یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
نامهٔ دوم و انقلابِ حال به احسن حال
یا ربّ أعوذ بک من همزات الشیاطین و من شرّ نفسی و من شرّ خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوّة إلا بالله العلی العظیم. اللهم إیاک نعبد و إیاک نستعین. الحمد لله علی کلّ نعمته و أسأل الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربّانی آیاته.
از همهٔ عزیزان سپاس، بهویژه کسانی که عاشورا و روضه خواندند و استادی که نفس داد و عزاداری را پیاده کرد؛ خدا از همه قبول کند. در این فرصت کم بخش دیگری از کتاب شریف نامهها و برنامههای استاد از نامهٔ دوم دقت میشود. بحث «یا مقلّب القلوب» گفته شد و «حوّل حالنا إلی أحسن الحال» اجمالاً بیان شد که این حال، حال صادر اوّل است و حال پیامبر و حال امیرالمؤمنین. همه باید تلاش کنند حالشان منقلب شود و به احسن حال که حال مولاست برسد.
عبادت و تقرّب بنده گناه است
استاد ادامه میدهند که آورده است عبادت و تقرّب بنده گناه است. عبادت و تقرّب بنده گناه است چه رسد به خود گناه. این جمله را از بزرگان میآورند و میفرمایند گویمش آری؛ یعنی تأیید میکنند. زاهدان از گناه توبه کنند؛ عارفان از عبادت استغفار. زاهدان از گناه توبه کنند؛ عارفان از عبادت استغفار. اینجا عارف معنای قرب دارد؛ عارف همان معنای «حسنات الأبرار سیّئات المقرّبین» است. عارف اینجا معنای مقرّب دارد به گونهای که نیکیهای اهل ایمان و ابرار و نیکان — حسنات آنان — برای مقرّبین گناه حساب میشود. خیلی ساده میتوان فهمید: اگر کسی که لباس پیامبر در تن دارد برود سر کوچه بایستد و بستنی بلیسد این برای او گناه است؛ اما برای آدم معمولی اشکال ندارد. بهراحتی میتوان به بخشی از باطن این حقیقت رسید.
بعد ادامه میدهند الحمد لله که گفتار آقا هم مانند خود آقا عوض شد که پا در کفش اصحاب یمین کرد و در سر کلاه مقرّبین. آیه را تلاوت میکنند:
«ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ» (حدید/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این فضل خداست که به هر که بخواهد میدهد.
این از فضل الله است به هر که بخواهد میبخشد. این «من یشاء» بعضی مفسّران گفتهاند به خدا میخورد؛ یعنی هر کسی را که خدا بخواهد فضل خودش را به او میدهد. بعضی گفتهاند نه، من یشاء به خود بنده میخورد؛ یعنی هر کسی که بخواهد خدا او را از فضلش برخوردار کند، خدا برخوردار میکند؛ هر کسی که خودش بخواهد. این دو معنا دارد؛ یکی خدا بخواهد یکی بنده بخواهد؛ هر دو میتواند درست باشد. نکتهای که باید گفت این فضل است، فضل الله.
اسم فاضل و رزقِ نخستینِ حیات
اگر انشاءالله در باب اسماء الحسنی کار کرده باشید یکی از اسامی حضرت حق اسم الفاضل است. الفاضل؛ «ذلک یؤتیه من یشاء»؛ این «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء». این فضل که از فاضل برمیآید به معنای بیش از استحقاق بخشیدن است. یعنی اگر کسی استحقاقش این مقدار نیست و کسی بیش از آن نیاز یا استحقاق ببخشد به او میگویند فاضل. فضل یعنی این: اضافه، اضافهٔ رحمت، اضافهٔ هبه، افاضه و اضافهٔ هبات و آن مواهب الهی که بیش از استحقاق است. اگر چنین نگاه کنیم آنچه شامل حال ما شده بر اساس فضل الهی است؛ چون ما چه استحقاقی داشتیم؟
«هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا» (انسان/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بر انسان زمانی از روزگار گذشت که چیزِ یادکردنی نبود؟
اصلاً یک شیء قابل ذکر نبودیم؛ اصلاً چیزی نبودیم. لذا اولین رزقی که موجودات و وجودات و خود ما از حضرت حق گرفتیم رزق وجود است؛ رزق حیات اولین رزق است. چرا ما حیات گرفتیم؟ چون خدا حیّ است؛ چون او حیّ است. اگر او حیّ نبود ما چگونه حیات داشتیم؟ «ما أصابک من حسنة فمن الله» از الله است؛ همان اللهی که «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء». یعنی همه برمیگردد به آن اضافهبخشی، کرمِ اضافه بر سازمان، فضل الهی، اسم فاضل الهی که پیاده شده.
حالا این حرفها کجا و ما کجا؟ یک مقدار که دقیقتر شوی میبینی انصافاً گناههایی هم که کردهایم — خودش بحثی است و ورود نمیکنیم — اگر به گناهانمان هم نگاه کنیم باید تعجّب کنیم اکنون اینجا چه میکنیم؛ چون لیاقت میخواهد. توفیق باید هندسهٔ توفیق از بالا به پایین نازل شود، تنزّل پیدا کند تا کسی لیاقت پیدا کند در جلسهای که به نام آل الله است شرکت کند. حتی در مسّ بدن جلسه. این جلسات ملکوت دارد، انزل مراتب دارد، مرتبهٔ شامخه دارد. همین نشستن روی فرش جلسهٔ هیئت حضرت زهرا میشود مسّ بدن؛ انزل مراتب یک جلسه. اینها ملکوت دارد؛ «لا یمسّه إلا المطهّرون». نمینشستند؛ قاعده این است. یعنی لیاقت میخواهد. اگر او چشم بر گناه من نبسته بود من حتی ظاهر جلسهٔ آل الله را هم نمیتوانستم مس کنم. این هم باز فضل الهی است.
ملائکه در هیمان و خطای تسبیحپنداری
ما کاری به گناهان نداریم؛ بحث این است که زاهدان از گناه توبه کنند، عارفان از عبادت استغفار. خب این چه عبادتی است ما داریم؟ در حالی که روایت داریم بعضی از ملائکه چنان یکپارچه در هیمان الهی قرار دارند که بیخبرند و بیخبر خواهند ماند إلی یوم القیامة تا ابد؛ بیخبر خواهند ماند از غیر حق. چنان در هیماناند بعضیشان تا ابد در رکوعاند؛ بعضی تا ابد در سجود؛ بعضی تا ابد در قیام. آخر ما چه کردهایم؟ مگر مثلاً سه روز رفتهای اعتکاف آمدهای فکر کردهای خبری است؟ وقتی چنین نگاه میکنی، حالا آنجا ملائکه هم اشتباهی کردند: «نحن نسبّح بحمدک و نقدّس لک». خدایا چرا انسان را خلق کردی؟ «أ تجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبّح بحمدک و نقدّس لک». کسی را آفریدی که خونریز باشد و فاسد. اولاً پیداست سابقه دارد؛ یعنی آدم در دورههای پیش آمده آنان هم خونریزی و فساد کردهاند. دو، ملائکه گمان کردند خدا نیاز دارد به تسبیح و تقدیس. به قول استاد علامه، خدا مقدّس نمیخواهد که اگر مقدّس میخواست کفایت میکرد؛ اینجا نمیگفت «إنّی أعلم ما لا تعلمون» به ملائکه. من تسبیح و تقدیس شما را میخواهم چه کنم؟ اگر خدا دنبال مقدّسبسبسگو و تسبیحبهدست بود اینجا نمیفرمود «إنّی جاعل فی الأرض خلیفة». من دنبال چیز دیگری هستم. من وجودی را خلق کردم در حالی که نفس دارد و میتواند گناه کند و عقل دارد و میتواند کار عقلی انجام دهد؛ انتخاب میکند عقل را. لذا از ملک بالا میزند؛ که اگر عقلش را تعطیل کند و کار نفسانی بکند از حیوان هم پستتر میشود. چون حیوان همین است؛ طبعش این است که بچرد، شهوترانی کند، خُرناس بکشد، بخورد، بخوابد. انسان که این کار را کرد از عقلش دستش کوتاه شد؛ آن موقع «یجعل الرّجس علی الذین لا یعقلون». عقل که تعطیل شد میبینی بعد میشود «أولئک کالأنعام بل هم أضلّ» یا أضلّ سبیلاً؛ یعنی از حیوان هم پستتر میشود.
پس ملائکه فکر کردند فقط همان تسبیح و تقدیس در حالی که چنین نیست. «یسبّح لله ما فی السماوات و ما فی الأرض». انسان تو هنر نکردهای یک تسبیح دستت گرفتهای تسبیح میگویی.
هیمانِ مشاهده و «إقرأ و ارقأ»
به قول استاد، یکی از بزرگانی که گاهی خدمتشان رسیدهایم در جلسهای فرمودند یک شب برای ما مقام هیمان ایجاد شد؛ پردهها رفت کنار؛ آن حرکت جوهری در عالم و «کلّ یوم هو فی شأن» که آنبهآن خدا در حال تجلّی و ظهور در موجودات است را دیدم. این حرکت جوهری که سنگ هم در حرکت است، کوه، همهچیز در حرکت است، حرکت وجودی دارد، حرکت ایجادی دارد؛ این را من دیدم، مشاهده کردم؛ یکپارچه در حالت هیمان افتادم. چه خبر است در این عالم و ما بیخبریم؟ وقتی چنین نگاه میکنی اصلاً همین غفلت ما — صبح تا شب سرت به سجده — غفلت ما از این پشت پردهٔ این موجودات و حتی باطن خودمان که حتی به خودمان هم آگاهی لازم را نداریم عین گناه است.
بالاتر میروی «إقرأ و ارقأ»؛ البته با های ساکن هم آمده در بعضی روایات «و اره». إقرأ و ارقأ؛ بخوان و بالا برو. تعالی بیا من تو را بالا بکشم. تعالی که در قرآن آمده عرب وقتی به کار میبرد که در بالادست ایستاده و شخصی که روبهرویش پایین قرار گرفته میگوید تعالی بیا بالا یا دستت را بده من بیاورمت بالا. قرآن میگوید تعالی بیا بالا به جایی برسانمت که خودت اقرار کنی بگویی وجودک من بن؛ وجود، اصلاً وجود تو گناه است. چرا تو به مقام هیمان نرسیدی؟ چرا تو هنوز که هنوزه احساس انانیّت داری؟ چگونه جرأت میکنی من، من بزنی؟ چگونه برای خودت جایگاه و اصلاً چیزی قائلی؟ لم یکن شیئاً مذکوراً؛ اصلاً تو قابل ذکر نبودی.
اسم یعنی ذات بهعلاوهٔ صفت
بعد نگاه میکنی میبینی همهٔ عالم یکپارچه اسماء اللهاند و آنبهآن هم این اسماء در حال ظهور جدیدند. اسماء — پیشتر گفته شد که اسماء، اسم یعنی ذات بهعلاوهٔ صفت. این را میفرمایند اسم: ذات بهعلاوهٔ صفت. برای سهولت فهم «تلک الأمثال نضربها للناس» مثل میزنیم. دریا را مثال بزنید. دریا عینیتش آب است دیگر؛ وجود آب است؛ آب. حالا این دریا تلاطم پیدا میکند؛ شکن دریا میشود موج. آن موج داد بزند من موجم، موجم. تو از کجا بلند شدی که میگویی من موجم؟ تو از دریا پا شدی بعد هم به دریا برمیگردی. بعد دریا آب است، تو هم آبی. تو اصلاً جدایی از دریا نیستی. تو شأنی، شکنی، ظهوری از آب دریایی؛ خودت هم آبی. خب دریا اگر جنسش آب است یعنی از وجود است، شکن آب که موج باشد آن هم جنسش از چیست؟ درست است اسمش ظاهراً لفظش فرق کرده؛ این موج است، آن آب، آن دریاست؛ اسمش فرق کرده اسم. اما به هر حال این آب است در آبیت؛ مائیت. پیشتر گفتیم موج و آب یک حقیقتاند. تو چگونه جرأت میکنی بگویی من موجم؟ تو شدهای ذات بهعلاوهٔ یک خروش. خروش میشود صفت، ذات هم که آب است؛ آبیت آب دریاست. ببین دارند مثال میزنم بفهمید. ذات بهعلاوهٔ صفت یعنی این میشود اسم؛ نه آن لفظها. لفظ که میشد اسم الاسم. لفظ رحمت مثلاً یا الرحمن، الرحیم، الکریم، الستّار اینها اسم الاسماند برای اینکه آن حقیقت را بیابی. آن حقیقت خروشی که موج پیدا کرده از آب، خودش هم آب است؛ یک تجلّی و یک ظهور دریاست. به آن میگویند چه؟ اسم. اسمش چیست آنجا؟ خروش؛ خروش آب دریا؛ اسمش است.
حالا شما بیا آب دریا که ذاتش آب است دیگر؛ دریا را ذات بگیر. این را بگیر به لطافت؛ به خروش نگیر. به لطافت که دست میزنی چقدر لطیف است این دریا. این هم میشود اسم. باز لفظ نیست، یک حقیقت است؛ یعنی یک حقیقتی را تو داری لمس میکنی؛ یک وجود عینی است. حالا تو بیا مثلاً برودت را — آن عرض شود خنکای آب را — در نظر بگیر. باز میشود ذات یعنی آب؛ آب را ذات بگیر اینجا؛ آب بهعلاوهٔ خنکا و برودت. آن برودت و خنکا میشود صفت، ذات میشود آب، بهعلاوهٔ هم میشود اسم. باز یک حقیقت است؛ تو دست میزنی قابل درک است؛ خنکای آب را درک میکنی. حالا این را بیایید تعمیم بدهید به آن اسمائی که میگوییم آنْ فَآن در حال تجلّیاند در عالم. وجود یک وجود صمدی است نسبت به اینکه آن وجود را بهعلاوهٔ چه صفتی از همان وجود کنی اسم ایجاد میشود؛ یعنی یک حقیقتی خودش را نشان میدهد که ظهور آن حقیقت نسبت به سعهٔ وجودی خودش است، نسبت به دارایی خودش، نسبت به موطن خودش، نسبت به عین ثابتش. عین ثابت خیلی حرف میزند اینجا.
عین ثابت؛ پلو هیئت و افسانهٔ موش
یکی را شما بکشیاش در خانهٔ امام حسین بالاخره میآید که برای مثلاً پلوِ جلسهٔ امام حسین. بکشیاش به او از بچگی عاشق پلوِ جلسه که این اصلاً میگوید گیمهٔ امام حسین یک چیز دیگر است. البته یک معرفتی توش خوابیده؛ درست هم میگوید اما همین است؛ همین است؛ اندازهاش این است. عین ثابتش، آن مکمن غیبش همین است. زبان حالش همین است؛ اصلاً همین را میخواهد. میگوید من همین را میخواهم. لذا میبرندش تو انزل مراتب بهشت. اما آن یکی نه؛ میآید مدح و مات و مبهوت خود صاحب جلسه است؛ یکی مات و مبهوت نسیم صاحب جلسه است؛ یکی جمال صاحب جلسه؛ یکی جلال صاحب جلسه؛ یکی مقام و شأنش؛ یکی نه خودش. شده مهمانی بروی چرا؟ منع شده مهمانی که میروی هی به در و دیوار و فرش و تابلو خانهٔ طرف نگاه کنی و صاحبخانه را نبینی.
به قول حضرت استاد در شرح فصوص — دیگر وقتمان گذشته این را هم بگویم و تمام — به عنوان فهم عین ثابت موضوعی را البته ایشان میفرمایند بزرگان به صورت افسانه بیان کردهاند؛ یکی از بزرگان اهل معرفت به صورت افسانه در کتابش آورده اما حقیقت بیرونی نداشته اما حرف، حرف درستی است. میفرماید که یک زاهدی یک موشی را میگیرد و مثلاً علم کیمیا داشته و اینها را این موش کار میکند انسانش میکند. موش را به علم کیمیا که مثلاً میتواند مس را طلا کند انسان میکند. بعد تحت تربیتش قرار میدهد این بچّه بوده. این بچّه موش که انسان شده بزرگ میشود. این زاهد، این عارف روش کار میکند تا این مثلاً جوان میشود برومند میشود اینها. میگوید خب حالا دیگر وقت ازدواج است؛ کی را دوست داری برایت بگیرم؟ این میگوید من میخواهم قدرتمندترین کسی که هست او همسر من بشود؛ آن که از همه قدرتمندتر است. میگوید خب از نظر تو کی از همه قدرتمندتر است؟ میگوید فکر کنم خورشید. میروند سراغ خورشید. با خورشید سخن میگویند که شما ظاهراً از همه قدرت بیشتر است؛ همه را ذوب میکنی، آب میکنی. میگوید نه از من قویتر ابر است که میتواند بیاید جلوی مرا بگیرد، مرا کور کند. میروند سراغ ابر. شما مثل که از همه قدرتمندتری بیا همسر مثلاً این فرزندخواندهٔ ما شو. میگوید نه از من قویتر باد است که مرا جابهجا میکند. میروند سراغ باد. باد میگوید نه، از من قویتر کوه است؛ کوه جلوی مرا سد میکند. میروند سراغ کوه که شما ظاهراً از همه قویتری؛ میخواهیم از شما خواستگاری کنیم. میگوید من از یک نفر زورم به همه رسیده؛ هیچکس نتوانسته مرا از جا بکند اما زورم به یک نفر نرسیده؛ مرا ذلیل کرده؛ آن هم موش. این موش هی در من نفوذ میکند مرا میخورد از درون؛ موش از من کوه قویتر است. خلاصه برمیگردند موش را خواستگاری میکنند. میآید به خواستگاری کی؟ موشی که انسان شد. یعنی چه؟ یعنی عین ثابتش همین است. آن موش انسان شد؛ اما آن درونش، درونمایهاش، عین ثابتش، زبان حالش، همان موش بودن بود. ادا و اطوار درآورد اما آخرش هم به همان موش رسید.
تقاضای فضل و احسن الحالِ ولایی
اینطوری وقتی نگاه کنی آدم دلش میلرزد؛ اصلاً و ابداً دلش خوش به نماز و به ظاهر عباداتش نمیبندد؛ به ظاهر هیئت و زیارت و عبادت و نماز و سحر و اینها مطلقاً. عین ثابت من چیست؟ خدا من بیخبرم. اوست که آخر سر کار دست من میدهد، او. لذا در این توجّهات از علم انّایی حضرت حق تقاضا کنید به تفضّلش — بحثی که گذشت به اسم فضلش — بیش از استحقاق من به من ببخشد؛ عین ثابتم را ولایی کند. آن عین ثابت زبان حالش بشود چه؟ احسن الحال؛ یعنی زبان حال اهلبیت را پیدا کند؛ حالت ولایت بگیرد. آن عین ثابت خیلی مهم است. اگر این نشود و هرچه میکنی غفلت است؛ همهاش گناه است، همهاش معصیت است، همهاش غفلت است.
معنایی از غفلت و گناه به معنای باطنی خیلی تندتند گفته شد. میطلبید که بیشتر از این حداقل یک پنجاه دقیقه، یک ساعت بحث مفصّل و خیلی قرص و محکمتر از این ارائه دهیم اما تا یار که را خواهد و میلش به که باشد تا همین مقدار بسنده میکنیم. انشاءالله از ما همین قلیل را به برکت نفس شما عاشقهای بیبی حضرت زینب سلاماللهعلیها و به نام خانم از ما پذیرفته باشند. انشاءالله به زودی زود همهمان زائر حرم بیبی جانمان حضرت زینب سلاماللهعلیها بشویم به نیّت شهدای مدافع حرم، خاصه شهید هیئتمان، شهید مهدی حسینی. والحمد لله ربّ العالمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.