ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 005

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

قلبِ اغلف؛ قالوا قلوبنا غلف

بحثِ قلبِ اغلف است: قلبی که در غلافی قرار گرفته است. در آیهٔ هشتاد و هشتمِ سورهٔ بقره کسانی می‌گویند:

«وَقَالُوا قُلُوبُنَا غُلْفٌ» (بقره/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند دل‌های ما در پوشش است.

اگر تفسیرِ مفسران پذیرفته شود که مقصودشان خطاب به پیامبر این بوده که ما این سخنان را نمی‌فهمیم — قرآن و معارف و برهان و عرفانی که آورده‌ای بر ما سنگین است — باید اندکی بر این بخش درنگ کرد؛ در جلساتِ پیش کمتر بر آن توقف شده بود.

اهانت به نفس؛ فلسفهٔ خلقت عرفان است

اگر چنین باشد، به نوعی اهانت به نفس است؛ ناخودآگاه یا خودآگاه شخص به خود اهانت کرده است. می‌گوید نمی‌فهمم، در حالی که صریحِ آیه است:

«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.

مفسران بر پایهٔ روایاتِ اهل‌بیت ذیلِ «لیعبدون» آورده‌اند «لیعرفون»؛ یعنی فلسفهٔ خلقت عرفان است. علامه حسن‌زاده در رساله‌ای سراسر برهان و قرآن و عرفان را یک حقیقت می‌دانند. آنان در برابرِ این حقیقتِ نظامِ هستی — که چاره‌ای جز آن نیست چون فلسفهٔ خلقت است — مقاومت می‌کنند و می‌گویند نمی‌فهمیم؛ سنگین است.

امروز نیز چنین پیش می‌آید: چند کلمهٔ علمیِ درست گفته می‌شود و می‌گویند نمی‌فهمیم؛ ول کن؛ برای دیگران بگو؛ برای ما داستان و مثال بزن تا بفهمیم. یعنی هنوز به قوهٔ عقلِ وجودِ خود دسترسی نیافته‌اند و در عالمِ مثال و خیال مانده‌اند. این بسیار خطرناک است.

ملاصدرا و صد قول در چیستیِ نفس

امثالِ ملاصدرا بیکار نبودند که به کهکِ قم تبعید شوند؛ شب‌ها تا صبح عبادت و سجدهٔ طولانی و گریه می‌کرد و می‌گفت با این اشک‌ها و ناله‌ها عرفان و علم را از خدا گرفته است. ام‌الکتابِ فلسفه شناختِ خود است. برای شناختِ نفسِ ناطقه چاره‌ای نیست جز خواندنِ اسفار.

بر پایهٔ کتابِ شریفِ صد کلمه در معرفتِ نفسِ علامه حسن‌زاده، حدودِ صد قول در میانِ علما و حکما دربارهٔ چیستیِ نفس هست. ملاصدرا چهل قول را در اسفار بررسیِ علمی کرده؛ سه قول زبده و متعالی‌ترند. برخی می‌گویند انسان جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است: با جسم حادث شده و به سویِ روحانیت در حرکت است. برخی می‌گویند روحانیة الحدوث و روحانیة البقاء؛ با روح حادث شده و به سویِ همان «و نفخت فیه من روحی» می‌رود. قولی نیز جسمانیة الحدوث و جسمانیة البقاء است؛ با جسم حادث می‌شود و با همین جسم باقی می‌ماند. اینان گاه بحثِ تجسمِ اعمال را به عالمِ ماده برمی‌گردانند و حقیقتِ تجسم یا تجسدِ اعمال را درنیافته‌اند: چون از عالمِ ماده فارغ شوی و به مجرداتِ عقلی و ملکوت روی، آنجا ماده نیست؛ پس تجسمِ اعمال چیست؟

تجسمِ اعمال و قوهٔ خیال

هرچه در نشئهٔ طبیعت در متنِ وجودِ خارجی دیده می‌شود — محسوس و مادی — در قوهٔ خیال می‌توان مجسم کرد. قوهٔ خیال برزخِ میانِ دنیا و آخرت است؛ نیمی مادی و نیمی ملکوتی. چون خیال آن را مجسم کند، مجرد است و وجودِ خارجیِ جدا ندارد؛ در وجودِ خودِ انسان دیده می‌شود. این همان تجسمِ اعمال است. علامه در کتابِ انسان در عرفان در این‌باره سخنِ سنگین و زیبایی دارد. ملاصدرا بیکار نبوده که عمر بگذارد؛ نه شیخ‌الرئیس و نه علامه حسن‌زاده.

مقاومت در برابرِ نظامِ هستی

مقاومت در برابرِ حقیقتِ نظامِ هستی بی‌ثمر است؛ زیرا فلسفهٔ خلقت همان عرفان است و گریزی از آن نیست. آنکه می‌گوید این حرف‌ها برای ما سنگین است، در حقیقت خود را از میدانِ تکلیف بیرون می‌کشد. برهان و قرآن و عرفان، به بیانِ علامه، یک حقیقت‌اند؛ جدا کردنشان بهانهٔ فرار از فهم است. انسان باید بکوشد به قوهٔ عقلِ وجودِ خود راه یابد و از توقف در عالمِ مثال و خیال بیرون آید؛ وگرنه عمر در تصویرسازی می‌گذرد و حقیقتِ معقول لمس نمی‌شود.

چرا اسفار و صد کلمه؟

پرسشِ چیستیِ نفس پرسشی تفننی نیست. صد قول در میانِ حکما خود گواهِ سنگینیِ مطلب است. ملاصدرا چهل قول را نه از سرِ فضل‌فروشی، بلکه برای پالایشِ راه نقد کرده است. سه قولِ زبده نشان می‌دهد که نزاع بر سرِ حدوثِ جسمانی یا روحانی و بقایِ جسمانی یا روحانی، نزاعی صوری نیست؛ به فهمِ معاد و تجسمِ اعمال و سیرِ استکمالی گره خورده است. آنکه بقایِ محضِ جسمانی را می‌گوید، تجسمِ اعمال را به ماده برمی‌گرداند و از ملکوت غافل می‌ماند. قوهٔ خیال، چون برزخ است، می‌تواند صورتِ عمل را نگه دارد بی‌آنکه ماده‌ای در میان باشد؛ و همین کلیدِ فهمِ تجسم است.

حدیثِ امام هادی؛ من هانت علیه نفسه

حدیثی از امام هادی صلوات‌الله‌علیه معجزه‌وار همین اهانت به نفس را روشن می‌کند. کسانی که به پیامبر گفتند قلوبنا غلف — یهود و مشرکان — دچارِ اهانت به نفس شدند. اهانت از توهین و وهن می‌آید. وهن یعنی کوچک کردن؛ چنان‌که مراجع اتفاق دارند دست زدن در مسجد جایز نیست چون وهنِ دین و تحقیرِ عظمتِ مسجد است.

امام هادی فرمودند: «مَن هانت علیه نفسه فلا تأمن شرّه»؛ کسی که نفسش نزدِ او خوار شود، از شرش ایمن مباش. نفس مراتبی چنان عالی دارد که پیش‌تر گفته شد تنها وجودی است که به وزانِ حضرتِ حق آفریده شده — در صفات و افعال و ذات؛ پس خود را بشناسی خدا را شناخته‌ای. چون به این نفس اهانت شود — خود یا دیگران — شرّش در کمین است.

همین‌اند که می‌گویند ول کن این حرف‌ها سنگین است؛ حکمت و عرفان و قرآن چیست؛ دو مثال و داستان بگو تا دین را چنین بفهمیم. حال آنکه مثال و تصویرسازی کارِ قوهٔ خیال و برزخِ وجود است برای سهولتِ فهم؛ اما فهم مربوط به قوایِ عقلی و مراتبِ بالاست. دست به عقلِ وجود نمی‌رسد؛ گویی پرده بر عقل و باطن افکنده‌اند و سراپا خیالی می‌زیند. چون بحثِ علمی و سنگین آید، پا پس می‌کشند.

امثالِ قرآنی و تعقلِ عالمان

درست است که قرآن سرتاسر مثال است:

«وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ» (عنکبوت/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این مثل‌ها را برای مردم می‌زنیم و جز دانایان درنمی‌یابندشان.

چون با عموم مرتبط است مثال می‌زند؛ مثال با قوهٔ خیال و عالمِ مثالِ وجودی پیوند دارد. اما ادامه می‌فرماید جز عالمان تعقل نمی‌کنند. سنگین است؛ اما خدا قوه‌ای به نامِ عقل نهاده تا میانِ برزخِ خیال و عالمِ کشف و شهود — قلب یا روح — پل بزند. این قوه هست؛ نباید در انزلِ مراتب متوقف ماند و به پایین‌شهرِ بهشت با شفاعتِ سست دل خوش کرد.

شفاعت و استعدادِ درونی

شفاعت را فرموده‌اند همان مقامِ استعدادِ درونی است: فطرت را از گناه و قذارت پاک نگاه باید داشت و برد. علامه می‌فرماید شفاعت را از همین دنیا باید برد؛ شفع یعنی جفت. فطرتِ برآمده از ولایتِ کلیهٔ الهیه باید با آن ولایتی که شفیع است جفت شود. اگر استعداد از دنیا نرود، آن‌سو شفاعتی نیست. با گناه و بی‌معرفتی این استعداد از میان می‌رود و آن‌گاه چشم به شفاعتِ آن‌سو می‌دوزند.

یرفع الله … والذین اوتوا العلم درجات

«يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ» (مجادله/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی از شما را که ایمان آورده‌اند و کسانی را که علم داده شده‌اند درجاتی بالا می‌برد.

خدا اهلِ ایمان را ارتفاع می‌دهد؛ اما مدارج و معارجِ انسانی بر پایهٔ درجاتِ علمی است. علم مالِ مرحلهٔ عقل است. آنان که قلوبنا غلف گفتند دچارِ اهانت شدند؛ نباید دنباله‌رویشان شد. از هم‌اکنون هر روز برای شناختِ نفس گام باید برداشت؛ عمر می‌رود و انسان نمی‌داند کیست و چیست.

فشارِ قبر و موتوا قبل أن تموتوا

یکی از مراتبِ سنگینی و ظلمتِ قبر و فشارهایِ روحی همین است که ناگاه پرده‌ها بیفتد و از ظاهر به باطنِ خود درآید و بگوید چه در وجود بوده است. همان فشارِ روحی آن‌گاه رخ می‌دهد. همین‌جا باید مرد — «موتوا قبل أن تموتوا»؛ از اکنون پرده را بینداز و به درون رو تا آن‌سو آسوده باشی. چنان‌که امیرالمؤمنین فرمود: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً»؛ اگر پرده بیفتد سرِ سوزنی بر یقینم افزوده نشود. ظاهر و باطن یکی شده است. او امام و پیشواست؛ اگر پشتِ سرش حرکت شود، فشارِ قبر و سکرات و وحشت و ظلمت نمی‌ماند. همین‌جا پرده‌ها می‌افتد و آخرت و ازل و ابد یکی می‌شود؛ قیامت همین‌جا قیام می‌کند.

پس برنامهٔ عملی آن است که هر روز گامی برای شناختِ نفس برداشته شود؛ نه آنکه عمر بگذرد و انسان نداند کیست. پرده را همین‌جا باید برداشت تا آن‌سو غافلگیرِ باطنِ خود نشود.

عاقبت به خیر باد، به برکتِ صلوات بر محمد و آلِ محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.