یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
درآمد بحث
یا رب اعوذبک من همزات الشیاطین و من شر نفسي و من شر خلقک. لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم. اللهم ایّک نعبد وایک نستعین. الحمد لله على کل نعمته واسال الله من فضله. السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته. بحث ما رسید به این بخش از نامه دوم حضرت استاد که او فرمودند آن که خدا دارد چرا بینواز است؟ چه کم دارد کسی که خدا دارد؟ و کار را رسوندن به این قسمت که چرا بینواز کسی که تمام مقامات کارخانه هستی از عقل اول تا هیولای اولی به مشیت کل یومن هو فیها پیوسته به مرادش در کارند و به خواسته او فرمانبردار. یعنی همه چی برایی او خلق شده است.
کسی که این چنین نگاه کنه و متوجه این ماجرا بشود که همه چی برایی او خلق شده و همه دست به دست هم دادند تا او به عروج خود و به مقام انسانیت خود برسه از آن مراحل ابتدایی طلب خود را میکشاند به مراحل بالا و به یک معنا عروجش از صرف عروج ظاهری و ظاهر شرع و ظاهر عبادیات میرود به معراج باطنی. بر اساس آیه سبحان الذي أسرى بعبدهد لیلاً من المسجد الحرام الی المسجد الاقصى که پیغمبر معراجشون ظاهراً از حیث ظاهری در آل نشئه که ذیل اسم ظاهر حضرت حق است و این دنیاست، این نشئه طبیعت است از مسجد الحرام شروع شد به مسجد الاقصى یا بیت المقدس درست شود. این که بیت المقدس میگویند اشتباه است بر وزن مجلس. این سیر ظاهری عروجی پیغمبرود. اما آیا عروج پیغمبر، معراج پیغمبر همین حیث ظاهری را داشت؟
آن هم این که پیغمبر به همراه ملائکه و خاصه حضرت جبرایئیل یا روح اعظم اینها رفتند و به یک معنا مثل علی النبيين. مثالهایی رو، چهرههایی و صور و اشکالی را در معراجشون دیدن تا آن لحظهای که همراه حضرت جبرایئیل بودن. نوع معراج دوم که باطن معراج بود که در، در حقیقت در دل همین معراج بود. این به معراج ظاهریشه که از این مسجد به آن مسجد. معراج باطنیاش میشود سیر عروجی درونی که پیغمبر مواجه با تمثلات شد. یعنی تجلیات با مثال حضرت حق. قرآن میفرمود وله المثل الاعلى یا ولله المثل الاعلى. برایی خدا مثلهای اعلایی وجود دارد. پس پیداست اصلاً برایی خدا مثالهایی هست، مثلهایی هست در آن باطن معراج پیغمبر، پیغمبر مواجه با اینها شد. اما باز آیا معراج پیغمبر به همین جا ختم میشود؟
مراتب معرفت
آنجایی که حضرت جبرایئیل فرمان ایست میدهدد به همه ملائکه که همراهشون بودن. فوج فوج افواج ملائکه همراهشون بودند فرمان ایست میدهدد. حالا حقیقت که به قول حضرت استاد مافوق این چیزهاییست که ما میشوندویم و میگوییم. اما به جهت تقریب به ذهن و تنزیها که یک مثالی زده باشن ما متوجه شویم میگویند فرمان ایست داد. چرا فرمان ایست دادی حضرت جبرایئیل؟ او فرمودند که خدای منّان، خود خدای منّان، خود حضرت حق مشغول تسبیح و تقدیسه. خود حضرت، خود حضرت حق دارد میگوید سبوح قدوس حالا اینو بزرگان البته بازش کردند. در حد دهن من نیست بخوام اصلاً بگم. رهاش میکنیم فقط بدونیم که چه ره. دیگر از آنجا به بعد که بعد پیغمبر دو مرتبه معراجشون ادامه پیدا میکند، دیگر آنجا میشود تجلیات بیمثال حضرت حق.
که مثل باد سرسر که بپیچه و یک کاه رو، یک پر کاه را در درون خود از این ور به آن ور کنه، این تجلیات بیمثال که نصیب کمالین میشود. این معراج ابتداً از حیث ظاهر از تردد شروع میشود. این نکته اهمیت دارد اینجا ما از اینجا شروع کردیم بحث را که در این نامه دوم ابتداش حضرت علامه دارد تصریح میفرماید که کسی که با خدا مرتبط شد و با خدا بود چی کم دارد؟ کسی که خدا را یافت همه چی را یافته. بعد اشاره میکند که چرا بینوا نیست از این نیست که همه چی برایی اوست. حالا اینجا ما داریم توجه میکند که کسی این را متوجه شد معراجش شروع میشود. ابتدای معراج، ابتدای حالا شما با قوانین بین خودمان بخوایم سخن بگوییم یعنی عملیات بندگی یا یک مقدار وجاهت به او بدیم سیر و سلوک. این سیر ما، سیر "سبحان الذي أسرى".
این سیر ما، سلوک ما بر اساس معراج پیغمبر که "لکم فی رسول الله اسوة حسنة" سه بخش دارد. در در توی هم هستند اینها از هم جدا نیستن. یعنی مثل این که ما الان از خونه از منزلمان یا از محل کارمان آمدیم، تردد کردیم از خیابانها رد شدیم آمدیم به این مکان. این میشود برایی چی آمدیم اینجا؟ این هم میشود به یک معنا سیر و سلوک. اما این ابتداییترین شکل معراجه. که البته در بحث کینونیت مکان و زمان ما اینجا خیلی حرفها داریم به موقعش باید پیاده کنیم که اصلاً مکانها و زمانها این امکنه و ازمنه خیلی مقدساند بعضی جاها. اصلاً اینها این خود یک بحثه. یعنی فکر نکنیم داریم به گیم تردد معراج گونه ابتدایی چیز کمیه. همین که توفیق پیدا کنی بری مسجد، بری هیئت، بری حرم اهل بیت، این تردد ظاهر این خود خیلی مقدسه.
نسبت انسان و خدا
یعنی این را نباید نباید دست کم بگیریم. یعنی بذاریم در سر خودمان بگوییم برایی چی؟ اگر معراج آنه که شما داری میشمری و این ظاهره شه ما همش ظاهر کاری کردیم که نه، از اینجا شروع میشود. یعنی نباید در خونه فقط نشست. لذا هر گاه که اساتید ما میگفتند این کده، این کده که من به شما گفته میشود، به پسر خودم، دختر خودم همیشود اینو میگویم. میگویم هر وقت دیدی دوست داری از جماعت اهل ایمان دور باشی بدون شیطان یک کاری باهات کرده. اصلاً از اجتماعات اهل ایمان نباید دور شد. "کن في الناس" در مردم باش "ولا تكن معهم" دلت با خدا باشد ولی بین مردم باش. پس این تردد ظاهری، این قداست کینونیت را که دارد میگیم کار کار ظاهریه این نباید زیر سؤال ببرود.
تقدس دارد اینکه روایت داریم جایی که ذکر ابا عبدالله ملائکه بال و پر باز میکنندد و فرش آنها روایته ما مداحها نمیگیم، روضه خونها نمیگیم. فرش محل نشستن مهمانان ابا عبدالله میشود بال ملائکه. ملائکه آیا شما آیا ملائکه عرشی نیستند؟ در فلسفه میگوید عقل در در عرفان میگوید روح. در فلسفه و حکمت میگیم عقلاند، عقولاند. یعنی ما فوق نشئه طبیعتاند. یک وجهش که میگوید در مجلس امام حسین فرش نشستن محبین و مهمانها بال ملائکه یعنی چی؟ توجه که حالا این بستگی دارد البته که این سیر عروجی بالاخره معراج از تردد شروع میشود ولی بستگی دارد که این سیر عروجی، این سیر و سلوک الا به معنای اصطلاح خودمان، این سیر نافله قرب نافله باشد یا قرب فریضه؟ که قبلاً توضیح دادیم فرقش چیست.
قرب فریضه آن بود که شما تشریف به، تشریف ببری به عالم بالا. اجازه ندی حقایق تنزل کنند. اجازه ندی ملک تنزل پیدا کنه بیاید. علم نه در بری، در عروج کنی. که کسی اگر به اینجا رسید وقتی رفت به معراج رفت دیگر آن موقع دستش میشود دست خدا. چشمش میشود چشم خدا که این بحثها قبلاً گذاشته. اما اگر قرب نافله بود حق تنزل میکند "انا انزلناه في ليله". حق تنزل میکند میآید و که برایی چی تنزل میکند؟ برایی اینکه بیاید او چشم در بشود. در قرب فریضه در میشی چشم خدا، دست در میشود یدالله. در قرب نافله خدا میآید که خدا میآید میشود چشم در، میشود دست در. این فرقشه که حالا مقامش نازلتره، از آن پایینتره اما در هر حال معراجه.
آثار تربیتی بحث
اینکه میگوید فرش زیر پای مجالس آل الله بال ملکه، آنها چون عرش نشینن جنسشون از عقول و ارواحه یعنی شما همتراز با آنها میشی. حالا شما بشین در خونه هزار و یک این بحثها رو، روضهها رو، صوتها را گوش بدهد، فیلمشو نگاه کن، پخش زنده اصلاً ببین. اینکه تسلیم میکنند، آنقدر اصرار دارند که شما برید، برید حرم. بله زیارت از دور خیلی خوب. اما اصل اینه که بری محضر حضور را درک کنی، فیض حضور. تردد کنی، بری و بعد از تردد به معراج دومت برسی که در باطن آن تردد نهفته شده. معراج را از کجا شروع کردیم؟ لکن فی رسول الله اسوة حسنة. بر اساس آیه سوره، آیه اول سوره اسرا. داریم میگیم که معراج ما هم اینگونهه که حالا خوشا به سعادت کسی که در آن تردد ابتدایش نمیمانه.
خیلی از ماها متاسفانه در همان ظواهر از منزل تا مسجد، از منزل تا هیئت میمانیم. یعنی وارد آن باطن خیلی نمیتوانیم بشویم. به جهت اینکه مراقبه نداریم. ح-حس حضور به ما دست نمیده به جهت نداشتن مراقبه. چون به جهت نداشتن مراقبه دامنمان آلوده شده و لا یمسه إلا المطهرون. لذا ملکوت جلسات را نمیتوانیم درک کنیم. چه برسه به جبروتش که دیگر آن عظمت آن دیگر مال معراج سومه. حالا پس معراج دوم همراه با ملائکه میشود عبد. تجلیات حضرت حق آشکار میشود برایش. مثل اینکه حتی در خواب همچنین هست. معمولا ما به جهت ضعف نفسمان چون نفسمان قوی نیست در خواب تجلیات حضرت حق و آن انزال حقایق، تنزیل حقایق از عالم بالا در وجود خودمان را به صورت صور و اشكال میبینیم. که حالا باید انسان آنقدر قوی باشد که بتواند آن رگههای نوری را در خوابش ببینه.
چون بالاخره حقیقت تنزل پیدا کرده و در یک رتبه رفتی به باطن وجود خودت. قطعاً یک حقایقی تنزل پیدا میکند. اما آنقدر همهمه و غوغا، ولوله در درون ماست، قوه خیال ما دچار متخیلات فاسده شده، افکار ناپسند، بعد عرض شود اضطرابات یعنی قلب مضطربه، این نفس مضطربه. یک کاری، یک بلایی سرما آورده که آن رگههای نوری در خواب قاطی شدن با صور و اشكال بیخود و بیجهت و تشویشآور اینها. عبور کرد به آن رگههای نوری رسید که کار هرکسی نیست. برایی همین ماها هم که یک مقدار اینها را مطالعه کردیم، هرکی میآید خواب تعریف کنه حالمان بد میشود. میگیم بابا در را قرآن نگو. خواب در برایی ما تعریف نکن. مال انبیاء الهی، مال ماها نیستش که. خودت هم به سختی میتوانی که خودتی، خودت دیدی چه برسه ما. حالا جنبه سوم معراج دیگر معراج چیست؟
مراتب سلوک
اِممم آن عرض شود تجلیات حضرت حق بدون مثاله. که مثلا شما در خواب یک حقیقتی را متوجه میشی بدون اینکه صور و اشكال ببینی. یک حقیقتی بر شما تنزل پیدا میکند در خواب. پیش میآید بر اساس پاکی و طهارت نفس. مخصوصا بعد از زیارات کربلا. وعشک بر امام حسین آماده و استعداد، استعداد لازم رو، آمادگی لازم را برایی رسیدن به این پیدا میکند انسان. متاسفانه به جهت آن غفلتی که رخ میده اینها دیگر رنگ میبازد و کمرنگ میشود. پس ما باید به آن سمت بریم. درسته آن مال کمالینه، آن تجلیات بیمثال و مثلا پیغمبر به نسبت اینکه حالشون چگونه بود، اصحاب متوجه میشدن که این چگونه تجلیایه که به حضرت رخ داده، خدا چگونه به او ظهور کرده، در وجود او را کرده خدا.
حق شده آینهی او و او دارد در حق مشاهده میکند حقایق را و نسبت به اینکه بیمثاله یا به، با مثاله حال حضرت منقلب بود. وقتی که مثلا یک تبی عارض میشد، یک مثلا مختصر بود، یک رهش کوچولویی. یعنی تمثلات با مثاله اینها. یعنی مثلا ملکی نازل شده اینها. ولی وقتی بیمثال بود حضرت اصلاً یک حال عجیبی پیدا میکرد پیغمبر عزیز عالم. یعنی دیگر بدن او هم تحت تاثیر قرار میگرفت. رنگ مبارک عوض میشد اینها. برایی من و شما هم شاید پیش آمدهها. من اصلاً فعلاً در آن مقام نیستم که اینو تشخیص بدم. اما چون متأسفانه بیشتر با مثال بوده آن بیمثالها را شاید متوجه نشیم. یک دفعه بالاخره یک حقیقتی، یک ذوقی در درون رخ میده. یک چیزی را میچشی، میبینی، میرسی، میفهمی. حالا چه اصطلاحی به چه لفظی به کار ببرم.
اینها همه خاکیان این الفاظ نمیتوانند آن حقیقت را تدای کنند و که اصلا از درون میریزی به هم، رهش وجودت را میگیرد. یک حقیقت را استیاد میکنی از عالم بالا که انّ الآن با خدا خلوت کردی در سجدههای طولانی حالا ول کن اینها از دهن ما این مقدار ماندهسره ولی پیش میآید. ولی برایی اولیای خدا این میتواند دائمی باشد. برایی ماها یک لحظه میبیند در کل عمرمان یک بار این اتفاق افتاد. دو بار یا مثلا چند بار نسبت به آن سعه وجودی. در هر حال اتفاقا آن مقام سرح اطلاقی که گفتیم بیقید و بند میشی نشان از رفتند به باطن معراجه. یعنی طرف از ظواهر عبور کرده. اینکه حضرت رهبر عزیز با ی بهجت بارها گفتیم خلوت میکردند بدون تکلم بوده و بدون اینکه همدیگر را نگاه کنن. این یعنی یک، به یک معنا این سیر، سیر چی؟ در درون هم کردند بدون ظواهر.
نتیجهٔ بحث
اینجا تردد برداشته شده، ظواهر برداشته شده. یا یک مثال دیگرش شما الان اینجا میشینی، یک روضه خون برایی شما واقعه کربلا را میگوید، کوچه بنی هاشم و. یک وقتی هست که اصلا واقعا خودت را در عین واقعه میبینی. میبینی که میتوانی به هم بریزی. این یعنی آن تمثل رخ داد، آن تجلی رخ داد. یک وقت هست هرچی زور میفشاری هیچ عایدت نمیشود. اصطلاحا به زبان هیئتیمان بگوییم. از اینها هست که در همان ترددش ماندی هنوز. باید بشینی بزنی سر خودت که چه کردی که ارتباط نشد. نشد حتی تمثل با مثال، تجلی با مثال رخ بدهد. مثلی ببینی، صورت و شکلی ببینی در قوه خیالت حتی. اینها حقایقیه که دارد برایی ما رخ میده. وقتی از جهت علمی رفتی جلو باز شد با نگاه عرفان و حکمت باز شد، حداقلش اینه که جایگاه خودت را پیدا میکنی.
این کمک میکند به عملیات بندگی. حتی در مسیر خداخواهی که ما اینجا بحثمان چی بود؟ اینکه الوهیت گفتیم توحید الوهی کانال رسیدنه به توحید وجودیه. که حتی آن بحثهای لقاء الله، بحثهای نامهها، برنامهها، نمیدانم قلب در قرآن، اینها رساله سیر و سلوک سید بحر العلوم و، و، و اینها همه کمک میکند به فهم همین ماجرا. همه اینها یک حقیقت را دارند رونمایی میکنندد که ما در عملیات و سیر بندگیمان از ظاهر شروع میکنیم، میریم به باطن. منتها این ظاهر متأسفانه کار دست ما میده. مثلا هیئت که میاییم توجهمان شاید بیشتر به ظواهر هیئته. حتی، حتی به ظاهر و سبک و نغمه آن خواننده یا مثلا صور و اشکالی که در ظاهر هیئت میبینیم. یا حرم میرویم چرا حدیث داریم؟ توجهتون به آن زیورآلات حرم جلب نشه.
توجه نکن اصلا به این لوسترها و نمیدانم نقشبندیهای اینها. به جهت اینکه در همین تردد ظاهری میمانی، نمیری به باطن. چرا میگویند برق را خاموش کن موقع روضه؟ برایی اینکه کمک به در بدهد از ظاهر به باطن سفر کنی. یعنی بمان در نوع دوم معراج. اینها همه دلائل، دلائل علمیه بر سنتهای ما در هیئتها و زیارات ماست. شما وقتی میخوای یک طلبی از خدا بکنی، از خدا میخوای طلب کنی، طلبات با چی شروع میشود؟ "قل ما یدعوا بکم ربی لولا دعا کم" اگر شما دعا نکنید اصلا خدا توجهی به شما ندارد. حالا باید دید این دعا یعنی چی؟ آیا بعد ما اینجا چی کار میکنیم؟ سریع یک تسبیح دستمان میگیریم، آن تردده، تردد. شروع میکنیم ورد گفتند، ذکر گفتند. از همین ابتدا شروع میکنیم. این شروع سیر و سلوک و بندگیه.
درآمد بحث
اما متأسفانه ما در همین مقطع باقی میمانیم. ذکر حالی خیلی داریمها ولی کم. ذکر عرض شود یا سؤال استعدادی که اصلا نداریم. آها دعا هم یک نوع خواستنه، سؤاله دیگر، درخواسته، خواندن. سؤال حالی، بالاتر از آن سؤال استعدادی. در سیر و سلوک خیلی به درد شما میخورد اینها. این نوع جوونایی که میخواهند کار کنن. من به شخصه ندیدم، هیچ وقت ندیدم این همه سخنرانی از رهبر که اصلا کسی دیگر دارد روضه میخواهندد یا سخنرانی میکند نشسته یا دیدارد با کسیه حتی امام علیه الرحمه که استاد او بوده من ندیدم. شما اگر دیدید به من بگویید که او لبش به ذکر به جمله. لب رهبر یا لب امام در اجتماع ببینی دارد مگر سر سجاده نشسته دارد تعقیب میکند آن بحث فرق میکند. و در اجتماع در انظار مردم لبش تسبیح دستش باشد.
مثلا حضرت علما خیلی حساس بودن در جلساتشون که بحث علمی داشتن گفت آن تسبیح در بذار در جیبت. من دارم برایی شما ذکر میگویم. ببین میزنه بال و پر تردد ظاهری را میریزد. نه الان گفته میشود حالا اینها. نه آن استعداد که خوش به حال کسی که به او برسه. حالا الان گفته میشود یعنی چی. سؤال لفظی را که همه میدونیم دعا. با توجه به آن باب سی و دو از توحید شیخ صدوق که به شما چند جلسه طول کشید تا شأن نزول حروف را بگوییم چه برسه به اسماء الهی که دیگر ورود نکردیم جمعش کردیم. آن پیکره هم در درونش یک حقیقتی هست. اینها جدای از هم نیست دیگر. توحید صمدی را که همانگونه که نفس ما بدون بدن نمیشود، خدا هم که نفس دارد این ظاهر عالم را به منزله بدن برایی نفس خدا بگیر. پس اصلا اینها جدایی انفکاکبردار نیست.
از آن کمان ذات غیبی حضرت حق بگیر که غنی عن العالمين است و غیب الغیوب است بگیر بیار تا مرتبه اسماء که روح است برایی اعیان ثابته. تا مرتبه اعیان که روح است برایی حالا آن را بگو اهدیّت نظام هستی که همه حقایق آنجا مندمجن، مندرجن به نحوه جمع الجمع هستند که آن روحه مادونش میشود بدن. روح اول که پیغمبر فرمود "أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللهُ رُوحِي" روح اول در عرفانه. همان عقل اوله در حکمت، در فلسفه است. این میشود باز روح به منزله مادون. بعد حالا اینها را میخونیم مخصوصا در بحث لقاءالله تازه رسیدیم به این مراتب. اینها را میگیم این پرسش جای نگرانی ندارد اگرچه قبلاً هم گفتیم و اینها در مام هست. اینکه بیرون از ما هست در ما هم هست. ما روح داریم، عقل داریم، نفس داریم، تبع داریم.
مراتب معرفت
اینها این یک حقیقت وجودی هستی در لایههای مختلف یک حقیقت دیگر معرفت النفس. همه حقایق کلی یک حقیقتاند. حالا بحث را به آن ور نبریم. وقتی که بنده شروع میکند سؤال کردند معمولاً ما بندگان الهی در همان ابتداییات میمانیم. کمیل را از اول تا آخرش میخونیم. بعد بیست سال، سی سال میگیم "عه معنی این جمله این بوده؟" من سی سال میگفته شد. چرا اصلا میخونی که حجاب شود برایت؟ آخه دعا با قرآن یک فرقی دارد. قرآن را شما بدون توجه به معنیش هم بخونی ثواب دارد. بدون توجه به معنیش سی шаی ارزش ندارد. نخون بدون به این که بفهمی چی داری میگی نخون. لذا حدیث داریم امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود در چند چیز خیری نیست. مولامان فرمود یکیش ذکر بدون حضور قلبه یا نماز بدون حضور قلبه. این لفظه همینگونه دست گرفته ورد و ورد و ورد و.
متأسفانه هرکی هم به ما میرسد، به ماها، اول چیزی که میگوید حاج یک ذکری شما بگویید ما مثلا در کنکور فلان شویم. یک ذکری بگویید گناه نکنیم. جان این ذکر را از این مرتبه طلب ظاهری و لفظیش تعال و بیا بالا ب را به مرتبه حداقل ذکر حالی، سؤال حالی. مثلا شما خیلی تشنهات میشود مثال، مثال. خیلی تشنهات میشود میگی بعد آب پیدا نمیکنی. شما هرکی الان دارد میگی یا الله از خدا چی میخوای؟ در حقیقت باید بگی یا ساقی. اما میگی یا الله اشکالی هم ندارد. شما مرتبهای از رتبههای الوهیت را که سقایت وجودی توست داری میخونی. یعنی در متوجهای به حال خودت. حالا این میتواند جسمی باشد، میتواند روحی باشد. معمولاً ما در نیازها و احتیاجات جسمانیمان خیلی سریع متوجه میشویم تا پول جیبمان کم میشود در خونه خداییم.
تا چکمان دارد برگشت میخورد در خونه امام رضاییم. تا گراههای مثلا جسمی، مریضی، گرفتاریهای ظاهری، زرع ظواهر پیش میآید در خونه خدا هلال را از جا میکنیم چهارچوب در. ولی به آن نیازها و حالات باطنیمان بیر. لذا سؤال حالی هم ما نداریم معمولاً. یعنی چون نیاز باطنیمان را نمیدونیم متأسفانه ارتباط نفس ناطقه با بدن قطع شده به جهت یک وجه، یک وجهش اینه که آن برزخی که روح بخاریه و توضیح دادیم آن کارکردشو از دست میده. نمیشود کلاً بدهد و الا مرگ حاصل میشود. به نحوه حداقل رسیده از اعتدال خارج شده. نفس ناطقه نمیتواند احکامش را در بدن پیاده کنه. بدن نمیتواند درست، درست ارتباط با نفسش بگیره چون آن برزخه، روح بخاری مزاجش آن به هم ریخته. لذا حوصله ندارد، اعصابش خورده. اصلاً نمیفهمد هرچی با آن حرف بزنی نمیفهمد.
نسبت انسان و خدا
نمیتواند نیاز حال باطنی خودو بفهمه. وقتی نمیفهمد چی نیاز دارد، چی از خدا بخواد. یهو سر و سر را برمیدارد که کمیله مثل تعقیبات میخواهندد میرود و آخرش میگوید من چیزی نفهمیدم. چی میگویند اینها سر و سره. بدتر میگوید بابا ول کن استغفرالله اینها دروغ میگویند. اینها با آن نمیفهمد دیگر. یا مثل همان طلبهایه که دعای صباح امیرالمؤمنین را هر روز خوانده بود بعد یهو دیده بود خونهش پر جانور شد. رفت پیش استادش گفت "بدهد آدم برس خونم فلان." گفت استاد هم به او گفته بود آها شما دعای صباح امیرالمؤمنین را هر روز خواندی؟ در هنوز به آن مرحله نرسیدی. قابل توجه بعضی از ما که در این سن میگویند قوره نشده مویز میشی، چی میگی؟ سریع میرود دنبال اسم اعظم الهی و چی و. بابا بشین سر جات گناه نکن و دنبال سؤال حالی باش حداقل.
چون سعید با چشماش از ما سؤال کرد. این سؤال استعدادی هم به شما بگم برایی امشب بسه. اینکه بنده در عملیات خداخواهش ارتباطش با الله به عنوان کانال، کانال ارتباطی با و رسیدن به حقیقت توحید وجودی که روح همه بحثهای ماست، توحید وجودی. این پیوندگیش رو، این سیر و سلوکش رو، این معراجش را از کجا شروع میکند میرود جلو؟ سبحان الذي اسری بعبدهد را گفتیم. معراج پیغمبر هم یک ظاهری داشت از مسجد الحرام به مسجد الاقصی یا بیت المقدس. تجلیات الهی به با مثال بعد بیمثال که دیگر هیچکس آنجا همراه پیغمبر نبوده، خود بوده و خدا. عزیزای دلم اگر برخیتون با نگاهتون به ریش من بخندید بگویید این حرفا چیست بابا حاجی بیایید به ما بگو چه کار کنیم مثلا جلو کثرت شهواتی که در کمال گفته بگیریم.
قربونت برم باشد در همان ابتداییات خودت را نگه دار بعد چهل سال، سی سال من دوباره بیام اینجا برایی خودم و شما بگم دروغ نگو، به نامحرم نگاه نکن، خاک بر سر من. بعد بالاخره یک وقتی میرسد که به تجلیات الهیه بدون مثال برسیم. حدیثش و ببین اینجا روایت میآید کمک میکند. این روایات شریف اهل بیت ما کمک میکنندد که یک لحظهای میرسد که وقتی روح دست به دست توسط این مثالها، مثلها، یعنی ارواح، عقول، ملائکه میرن دست به دست آنها میبرندش هاج و واج همینطور مانده چه کنه، میبرندش تا یک مرحلهای که دیگر کسی نمیتواند آنجا برود. پس ما هم این معراج را داریم. متأسفانه بعد از موت اتفاق میافتد. فقط آنجا روایت میگوید بنده است و خدا. اصلاً یک معنای لال شدن زبان همینه. در سرازیری قبر میگویند زبانم لال نشه فلان، وقت مرگ.
آثار تربیتی بحث
حضرت حق و بیمثال میخوای ملاقات کنی. از الان بدونیم به چه سمتی میرویم، چه کار کنیم، چه خاکی به سرمان بریزیم. هی با چهار تا داستان و حکایت شیرین، ظاهر شیرین و سر خودمان کلاه نذاریم. سؤال استعدادی هم بگوییم و روضه بخونیم. سؤال استعدادی دیگر مال آنهاست. اگر نمیشد برسی لکن فی رسول الله اسوه حسنه نبود. پیغمبر برایی ما اسوه نبود. ما یک عین ثابتی داریم که قبل، قبلاً بحثش گذشته. آن صور علمیه اشیا بیرون از ذات. حالا دیگر ترتب منظور ما تقدم و تأخر رتبیه، نه مکانی. بیرون از ذات یعنی رتبه مادون. مثل اینکه الان میگیم رتبه دنیا دنیه، پست فلسفی از همه پایینتره و نه یعنی اینکه دنیا مکانش، این نکته اهمیت دارد، مکانش، مکانتش حرفه نه مکان. نه اینکه بگوییم مکان دنیا پایینتر از مکان برزخ و مثاله.
ما وقتی میمیرویم، میریم به باطن این عالم. مثل الان که شما یک حقیقتی، درسته؟ اما این رتبههای حالا بگوییم مادون وجودت، یک انزل مراتب بدنته، آن اشمخش روحهته، آن کمان ذاتته، مکمن غیبی خودت. حالا تنزیها پیشتر گفته شد. آن عین ثابتی که ما در آن صور علمیهای که از این اشیا در سقاء ذات نفس حضرت حق بود، در سقاء ذات حضرت حق بود. پیش از اینکه این صور علمیه بیان پیاده بشن. باز مثال بله چون برخی در مباحث قبلی نبودن شاید گیج بشن. یک مهندس وقتی میخواهد یک سازهای را بسازه، آن صور علمیهای که در ذهنش دارد در حقیقت زبان حال این ستون و این در و این پنجره رو، ها، این اتاق و این آشپزخونه رو، این سرویس و اینها را میداند. میداند اینها، اینها زبان حالشون چیست.
یعنی شکل اینها به چه شکل باید باشد، د را به چه شکل بسازه، سقف و چه گونه بزنه. نمیآید د را را سقف بزنه که. صور علمی این اش-اشیا را پیش از این که پیادهشون کنه در ذهن خود دارد مهندس. این پرسش جای نگرانی ندارد از این مسائل. این میآید وقتی میخواهد این صور علمیهای که در نفسشه، حالا در مثالی که داریم به زنیم در قوه خیالشه، میخواهد پیادهش بکند به چی توجه میکند و پیاده میکند؟ در در چه سوالی از من داری؟ در میخوای من در را در کنم؟ نه، زبان حال آنها را خوب میداند. یا مثلا گلاب را میداند که باید چی باشد؟ گلاب باید شاهد بازاری باشد اما گل پردهنشین باشد. اینها را مثالهایی که ارفا زدن. زبان حال اینها را میداند. خدای منان هم ما که در علمش بودیم، بذار اجازه بدید اینگونه راحتتر حرف بزنیم.
مراتب سلوک
در علم الهی که بودیم خدا زبان حال ما را میدونست. لذا بر اساس زبان حال ما که ما چه استعدادی داریم، چه بنیه و قوهای داریم، همانگونهی ما را خلق کرده. حالا کسی که خیلی مراقبه کنه، خیلی زیرک باشد، خیلی کیس باشد، خیلی زحمت بکشه و تلاش کنه در سیر و سلوکش و معراجش برود، برود، برود بالا به جایی برسه که نه فقط حال جسمی و روحی و ظاهری و باطنی خود و از بداند و نسبت به آن از خدا طلب کند بلکه اقتضای عین ثابتش را هم بداند. یعنی خدا مرا برایی چی خلق کرده؟ بعد نسبت به آن از خدا طلب کنه. خیلی، این دیگر، دیگر اوج خواستن از خداست. اتفاقاً وقتی که حضرت ابرایهیم را مثال بزنم قشنگ جا بیوفته این بحث و انشاالله فردا شبم فوقش فردا شب که شب جمعه است ما بحث لق الله را نمیگیم، اینو میگیم که قشنگ جا بیوفته. چون این خیلی مهمه این فهمش.
اتفاقاً رساله از مرحوم خواجه طوسی در شرح اوصاف الاشراف را آورده بودیم. که یکی از برجستهترین شاگردای علامه، استاد رمضانی، شرح داده بود این اوصاف الاشراف رو. از روش میخواستم نکتهای را بخونم ماند انشاالله فردا شب خیلی مهم بود. خواهر و برایدر اینو بدانیم که اگر کسی به نه فقط سواله که اقتضای عین ثابتشه برسه یعنی سوال استعدادیش حتی اگر به سوال حالی خود هم برسه دیگر از بند لفظ بیرون میآید. نشسته هیچ لسانش تکون نمیخورد ولی عین طلبه از حضرت حق طالبه. اما یکپارچه از خدا دارد طلب میکند و سائل گداست. یا ایها الناس انتم الفقراء والى الله والله هو الغنی الفقیر. هرچی بیشتر فقرش را میفهمد بیشتر تقاضا میکند. مثال: وقتی که حضرت ابرایهیم را در آتش میخواستند بندازن، بله کن مثلا.
حضرت ابرایهیم آن آتش با عظمتی که دیگر وقتی چه غضبی داشتن، چه حسدی داشتن، چه چشم تنگی داشتن. یک آتشی درست کردند که حالا میخواهند را بندازن در آن. تصمیم گرفتند منجنیق بسازن. حالا برخی میگویند تا شش ماه طول کشید تا منجنیق بسازن و بماند. حضرت را در این حالت شما فکر کنید یک مثلا شهر آتش. حضرت را از دور میخواهند پرتاب کنن. بعضی روایات میفرماید در حین پرتاب شدن یعنی بین راه، یعنی پرتاب کردند حضرت وسط راهه. آنجا حضرت جبرایئیل نازل شد. حضرت جبرایئیل مثالیست از ظهور حق برایی او. آنجا حضرت جبرایئیل به حضرت ابرایهیم گفت علکل حاجة؟ ما باشیم داریم به رویم در دل آتش. میگیم بله نجاتم بدهد یا حاجة. البته او نفی نمیکند من حاجت ندارم. حضرت ابرایهیم شیخ الانبیا میفرماد بله من حاجت دارم اما الیک فلا.
نتیجهٔ بحث
ب را کنار من کاری با در ندارم. بعد این فرمایش مولا که دلالت فرمایش حضرت ابرایهیم دلالت بر همین بحث دارد. علم هو به حالی حسبی من سؤالی. کفایت میکند که من سؤال کنم. یعنی خدا میدونه که من الان در چه وضعیتی هستم دیگر. منم که عینه تمام وجودم طلب محض حضرت حقه، خدا را خواستم. هی تسبیح دستم بگیرم هی مثلا يا ناجيا يا ناجيا فلان. خود میدونه دیگر کفایت میکند. حالا ماهایی که اول راهیم آره ادا در نیاریم یهو کلاً اگر بی خیال دعا و تسبیح و دلق و سجده ولش کن هرچی نه، نه اشتباه نکن. هر چیزی رتبه برود رتبه برود. میرسه، میرسه انشاالله برایت آنجایی که میروی محضر امام رضا اصلاً نمیتونی چیزی بخوای. علم هو به حالی حسبی من سؤالی. اینو یک مقدار بیشتر میچشیم. اما حالا آن سؤال استعدادی و اقتضای عین ثابت آن دیگر مال هر کسی نیست.
اما این حداقل مسیر را ما بدونیم. بعد بدونیم ما الان کجا قرار گرفتیم. و شاید به همین جهت حضرت زهرا سلام الله علیها هیچ سوالی از امیرالمؤمنین در کل عمرش نکرده. این خود یک خود همین نکتهای که الان یک دفعه من اعلام عنوان کردم یک منبر میخواهد خود. روش زوم شید، فکر کنید روش تا ما مناجات کنیم. چرا حضرت زهرا سلام الله علیها هیچ سوالی از امیرالمؤمنین نکرد در کل عمرش الا لحظه شهادتشون که فرمود من در کل عمرم چیزی نخواستم حالا یک خواهش دارم. آن خواهشم حالا دلیل دارد و عرفا دلالتش را گفتند. چرا حضرت زهرا آنجا درخواست کرد؟ خداروشکر خداروشکر که ما سر سفره حضرت زهرا داریم این همخوانیها را از حقایق و معارف الهی با هم میکنیم. انشاالله اینها را بچشیم فقط در لسان نباشد و نگم و رد شم برم.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.