یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
قلبِ أغلف و شکاف در تعریفِ منطقیِ انسان
سلسلهبحثِ قلوبِ قرآنی به هفدهمین قلب رسیده است؛ حدود شصت عنوان از قرآن استخراج شده و سالهاست بر سرِ این سفره نشستهاند. یکی از اشکالاتی که بر تعریفِ منطقیان از انسان وارد میشود، از دلِ همین دسته آیات — و از جمله قلبِ أغلف، قلبِ در غلاف — برمیآید.
مدعیان میگویند دلِ ما در غلاف است و نمیفهمیم؛ یا گوش و وجودمان از حرفها پر است و دیگر سخنِ شما را درنمییابیم. میخواهند خود را راحت کنند. اگر چنین باشد، از قدیم گفتهاند یاسین در گوشِ خر خواندن. پس فرقِ میانِ شما و حیوان چیست؟ اینجا اشکالِ اساسی بر تعریفِ منطقی از انسان وارد میشود.
جماد و نبات و حیوان و دعویِ نطق
منطقی میگوید پارهای از موجودات جمادند: جسماند؛ حجم و طول و عرض و رنگ و بو دارند و هیچ درکی ندارند. این نظرِ آنان است؛ وقتی به وادیِ عرفان درآیی و قرآن بخوانی که آنچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح میگوید، درمییابی که حتی اینها نیز شعوری ابتدایی دارند. سپس نبات: افزون بر جسمیت، رشد و نمو دارد اما ادراکاتِ اولیه ندارد. سپس حیوان: افزون بر جسمیت و رشد و نمو، شعور و آگاهی دارد؛ آگاهیاش بر خیال و وهم است، نه آگاهیِ انسانی. زن و فرزند را میشناسند، حب و بغض دارند، دشمن و دوست را تشخیص میدهند. هم قوایِ ادراکی و حواسِ پنجگانه دارند و هم قوایِ تحریکی؛ شهوت و غضب و حب و بغض.
قرآن میفرماید سرایِ آخرت همان حیوان — حیاتِ محض — است. منطقی میانِ حیوانات تمایز مینهد و میگوید دستهای فقط ناطقاند؛ میتوانند کلمه بر زبان جاری کنند و کلام بیان کنند. حروف بر مخارجِ حلق مزدوج میشوند، کلمه میسازند و کلمات جمله. دیگر جانوران از این برنمیآیند. بدینسان میگوید این دسته حیوانِ ناطقاند. تمایز به نطق است که از فکر و قوهٔ عاقله برخاسته است. هیچکس ندیده حیوانی کتاب بنویسد یا بحثِ علمی کند؛ زیرا قوهٔ عقل ندارند. بر اساسِ همین تمایز، انسان را ناطق خواندهاند.
پرسشِ بیپاسخ از منطقی
اکنون باید گفت: اگر هم در گوشِ حیوان یاسین بخوانی پاسخ نمیدهد و هم در گوشِ این انسان، پس این چگونه انسان است؟ این که حیوان است. جواب چیست؟ گیر میکنند. باید به انسان در عرفِ عرفان رجوع کرد؛ رسالهای وزین از حضرت علامه که امید است روزی همانجا کار شود. عرفان همان قرآن و برهان است؛ منطق نیز برهانِ ابتدایی است و چون بالا رود برهانِ فلسفی میشود. خدا آیتالله جوادی آملی را حفظ کند؛ ایشان نیز اشکالاتِ بسیار در این قصه دارند.
محشور شدن به صورتِ حیوانات
اشاره به آیهٔ «یوم ینفخ فی الصور فتأتون أفواجا» در سورهٔ نبأ کافی است. پیامبر ذیلِ آیه فرمود فوجفوج امتِ من محشور میشوند اما به قیافههای حیوانات. ای منطقی، تو گفتی خوک و سگ و الاغ و میمون ناطق نیستند و انسان ناطق است؛ پس چگونه همان انسانِ ناطق به شکلِ حیوانات محشور میشود؟ اشکالش را نمیتواند جواب دهد؛ فوقش در همین دنیا بتواند چیزی بگوید.
یا آنجا که میفرماید «إذ الوحوش حشرت»؛ وحوش محشور میشوند. برای چه؟ فرمودهاند این وحوش انسانهای وحشیاند؛ حیوان که حشر ندارد. اگر انسان بخواهد حشر یابد و چهرهاش وحشی باشد — شبیه گرگ — گرگ که ناطق نیست. منطقی جواب ندارد.
گرگ در سخنِ یعقوب و خطبهٔ حسین و انگشتانِ سجاد
حضرت یعقوب علی نبینا و آله و علیهالسلام با احترام به فرزندان گفت میترسم گرگ او را بخورد. مراد گرگِ وجودِ فرزندان بود، نه گرگِ صحرا. حضرت میداند گرگِ صحرا ولیالله را نمیخورد؛ هیچ حیوانی ولیالله را آزار نمیرساند. برخی بزرگان گفتهاند آن سیوچند سال نزدیک به چهل سال گریهٔ یعقوب برای همین گرگبودن و صفتِ گرگیِ فرزندان بود؛ برای اصلاحشان میگریست. از یوسف خاطرش آسوده بود. صبرِ چهلسالهٔ ولیِ خدا چه کرد و آنان همه نجات یافتند و تائب شدند. باز میگوید اینان گرگاند؛ در حالی که انساناند. منطقی بیا جواب بده.
امام حسین صلواتاللهعلیه چون آهنگِ کربلا کرد در مکه خطبه خواند و فرمود به سرزمینی میروم که گرگها دندان تیز کردهاند تا مرا بدرند. آنان انسان بودند. گرگِ حیوانیِ زمینی با ولیِ خدا کاری ندارد. منطقی بیا جواب بده.
امام سجاد انگشتانِ مبارک را گشود و از لای انگشتان حاجیان را نشان داد؛ فرمود چه بسیار زجرهکنندگان و چه اندک حاجیان. کسی از میانِ دو انگشت نگریست و جز اندکی همه را حیوان دید. اینان که حیواناند؛ مگر ناطق نیستند؟ مگر نگفتی حیوانی که ناطق نیست انسان نیست؟ اینان که سگ و خوکاند؛ پس چگونه ناطقاند و زجره میکنند؟ جواب ندارد.
نسیان یا انس؛ و خطرِ غلافِ غفلت
اساساً انسان از ریشه یا به نسیان است — فراموشکار — یا به انس — خوگیرنده. اگر منطقی بگوید انسان چون دنیا را فراموش کند و با ملکوت خو گیرد همان انسانِ مقصود است، و چون با دنیا خو گیرد و آخرت را فراموش کند همان حیوانِ دوپا، فوقش بتواند میانِ ملک و ملکوت تمیز نهد. به هر حال با آن جواب و با آن منطق نمیتوان پیش رفت.
همین قلبِ أغلف نمونهای از این شصت قلب است و میگوید اگر همین انسانی که منطقی از او یاد میکند گوشِ شنوا نداشته باشد، قلبش دچارِ غفلت و غلاف شود، قلبش را به حقایقِ نظامِ هستی نسپارد و عقلش را به وهم و خیال بیالاید، او نیز حیوان میشود. منطق کاری با قرآن ندارد؛ اما قرآن میفرماید:
«أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان همچون چهارپایاناند بلکه گمراهترند؛ آنان همان غافلاناند.
این خطر است. اگر کسی به حوزهٔ تعقل نرود و در خیال و وهم بماند، اساساً به انسانیتِ وجودش نرسیده است. وجهِ تمایزِ انسان با حیوان عقل و تفکر اوست.
«الرَّحْمَٰنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» (رحمن/۱–۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوندِ رحمان، قرآن آموخت، انسان را آفرید، بیان به او آموخت.
خلقتِ انسان میانِ دو تعلیم آمده است. اصلاً خلقتِ انسان برای کتابت و نویسندگی و تفکر و تعقل آمده است. میانِ دو «اقرأ» خلقتِ انسان واقع شده؛ قرائت. هیچ حیوانی قرائت ندارد. اگر قرار باشد قرائتِ حقایقِ نظامِ هستی را در گوشِ ما بخوانند و ما پس بزنیم، همان قلبِ أغلف است. آنگاه چه فرق با حیوان؟
ختمِ کلام آنکه خطرِ عجیبی بر پایهٔ قرآن وجودِ انسان را در برگرفته و انسان در غلافی از غفلت است؛ در حالی که خدا با شصت نوع قلب نهیب میزند که قلبت دچارِ غفلت نشود، در غلاف نرود؛ فرقت با حیوان بسیار بالاست. باید مراقبت کرد و وظیفه آن است که هر روز بر پایهٔ قرآن پند و اندرز دهیم. امید آنکه عاقبت ختم به خیر گردد به برکتِ صلوات بر محمد و آل محمد.
بازخوانیِ نسبتِ عقل و نطق
نطقِ زبانی بدونِ عقلِ فعال، تمایزِ پایدار نمیسازد. چه بسیار زبانآور که در محشر به صورتِ خُلقِ باطن درمیآیند. از سوی دیگر، خاموشیِ زبان اگر با عقلِ سلیم و قلبِ گشوده همراه باشد، انسان را از بهیمیت دور میکند. قلبِ أغلف همان جا است که عقل مشوب به وهم شده و گوش از حقیقت پر نیست، بلکه از هیاهویِ نفس پر است. شصت عنوانِ قلب در قرآن، نهیبهای پیاپی برای گشودنِ همین غلاف است: غفلت را بشناس، غلاف را بردار، فرقِ خود با انعام را پاس بدار.
از تعریف تا مسئولیت
تعریفِ انسان اگر فقط بر نطقِ ظاهری بایستد، مسئولیتِ قلبی را حذف میکند. قرآن مسئولیت را بر قلب بار میکند: بشنو، بفهم، عمل کن. أغلف بودن یعنی شنیدنِ بیتفقه. در قیامت صورتِ باطن آشکار میشود و نطقِ دنیا اگر با عقلِ معاد همراه نبوده باشد، نجات نمیبخشد. از این رو پژوهشِ قلوبِ قرآنی کاری تزئینی نیست؛ نقشهٔ آسیبشناسیِ دل است تا انسان بداند کجا از افقِ انسانیت پایین میآید و چگونه بازمیگردد. هر نهیبِ تازه دربارهٔ قلب، دعوتی است به بازگرداندنِ عقل از وهم به نور، و گوش از هیاهو به حقیقت.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.