یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز و ادامهٔ نامهٔ اول
یا رب اعوذ بک من همزات الشیاطین و من شر نفسی و من شر خلقک. بسم الله الرحمن الرحیم. لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم. اللهم إیاک نعبد و إیاک نستعین. الحمد لله علی کل نعمته و أسأل الله من فضله. اللهم صل و سلم و زد و بارک علی صاحب الدعوة النبویة و الثقلة الحیدریة و العصمة الفاطمیة و الحلم الحسنیة و الشجاعة الحسینیة و العبادة السجادیة و المآثر الباقریة و الآثار الجعفریة و العلوم الکاظمیة و الحجج الرضویة و الجود التقیة و النقاوة النقویة و الهیبة العسکریة و الغیبة الإلهیة. اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و اجعلنا من خیر أعوانه و أنصاره و شیعته و المستشهدین بین یدیه. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. المستغاث بک یا صاحب الزمان. السلام علیک یا داعی الله و ربانیة آیاته.
هدیه به پیشگاه حضرت حجت؛ در این ساعات بهشتی بین الطلوعین انشاءالله عزیز زهرا هر کجا تشریف دارند حالشان نیکو باشد و خدای منان غم از دل آقا بردارد و از سائر حضرت جمع ما و متعلقین را دعا کنند. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
به فضل الهی ادامهٔ نامهٔ اول کتاب شریف «نامهها و برنامهها»ی حضرت علامه حسنزاده. این نامهها در جواب نامههایی بوده که به حضرت دادهاند و استاد کل در آنها به عرفان عملی توصیه میکند؛ مخاطب را به مشرب عرفان عملی میکشاند و دستورالعمل میدهد. زیبایی این نامهها همین است.
دیروز پیرامون «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة» سخن رفت. برای آنکه ضبط و بارگذاری در کانال پیوسته باشد، ده جلسهٔ صبح با ده جلسهٔ شب هیئت یا زهرای شرق تهران هممبحث قرار داده شد. دیشب در ادامه گفته شد که علامه میفرماید حالا که آمدی — حالا که آمدی سر سفرهٔ خدا و نیت کردی بیایی در خانهٔ حضرت زهرا — گویمت: فاستقم؛ و استقم کما أمرت؛ اشاره به آیهٔ شانزده سورهٔ شوری؛ و تأکید بر «إن الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة». خلاصهٔ آن منبر اهمیت استقامت بود: اگر استقامت نباشد آنچه گمان میکنیم سرمایهٔ ماست مانند درختی که بلرزد و برگ و بالش بریزد میریزد؛ مهمترین تنش پس از نشئهٔ طبیعت با مرگ آغاز میشود.
لرزش موت و فاصلهٔ ملکوت
سکرات موت — بیهوشی و خروج از ظاهر به باطن عالم — چنان شدت دارد مثل کودکی که ناگهان از رحم مادر به این عالم عظیم میآید؛ از جای تاریک و تنگ که خون میخورد و اصلاً نمیفهمید دنیا چیست. فاصله و نسبت نشئهٔ طبیعت که اکنون در آنیم با ملکوتی که هنگام موت بدان سفر میکنیم درست همین است؛ مانند فاصلهٔ رحم مادر با این دنیا. حکما ثابت کردهاند که همین نشئهٔ طبیعت نیز انتها ندارد؛ حال آنسو چه خبر است که گفتهاند اگر دنیا را ریگی فرض کنی ملکوت صحرایی بیانتهاست که این ریگ در آن افتاده؛ اصلاً قابل قیاس نیستند. بخواهی ناگهان وارد چنین عالمی شوی چه میشود؟
«إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا» (زلزال/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که زمین به لرزش خود لرزانده شود و زمین بارهای سنگین خود را بیرون دهد.
زمین وجود تو وقتی بلرزد، سنگینیها از زمین وجود خارج میشود؛ طوری که میگویی «و قال الإنسان ما لها» — چه شده؟ در آن حالت هیچکس همراه تو نیست؛ آیات انتهای سوره میفرماید «و نحن أقرب إلیه منکم» — ما از شما به او نزدیکتریم؛ با آنکه در بغلش نشستهای و دست میت را گرفتهای و در گوشش اذان و اقامه میخوانی. آن لحظه بسیار عجیب است؛ اگر استقامت در امر دین نباشد آنجا میبازی. در اولین لرزشها خود را میبازی؛ انتقال مییابد. اگر به موت اختیاری پیش از رسیدن به موت نرسیده باشی آنجا بال و پر میریزد. بسیاری از اعمالت نیست؛ مانند برگ درخت ریخته. فکر میکنی چیزی داری؛ میبینی دستت خالی است. حتی باورهایی که قرص و محکم میدانستی در شدت حضور آنجا از دست میرود و باید تلقینت کنند و یادآوری کنند. مقصود عبور سریع از این نکته بود تا به جملهٔ بعدی نامه برسیم.
همهٔ عالم برای تو
آقا ادامه میدهد: چه خواهی که نداری و برای تو نیست؟ تو چه میخواهی که فکر میکنی نداری و مال تو نیست؟ اصلاً همهٔ این عالم هستی برای تو خلق شده؛ همهٔ این عالم لایتناهی با این عظمت به خاطر تو. از جهت علم هیئت: زمین حدود بیست و چهار ساعت حرکت وضعی دارد و انتقالیاش یک سال به دور خورشید. وقتی فاصله میگیری و به زحل میروی آنجا سی سال طول میکشد تا یک دور بزند؛ برای ما که روی زمینیم یک دور وضعی شبانهروز است و انتقالی یک سال، آنجا یک دور سی سال. بالاتر برو به ستارهٔ شعرای یمانی؛ گفتهاند بیست و چهار هزار سال طول میکشد یک دورش. برو به ستارههای بعد؛ دیگر نمیرسی. فلک نهم را اطلس میگویند چون الف و طا و لام و سین نقطه ندارد؛ آنجا هیچ دیده نمیشود. فوق فلک هشتم ستارگان ثوابت آنقدر ستاره بر ستاره است که از دور نقطه نقطه میبینی؛ هر کدام از آن نقطهها ترمینالی است با میلیاردها کهکشان. ولش کن؛ ما نمیفهمیم چه میگوییم. همهٔ اینها برای توست. چه خبر است ای انسان؟ چت است؟ دنبال چه هستی؟ همه برای تو خلق شده؛ بعد تو خود را چنان پایین آوردهای که بندهٔ دنیا شدهای.
حکایت باغ و سخن زمین
خاطرهای آمد: روزی دو تن از دوستان علامه آمدند که اختلافی دارند حل کن. گفتند زمین باغی داریم؛ من این مقدار را حق خود میدانم و او آن مقدار. ادله آوردند و گفتند بگویید حق کدام است و سهم بیشتر با کیست. علامه با دقت گوش داد و فرمود حرف شما را شنیدم اما حرف مورد دعواتان را نشنیدم؛ باید بروم حرف زمین را هم بشنوم ببینم زمین چه میگوید. با هم سر باغ رفتند. علامه فرمود تحمل بگویید؛ گوش مبارک را نزدیک زمین آورد: آقای زمین الدرود بر شما حال شما خوب است؟ اینان دربارهٔ شما چه میگویند؟ سپس گفت بله، بله، درست میگویید. آنان مات و مبهوت نگاه میکردند: علامه با زمین چه میکند؟ زمین با او حرف میزند. برای ما که نمیدانیم زمین را خدا برای ما خلق کرده باور این سخت است؛ اما آن خادم توست. چرا گوش ندهد؟ باید بگوید حرف بزن با من؛ چشم، نوکر شما هستم. کلمات وجودی نظام هستی در خدمت تو هستند مانند غلام و کنیز؛ ما ندانستیم و متوجه نبودیم.
سپس علامه سر بلند کرد و فرمود میدانید زمین به من چه میگوید؟ میگوید آقای حسنزاده اینان دروغ میگویند که من مال آنانم؛ آنان مال مناند. اگر من مال آنان بودم سر من دعوا نداشتند؛ دروغ میگویند، آنان مال مناند. اینجا لطیفهای خوابیده که با دقت روشن میشود. آنان مات ماندند؛ سپس نصیحت آغاز شد؛ رفیق شدند و یکدیگر را بوسیدند و اختلاف تمام شد. اما «آنان مال مناند» یعنی چه؟
مرتبهٔ جمادی و ابدان طولی
چون قرار است مرتبهٔ جمادی وجود ما — نشئه در نشئهٔ طبیعت این بدن، تفالهٔ نفس ناطقه یا بهتر بگوییم تفالهٔ بدن — در این زمین دفن شود. وقتی در انزل مراتب خود ماندیم که فقط این بدن است و رتق و فتق بدن را گرفتیم و به باطن وجود کاری نداریم و از ظاهر به باطن عبور نکردیم، در مرتبهٔ جمادیم؛ چون جنس بدن طبیعی ماست. ما ابدان در طول هم داریم: بدن برزخی که در خواب با آن اینسو و آنسو میروی؛ بدن مثالی؛ بدن عقلی؛ بدن لاهوتی که قلب است و مقام قلب تو را سیر و حضور میدهد. این انزل مراتب تفالهٔ بدن است؛ جسمانیات. این را میگیرند چون از چرخهٔ طبیعت بوده با آب و نانی که نطفه شده در صلب و رحم؛ باید به همین چرخه برگردد. مال اینجاست و دوباره برمیگردد؛ چه میخواهد بشود به ما چه — ریشهٔ درخت شود، حیوانی بخورد و جسمش تفالهٔ آن بدن شود؛ هر فعل و انفعالی. میشود جماد؛ میرود در خاک. چون در مرحلهٔ جمادی ماندهاند — انزل مراتب — میگوید اینان مال مناند؛ یعنی خود را فروختهاند به یک جماد، به خاک زمین.
و خدا نجات دهد کسانی را که دم از محبت صدیقهٔ طاهره میزنند و فدک را به انحراف میبرند؛ سر یک زمین دعوا داشتند. دم از آقا میزنند؛ چه فهمیدهاند از این خانواده؟ بماند؛ درد دل نکنیم.
بازگشت به نامه و سؤال استقامت
پس کجا بودیم؟ علامه میگوید چه خواهی که نداری؟ همه برای توست. حالا که آمدی سر این سفره، چه میخواهی؟ استقامت. فاستقم کما أمرت. استقامت یعنی چه؟ یعنی روی پای خودت بایست در آنچه گفتهای «ربنا الله». نگویی یک روز آمدم و دیگر بس. درخت تا ریشه در خاک دارد برگ میدهد؛ اگر ریشه بزند بیرون میخشکد. دین هم ریشه میخواهد در وجود؛ استقامت همان ریشهداری است.
و آیه میفرماید آنان که گفتند ربنا الله سپس استقامت کردند ملائکه بر آنان نازل میشوند. نزول ملائکه ثمرهٔ استقامت است نه ابتدای راه. اول قول است سپس استقامت سپس تنزل. بسیاری قول دارند و استقامت ندارند؛ در لرزش موت قولشان میریزد.
تهجد و پنج مکمل کمال
از لوازم استقامت تهجد است. تهجد از مادهٔ هجود است؛ به کیفیت از حالت شتر که شب خوابیده سحر برمیخیزد. بیداریاش را دیدهاند آنان که روستا یا طویله رفتهاند: نیمه شب میبینی همهٔ حیوانات بیدارند و آدمها خواب. دم سحر مخصوصاً شترها همه بیدارند. آن حالت: خوابیده و بیدار میشود؛ نه آنکه از سر شب بیدار بمانی. این تهجد نیست؛ خوابیدی بعد بیدار میشوی؛ به این میگویند تهجد — حالت هجوم شتر. قرآن میگوید تهجد؛ یعنی بیداری شب.
صمت با صاد یعنی سکوت. جوع گرسنگی. سحر بیداری — همان تهجد. خلوت. ذکر بدوام. ناتمامان جهان را کند این پنج تمام. کسی که میخواهد کامل شود — کاملین — از مکمل استفاده کردهاند. ورزشکاران بدنسازی مکمل میخورند تا هیکلشان بزرگ شود؛ اینجا هم خدا مکمل گذاشته برای آنکه کامل شوی. این تهجد. اصلاً نمیشود کسی بدون تهجد به توحید برسد؛ نشدنی است. تهجد تأکید بر توحد است؛ یعنی توحید وجودی تو را تأکید میکند؛ از خلوتی، از صمتی که «الصمت أول العبادة» — اول پلهٔ همهٔ عبادات سکوت است.
فکر و ذکر در آیات آل عمران
کسانی که در نماز جماعت با بغلدستی حرف میزنند و میخندند و ناگهان اللهاکبر میگویند از چه فهمیدهاند؟ فکر هم میشود تفکر؛ اما تفکر همراه با تأمل. هر فکری نه؛ فکر که رهایش کنی خیلی جا میرود و آدم را خنثی میکند. خدا رحمت کند علما را که چه نیکو فرمودند: میخواهی به ذکر برسی، ذکر را خدا در قرآن میان دو فکر قرار داده است.
«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِّأُولِي الْأَلْبَابِ» (آل عمران/۱۹۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانههایی است برای خردمندان.
لام برای تأکید است؛ قطعاً اینها آیههای خدایند. چنانکه بدون وضو آیهٔ قرآن را مس نمیکنی، قرآن میگوید این شب و روز و زمین و آسمان آیهٔ مناند؛ چرا بدون وضو روی زمین راه میروی؟ لأولی الألباب — کسی که لب دارد، مغز دارد، عقل؛ اهل فکر است. سپس میفرماید:
«الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» (آل عمران/۱۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان یاد میکنند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند.
فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد؛ ایستاده و نشسته و خوابیده مشغول ذکرند. سپس ویتفکرون فی خلق السماوات و الأرض ربنا ما خلقت هذا باطلاً. اگر اهل فکر شدی میروی به سمت ذکر. هی دنبال ذکر نرو که ذکر به من بده، ورد به من بده؛ اهل فکر شو، اهل تدبر شو با عقل و تأمل؛ بعد میبینی اهل ذکر شدهای. اینها آیات الهیاند. در دل شب توحدی میآید که تو را به توحید ناب میرساند.
قلب و روح و طبقهبندی قوا
آن مرتبهٔ الوهیت وجودی تو اگر از عقل پل بزنی بروی به فوق طور عقل که قلب است — قلب مقامش اشمخ بر عقل است، مافوق عقل، امیر وجود — دیروز گفته شد مقام برزخی دارد؛ واسطهٔ میان عالم باطن و ظاهر. اگر قلب زنده نیست یا محجوب و آلوده است ارتباط با عالم غیب قطع شده؛ البته اتصال کامل قطع نمیشود چون روح داریم. روح مرتبهٔ بالاتر از قلب است؛ مرتبهٔ اتصال قلب ما به أحدیت حضرت حق. روح صورت أحدی ماست؛ قلب صورت واحدی ما. قلب میزند به مقام کثرت؛ مادون خودش عقل و وهم و خیال و حس مشترک و همهٔ حواس پنجگانه ذیل قلباند. قلب مادون روح است؛ روح اتصال دارد به ذات حضرت حق از رتبهٔ أحدی که تمام کثرات مندمج و مستهلک در آناند: «کل شیء هالک إلا وجهه». نمیشود اتصال از روح اعظم قطع شود؛ فنا رخ میدهد به معنای عدم پیش نمیآید؛ وجود نمیشود عدم شود و عدم نمیتواند وجود شود.
خلق از عدم و حد وجود
در ادعیه آمده «یا خالق کل شیء من العدم» — جوشن کبیره. این عدم چیست؟ آسمان و زمین موجودند؛ چگونه از هیچ هست شدند؟ از حیث وجودشان نیست که نبودند و حالا هستند؛ از حیث طور و بعد و حد و حدودشان است. دانه را میکاری؛ درخت سیبی که بعداً میروید در دل دانه مندمج است؛ استعداد در آن هست. طورش عوض میشود؛ درخت بود به صورت قوه، بالفعل شد و حدش اکنون هست که قبلاً نبود. گل میدهد و ثمر؛ این گل قبلاً نبود؛ این طور اکنونش نبود؛ دانه بود. از عدم آمده یعنی این حد و این طور از عدم خلق شده. هستی درخت در دانه مندمج بود؛ اشتباه نشود. پرانتز حکمی باز شد تا در دعاها اشتباه نکنیم.
پس همهٔ آن توحید ناب در دل شب اتفاق میافتد. صرف نافلهٔ شب نیست؛ سحر یعنی بیداری. حتی اگر نافله نخواندی بیدار باش؛ صرف بیداری توحد میآورد؛ تمرکز در قوای وجودی و در فعل و انفعالات و جزر و مد وجود خودت و بیرون. دریا جزر و مد دارد، خورشید، هوا؛ تو هم داری. خدا هم در اسمایش جزر و مد دارد: قابض و باسط؛ قبض و بسط میشود جزر و مد. اگر سحرخیز نباشی جزر و مدت با بیرون موافق نیست و نظام وجودت میریزد. سحرخیزان همه چیز موافق آنان است.
وفق الهی و امام عصر
وفق الله کیست؟ در شرح رسالهٔ شریف نهجالولایه از علامه حسنزاده گفته شد وفق الله الأعظم امام عصر است که میان تو و همهٔ کلمات وجودی نظام هستی این وفق و موافقت را برقرار میکند تا بتوانی نفس بکشی و زندگی کنی. اگر این موافقت نبود بند بند وجودت با هم توافق نداشت و از هم میگسست؛ نظام هستی میپاشید. او دم به دم این وفق را برقرار میکند. اگر امام عصر را بشناسیم یعنی تمام راه را رفتهایم؛ مشکل حل است. او را از کجا بشناسیم؟ از خودت. او نفس کل است و تو نفس جزئی؛ او در سیر صعودی به آن مراتب رسیده و تو در سیر صعودی هستی. قوس نزول طی شد — إنا لله آمدی؛ خوش آمدید به این نشئه. حالا چه باید کرد؟ و إنا إلیه راجعون؛ قوس صعود. نترس از اصطلاحات؛ داری معراج میروی. الصلاة معراج المؤمن؛ همهٔ عمرت باید بشود یک صلات که معراج است.
صبر و صلاة و حقیقت ولایت
حقیقت این الصلاة چیست؟ «و استعینوا بالصبر و الصلاة». امام باقر و امام صادق فرمودند آن صوم حقیقت پیامبر اعظم است؛ و آن صلاة که و استعینوا بالصبر و الصلاة وجود مقدس مولا علی و مقام ولایت کلیه است؛ شمس جمال امیرالمؤمنین. همهٔ عمرت باید بشود یک نماز، یک الصلاة که حقیقت آن ولایت است. اکنون زانو زدهای سر سفرهٔ ولایت. اگر کسی تهجد داشته باشد میتواند راه پیدا کند به مسیر ولایت؛ عمق میگیرد؛ آهسته از ظاهر به باطن عبور میکند در همین دنیا. تمثلاتش و خوابهایش با دیگران فرق میکند؛ نگاهش فرق میکند. گاهی دیدهای جایی زل زدهای ظاهراً روبهرو را میبینی اما نمیبینی؛ یکی دست جلو چشم میگیرد کجایی؟ چشم روبهرو را نگاه میکند اما چیز دیگری میبینی — نفست را. یا کسی حرف میزند و شانه را تکان میدهد با توام؛ گوش باز است چرا نمیشنیدی؟ چون نفست چیز دیگری میشنود. اگر نفست متعلق به عز قدس شود — کن فی الناس و لا تکن معهم — در مردمی و با مردم نیستی؛ نه علیه مردم؛ در توحیدی و در کثرت نیستی؛ ظاهراً کثرت است اما غرق در وحدت. این در تهجد شب اتفاق میافتد. تهجد شب و آن بیداری — و اگر نافله آمد نور علی نور — میرسی به مقام محمود. باز علامه در نامه تأکید میکند که آمدن سر سفره کافی نیست؛ باید استقامت باشد و استقامت بدون برنامهٔ عملی — تهجد و صمت و جوع و سحر و خلوت و ذکر — ناقص میماند. این پنج، مکمل کمالاند نه تزئین مستحب. کسی که فقط روزها در هیئت و جلسه است و شبها بیدار نیست، ریشهٔ درختش در هواست. زمین وجود وقتی بلرزد برگهای بیریشه میریزند؛ آن وقت میفهمی چه سرمایهٔ خیالی داشتی.
مقام محمود چیست انشاءالله در هیئت یا زهرای شرق گفته میشود؛ پیگیر کانال باشید. نثار بیبی جان که اجازه داد سر سفرهاش بنشینیم نفس بکشیم صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
عظمت افلاک و حقارت تعلق
باز در سخن از هیئت، فاصلهها را از زمین تا زحل و شعرای یمانی و فلک اطلس پیش چشم میآورد تا شنونده اندازهٔ خود را در برابر وسعت خلقت ببیند و بپرسد پس من که همهٔ این صحنه برای او آراسته شده چرا خود را به متاعی اندک فروختهام. فلک نهم را از آن رو اطلس خواندهاند که حروف اطلس بینقطه است؛ آنجا نقطهای دیده نمیشود. فلک هشتم ثوابت چنان پر ستاره است که از دور نقطه به نظر میآید و هر نقطه ترمینالی از میلیاردها کهکشان. همه برای انسان؛ و انسان خود را بندهٔ دنیا کرده است.
لطیفهٔ مالکیت معکوس
وقتی زمین میگوید آنان مال مناند نه من مال آنان، اشاره به آن است که رتق و فتق زندگیشان در مدار جماد مانده: آب و نان و نطفه و خاک. از ظاهر به باطن عبور نکردهاند؛ بدن طبیعی را همهٔ خود پنداشتهاند. بدن برزخی و مثالی و عقلی و لاهوتی را ندیدهاند. تفالهٔ بدن به خاک برمیگردد و خاک مدعی مالکیت میشود؛ چون آنان خود را به خاک فروختهاند. دعوای باغ در ظاهر مالکی است و در باطن خبر از رتبهٔ وجودی میدهد.
استقامت پس از قول
پس از آنکه علامه میگوید آمدی، میگوید فاستقم. قول «ربنا الله» بدون استقامت در لرزش موت نمیماند. ملائکه بر کسانی نازل میشوند که پس از قول استقامت کردهاند نه بر کسانی که فقط زبان آوردهاند. دین ریشه در وجود میخواهد؛ استقامت همان ریشهداری است. درخت بیریشه با اولین باد برگ میریزد؛ و باد موت از همه سختتر است.
سکوت آغاز عبادت
الصمت أول العبادة؛ سکوت پلهٔ نخست همهٔ عبادات است. تهجد تأکید بر توحد است و از خلوت و صمت نیرو میگیرد. کسی که در جمع ذکر میگوید و در خلوت بیدار نیست، ذکرش پوست است. مکملهای کمال — صمت و جوع و سحر و خلوت و ذکر دوام — برای تمام کردن ناتمامان جهاناند؛ نه آرایهٔ مستحب.
فکر مقدمهٔ ذکر
آیات آل عمران فکر را پیش از ذکر مینشاند و پس از ذکر دوباره فکر را میآورد. ذکر میان دو فکر است. اهل لب و عقل شو؛ در خلق آسمان و زمین و اختلاف لیل و نهار آیت ببین؛ آنگاه قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم ذاکر میشوی و دوباره در خلق تفکر میکنی که ربنا ما خلقت هذا باطلا. دنبال ورد آماده نرو؛ اهل تأمل شو تا ذکر از درون بجوشد.
قبض و بسط و سحرخیزی
جزر و مد بیرون — دریا و هوا و خورشید — با جزر و مد اسماء — قابض و باسط — و با جزر و مد وجود خودت همداستان است. سحرخیز این موافقت را نگه میدارد؛ کسی که سحر بیدار نیست نظام وجودش با بیرون نمیخواند و از هم میگسلد. وفق الله الأعظم که این موافقت را دمبهدم میان تو و کلمات وجودی برقرار میکند امام عصر است؛ بدون او بند بند هستی از هم میپاشد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.