یک نماز و روزه خلاصه می‌ماند و دنبالِ معارف نمی‌روند.

إلا الذین آمنوا؛ کمال در قوهٔ نظری

«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا» (عصر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که ایمان آوردند.

قرآن اینجا امتیازی نهاده و گروهی را جدا کرده است. خواجه «إلا الذین آمنوا» را چنین می‌گشاید: «أی الکاملین فی القوة النظریة.» آنان که در وادیِ ایمان‌اند، کسانی‌اند که در قوای نظری کامل شده‌اند؛ از عقل و حوزهٔ تدبر و تفکر بهره جسته‌اند و نشسته‌اند تا درون‌مایهٔ معارف را بیرون بکشند. این‌گونه نیست که یک حدیث یا یک آیه را حفظ کنند و تمام؛ آن سطحِ متعارف و معمولِ اجتماع است. اگر قرار است دل به دین سپرده شود، باید فهمید آن دین چه درون‌مایه‌ای دارد.

من عرف نفسه؛ صد و پنجاه درس از یک حدیث

حدیثِ امیرالمؤمنین علیه‌الصلوةوالسلام — که براستی از معجزاتِ قولیِ ایشان است — نمونه‌ای روشن است. در سطحِ معمول، نه پیشرفته و فوق‌پیشرفته، هر که کتاب را از سر تا ته بخواند می‌فهمد؛ نباید سنگ‌اندازی کرد و گفت «نمی‌فهمیم». گاه به خود بی‌انصافی می‌کنیم و مطالب را یکسره سنگین می‌خوانیم؛ حال آنکه با گوش‌سپردن از آغاز تا انجام، چیزی فهمیده می‌شود. بی‌سوادان نیز خوانده‌اند و فهمیده‌اند.

علامه حسن‌زاده همین حدیث را در ابتدایِ بحثِ معرفت، موضوعِ صد و پنجاه درس ساخته است: صد و پنجاه منبر از یک حدیثِ مولا علی. خواننده وقتی آن را می‌خواند تازه بر ریلِ بندگی و توحید و شناختِ امام و نبوت می‌افتد؛ و آن حدیث همین است:

«من عرف نفسه فقد عرف ربه.»

سه جلدِ «معرفت النفس» در سطحِ ابتدایی، سپس «گوهرِ گنجینهٔ روان» با اصولِ بسیار، آنگاه بحثِ اتحادِ عاقل و معقول که پله‌پله تعالی می‌یابد، و سرانجام سنگین‌ترین اثر یعنی «عیون مسائل النفس» با شصت‌وشش اصل از مسائلِ معرفت نفس، همگی از ژرفایِ همین یک حدیث برآمده‌اند. وقتی عالمی از یک روایت چندین کتاب می‌سازد، اعتراض به آنکه کسی در قرآن نشسته و شصت گونهٔ قلب را بیرون کشیده بی‌جاست؛ گویی می‌خواهند بگویند یک حدیث بخواند و یک داستان بگوید و بس. مگر عمر را از سرِ راه آورده‌اند؟ این سخنان از سلیقهٔ شخصیِ گوینده نیست؛ افتخار آن است که از مآخذِ مهمِ دینی گرفته شده. اگر از گوینده بود این‌همه برکت نمی‌یافت که کانالی که دو سال پیش تأسیس شد هزاران عضو پیدا کند.

پس شیخ می‌گوید کامل شدن یعنی قوای نظری را شکل دادن و قوت بخشیدن؛ اهلِ تدبر و تفکر بودن.

ولیتلطف؛ هم‌سنگِ تعقل و تدبر

پیش‌تر گفته شد که بزرگان قلبِ عبارتیِ قرآن را نشان داده‌اند؛ چنان‌که قلبِ قرآن سورهٔ یس است، قلبِ عبارتی نیز آن عبارتی است که از دو سویِ آیاتِ پیش و پس با توازن همراه است. آن عبارت «ولیتلطف» است. علامه می‌فرماید اگر بخواهی به جان و درون و باطنِ قرآن برسی، چاره‌ای جز همین نیست. سپس این را هم‌سنگِ یتعقل و یتأمل و یتدبر می‌گیرد؛ تلطیفِ سر از کجا می‌آید؟ از آنکه سر در گریبان فروبری و در آیات و روایات تأمل کنی: «ولیتعقل».

وتواصوا بالحق و بالصبر

«وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» (عصر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یکدیگر را به حق و به صبر سفارش کردند.

خواجه درون‌مایهٔ «وتواصوا بالحق» را چنین می‌ریزد بیرون: «أی الذین یکمّلون عقول الخلائق بالمعارف النظریة.» اینجا دیگر خود را ساخته‌اند؛ اکنون سراغِ خلایق آمده‌اند. برنامه دارند برای همهٔ خلایق، در معارفِ نظری و علومِ الهی؛ این‌ها را به انحاءِ گوناگون می‌رسانند و خوراکِ فکریِ دیگران می‌سازند. و «وتواصوا بالصبر»: «أی الذین یکمّلون أخلاق الخلائق و یهذّبونها.» یعنی اخلاقِ دیگران را کامل و مهذب می‌کنند. نخست خود متخلق و مهذب شده‌اند؛ با ایشان که بگردی زندگی‌شان بوی خدا می‌دهد، در زندگیِ شخصی و خانوادگی نیز بوی خداست؛ منیت و دعوت به خویش و سوءاستفاده در آن نیست. در حدِ خود حرکت می‌کنند و دیگران را نیز می‌کشند.

کدام‌یک از ما همواره زیرِ این آیات گفته‌ایم سورهٔ عصر را از بر داریم و طوطی‌وار از آغاز تا انجام می‌خوانیم، اما از آنچه درونش به ما می‌گوید بی‌خبریم؟

قلب اغلف؛ سه واکنشِ باطل

مشکلِ اصلیِ صاحبانِ قلبِ اغلف همین است. مفسران گفته‌اند یا می‌گویند این حرف‌ها را بلدید و دل‌شان چون شمشیر در غلاف پُر است — قلبِ اغلف، قلوبِ غُلف — و این توهمِ علم و توهمِ معارف است که علامه آن را نشانهٔ بیماریِ دل می‌داند؛ کسی که در مسیرِ رشد و تعالی توقف کند همین نشانه را دارد. یا می‌گویند اصلاً نمی‌فهمیم و باز به خود بی‌انصافی و بی‌معرفتی می‌کنند و خود را دست‌کم می‌گیرند؛ حال آنکه ظرفِ نزولِ قرآن قلبِ انسان است و قرآن می‌تواند در قلب جای گیرد؛ متأسفانه ظرف را کوچک کرده‌ایم. یا نه می‌گویند می‌دانیم و نه می‌گویند نمی‌فهمیم، بلکه می‌گویند این حرف‌ها به دردمان نمی‌خورد؛ گوش از این سخن‌ها پر است و دین و احادیث و آیات چه سودی داشته است.

در هر سه حال، با نظر به سخنِ خواجه‌نصیر علیه‌الرحمه، درون‌مایهٔ آیات و روایات و احادیث را پس می‌زنند. ظاهرِ منبر شاید از آغاز تا انجام صد آیه و حدیث و داستان و حکایت ردیف کند؛ اما منطوق چیست و مفهوم چیست؟ نمی‌داند. این کلاه گشادی بوده که بر سر رفته و حتی منبرها را تحت‌الشعاع قرار داده است. چه بسا ذائقهٔ مردم در حدِ متعارف و پایین نگاه داشته شده؛ تا اندک سختی ببینند پس می‌زنند و داستان و مثالِ آسان می‌خواهند و نمی‌خواهند اهلِ تأمل و تدبر و تعقل شوند.

پرورشِ درون‌مایهٔ معارفی

ختمِ سخنِ امروز پرسشی دوستانه است: چه مانعی دارد که یکی از برنامه‌های درونیِ یک سازمان، پرورشِ درون‌مایهٔ اعضای خود با معارفِ دقیق و حکمی باشد؟ آیا حتماً باید فقط روی آنتنِ عمومی مردم را متوجه کرد و از درونِ خودِ مجموعه غافل ماند؟ چرا باید از این حقایق فراری بود؟ بحث ناتمام است؛ اگر خدا وقت و عمر را برکت دهد، ادامهٔ آن در نشستِ بعد پی گرفته می‌شود. عاقبت به برکتِ صلوات بر محمد و آلِ محمد ختم به خیر باد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.