ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 010

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ادامهٔ نامهٔ اول و بحث شهود

الحمد لله على كل نعمته و اسأل الله من فضله. المستغاث بك يا صاحب الزمان. المستغاث بك يا صاحب الزمان. المستغاث بك يا صاحب الزمان. السلام عليك يا داعي الله و رباني آياته. به فضل الهی ادامه می‌دهیم. نکته‌ای که در آن مانده بودیم در نامهٔ اول کتاب شریف نامه‌ها و برنامه‌های حضرت استاد بود؛ رسیده بودیم به بحث شهود. استاد فرموده بودند اگر عاشق مواقف شهودی هستی، نخست این آیه را بنگر:

<p ="-ar" ="" ="-:1.5em; -:2.1; -: , ' ', ' ', ;"> «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ» < ="-">(فصلت/۵۳)</> </p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پروردگارت بس نیست که او بر هر چیز گواه است؟

بحث شهود را مطرح کردیم که چقدر مهم است و اساساً راه ما همین است؛ باید به سمت شهود حرکت کنیم. نکته‌ای را شب پیش دربارهٔ عرفان عقلی گفته بودیم که نیمه‌تمام ماند و وقت گذشت؛ اکنون آن را تکمیل می‌کنم. این نکته بسیار مهم است؛ زیرا هر که نوع کتاب‌های فلسفی و عرفانی را بخواند گرفتار این مسأله می‌شود. از همین‌جا دو سه مطلب ذیل بحث را می‌گویم تا همیشه در گوش باشد و به کار آید.

اولاً همان‌طور که شب پیش گفته شد، در این مسیر یک راه فکری داریم و یک راه شهودی. این‌ها باید به کمک هم برخیزند؛ یعنی راه فکری یا همان عقل نظری بیاید به کمک عقل عملی، تا عقل عملی انسان را به شهود بکشاند. منتها وقتی کتاب‌های فلسفی و عرفانی را می‌خوانی قطعاً نزاعی میان فلاسفه یا حکما و عرفا می‌بینی؛ عرفا غالباً عقل را مذمت می‌کنند. کسانی که مذمت می‌کنند دو سه دلیل دارند؛ این دلایل را می‌گویم تا اشتباه نکنیم. کسانی که در این قصه به اشتباه می‌افتند کلاً کار فکری‌شان را، یعنی ورزش فکری‌شان را به قول علامه، ترک می‌کنند و این کار خطرناک است. بارها و بارها دیده‌ام.

تجربهٔ اربعین و کلمات مکنونه

چند شب پیش در میان بحث گفتم در اربعین کتاب کلمات مکنونهٔ ملا محسن فیض علیه‌الرحمه را با خود برده بودم و هر جا می‌ایستادیم و استراحت می‌کردیم با بچه‌ها از روی آن می‌خواندم. یک روز یکی از بچه‌های خیلی خوب و زحمتکش و قدیمی هیئت که با ما بود گفت حاجی هر که می‌بینی در کارهای عقلی زیاد وارد می‌شود یا خل و چل می‌شود یا از راه دین خارج می‌شود و حرف‌هایی از این دست زد. یعنی اصلاً در عموم مردم و متعارف این‌طور شده. مثلاً اینکه یکی‌دو عالم که از جهت فکری آدم‌های قوی بوده‌اند منحرف شده‌اند دلیل نمی‌شود که ما کار فکری نکنیم.

آنجا که در عرفان — و عرفان کار شهودی است، کار قلبی است — عقل را مذمت می‌کند، اگر توجه کنی منظورش سه چیز است: یک، عقل جزئی؛ دو، عقلی که تعلق دارد؛ سه، عقلی که صرفاً در حوزهٔ نظر بماند و ورود به بحث عملی نکند. این سه نکته را در گوش ذهن یادداشت کنید؛ بعداً در سیر بحث‌تان اگر یک‌باره کتاب حکیم یا عارفی را که خیلی قبولش دارید درس گرفتید و دیدید اینجا یک‌باره پنبهٔ عقل را زد، بدانید منظورشان چیست.

عقل جزئی؛ وهم عقل ساقط

عقل جزئی یعنی چه که در عرفان مذمت می‌شود؟ عقل جزئی اسمش با خودش است. استاد عالم حسن‌زاده می‌فرماید: ان الوهم عقل ساقط؛ وهم عقل ساقط‌شده است، یعنی عقل جزئی. پس آنجا که می‌گویند عقل جزئی چیست؟ بر اساس وهم حرکت کردن است؛ توهمی زندگی کردن است. منظور این است. پس عقل جزئی همان وهم است.

اتفاقاً آنجا که میان ما و حیوانات — که در میان موجودات ذیل انسان ترازشان از دیگران بالاتر است — وجه تمایز انسان با حیوان اصلاً همین است که حیوانات سلطان وجودشان وهم است و انسان عقل. نکته‌ای که اکنون می‌گویم خیلی به کار می‌آید: وقتی می‌گوییم سلطان وجود انسان عقل است، آیا حس ما، حواس ظاهری ما، لمس ما، قوای سامعه و باصره و چشایی و بویایی، یا حتی قوای باطنی‌مان مثل قوهٔ خیال و وهم، آیا این‌ها هم عقلی‌اند یا نه؟ مگر نمی‌گویی سلطان وجود عقل است؛ یعنی در انسان آنچه سلطنت می‌کند عقل است که باید این عقل برود تحت سیطرهٔ امیر وجود؛ و امیر وجود چیست؟ قلب. حالا فعلاً بحث عقل است. آیا مس من، نگاه من، گوش دادن من، آیا این‌ها هم عقلی‌اند؟ چون وجه تمایز انسان با حیوان عقل اوست. باید باشد. نه می‌توان گفت نیست و نه می‌توان گفت هست به طور مطلق؛ باید باشد. یک سری کار کرده‌اند، زحمت کشیده‌اند، تلاش کرده‌اند و در آن حالت انسانیت خود را حفظ کرده‌اند؛ نگاه‌شان عاقلانه است؛ نظر و سمع و بصر و چشیدن و بوییدن و توهم و خیال‌شان همه و همه عاقلانه و عقلی است. حیوان چیست؟ حیوان تمام قوای ذیل وهمش وهمی است؛ اصلاً نمی‌تواند عقل را بفهمد.

حالا آن وهم: وهم در حیوان باز آن وهمی نیست که در ماست. چون وهم در انسان — این هم نکته است — بوی عقل می‌دهد. همان که اشاره کردیم علامه می‌فرمود: ان الوهم عقل ساقط؛ عقل کوچک. وهم در انسان. اما در حیوان این‌طور نیست؛ متمایل به همان حواس ذیل خودش است. اما وهم در انسان متمایل به عقل است؛ به مافوقش نه مادون. اینجا باید زحمت کشید که وهم را در سیطرهٔ عقل آورد. و اینکه هی می‌گویم وهم وهم وهم، خیال خیال: اگر بعداً سیر را درست پیش ببریم و خودمان را در سیر معرفت نفس درست حرکت دهیم، می‌فهمیم تا حالا خیالی زندگی کرده‌ایم یا وهمی یا عقلی یا قلبی. این‌ها را بعداً می‌فهمیم؛ فعلاً این مراتب را بدانیم. پس عقل جزئی را فهمیدیم چرا مورد مذمت است.

مذمت عقل نظری و معیار عمل

اما عقل نظری چرا مورد مذمت است؟ عقل نظری یعنی ما اکنون در حوزهٔ نظر کار نکنیم؟ عرفان نظری و حکمت نظری نخوانیم؟ یعنی کلاً این ما را به انحراف می‌کشاند؟ اگر این‌طور است پس این همه بزرگان و اهل معرفت ما چه می‌گویند؟ این همه کتاب برای چه نوشته‌اند؟ اکنون داریم می‌گوییم چون عرفان عقل نظری را مذمت می‌کند عقل نظری‌مان را چه کار کنیم؟ تعطیلش کنیم؟ اکنون مثلاً این کتابی که دست من است سرتاسر عقل نظری است؛ یعنی در حوزهٔ نظر است. نامه‌ها و برنامه‌ها را نمی‌گویم؛ نامه‌ها و برنامه‌ها اتفاقاً عقل عملی است؛ آن برنامهٔ عملی می‌دهد؛ برای همین در آن ورود کرده‌ایم؛ عرفان عملی است. باید با هم باشد یعنی چه؟ یعنی از عقل نظری شروع می‌کنی تا به عقل عملی برسی. آن که مورد مذمت عرفا واقع شده صرفاً عقل نظری‌ای است که به حوزهٔ عمل واردت نکند؛ یعنی یک سری اصطلاحات حفظ کنی، مثل بلبل هم این‌ها را بگویی، منبر بروی مثل من بدبخت کلی هم گوش این و آن را پر کنی، اما در حوزهٔ عمل کسی که یک ذره به تو نزدیک شود ببیند نه، خبری از این حرف‌ها نیست.

مثلاً شب در جایی در مسافرت خستگی می‌آید؛ آدم‌ها را خوب شناخت. یک مسافرت با تو می‌آید می‌بیند که مثل یک لاشهٔ مظلوم افتادی تا خود صبح؛ نه نماز شبی، نماز صبحش هم به زور من بیدارش کردم. بعد آنجا در بحران‌ها. یادش بخیر سفرهای کربلایی که نمی‌دانم بیست تا سی تا چقدر هیئت رفت؛ تمام این سفرها دارای بحران‌های عجیب بود. آنجا می‌شد آدم‌ها را شناخت؛ در بحران‌ها. آدم‌ها آنجا حتی خودمان را می‌توانستیم بشناسیم. در بحران چگونه‌ایم؟ آنجا در عمل، در حوزهٔ عمل چگونه هستیم؟ آیا بر عقل خودت مستولی هستی؟ بر قوای خودت مستولی هستی؟ آیا قلبت بر عقلت حکومت می‌کند؟ یا نه، عقل مشوب به وهم شده، شده عقل جزئی که مذمت شده؟ یا اصلاً صرفاً در حوزهٔ نظر ایستاده‌ای و فقط بلدی حرف بزنی؟

این علمایی که عاقبت به خیر نمی‌شوند این است مشکل‌شان. این علما بعضاً حتی تراز اول؛ یعنی طرف مرجع بوده، مجتهد بوده، عاقبت ظاهراً نشده؛ باطنش را دیگر خدا می‌داند. اما ظاهراً دیدیم نشده. همان که حضرت امام فرمودند رفتم لحظات احتضار یکی از علمایی که چقدر شاگرد و درس و بحث و برو و بیا و اجتهاد و رسالهٔ عملیه داشت. هرچه تلقین کردیم شهادتین را، جسارت به خدا کرد و مرد. گفت برای چه داری جان مرا می‌گیری؟ شهادت نمی‌داد. یک عالم برجسته. امام می‌گوید من تکون خوردم. چرا این‌طور می‌شود؟ این اشکالات را اکنون باید بدانیم و الا ما هم گیر می‌کنیم؛ به جهت اینکه صرفاً حوزهٔ نظر رفته‌اند و در حوزهٔ عمل وارد نشده‌اند. این خطرش است. از اکنون این خطرات را جدا برای خودم و شما گوشزد می‌کنم. در این حوزه می‌خواهید وارد شوید از همان ابتدا با خودتان عهد ببندید. هرچه یاد می‌گیرید سعی کنید در حد ظرف و وسع‌تان، نه بیشتر از حد؛ نه افراط نه تفریط؛ پیاده‌اش کنید. پس نکتهٔ دوم این بود که چرا عرفا عقل نظری را مذمت می‌کنند؟ به جهت اینکه به عقل عملی کشیده نمی‌شود از این جهت. و الا آن عقل نظری که تو را سوق دهد به عمل خیلی هم خوب است؛ ممدوح است.

داستان بلبل در کلیله و دمنه

نکتهٔ آخر: عقل تعلق پیدا کرده یعنی چه؟ عقلی که تعلق دارد، عقلی که رها نیست. یعنی چه تعلق دارد؟ با مثالی از کلیله و دمنه می‌گویم. این داستان‌ها پر از محتواهای غنی است. در کلیله و دمنه داستانی دارد که محتوایش اکنون به درد می‌خورد، مال اینجاست. می‌فرمود این داستان به دردتان می‌خورد خوب گوش بدهید. می‌فرمود بلبلی آمد — سریع بگویم وقت گذشته — هی می‌آمد هر روز روی این گل‌ها و شاخه‌های گل‌ها می‌نشست برای خودش می‌زد زیر آواز و دلش تنگ می‌شد و می‌خواند. تا صاحب باغ دید این هر روز می‌آید روی گل می‌نشیند؛ ساقهٔ این گل کج می‌شود، می‌شکند؛ دارد آسیب می‌رساند؛ حواسش اصلاً نیست به این آسیب‌هایی که می‌زند. یک روز دام انداخت. چه کار کرد؟ بلبل را گرفت، اسیر کرد؛ انداخت تو قفس و بلبل حالا زبان حالش باز شد و شروع کرد به این باغبان گفت حالا چرا؟ برای چه مرا تو این قفس کردی؟ دلت می‌آید؟ خلاصه دلبری کرد از این باغبان و باغبان آزادش کرد. بعد بلبل گفت حالا که تو به من احسان کردی، آزادم کردی. چرا آزادش کرد؟ با دلش بازی کرد. به جهت اینکه این باغبان به او گفت بلبل تو به من ضرر زدی، به گل‌های من ضرر زدی. بلبل زرنگ بود به او گفت اگر من به گل‌های تو ضرر زدم، تو به دل من لطمه زدی؛ تو دل مرا شکستی، کردی مرا تو قفس. گفت چه حرف قشنگی زدی. خیلی زبان‌ریختن مهم است.

قالوا — الذین قالوا یادتان هست این بحث را داشتیم؟ قالوا همان شب‌های اول. می‌گویند این مهم است گفتن:

<p ="-ar" ="" ="-:1.5em; -:2.1; -: , ' ', ' ', ;"> «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا» < ="-">(فصلت/۳۰)</> </p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند پروردگار ما خداست، سپس استقامت ورزیدند

حرف زد؛ دو کلام حرف زد؛ دلبری کرد. سر این دعاها، این شیرین‌زبانی‌ها، این روضه‌خوانی‌ها، زمزمه‌کردن‌ها، حرف‌زدن‌ها، این‌ها سر دارد؛ این‌ها زبان‌ریختن است. اصلاً خدا به موسی فرمود — این در کتاب جواهر السنیهٔ شیخ حر عاملی است — وقتی با من حرف می‌زنی صدا را تو حنجره‌ات بچرخان؛ من دوست دارم. این یعنی مداحی کردن. خشک با من حرف نزن. بسم الله الرحمن الرحیم، سلام، خدا حالت چطور است، آمدم از تو حاجت بخواهم می‌دهی یا نه؟ این چه طرز صحبت با خداست؟ این‌ها که می‌روند بی‌ادبی هم می‌کنند؛ خطاب‌های سست خیلی بد است.

اسماء حسنی در شرح فصوص

اتفاقاً یکی از این دو روز در شرح فصوص از علامه داشتم گوش می‌دادم. خیلی نکتهٔ شیرینی گفت؛ خیلی برایم جالب بود که برای خودم همیشه سؤال بود. مگر همهٔ اسماء الهی حسنی نیستند؟ چرا خدا می‌فرماید:

<p ="-ar" ="" ="-:1.5em; -:2.1; -: , ' ', ' ', ;"> «وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا» < ="-">(اعراف/۱۸۰)</> </p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای خداست نام‌های نیکو؛ پس او را با آن‌ها بخوانید

با این اسم، خودمانی بگوییم، یعنی زیبا با خدا حرف بزن. زیبا با خدا حرف زدن یعنی چه؟ بگوید اوس کریم؟ نخیر. می‌گوید اسماء الحسنی فادعوه بها. علامه مثال می‌زند. می‌گوید اگر تو رفیقت را خیلی دوست داشته باشی با او می‌روی سفر. این رفیق خیلی اسماء دارد. مثلاً یکی از اسماء رفیق تو ذو الاذن است؛ یعنی دارای گوش. ذو الید؛ دارای دست. ذو الرأس؛ دارای سر. یا مثلاً یک‌دفعه عطسه می‌کند — این دقیقاً مثال علامه این بود — عطسه می‌کند می‌شود عاطس؛ عطسه‌کننده. بعد تو بگویی یا عاطس. آیا درست شد؟ حرف درست است؛ اسم درست است؛ این آقا اکنون عطسه کرد می‌گویی عاطس. اما درست است این‌طور رفیق را صدا بزنی؟ این بی‌ادبی است. لذا می‌گوید فادعوه بها. چه چیز خدا را صدا بزنند؟ چون خدا ضار هم هست، مذل هم هست، شدیدالعقاب هم هست، قهار هم هست، ذو انتقام هم هست. اما می‌گوید فادعوه بها؛ بها به کجا برمی‌گردد؟ اسماء الحسنی. می‌گوید این اسم‌های زیبای مرا صدا بزن.

کوزهٔ طلا و دام کنار گل

حالا کجا بودیم؟ که بلبل زبان ریخت؛ آزادش کرد باغبان. گفت حالا که مرا آزاد کردی من می‌خواهم به تو احسان کنم. کی گفت؟ بلبل. به کی؟ به باغبان. به او گفت همان‌جا که ایستاده‌ای آقای باغبان زیر پایت را بکن؛ یک کوزه پر طلاست. تعجب کرد؛ کند؛ دید آره؛ یک کوزه طلا درآمد. گفت عجب دستت درد نکند؛ لطف کردی. ولی یک سؤال برایم پیش آمد: تو چگونه است که کوزهٔ طلا را زیر زمین دیدی، دام بغل دستت را ندیدی روی زمین؟

آها؛ بحث ما چه بود؟ گفتیم عقلی که تعلق دارد مذمت دارد؛ این بد است. عقلی که رهاست به مقام سرح مطلق — که قبلاً در رسالهٔ پیشین نهج‌البلاغهٔ حضرت علامه خوانده بودید — رهاست از قیود؛ آن به دردت می‌خورد که به کشف برساندت. حالا این سلسلهٔ عملیاتش بعداً در سیر عملی بحث می‌شود. جمله‌ای که جواب داد بلبل خیلی شیرین است. کجاست اصل این داستان؟ کتاب کلیله و دمنه که خود حضرت علامه این کتاب را تصحیح کرده به قلم خودش چاپ کرده‌اند؛ خیلی سال‌های پیش. پیداست کتاب پر از اسرار است؛ و الا علامه دست به قلم نمی‌شود. و گفت که بلبل گفت من چون تعلق به آن طلاها ندارم می‌دیدمش؛ اما چون به این گل، گلی که رفتم روش نشستم، تعلق داشتم دام بغلش را نمی‌دیدم. یک بار دیگر می‌گویم: گفت من به این طلاها تعلق نداشتم، می‌دیدمش؛ اما چون به گل تعلق داشتم، رو گل که می‌نشستم همهٔ هوش و حواسم گل بود؛ دیگر دام بغلش را نمی‌دیدم. این‌طور است خطر.

اگر کسی به یک مشت اصطلاحات و این علم ظاهری و نظری دل خوش کند به سوادش، مدرکش، به این سیاههٔ روی قلم — این‌ها اشتباه نشود. شب پیش گفتم این‌ها چیست؟ این‌ها به قول علامه ورزش فکری‌اند. این‌ها شیار می‌زنند، شخم می‌زنند وجودت را. تعطیلش کنی تعطیلی است. اشتباه برداشت نشود. بعد علامه می‌فرماید این را نگاه کن درس بگیر: تعلق؛ عقلت تعلق پیدا نکند به این مباحث عقلی. کسی که صرفاً موضعش این باشد که آره من ده تا، بیست تا، سی تا، چهل تا، صد تا کتاب علامه را خواندم بیایم به همه‌تان درس بدهم، این سی‌شاهی ارزش ندارد. تعلق اما نه؛ اگر از عملت درس بگیرند. اصلاً با تو می‌نشینند یاد خدا می‌افتند. می‌گویند اصلاً به نگاهت می‌کنیم، با تو می‌نشینیم؛ در این نفس و در نگاه به تو با مجالست با تو بوی خدا را استشمام می‌کنیم. حالا شما به ما حرف بزن. این درست شد. شما هم از اکنون به این سمت بروید.

معیار خانه و خطر عجله

این را من حدیث نص برای خودم می‌خوانم. می‌گویند عالمان دین را بروید تو خانه بشناسید. آیا همسرشان به ایشان اقتدا می‌کند یا نه؟ اگر همسرت به تو اقتدا کرد تو درست توانستی مباحث عقلی را پیش ببری که به عقل عملی برسی. اگر این‌طور نیستی وارد حوزهٔ خطر شدی؛ دامنت را جمع کن. حالا یک وقت بحث‌هایی، دعواهایی تو خانه‌ها می‌شود؛ دعوا حالا بد است؛ نباید هم باشد. زن و شوهر بحث‌هایی با هم دارند اما بعد آشتی می‌کنند؛ وارد جزئیات نمی‌شوم. در کل بالاخره خانمت حاضر است به تو اقتدا کند. یک روز مسجد نرفتی — مثال زدم — خانمت دیگر هرچه شد شب و روز با شماست؛ سفر هم با شماست؛ بهتر از هر کسی تو را می‌شناسد. این را از این جهت گفتم که اکنون شما دارید می‌افتید رو سرسرهٔ مباحث نظری که البته سه چهار ساله افتاده‌اید. مراقب این خطر باشید. اگر من اول می‌گفتم خیلی‌ها کنار می‌کشیدند، می‌ترسیدند. اما اکنون که شیرینی این مباحث را چشیده‌اید و بعضی‌ها هول‌اند، بعضی‌ها خیلی هول‌اند؛ هی می‌خواهند عجله کنند، عجله عجله. از سؤال‌ها معلوم است. هنوز مقدمات را طی نکرده یک چیزی را دارد سؤال می‌کند که اکنون باید صد جلسه فقط درباره‌اش حرف بشنوی. این پیداست که هول است. به قول علامه نپخته می‌شود؛ بعد کال می‌چیند خودش را. این خطرناک است؛ حواسمان باشد.

آنچه به شهود می‌رساند

اما نقطهٔ سر خط: حواسمان باشد آنچه که این جملهٔ آخر هم خیلی خیلی خیلی مهم‌تر از همهٔ آن‌هایی است که گفتیم. آنچه که ما را به شهود می‌رساند نفس حوزهٔ نظر نیست. نفس عقل نظری نیست. نفس این اصطلاحات و این‌ها نیست. پس چه ما را به حوزهٔ کشف و شهود و عمل می‌کشاند؟ بحث ما روی شهود متوقف شدیم. علامه می‌گوید اگر می‌خواهی، اگر عاشق مواقف شهودی، به این آیه توجه کن. چه باید کرد؟ همان که گفتم: به محض اینکه در حوزهٔ نظر چیزی را یاد گرفتی به عمل بکشونش. یعنی عوض شو. همه بفهمند تو عوض شدی. یک شب آمدی هیئت رفتی خانه بگویند عوض شدی. و الا خطر است من گفته باشم. همین می‌شود حجاب:

<p ="-ar" ="" ="-:1.5em; -:2.1; -: , ' ', ' ', ;"> «العلم هو الحجاب الأكبر» </p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم همان حجاب بزرگ‌تر است.

اما چاره‌ای هم ازش نیست؛ باید رفت سمتش. و امان از کسی که علم را رفته طی کرده تا تهش:

<p ="-ar" ="" ="-:1.5em; -:2.1; -: , ' ', ' ', ;"> «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» </p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم نوری است که خدا در قلب هر که بخواهد می‌افکند.

نور؛ و همه را خودش یکپارچه شده نور. کشف تامه است بلکه اتم؛ همهٔ حقایق هستی تو وجودش است؛ همهٔ عوالم هستی ریخته شده تو وجود ایشان. به وجود او رزق داده می‌شود. اصلاً بالاتر بنا ابدالله. اصلاً بالاتر من قصده توجه بکند؛ هر که قصد خدا کند به او توجه می‌کند. و من وحده؛ سر سفرهٔ توحید می‌نشیند. هر که توحید را قبول کرده، تو وادی توحید حرکت کرده، توحید صمدی قرآنی را قبول کرده از او. بعد همهٔ این‌هایی که یکپارچه مجسمهٔ توحیدند که لا فرق بینهم و بین حبیبهم:

<p ="-ar" ="" ="-:1.5em; -:2.1; -: , ' ', ' ', ;"> «لا فرق بینک و بینها إلا أنهم عبادک و خلقک» </p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان تو و ایشان فرقی نیست مگر آنکه بندگان و آفریدگان تواند.

به چنین رتبه‌ای رسیده‌اند. بعد همهٔ این‌ها با همدیگر شده‌اند یک مظروفی که ظرفشان شده مادرشان حضرت زهرا.

ظرف نور حضرت زهرا

تمام این کسانی که واسطهٔ فیض‌اند، در سیر صعودی رفته‌اند رسیده‌اند به مقام انسان کامل، صادر اول، عقل کل، نفس کل، ام اکوان. همهٔ این‌ها ظرفشان چیست؟

<p ="-ar" ="" ="-:1.5em; -:2.1; -: , ' ', ' ', ;"> «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» < ="-">(قدر/۱)</> </p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر نازل کردیم

لیلة حضرت زهراست. قدر حضرت حق است. یعنی یک ظرفی می‌خواست این‌ها نازل بشود؛ حضرت زهراست. حالا فکر کنید وقتی این‌طور حضرت زهرا را ببینی جرأت می‌کند کسی جلوت روضه بخواند؟ یا باید استخوان درد بگیریم با چنین خانمی. اکنون من و شما به هر مورد مشکل بر‌بخوریم می‌گوییم یا امام جواد مثلاً مسائل دنیایی. حکمت می‌خواهی یا امیرالمؤمنین؛ عقل می‌خواهی یا امام حسن؛ احسان می‌خواهی یا اباعبدالله؛ مؤثر می‌خواهی، اثرگذار یا امام باقر. هرچه. حالا این‌ها را ما تو آن برگه‌های خیریه نوشتیم به هر اهل بیتی نسبت به روایات و آیات و افکار و فرمایشات بزرگان تو چه مواردی توسل باید کرد. حالا همهٔ این‌ها خودشان وقتی به مشکل برمی‌خورند به کی توسل می‌کنند؟ خودشان فرموده‌اند شما به ما ؛ ما وقتی گره به کارمان می‌افتد، ما می‌رویم در خانهٔ مادرمان زهرا. این جایگاه را ببین. بعد حالا متوجه بشویم که این خانم کیست.

دیگر این شب‌ها شب تفرق نیست. شبیه که همه باید جمع شویم گرد بستر مادر. حال مادر خوب نیست این شب‌ها. اهل بیت مادر همه دل‌نگران‌اند. تمام اهل بیت علیهم الصلاة والسلام تو تمام عمرشان به هر جا رسیدند از ظرف نور حضرت زهرا سلام الله علیها بود و به همه هم این را تفهیم کردند که اگر می‌خواهی پیش خدا عزیز باشی، مادر ما زهرا. حالا این مقدمهٔ روضهٔ ما باشد.

روایت امام صادق و نام فاطمه

چطور می‌شود؟ آخه به چه زبانی دیگر بگوید امام صادق. به او گفتند یکی از دوستان آقا آمد گفت من بچه‌دار شده‌ام. چیست بچه‌ات؟ پسر است یا دختر؟ چه با احساس. حالا یک حرف‌هایی در خصوص کلاً بچه‌ها داشتم؛ نشد امشب وقت نشد. شاید اگر توفیق شد فردا که باید ببینیم بچه‌ها چه گوهرهایی‌اند، چه وجودی‌اند. این‌ها غریب‌العهد به مبدأند. علامه دست این‌ها را می‌بوسید. حالا آمد گفت بچه‌دار شده‌ام. امام صادق فرمود چیست؟ پسر است؟ دختر است؟ عرض کرد آقا دختر است. حضرت رنگش باز شد، خوشحال شد. فرمود اسمش را چه گذاشتی؟ گفت فاطمه. تا گفت فاطمه آقا می‌گویند یک چهرهٔ جدی؛ نشست به قول ما مثلاً جمع و جور کرد خودش را؛ حرف خیلی جدی می‌خواهد بزند. فرمود یک خواهش ازت دارم. بفرما آقا. آقا دیگر با چه زبانی بگوید؟ فرمود خواهشم تا آخر عمر دست روش بلند نکن. یک وقت نزنیش. دختر که هست هیچی؛ اسمش هم که هست دم اسم مادرم هست. دیگر چطور آقا بگوید؟

یادش بخیر مسجد کوفه مقام امام صادق داشت نماز می‌خواند و آنجا بعد یکی آمد گفت یکی از دوستان، یکی هم یارای شما، یک خانومی بود خیلی علاقه به مادر شما زهرا داشت. یک‌دفعه همین‌طور داشت تو خیابان راه می‌رفت یاد قاتلان مادرتان کرد. لعن کرد قاتلین مادرتان فاطمه را. ریختند این پلیس‌ها حالا به قول ما سربازان دولت آن موقع ریختند ایشان را زدند و با تازیانه زدند و بردند. حضرت چنان بغضش ترکید شروع کرد گریه کردن گفت به خاطر مادر ما زدندش. بعد حالا آن هم خیلی بد گفت با آقا. تو روایت می‌گوید آقا یک طوری زدند که پرت شد با صورت رو زمین این زن. بعد آقا گفت به خاطر مادر ما زدندش. گفت بله. آقا همین‌طور که گریه می‌کرد رفت تو همان مقام امام صادق که با هم نماز می‌خواندند. آنجا می‌گویند نماز را خواند و رفت تو سجده. فقط صدای نفس حضرت می‌آمد. وقتی سر از سجده بلند کرد دیدم خیس اشک آنجا. بعد فرمود به خاطر مادرم آزاد شد این. این‌طور است؛ کسی بعد هم خبر رسید که آزاد شده. کسی حب این خانم تو دلش باشد دیگر رهایش نمی‌کند.

سر سوزن محبت زهرا

یک سر سوزن محبت حضرت زهرا سلام الله علیها تو دلت باشد — اجازه بده خدا به من اجازه بدهد یک ذره راحت حرف بزنم امشب؛ این که درک من است برای شما بگویم رو این منبر — یک سر سوزن محبت حضرت زهرا سلام الله علیها تو دلت باشد خدا دلش نمی‌آید حتی گناهانت را ببیند. این درک من است. بعد به من می‌گویند ناامید نکن جوان‌ها را. خوف و رجا با هم. چرا می‌گوید هر کدام از اهل بیت را صدا بزنی خودش جواب می‌دهد؟ یا امام رضا علیه‌السلام، بله. یا مهدی عجل الله تعالی فرجه، بله. آن خود همان آقا لبیک. اما وقتی می‌گویی یا زهرا سلام الله علیها همه‌شان لبیک می‌گویند. همه‌شان. عجیب است.

لذا این شب و روزها خانهٔ امیرالمؤمنین کلاً به هم ریخته است. همه‌شان گریان‌اند، حیران‌اند، ناراحت‌اند، به هم ریخته‌اند. همه‌اش منتظرند، مترصدند. حالا امیرالمؤمنین از بیرون می‌آید گرفتار؛ آقا می‌آید می‌بیند خانم به خاطر دل مولا — قبل از اینکه آقا و این‌هایی که من دارم به شما می‌گویم با تحقیق و تو مقاتل دارم می‌گویم — و قبل از اینکه مولا وارد در حجره بشود، خانم دستش را به دیوار گرفته پا شده نه که جلوی آقا دست به دیوار بگیرد. بلند شده حالا آثار جراحت‌ها، خون‌ها را برطرف کرده یک جا گذاشته؛ جلوی مولا خودش را سرزنده نشان بدهد. ولی بچه‌ها که این را می‌بینند. بچه‌ها قبل از آمدن بابا.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.