ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 008

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

قلب اغلف و نشانهٔ علم فکری

رسیده بودیم به آیهٔ هشتاد و هشتم سورهٔ بقره پیرامون قلب اغلف. ابتدای آیه با «و قالوا قلوبنا غلف» آغاز می‌شود؛ چون «قالوا» دارد، آنان گفتند دل ما اغلف است. این اشاره به کلام و گفت‌وگوی علمی است؛ زیرا مدعی بودند دل ما همچون شمشیر در غلاف پر از معارف است. اما چون می‌گوید «و قالوا»، حکایت از علم فکری دارد.

در منطق برخی علم حصولی و حضوری گفته‌اند؛ در عرفان، علم فکری و علم شهودی. مرحوم سید حیدر آملی در جامع الاسرار علم فکری را علم رسمی و علم شهودی را علم وهبی می‌خواند که خدا عطا می‌کند. در هر حال اینان گرفتار علم فکری بودند.

چنان‌که پیش‌تر گفته شد، انتهای آیه خداوند دربارهٔ جمعیتی که بعدها لعنتشان می‌کند می‌فرماید:

«فَقَلِيلًا مَا يُؤْمِنُونَ» (بقره/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اندکی ایمان می‌آورند.

اندکی از آنان ایمان می‌آورند و از دوری از رحمت خدا نجات می‌یابند. چون به «یؤمنون» اشاره می‌کند، ایمان به قلب و دلدادگی مربوط است؛ جایگاه ایمان دل است و این همان ارتباط شهودی با عالم است — یعنی اینان به شهود رسیده‌اند.

جمع علم فکری و شهودی

چون بحث پیشین اختلاف علم فکری و شهودی بود، باید تکمله‌ای گفته شود تا نتیجه غلط گرفته نشود: این‌گونه نباشد که علم فکری را رها کنیم، دنبال درس و بحث و کلاس و معلم و کتاب نرویم و صرفاً به ذوق و عرفان و کشف و شهود روی آوریم. باید از علم فکری به علم شهودی رسید؛ هر دو را باید با هم داشت.

اهل‌بیت علیهم‌الصلوةوالسلام بودند که صرفاً علم شهودی داشتند. اساساً پیاده‌کردن علم فکری در اهل‌بیت تنزل دادن به مقام ایشان است. اهل‌بیت اصلاً کاری به علم فکری نداشتند؛ یکپارچه تمام علم حضرت حق در وجودشان پیاده شده بود. آنان علم محض نظام هستی‌اند که پیش‌تر بحثش گذشته است. اما ما که ضعیفیم چاره‌ای نداریم. باید از علم فکری — که به قول مرحوم حاجی سبزواری علیه‌الرحمه «إعداده من الفکر» و در حقیقت علت معدّه است — آماده شویم برای رسیدن به علم اشراقی یا شهودی یا حضوری به قول منطقیین. باید هر دو را با هم داشت.

امروز در جوامع علمی و دانشگاه‌ها وقتی این قصه درست فهمیده نشده، دعوایی میان امثال شیخ‌الرئیس و شیخ اشراق راه می‌اندازند. می‌گویند شیخ‌الرئیس — که حکمت مشاء به او بسته است و پایه‌گذار است و به قول علامه پدرِ کتاب منطق را بر اساس منطق ارسطو پی‌ریزی کرد — صرفاً علم فکری و حصولی داشته و از عرفان فاصله داشته است. منطق یعنی همان علم فکری. اما همین شیخ‌الرئیس را اگر کتاب اشارات و تنبیهاتش را بنگرید، اشارات حرف‌های بسیار سنگینی است که خود می‌گوید ما اشاره‌ای می‌کنیم و می‌گذریم؛ آن‌قدر عمیق است که نامش را اشارات گذاشته. کتاب تنبیهات نیز دارد؛ تنبیه یعنی چیزی که اندکی بیندیشی به آن می‌رسی و متنبه می‌شوی — آن‌ها نیز سنگین است.

از نمط هفتم، هشتم، نهم و دهم اشارات، سراسر مباحث سنگین عرفانی است. کسانی که بحث دارند و می‌گویند شیخ‌الرئیس صرفاً علم فکری داشته، پاسخ ندارند: چرا نمط هفتم به بعد اشارات سراسر مسائل سنگین عرفانی است که واقعاً هر کسی درکش نمی‌کند؟ آن عرفان است. نه؛ علم فکری مقدمهٔ علم شهودی است.

وحدت برهان و عرفان

آنان که «و قالوا قلوبنا غلف» می‌گویند دل ما پر از این حرف‌هاست؛ «قالوا» گفتند — بحث گفت‌وگوست و اشارات قرآن بر آن حرف دارد. می‌خواست خدا بگوید اینان در علم فکری‌شان مانده‌اند. این خطر است که کسی صرفاً در علم فکری بماند. وگرنه دعوایی میان شیخ‌الرئیس و شیخ اشراق نیست.

اتفاقاً شیخ اشراق دنباله‌رو حضرت افلاطون بوده است. ارسطو و افلاطون را حضرت می‌گوییم چون حدیث داریم — حضرت علامه نیز در کتابش آورده — که این دو پیامبر بودند؛ روایتی از امام صادق صلوات‌الله‌علیه. افلاطون پایه‌گذار بحث اشراقیون بود و شیخ اشراق کتاب را بر آن اساس تنظیم کرد. اما وقتی حکمت اشراق او را ملاحظه می‌کنی، می‌بینی از ابتدا بر اساس برهان و فکر آغاز شده است. یعنی این دو از هم جدا نیستند. نه باید درس و بحث تعطیل شود، و نه صرفاً در درس و بحث ماند و سراغ مسائل ذوقی و عرفانی نرفت.

بارها توصیه شده کتاب عرفان و برهان و قرآن علامه خوانده شود؛ در آن کتاب شریف و وزین اثبات می‌کند که برهان و عرفان ما یک حقیقت‌اند و برهان همان فلسفه یا حکمت و عرفان همان قرآن ماست. اصلاً جدایی از هم ندارند؛ منتها ما متوجه نیستیم.

خطرات علم فکری

خطرات علم فکری را اینجا قرآن گوشزد می‌کند. بیشتر آنان مورد لعن خدا واقع شدند چون دچار علم فکری شدند. گفتند ما داریم؛ دیگر چه کنیم با پیامبر؟ قلوبنا غلف. قلب اغلف یعنی همچون شمشیری که در غلاف پر است. می‌گویند گوش ما این چیزها را بسیار شنیده؛ اما این علم فکری است. بیا و ببین پیامبر چه اشراقات و القائاتی از حضرت حق هدیه آورده است؛ برو بنشین پای آن‌ها — که نرفتند و این زیان را کردند.

علم فکری این مشکلات را دارد: تکبر و غرور. اما علم شهودی چنین نیست چون به شهود می‌نشیند؛ حصولی نیست، حضور است؛ یکپارچه حضور محض است. این دیگر مشکلی برایش پیش نمی‌آید.

خطر افشای سر در شهود

فقط یک خطر دارد علم شهودی و عرفان و ذوق؛ خطری عظیم: «فی خطر عظیم» — افشای سر. چون شهود سر عالم است. به کسی می‌دهند که ظرفیت و سعهٔ وجودی دارد:

«لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاکان به آن دست نمی‌زنند.

طهارت‌هایی در وجود هست تا به شهود بنشانندش؛ حقایقی در وجود خودش کشف می‌شود. بعد اگر طوطی‌صفت یک‌باره افشا کند، مشکل می‌شود. این خطر افشای سر است.

معمولاً در قدم‌های اول، جوانان چون پاک‌اند زود آتش می‌گیرند و اشراقاتی برایشان ایجاد می‌شود — در خواب یا بیداری. بعد سریع می‌گویند؛ ظرف کوچک زود لبریز می‌شود. این البته با گفتن بزرگان فرق می‌کند؛ خلط بحث نشود.

امثال حضرت علامه حسن‌زاده که در کتاب انسان در عرف عرفان چندین واقعه از اتفاقات اشراقی و معرفتی و کشف و شهود بیان می‌کند، خود می‌گوید بر اساس

«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما نعمت پروردگارت را بازگو کن.

می‌گوییم. قرآن می‌فرماید اگر خدا به تو نعمت داد، فحدث — حدیث کن؛ در همین حد فقط که بدانید راه باز است. بسم الله؛ امیدوار شوید و بگویید ما نیز برسیم. در همین حد که گول نخورید و فکر نکنید فقط علم فکری است. علم شهودی الی‌ماشاءالله بالا می‌رود؛ در همین حد که امیدوار شویم اندکی از سرریز کاسه‌شان گفته‌اند. وگرنه خلط نشود.

فرق است با کسی که یک شب یک‌باره خواب امامزاده‌ای یا حقیقتی یا نورانیتی یا شهید سلیمانی ببیند و همه‌جا جار بزند. به قول حضرت آیت‌الله جوادی آملی: شش ماه خواب خوک و الاغ و گاو و عقرب و خبائث می‌دیدی و چیزی نمی‌گفتی؛ اکنون خواب امامزاده دیدی و می‌گویی؟ این خطر شهود است: افشای سر؛ بعد از آدم می‌گیرند. آن‌قدر ناز دارد کشف و شهود و عرفان؛ آن‌قدر نازنین است که باید بنشینی تا دوباره برگردد — مگر جایش را اهلش تشخیص دهند.

پس این فقط به عنوان تکملهٔ بحث پیشین گفته شد تا خلط نشود و این دو را در تقابل نبینیم. نه. منتها آنان که «و قالوا قلوبنا غلف» گفتند در علم فکری متوقف شدند.

جابر بن یزید جعفی و سرّ چاه

خدا رحمت کند شاگردان اهل‌بیت را که کارهایی کردند تا این سر به ما برسد. برای نمونه جابر بن یزید جعفی. روایت عجیبی در اصول کافی مرحوم کلینی اعلی‌الله‌مقامه آمده است. چند حدیث من و تو دیده‌ایم — انصافاً می‌توانی بشماری؟ اگر کتب اربعهٔ شیعه را از اول تا آخر خوانده باشیم حدود شانزده هزار حدیث دیده‌ایم. بحار الانوار نزدیک به هفتاد هزار حدیث در خود جمع کرده است. فقط جابر بن یزید جعفی از امام باقر — تازه محضر امام صادق را نیز درک کرده بود — فقط از امام باقر هفتاد هزار سر آموخته بود. الله اکبر.

سینهٔ او سنگین شد؛ اجازه خواست با کسی یکی از آن‌ها را بگوید. حضرت فرمود مطلقاً. هر گاه دیدی سنگین شدی، چاهی بکن. این نیز سرّی است. چرا باید چاه بکند؟ چرا روی زمین ننشیند و بگوید؟ با چاه حرف بزن و خالی شو؛ چنان‌که امیرالمؤمنین در چاه می‌زد — ابوتراب، پدر خاک.

نفس علی باید به این چاه برسد؛ مخصوصاً هم چاه بکند چون ریشهٔ درخت‌ها آنجاست. نطفهٔ آدمیان بعدی نیز از همین آب و درخت و گل و گیاه و میوه می‌روید. سردار سلیمانی نیز نطفه‌اش از همین خاک است؛ نطفهٔ من و تو نیز. نفس امیرالمؤمنین باید چاه بکند و به جایی برود که ریشهٔ درخت دوانده می‌شود؛ این به خاک بخورد تا از دل این خاک امثال حججی‌ها و سردار سلیمانی‌ها بیرون آیند. جابر بن یزید نیز چاه بکند و نفس بزند تا این اسرار در دل خاک رود؛ نطفه‌هایی که بعدها از این خاک می‌خواهند برویند بیرون آیند و صاحبان این سر باشند. این نیز سرّی است.

اگر بگویند خودت چرا سر را فاش کردی؟ نه؛ بزرگان فاش کرده‌اند و ما منتقل می‌کنیم — بر اساس «فأما بنعمة ربک فحدث». والسلام. عاقبت همگان ختم به خیر باد؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.