ددرس‌گفتارها

[هم پوشانی گوینده با صدای اذان] و استعین.

الحمدلله على كل نعمته و اسأل الله من فضله.

المستغاث بك يا صاحب الزمان.

المستغاث بك يا صاحب الزمان.

المستغاث بك يا صاحب الزمان.

السلام عليك يا داعي الله و رباني آياته.

سلام عليكم ورحمة الله.

به فضل الهی ادامه میدیم.

نکته‌ای که درش مونده بودیم در نامه‌ی اول کتاب شریف نامه‌ها بر نامه‌های حضرت استاد رسیدیم به بحث شهود که فرمودند اگر عاشق شهو-- مواقف شهودی اولاً يكفه بربك انه على كل شيء شهيد و بحث شهود رو مطرح کردیم که چقدر مهمه و أصلا و اساسا ما راهمون همینه و ولاغ یعنی باید به سمت شهود حرکت کنیم.

نکته‌ای رو دیشب در خصوص عرفان عقلی گفتیم نیمه تمام موند.

وقتمون گذشت.

اون رو تکمیلش کنم که این خیلی مهمه چون شما نوع کتاب‌های فلسفی و عرفانی رو بخونید گرفتار این مسئله میشید.

از الان دو سه تا ذیل بحث دو سه تا مطلب رو بگم اینو همیشه تو گوشتون داشته باشید به دردتون میخوره.

اولا اینکه خب همونطور که دیشب عرض شد تو این مسیر ما یک راه فکری داریم یک راه شهودی.

این‌ها باید به کمک هم بلند شن.

یعنی راه فکری یا اون عقل نظری بیاد به کمک عقل عملی که عقل عملی انسان رو به شهود بکشونه.

منتها شما قطعا وقتی کتاب‌های فلسفی و عرفانی بخونید یک دعوایی رو می‌بینید بین فلاسفه یا حکما و عرفا که عرفا غالبا میگن که مذمت می‌کنند عقل رو.

عقل رو مذمت می‌کنند.

منتها اون‌هایی که مذمت می‌کنند دو سه تا دلیل داره.

این دلایل رو من بگم یه وقت اشتباه نکنیم.

این‌هایی که تو این قصه به اشتباه میفتن کلا کار فکریشون رو عملیاتی یعنی ورزش فکریشون رو به قول علامه اونم ترک می‌کنند و این کار خطرناکیه.

من اینو بارها و بارها دیدم.

یعنی من که چند شب پیش تو بین بحث بهتون عرض کردم در اربعین کتاب کلمات مکنونه ملا محسن فیض علیه الرحمه رو با خودم برده بودم و تو هر جا می‌ایستادیم بالاخره استراحت می‌کردیم با بچه‌ها از روش می‌خوندم.

یه روز یکی از بچه‌های خیلی خوب و زحمتکش و قدیمی هیئت ما که با ما بود اونجا گفت حاجی هرکی می‌بینی تو کارهای عقلی زیاد وارد میشه یا خل و چل میشه و اینا یا از راه دین خارج میشه و یه حرف‌های این چنینی زد.

یعنی اصلا تو عموم مردم و متعارف اینطوری شده.

مثلاً که حالا یکی دو تا عالمی که از جهت فکری آدم‌های قوی بودن منحرف شدن این‌ها دیگه دلیل نمیشه که ما کار فکری نکنیم.

اونجایی که در عرفان، اینو خوب توجه کنید، اونجایی که در عرفان، عرفان کار شهودیه دیگه.

کار قلبیه.

اونجایی که در عرفان عقل رو مذمت می‌کنه توجه اگر بکنید منظورش عقل جزئیه، یک.

دو، عقل تعلق داشته‌ست.

عقلی‌ست که تعلق دارد.

سه، عقلی‌ست که صرفا در حوزه نظر بماند و ورود به بحث عملی نکند.

این سه تا نکته رو تو گوش ذهنتون حالا جمع یادداشت کنید به دردتون می‌خوره.

بعدا در سیر بحثتون اگر یه دفعه یک کتاب یک حکیم یا عارف رو درس گرفتید که خیلی قبولش دادید، دیدید اینجا یه دفعه پنبه عقلو زد، بدونید منظور اونا چیه.

عقل جزئی یعنی چی که مذمت میشه در عرفان؟

عقل جزئی رو اسمش رو خودشه.

ان الوهم عقل ساقط.

استاد عالم حسن زاده میفرما وهم عقل ساقط شده‌ست یعنی عقل جزئیه.

پس منظور از اونجا که میگن عقل جزئی چیه؟

براساس وهم حرکت کردنه.

توهمی زندگی کردنه.

منظور اینه.

بله این رو [صدای اذان] سلام کنید.

یه صلوات بفرستین.

اللهم صل على محمد و آل محمد عجل فرج.

[هم پوشانی گوینده با صدای صلوات] بله ما مقدمه حاج محسن آقا باشیم.

مجلس انشاالله بچه‌ها بیان و گرم کنین دیگه انشاالله خودشون دست بگیرن.

پس عقل جزئی وهمه.

اتفاقا اونجایی که بین ما و حیوانات که در بین موجودات ذیل انسان ترازشون از اون‌های دیگه بالاتره عزیزان .

وجه تمایز انسان با حیوان اصلا همینه که حیوانات سلطان وجودشون وهمه.

انسان چیه؟

عقله.

شما اگر توجه بفرمایید حالا اینو، اینم، این، این نکته‌ای هم که الان میگم خیلی به دردتون میخوره.

اونم اینکه ما وقتی میگیم که سلطان وجود انسان عقله آیا حس ما، حواس ظاهری ما، لمس ما، قوای سامعه ما، باصره ما، چشایی ما، اینها بویایی ما یا حتی قوای باطنی‌مون مثل قوه خیال و وهممون آیا اینا هم عقلین یا نه؟

مگه نمیگی سلطان وجود عقله بر-- یعنی در انسان اونچه که سلطنت می‌کند عقل است که باید این عقل بره تحت سیطره امیر وجود قرار بگیره.

که امیر وجود میشه چی؟

قلب.

حالا فعلا بحث ق-- عقله.

آیا مس من، نگاه من، گوش دادن من، آیا اینها هم عقلین؟

چون انسان وجه تمایزش با حیوان چیه؟

عقلشه دیگه.

آفرین.

خوب گفت سید.

باید باشه.

خیلی خوب گفت.

باید باشه.

نه می‌تونیم بگیم نیست، نه می‌تونیم بگیم هست.

چرا؟

باید باشه.

خب یه سری کار کردن زحمت کشیدن تلاش کردن در اون حالت انسانیت خودشون رو حفظ کردن.

نگاهشون عاقلانه‌ست.

نظرشون، سمع‌شون، بصرشون، چشیدنشون، بوییدنشون، توهمشون، خیالشون همه و همه عاقلانه‌ست، عقلیه.

حیوان چی؟

حیوان تمام قوای ذیل وهمش وهمین.

اصلا نمی‌تونه عقل رو بفهمه.

نمی‌تونه.

حالا اون وهم، وهم در حیوان باز اون وهمی هم که در اِ-- حیوان هست، اون وهمی نیست که در ماست.

چون وهم در انسان، اینم نکته‌ست.

وهم در انسان بوی عقل میده.

اَز-- الان اشاره کردیم علامه چی می‌فرمود دیگه.

ان الوهمه عقل ساقط.

عقل کوچکه.

وهم در انسان.

اما در حیوان اینطوری نیست.

متمایل به همون اِاِ-- حواس ذیل خودشه.

اما وهم در انسان متمایل به عقله.

به ما-- فوقشه نه مادون.

حالا اینجا باید زحمت کشید که وهم رو در سیطره عقل آورد.

و اینکه الان هی میگم وهم، وهم، وهم، خیال، خیال.

اگر بعدا انشاالله سیر رو درست بریم جلو خودمون آنالیز کنیم، خودمون رو در سیر معرفت نفس درست حرکت کنیم، می‌فهمیم که ما تا حالا خیالی زندگی کردیم یا وهمی یا عقلی یا قلبی.

اینا رو بعدا می‌فهمیم.

فعلا این مراتب رو بدونیم.

پس عقل جزئی رو فهمیدیم چرا مورد مذمته.

اما عقل نظری چرا مورد مذمته؟

عقل نظری یعنی ما الان در حوزه نظر کار نکنیم؟

عرفان نظری، حکمت نظری نخونیم؟

یعنی کلا این ما رو به انحراف و انح-- اگه اینطوریه پس این همه بزرگان و اهل معرفت ما چی دارن میگن؟

این همه کتاب برای چی نوشتن؟

جان؟

متعلق به قسمت دیگه‌ش بود.

الان داریم میگیم که [مکث]، داریم اینو عرض می‌کنیم که [مکث]، ما عقل نظریمون رو چون میگیم عرفان عقل نظری رو مذمت می‌کنه.

عقل نظریمون رو چی کار کنیم بالاخره؟

تعطیلش کنیم.

الان مثلا این کتابی که دست منه سرتاسر عقل نظریه.

عقل نظریه.

یعنی در حوزه نظره.

خب؟

نامه برنامه رو نمیگما.

نامه‌ها، برنامه‌ها اتفاقا عقل عملیه.

اون برنامه عملی میده.

برای همین ما درش ورود کردیم.

عرفان عملیه.

بله.

احسنت.

باید با هم باشه یعنی چی؟

یعنی از عقل نظری شروع می‌کنی تا به عقل عملی برسی.

اون که مورد مذمت عرفا واقع شده صرفا عقل نظریه که به حوزه عمل واردت نکنه.

یعنی یک series اصطلاحات و اصطلاحات حفظ کنی.

مثل بلبل هم اینا رو بگی، منبر بری مثل من بدبخت کلی هم گوش این و اون رو پر کنی اما در عمل در حوزه عمل کسی که یه ذره به تو نزدیک میشه میبینه نه خبری از این حرفا نیست.

توجه کردی؟

مثلا شب یه جا م-مسافرت خستن میشه آدما رو خوب شناخت.

یه مسافرت باهات میاد میبینه اِ اینکه مثل یه لاشه مظلوم افتاد تا خود صبح.

نه نماز شبی، نماز صبحش هم به زور من بیدارش کردم.

بعد اونجا تو بحران، بحران‌ها.

یادش بخیر سفرهای کربلایی که نمیدونم بیست تا سی تا چقدر هیت رفت.

تمام این سفرها دارای بحران‌های عجیب بود.

اونجا میشد آدما رو شناخت.

تو بحران‌ها.

[مکث]، آدم‌ها اونجا حتی خودمون رو می‌تونستیم بشناسیم.

در بحران چگونه‌ایم؟

اونجا در عمل، در حوزه عمل چگونه هستیم؟

آیا بر عقل خودت مستولی هستی؟

بر قوای خودت مستولی هستی؟

آیا قلبت بر عقلت حکومت می‌کنه؟

یا نه عقل مشوبه به وهم شده، شده عقل جز-- عقل جزئی که مذمت شده.

یا اصلا صرفا در حوزه نظر واستادی فقط بلدی حرف بزنی.

این علمایی که عاقبت به خیر نمی‌شن اینه مشکل.

این علما بعضا حتی د-- تراز اول یعنی طرف مرجع بوده، مجتهد بوده عاقبت به ش-- ظاهرا نشده باطنه رو دیگه خدا میدونه.

اما ظاهرا دیدیم نشده.

همون که حضرت امام فرمودن رفتم لحظات احتضار یکی از علمایی که چقدر شاگرد و درس و بحث و برو و بیا و اجتهاد و رساله عملی و اینا.

هرچی تلقین کردیم شهادتین رو جسارت به خدا کرد و مرد.

گفت برای چی داری جون منو می‌گیری؟

شهادت نمیداد.

یه عالم برجسته.

امام میگه من تکون خوردم.

چرا اینطوری میشه به نظر شما؟

خب این اشکالاتون رو الان باید بدونیم و الا ما هم گیر می‌کنیم.

به جهت اینکه صرفا حوزه نظر رفتن، تو حوزه عمل وارد نشدن.

این خطرشه.

من از الان دارم این خطرات رو جدا برای خودم و شما گوشزد می‌کنم.

توی این حوزه می‌خواید وارد بشین از همون ابتدا با خودتون عهد ببندید.

هرچی یاد می‌گیرید سعی کنید در حد ظرف و وسعتون، نه بیشتر از حد.

نه افراط، نه تفریط.

پیاده‌ش کنید.

پیاده کنید پس نکته دوم این بود که چرا عرفا عقل نظری رو مذمت می‌کنند؟

به جهت اینکه به عقل عملی کشیده نمیشه از این جهت.

و الا اون عقل نظری که تو رو سوق بده به عمل خیلی هم خوبه.

مد-- ممدوحه.

نکته آخر، اون چی بود؟

عقل تعلق پیدا کرده یعنی چی؟

عقلی که تعلق دارد، عقلی که رها نیست.

یعنی چی تعلق دارد؟

اجازه بدید با یه مثالی از کلیله و دمنه براتون بگم.

این داستان‌ها پر از محتواهای غنیه.

تو کلیله و دمنه یه داستان داره که محتواش الان به درد می‌خوره، مال اینجاست.

می‌فرمود که این داستان به دردتون می‌خوره خوب گوش بدید.

می‌فرمود که بلبلی اومد من سریع بگم وقتم گذشته.

هی می‌اومد هر روز روی این گل‌ها و شاخه‌های گل‌ها اینا می‌شست برای خودش می‌زد زیر آواز و دلش تنگ می‌شد و می‌خوند و این‌ها.

تا صاحب باغ دید این هر روز میاد روی گل می‌شینه ساقه این گل کج می‌شه، می‌شکنه.

داره آسیب می‌رسونه.

حواسش اصلا نیست به این آسیب‌هایی که می‌زنه.

یه روز دام انداخت.

چیکار کرد؟

بلبل رو گرفت، اسیر کرد.

بلبل رو گرفت و تو دام گرفت، انداخت تو قفس و بلبل حالا زبان حالش باز شد و شروع کرد به این باغ‌بونه گفت حالا چرا؟

برای چی منو تو این قفس کردی؟

آخه برای چی منو تو این قفس کنی؟

دلت میاد از این حرفا.

خلاصه دلبری کرد از این باغ‌بونه و و بهش گفتش که باغ‌بونه آزادش کرد.

باغ‌بونه بلبل رو آزاد کرد.

بعد بلبل گفتش که حالا که تو به من احسان کردی، آزادم کردی.

چرا آزادش کرد؟

با دلش بازی کرد.

می‌خواستم وارد جزئیات نشم.

به جهت اینکه این باغ‌بونه بهش گفت بلبل تو به من ضرر زدی، به گلای من ضرر زدی.

بلبل زرنگ بود بهش گفت اگر من به گلای تو ضرر زدم، تو به دل من لطمه زدی.

تو دل منو شکستی، کردی منو تو قفس.

گفت چه حرف قشنگی زدی.

خیلی زبون ریختن مهمه.

قالوا.

الذین قالوا یادتونه این بحثو داشتیم؟

قالوا همون شبای اول.

میگن این مهمه گفتن.

قالوا ربنا الله ثم استقاموا.

حرف زد دو کلام حرف زد دلبری کرد.

سر این دعاها، این شیرین زبونی‌ها، این روضه خوندنا، زمزمه کردنا، حرف زدنا، اینا سر داره.

اینا زبون بریزه.

اصلاً خدا به موسی فرمود حاج محسن آقا این تو کتاب جواهر الثنیه شیخ حر عاملی فرمود موسی این، این براش به این خاطر به شما خطاب کردم چون شما مداحید.

خدا اصلاً اینجاست، اینجا همین جاست که چرا، چرا مداحی می‌کنی؟

خدا به موسی گفت با من حرف می‌زنی صدا رو تو حنجرت بچرخون.

من دوست دارم.

این یعنی مداحی کردن.

خشک با من حرف نزن.

بسم الله الرحمن الرحیم.

سلام خدا حالت چطوره؟

اومدم ازت حاجت بخوام میدی یا نه؟

این چه طرز صحبته با خداست.

چه طرز.

اینا که میرن بی‌ادبی هم می‌کنن.

اوس کریم.

این خیلی بده.

اتفاقا یکی از دو روز یادتون باشه بحث کجا بود؟

الان یهو حاشیه خورد.

یکی از در شرح فصوص از علامه داشتم گوش می‌دادم.

خیلی نکته شیرینی گفت.

خیلی برام جالب بود که من برای خودم همیشه سؤال بود.

خب مگه همه اسماء الهی حسنی نیستند؟

چرا خدا می‌فرماید [قرائت قرآن] با این اسم حالا خودمونی و نظام‌آبادی بگیم اینجا بالاخره شهید مدنی و بالاخره با ز-- لسان شما بخوایم بگیم یعنی خوشگل با خدا حرف بزن.

خوشگل با خدا حرف بزن یعنی چی؟

بگه آخ خدا یعنی بگه اوس کریم نخیر.

میگه اسماء الحسنی فدعوه بها.

علامه مثال می‌زنه.

میگه اگر تو رفیقتو خیلی دوست داشته باشی باهاش میری سفر.

این رفیق خیلی اسماء داره.

خیلی چیزا گمان کن چند تا اسم داره.

مثلاً یکی از اسماء رفیق تو مثلاً ذو الاذنه.

یعنی دارای گوش.

خب گوش داره دیگه.

ذو یده.

دارای دسته.

ها؟

ذو الرأسه.

دارای سره.

یا مثلاً یه دفعه عطسه می‌کنه.

این دقیقاً مثال علامه این بود.

عطسه می‌کنه می‌شه عاطس.

عطسه کننده.

خب.

بعد تو بگی یا عاطس.

آیا خب درست شد؟

حرف درسته.

اسم درسته.

این آقا الان عطسه کرد میگی عاطس.

اما درسته اینطوریس رفیقو صدا بزنی؟

این بی‌ادبیه.

لذا میگه فدعوه بها.

چیا خدا رو صدا بزنن؟

چون خدا زار هم هست، مذل هم هست، شدید العقاب هم هست.

ها؟

قهار هم هست، ذو انتقام هم هست.

اما میگه فدعوه بها به کی این اف-- بها به کجا برمی‌گرده؟

اسماء الحسنی.

میگه این اسم خوشگلای منو به صدا بزن.

[مکث] توجه کردی چی شد؟

حالا کجا بودیم یهو که بلبل زبون ریخت.

آزادش کرد باغ‌بونه.

گفت حالا که منو آزاد کردی من می‌خوام به تو احسان کنم.

کی گفت؟

بلبل.

به کی؟

به باغ‌بونه.

آفرین.

حواس‌هاتون از من بهتر جمعه.

ماشالله عجیبه امشب.

اکثر شب حواس‌پرت بودید.

خب حالا چیکار کرد خوبه؟

بهش گفت همونجا که وایسادی آقای باغ‌بون زیر پاتو بکن یه کوزه پر طلاست.

تعجب کرد کند دید آره.

یه کوزه طلا دراومد.

گفت عجب دستت درد نکنه ما لطف کردی.

ولی یه سؤال برام پیش اومد.

تو چگونه‌ست که کوزه طلا رو زیر زمین دیدی، دام بغل دستتو ندیدی روی زمین؟

آها بحث ما چی بود؟

گفتیم عقلی که تعلق داره مزمّت داره.

این بده.

عقلی که رهاست به اص-- به مقام سرح مطلق که قبلاً تو پیش-- رساله نهج البلاغه حضرت علامه خونده بودین، رهاست از قیود، اون به دردت می‌خوره که به کشف برسونتت.

حالا این سلسله عملیاتش بعداً در سیر عملی بحث می‌شه.

یعنی چی آقا؟

یه چیزی میگی رد می‌شی.

چشم.

انشاالله به وقتش.

جمله‌ای که جواب داده بلبل خیلی شیرینه.

کجاست اصل این داستان؟

کتاب کلیله و دمنه که خود حضرت علامه این کتاب رو تصحیح کرده به قلم خودش چاپ کردن.

اوه!

خیلی سال‌های پیش.

پیداست کتاب پر از اسراره.

و الا علامه دست به قلم نمی‌شه که.

و گفتش که بلبل، گفتش که من چون تعلق به اون طلاها ندارم می‌دیدمش.

اما چون به این گل، گلی که رفتم روش نشستم تعلق داشتم دام بغلش رو نمی‌دیدم.

فکر کنید ببینید چی شد.

یه بار دیگه میگم.

گفت من به این طلاها تعلق نداشتم، می‌دیدمش.

اما چون به گل تعلق داشتم، رو گل که می‌شستم همه هوش و حواسم گل بود.

دیگه دام بغلش رو نمی‌دیدم.

این طوریه خطر.

اگر کسی به یک مشت اصطلاحات و این علم ظاهری و نظری دل خوش کنه به سوادش، مدرکش، چه می‌دونم به این سیاهه رو قلم اینا که اینا اشتباه نشه.

من دیشب عرض کردم اینا چین؟

اینا به قول عل-علامه ورزش فکری‌ان.

اینا شیار می‌زنن، شخم می‌زنن وجودتو.

تعطیلش کنی تعطیلی.

اشتباه برداشت نشه.

[نامفهوم] دیشب و باید با امشب و با هم گوش بدید.

بعد علامه می‌فرماید که اینو نگاه کن درس بگیر.

تعلق، عقلت تعلق پیدا نکنه به این مباحث عقلی.

کسی که صرفاً پوزیشنش این باشه که آره من ده تا، بیست تا، سی تا، چهل تا، صد تا کتاب علامه رو خوندم بیاید به همتون درس بدم.

این سی шаی ارزش نداره.

تعلق اما نه اگر از عملت و درس بگیرن.

اصلاً تو با تو س-- می‌شینن یاد خدا می‌افتن.

میگن اص-اصلاً تو نگات می‌کنیم، باهات می‌شینیم ما تو این نفست و تو نگاه به تو با معارست و عرض کنم مجالست با تو بوی خدا رو استشمام می‌کنیم.

حالا شما به ما حرف بزن.

این درست شد.

شما هم از الان به این سمت برید.

یه طوری بریم جلو.

اینو من حدیث نص برای خودم می‌خونم.

میگن آخوندا رو برید تو خونه بشناسید.

آیا زنشون بهشون اقتدا می‌کنه یا نه؟

اگه همسرت بهت اقتدا کرد تو دو-درست تونستی مباحث عقلی رو پیش بری که به عقل عملی برسی.

اگر اینطوری نیستی وارد حوزه خطر شدی.

دامنتو جمع کن.

حالا یه وقت بحث‌هایی، دعواهایی تو خونه‌ها می‌شه، دعوا حالا بده، بد.

نباید هم باشه.

بحث.

زن و شوهره بحث‌هایی با هم دارن اما بعد آشتی می‌کنن.

اون چی-- وارد جزئیات نمی‌شم.

در کل بالاخره خانمت حاضره به تو اقتدا کنه.

یه روز مسجد نرفتی.

مثال زدم.

خانمت دیگه هرچی شد شب و روز با شماست دیگه.

سفرم با شماست.

بهتر از هر کسی تو رو می‌شناسه.

اینو من از این جهت گفتم که الان شما دارید می‌افتید رو سرسره مباحث نظری که البته سه چهار ساله افتادید.

مراقب این خطر باشین.

اگه منو اول می‌گفتم خب خیلیا کنار می‌کشیدن، می‌ترسیدن.

اما الان که شیرینی این مباحث رو چشیدید و بعضیا دار-- هولن، بعضیا خیلی هولن.

هی می‌خوان عجله کنن، عجله، عجله.

از سوالا معلومه.

هنوز مقدمات رو طی نکرده یه چیزی رو داره سؤال می‌کنه که الان باید صد جلسه فقط درباره‌ش حرف بشنوی.

این پیداست که هوله.

به قول علامه نپخته می‌شه.

بعد کال می‌چینه خودشو.

این خطرناکه.

حواسمون باشه.

اما نقطه سر خط حواسمون باشه اونچه که این جمله آخر هم خیلی، خیلی، خیلی مهم‌تر از همه اونایی است که گفتیم.

اونچه که ما رو به شهود می‌رساند نفس حوزه نظر نیست.

نفس عقل نظری نیست.

نفس این اصطلاحات و این‌ها نیست.

پس چی ما رو به حوزه کشف و شهود و عمل می‌کشونه؟

خب بحث ما رو شهوده متوقف شدیم.

علامه می‌گه اگه می‌خوای اگه عاشق مواقف شهودی به این آیه توجه کن.

چه باید کرد؟

همون که عرض کردم به محض اینکه در حوزه نظر چیزی رو یاد گرفتی به عمل بکشونش.

یعنی عوض شو.

همه بفهمن تو عوض شدی.

یه شب اومدی هیئت رفتی خونه بگن عوض شدی.

و الا خطره من گفته باشم.

همین می‌شه حجاب.

العلم هو الحجاب الاكبر این می‌شه.

اما چاره‌ای هم ازش نیست.

باید رفت سمتش و امان از کسی که رفته علم رو رفته طی کرده تا تهش.

العلم نور یلقفه الله فی قلب من یشاء.

نور و همه رو خودش یکپارچه شده نور.

کشف تامه است بلکه اتم همه حقایق هستی تو وجودشه.

همه عوالم هستی ریخته شده تو وجود ایشون.

به وجود او رزق الغورا.

اصلاً بالاتر بنا ابدالله.

اصلاً بالاتر من قصده توجه بکند.

هرکه قصد خدا کنه به او توجه می‌کنه و من وحده.

مثلاً سر سفره توحید می‌شوا.

هرکی توحید رو قبول کرده، تو وادی توحید حرکت کرده، توحید صمدی قرآنی رو چی؟

قبل عنکم از او قبول کرده.

بعد همه این‌هایی که یکپارچه مجسمه توحیدند که لا فرق بینهم و بین حبیبهم.

لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقک.

به یه همچین رتبه‌ای رسیدن.

بعد همه این‌ها با همدیگه شدن یک مظروفی که ظرفشون شده مادرشون حضرت زهرا.

حالا تف-- توجه کنید چی شده.

تمام این کسایی که واسطه فیض‌اند، در سیر صعودی رفتن رسیدن به مقام انسان کامل، صادر اول، عقل کل، نفس کل، ام اکوان.

همه این‌ها ظرفشون چیه؟

انا انزلناه في ليلة القدر.

لیلة حضرت زهراست.

قدر حض-حضرت حقه.

یعنی یه ظرفی می‌خواست این‌ها نازل بشه.

حضرت زهراست.

حالا شما فکر کنید وقتی اینطوری حضرت زهرا رو ببینی جرأت می‌کنه کسی جلوت روضه بخونه؟

یا باید استخون درد بگیریم با یه همچین خانومی.

الان من و شما به هر مورد مشکل بر بخوریم میگیم یا امام جواد مثلا مسائل دنیایی.

حکمت می‌خوای یا امیرالمؤمنین، عقل می‌خوای یا امام حسن، احسان می‌خوای یا ابا عبدالله.

مؤثر می‌خوای، اثرگذار یا امام باقر.

هرچی.

حالا اینا ما تو، تو اون برگه‌های خیریه نوشتیم به هر اهل بیتی نسبت به روایات و آیات و افکار و فرمایشات بزرگان تو چه مواردی توسل باید کرد.

خب حالا همه این‌ها خودشون وقتی به مشکل بر می‌خورند به کی توسل می‌کنند؟

آفرین.

خودشون فرمودن شما به ما متوجه میشید.

ما وقتی گره به کارمون میفته، ما میریم در خونه مادرمون زهرا.

این جایگاهو شما ببین.

بعد حالا متوجه بشیم که این خانم کیه.

که بعد برای عزیزم حاج محسن آقا روضه می‌خونه، دل بدی.

امشب خیلی دیر اومدید‌ها.

دیرم رفت-- داریم میریم تو روضه.

انشاالله زودتر بیاید.

[نفس عمیق] دیگه این شب‌ها شب تفرق نیست.

شبیه که همه باید جمع شیم گرد بستر مادر.

حال مادر خوب نیست این شب‌ها.

اهل بیت مادر همه دل نگرانن.

همه دل نگرانن.

تمام اهل بیت علیهم الصلاة والسلام تو تمام عمرشون به هر جا رسیدن از ظرف نور حضرت زهرا سلام الله علیها بود و به همه هم اینو تفهیم کردن که اگر می‌خوای پیش خدا عزیز باشی، مادر ما زهرا.

عجیبه شما حالا این مقدمه روضه ما باشه.

چطور میشه؟

آخه به چه زبونی دیگه بگه آقا امام صادق قربونش برم.

بهش گفتن یکی از دوستای آقا اومد گفت آقا من بچه دار شدم.

چیه بچهت؟

پسره یا دختره؟

چه با احساس.

حالا یه حرفایی در خصوص کلاً بچه‌ها داشتم.

نشد امشب وقت نشد.

شاید اگه توفیق شد فردا که باید ببینیم بچه‌ها چه گوهر‌هایی‌اند، چه وجودی‌اند.

اینا غریب الم-- غریب العهد به مبدا‌اند.

علامه دست اینا رو می‌بوسید.

حالا اومد گفت بچه دار شدم.

امام صادق عرض کرد فرمود که چیه؟

پسره؟

دختره؟

فرم-- عرض کرد آقا دختره.

حضرت رنگش باز شد، خوشحال شد.

فرمود اسمشو چی گذاشتی؟

گفت فاطمه.

تا گفت فاطمه آقا میگن یه چهره جدی یعنی خیلی جدی نوه-- نشست به قول ما مثلا جمع و جور کرد خودش رو حرف خیلی جدی می‌خواد بزنه.

فرمود یه خواهش ازت دارم.

بفرما آقا.

آقا دیگه با چه زبونی بگه؟

فرمود خواهشم تا آخر عمر دست روش بلند نکن.

یه وقت نزنیش.

دختر که هست هیچی اسمشم که هست دم اسم مادرم هست.

دیگه چجوری آقا بگه؟

یاد داشت تو م-- یادش، یادش بخیر مسجد کوفه مقام امام صادق داشت نماز می‌خوند و اونجا و بعد یکی اومد گفت آقا یکی از دوستا یکی هم یارای شما یه خانومی بود خیلی علاقه به مادر شما زهرا داشت.

یه دفعه همینطوری داشت تو خیابون راه می‌رفت یاد قاتلای مادرتون کرد.

لعن کرد قاتلین مادرتون فاطمه رو.

ریختن این پلیس‌ها حالا به قول ما سربازای دولت اون موقع ریختن ایشونو زدن و با تازیانه زدن و بردن و اینا.

حضرت چنان بغضش ترکید شروع کرد گریه کردن گفت به خاطر مادر ما زدنش.

[صدای گریه].

بعد حالا اونم خیلی بد گفت با آقا.

تو روایت میگه آقا یه طوری زدن که پرت شد با صورت رو زمین این زنه.

بعد آقا گفت به خاطر مادر ما زدنش.

گفت بله.

آقا همینطوری که گریه می‌کرد رفت تو همون مقام امام صادق که با هم نماز می‌خوندن.

اونجا میگن نماز رو خوند و رفت تو سجده.

فقط صدای نفس حضرت میومد.

وقتی سر از سجده بلند کرد دیدم خیس اشک اونجا.

بعد فرمود به خاطر مادرم آزاد شد این اینطوریه کسی بعدم خبر رسید که آزاد شده.

کسی، کسی حب این خانم تو دلش باشه دیگه ولت نمی‌کنه.

الان حاج محسن آقا بدونه چی باید بگه اینجا الان میاد.

س-- یک سر سوزن محبت حضرت زهرا [سلام الله علیها] تو دلت باشه، اجازه بدن خدا من به من اجازه بده من یه ذره راحت حرف بزنم امشب.

این که درکمه برای شما بگم رو این منبر.

یه سر سوزن محبت حضرت زهرا [سلام الله علیها] تو دلت باشه خدا دلش نمیاد حتی گناهاتو ببینه.

این درک منه.

بعد، بعد به من میگن ناامید نکن جوونا رو.

خوف و رجا با هم.

چرا میگه هر کدوم از اهل بیتو صدا بزنی خودش جواب میده؟

یا امام رضا [علیه السلام]، بله.

یا مهدی [عجل الله تعالی فرجه]، بله.

اون آ-- اون خود همون آقا لبیک.

اما وقتی میگی یا زهرا [سلام الله علیها] همه‌شون رو می‌کنند.

همه‌شون رو می‌کنن.

عجیبه.

لذا این شب و روزها خونه امیرالمؤمنین کلاً به هم ریخته‌ست.

همه‌شون گریانن، حیرانن، ناراحتن، به هم ریخته‌ن.

همش منتظرن، مترصدن.

حالا امیرالمؤمنین از بیرون میاد گرفتار آقا میاد می‌بینه خانم به خاطر دل آ-- مولا قبل از اینکه آقا و اینایی که من دارم به شما میگم با تحقیق و تو مقاتل دارم میگم و قبل از اینکه مولا وارد در حجره بشه، خانم دستشو به دیوار گرفته پاشده نه که جلوی خ-- آقا دست به دیوار بگیره.

بلند شده حالا آثار جراحت‌ها، خون‌ها اینا رو برطرف کرده یه جا گذاشته جلوی مولا خودش رو سرزنده نشون بده.

ولی بچه‌ها که اینو می‌بینن.

بچه‌ها قبل از اومدن بابا [خنده] [صدای اذان]