یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
پرسش از ورود عارفان به عرصهٔ اجتماع
عزیزی پرسیده است: با آنکه عرفا از ظاهر به باطن سفر کردهاند، چگونه بسیاری در امور اجتماعی و سیاسی وارد نمیشوند؛ در حالی که باید الگوی ما باشند. عرفان مقولهای است که بر اساس همان نامش، شناختی و ارتباطی با باطن عالم و عالم معنا را نشان میدهد؛ خود نوعی سفر از ظاهر به باطن است. لکن استعدادها مختلفاند. یکی از وجوه نام نفس همین است که بسیار لطیف است؛ بر اساس قاعدهٔ لطف و اسم یا لطیف، با مختصر قرار گرفتن در سختیهای عالم ماده و نشئهٔ طبیعت — آسیب به ظاهر و انزل مراتب — آن کسر و نقصان در باطن جبران میشود تا دو کفه به توازن برسند. از این رو ولیای از اولیای خدا نیست که به میزان مقام و مرتبهای که یافته سختی ندیده باشد. کفهٔ ظاهر و باطن باید هموزن شود؛ لطافت نفس چنان است که آسیب ظاهر اگر در چارچوب لطف الهی باشد، کسر باطن را پر میکند و توازن میآورد.
«يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ» (انشقاق/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهراستی بهسوی پروردگارت رنجبرندهای، پس او را دیدار خواهی کرد.
کادح روندهٔ همراه با سختی است، الی ربک؛ قطعاً همراه با سختی، تا ملاقاتش کنی. با مختصر سختی در نشئهٔ طبیعت و آسیبی که ظاهراً وارد میشود، باطن تقویت میگردد. این یک اصل است. اگر آن آسیبرساندن به ظاهر بر اساس شرعیات و دستورات دین باشد، تقویت باطن اصیل و ریشهدار و محکم است: اصلها ثابت. یعنی پشت شرع باشد و دست حمایت و عنایت و رضایت حضرت حق بر آن اعمال؛ آنگاه باطن متصله به حقیقت عالم میشود. این نکته را باید نگاه داشت: کلمات وجودی همه تنزل کردهاند و عمل ظاهر اگر متکی به شرع و عنایت حق باشد، باطن را به حقیقت عالم میپیوندد؛ و اگر نه، پیوندی دیگر میسازد که در ادامه روشن میشود.
تنزل کلمات وجودی و دو ولایت
کلمات وجودی نظام هستی بر اساس آیهٔ قرآن همه در نشئهٔ طبیعت تنزل یافتهاند:
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزاین آن نزد ماست و جز به اندازهای معلوم فرو نمیفرستیمش.
شیطان نیز یکی از همین کلمات وجودی است و تنزل یافته؛ مرتبهٔ ظاهر و باطن دارد. وقتی کارها و عملیات ظاهر بر اساس ولایت شیطان باشد — اولیاؤهم الطاغوت؛ طاغوت ولایتی است که سرمنشأ آن شیطان است و همان استکبار — آنگاه چون ایشان نیز مراتب باطنیتر دارند، هر مقدار شخص بهظاهر گمان کند به غیب راه یافته، در حقیقت به باطن شیاطین و به مراحل باطنیتر اسمائی که ذیل اسم مُذِل حضرت حق تعریف شدهاند دسترسی یافته است. إن الله یهدی من یشاء و یضل من یشاء؛ اسم مذل معطل نمیماند و مجری دارد. ابتدا از خواست خود طرف است که میخواهد گمراه شود؛ و خدا نمدّ هؤلاء و هؤلاء: اهل ولایت رحمانی و اهل ولایت شیطانی هر دو را امداد میکند، راه میگشاید و خطکشی میکند به سمتی که میخواهند. چون شیاطین نیز ذیل اسم مذلاند و مراتب باطنی دارند، آنچه سالکِ منحرف «غیب» میپندارد گاه همان باطن شیطنت است نه ملکوت رحمانی.
شیاطین بالعرضاند نه بالأصاله
شیاطین ذیل اسم مذلاند و به نحوی باطن دارند؛ اما ذاتی و بالأصاله نیستند، بالعرضاند؛ همچون سایهای که از پرنده بر زمین میافتد. پرنده اصل است و سایه فرع. شیاطین نیز کلمات وجودیاند و حتی به قاعدهٔ لطف خلق شدهاند؛ خدا ایشان را ذاتاً شیطان نیافریده، خود اراده کردند شیطان شوند و محل ظهور اسم مذل گشتند. با این حساب لا حول و لا قوة إلا بالله. اگر کسی دچار گناه شود این را به حضرت حق اسناد نمیدهد؛ اوج تقوای عرفا آن است که هر ضعفی در نظام هستی ببینند مطلقاً به خدا نسبت ندهند بلکه به خود؛ چون خود خواستهاند و در طول ارادهٔ خدا — نه خواست او — قرار گرفتهاند. خدا خواستی دارد و ارادهای: خواسته که بتوانیم گناه کنیم، اما اراده نکرده که گناه کنیم. فإذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون؛ ارادهٔ خدا بر تحقق خیر است. اگر نمیخواست بتوانیم شر کنیم، در مرتبهٔ ملائکه میبودیم که نفس اماره ندارند. لطف خدا آن بود که اراده بدهد تا بتوانیم گناه کنیم و از مهالک فاصله گیریم و بر اساس معارج به مدارج برسیم. اسناد گناه به خود نه به خدا، ادب عارف است؛ اوج تقوا آن است که ضعف را مطلقاً به حضرت حق نسبت ندهد.
عارفنمایان ذیل اسم مذل
بسیاری که گمان میرود — یا دیگران گمان میکنند — به باطن عالم راه یافتهاند، در حقیقت به لایههای سایهای و عرضی راه یافتهاند؛ به محیط ولایی شیاطین. مانند کسانی که با نگاه قطار را نگه میدارند یا روزی یک خرما میخورند و از راه غیر رحمانی و غیر شرعی به قدرتهایی رسیدهاند. فهمشان عمیق نیست؛ چشم باطنبین و غیببینشان دقیق و ظریف نیست؛ متحقق نیستند و حق در ایشان پیاده نشده است. پس بسیاری که عارف به الله پنداشته میشوند نیستند؛ ذیل اسم مذل تعریف میشوند. قدرت نمایان و ریاضت سخت و خرق عادت اگر از غیر شرع برآید، نه تحقق حق است و نه عرفان به الله؛ دسترسی به سایه است نه به اصل.
عارفان حقیقی؛ قرآن و برهان و عرفان
اما در میان کسانی که عارف به اللهاند و ذیل قرآن و روایات حرکت کردهاند — چنانکه در تعالیم رسالههای شریف آمده که قرآن و برهان و عرفان یک حقیقتاند — با قرآن و با ادلهٔ عقلی و فلسفه و حکمت پیش رفته و به عرفان رسیدهاند. اینان به نسبت سعهٔ وجودیشان ظاهر و باطن را در هم تنیده دیدهاند و از ظواهر شرعیه به باطن رسیدهاند. اینجا دیگر بستگی به چشم ما دارد که ایشان را درست ببینیم یا نه. گاه سکوت و رمز ایشان را به بیتفاوتی حمل میکنیم؛ در حالی که اهل باطناند و قرار نیست همهٔ رموزشان بر ما گشوده شود.
نمونهٔ آیتالله بهجت و نظام
امثال آقای بهجت برای بسیاری مسجل بود که عارف به الله و از کمالیناند. وقتی زنده بود، بسیاری از دانشجویان اعتراض داشتند که چه عارفی است که از نظام مقدس جمهوری اسلامی و از رهبر دفاعی ندارد. در حالی که این حقیر خود در ایام تحصیل قم گاه خدمتشان میرسیدم و بارها تأکیدات ایشان را نسبت به نظام و رهبر میدیدم. چون از دنیا رفت، دفترشان — و با رئیس دفتر مرتبط شدم — اعلام کرد بیشترین تأییدات و خدمات و اعانات را در میان مراجع به انقلاب داشتهاند و نسبت به رهبر ارادت داشتهاند. اواخر عمر، رهبر بسیار به دیدنشان میرفتند؛ یک بار سی و پنج دقیقه روبهروی هم نشستند و به نحو اشراق از درون یکدیگر سیر کردند بیآنکه کلمهای بگویند. این در بحث صُراح مطلقه یا سیر اشراقی در کلمات وجودی سابقه دارد؛ شاگردان افلاطون برخی اشراقی و برخی رواقی و برخی مشایی بودند؛ صُراحیها در سکوت در درون استاد سیر میکردند. این دو بزرگوار نیز به نحو اشراق بهره جستند و در پایان جلسه آقای بهجت جملهای گفت که صلاح نیست اینجا آورده شود. بسیاری که گمان میکردیم به جمهوری اسلامی بیتفاوتاند، ما نمیدیدیم و بیخبر بودیم؛ اتفاقاً بسیار مراقب مسائل اجتماع بودند، پنهانی به مسئولان تذکر میدادند، جلسه میگذاشتند و نامه میفرستادند. دربارهٔ رهبر نیز بسیار شنیده میشود چرا تذکر نمیدهد؛ در حالی که برادرزادهشان بارها میفرمود مسئولان را در جلسات خصوصی میخوانند و گوش میپیچانند. یکی از دانشجویان میگفت آقای بهجت حتی در انتخابات شرکت نکرده؛ در حالی که فیلمهای حضورش پخش میشد. تا این حد مردم بیخبر بودند. بیخبری ما از تذکرات پنهان و ارادت باطنی، دلیل بر نبود آنها نیست؛ بلکه نشانهٔ آن است که اهل رمز و راز را با معیار هیاهوی ظاهر نباید سنجید.
اهل باطن و سکوت؛ سعهٔ وجودی
آقای وحید نیز چنین است. حضرت استاد حداد که سالها با ایشان محشور بودیم و از شاگردان دو دورهٔ درس خارج آقای وحید بودند، فرمودند مطلقاً اینکه بگویند با نظام مخالفت دارد نادرست است؛ بهشدت ارادت به رهبری دارند و بارها دعا میکنند، منتها مانند بسیاری در بوق و کرنا نمیکنند. اهل باطن و سکوت و رمز و رازند؛ قرار نیست به همهٔ رموز کارهایشان پی ببریم وگرنه نه ایشان عارف میماندند و نه ما جاهل. باید دانست آنان به همان میزان که سعهٔ وجودی یافته و وارد عالم غیب شدهاند، به همان میزان بلکه بالاتر بر عالم شهود تسلط و دخالت دارند و مطلقاً از روحانیت اجتماعی برکنار نیستند؛ مگر دستهای که فاصله میگیرند و ایشان از نظر ما بزرگاند اما در حقیقت ضیقاند و ذیل اسم مذل و در سایهاند؛ اصل و اصیل و ریشهدار نیستند. این را باید نگاه داشت: آنان که از اجتماع فاصلهٔ مطلق میگیرند و سعه ندارند، هرچند در نظر ما بزرگ آیند، در حقیقت ضیقاند و ذیل اسم مذلاند؛ اصل و ریشهدار نیستند. عارف حقیقی به میزان غیبش در شهود نیز حاضر و مؤثر است. والحمد لله رب العالمین.
خواست و اراده؛ امکان گناه و تحقق خیر
باز باید تاکید کرد که خواست الهی امکان گناه را گشوده تا اختیار معنا یابد، اما ارادهٔ الهی بر «کن فیکون» خیر است. ملائکه نفس اماره ندارند و از این رو نمیتوانند گناه کنند؛ انسان با داشتن این امکان میتواند از مهالک بگریزد و بالا رود. عارفنمایی که از غیر شرع به باطن شیاطین رسیده، هرچند در ظاهر ریاضت بکشد، متحقق به حق نیست. تمیز این دو گروه — عارف بالله و سالکِ ظلّی — کلید فهم حضور یا غیاب اجتماعی ایشان است؛ یکی در شهود حاضر است و دیگری در سایه.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.